آسمونی
عاشقانه

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

ثبت نام لاتاری

در این بخش سایت آسمونی غزلی زیبا از شاعر بلندآوازه ایران “سعدی” برایتان درج نموده ایم

لحظاتتان سرشار از مهربانی و عشق

i was told by cho do not come with dell tell you sad 1 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی 

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

 

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

 

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

 

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

“غزل از: سعدی”

تازه های مرتبط

دروغ چرا ، حال من خوب نیست اصلا

طاهره رضایی

عشق من

طاهره رضایی

اولین بار که دیدمت…

آسمونی

عاشقانه ای برای تو

آسمونی

عشق یعنی مستی و دیوانگی

آسمونی

کادوی روز عشق یا سپندارمذگان چی بخریم؟

آسمونی

درج نظر