تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > سکوت پرستو – قسمت هشتم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت هشتم

سکوت پرستو – قسمت هشتم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

نگاهم را دزدیدم تا چشمانم را نبیند و سپس دوباره بسمت آشپزخانه رفتم .
آقای جانگ نزدیکم شد و گفت :
-پرستو! ازشون دلگیری ؟
سرم را تکان داده و گفتم :
-نه نه اصلا !
کنار پنجره آشپزخانه که رو به ساحل بود نشسته بودم و به دوردست ها خیره شده بودم که ناگهان ورود او مرا بخود آورد .
دونگهه آمده بود تا با آقای جانگ احوالپرسی کند و لحظه ای کوتاه بسمت من برگشته بود و به اصطلاح داشت دریا را نگاه میکرد قد بلندش در کنارم آزارم میداد از اینکه تا این اندازه از نگاهش خار بودم و سپس رفت.
وقتی رفت انگار همه چیز تمام شده بود , احساس میکردم برای همیشه رفته .
او تنها از یک در به سویی دیگر رفته بود ولی دیگر …
تصمیم داشتم همانروز از شومی و بقیه دوستان خداحافظی کرده و بروم .
باز به دریا نگاه کردم که با صدای شومی بخود آمدم ... پرستو بیا !!
به سمت آنها رفتم .
بچه های گروه در حال رفتن بودند و طبق یک رسم همیشگی خواستند تشکر کرده و بروند .
دونگهه بدون خداحافظی از کنارم رد شد و رفت ولی چانگ مین , جان , جونگ هیون و چانگون پس از احترام و تشکر رفتند .
لحظه ای بعد سونجو بسویم آمد .
منتظر بودم که او هم خداحافظی کرده و برود ولی او در آن لحظه چیزی گفت که شوکه شده بودم .

-پرستو ! خوشحالم امروز با یه دختر ایرانی ملاقات کردم ما که پریا رو نمی شناسیم همین که اون دختر با کارهاش و کمک هاش خیلی حمایتمون کرده برامون ارزش داره بنابراین ازت خواهش میکنم پس فردا بیای به آدرسی که به شومی دادم چون بمناسبت سالگرد تشکیل گروه سایه درخشان هر سال یه جشن کوچیک خودمونی میگیریم با حضور چند تا دوست نزدیک ..من میخوام که تو هم بیای .
چیزی نمی توانستم بگویم هنوز در شوک کارهای دونگهه بودم که سونجو آن خبر را بمن داده بود .
ابتدا خیلی خوشحال شدم و پذیرفتم ولی بعد ….
پس از رفتن آنها بفکر فرو رفتم ….
چرا باید بروم !!! چه انگیزه ای وجود دارد تا مرا به آنجا بکشاند !!!
شومی نگاهی کرد و گفت :
-بابت امروز متاسفم ! دونگهه پسر بدی نیست خیلی هم طرفدار داره یعنی می دونی چیه ………………….
در آن لحظه بود که متوجه شدم شومی هر طوری شده قصد دارد تا دلم را بدست آورد و مدام دوروبرم بود .
این کار او برایم خیلی ارزشمند بود بعنوان یک مهمان برایش مهم بودم .
بعد از نهار و پذیرایی از مشتریان زودتر از موعد تاکسی گرفته و به سمت هتل در سئول براه افتادم .
از جاده کناری دریا رد می شدیم و گذر سریع ماشین ها از کنارم مرا بیاد گذشته می انداخت .
در رؤیاهایم رو به دونگهه می گفتم که : بله این منم ….پریا دختری ناشناس از ایران …بله این منم …دختری که 600 هزار تومان برای یک پوستر هزینه کرد ….بله این منم …همانی که …براحتی او را مورد توهین خود قرار میدهی ….
دیگر طاقت نداشتم بنابراین لحظه ای از راننده تاکسی خواستم که گوشه ای بایستد.
به سمت ساحل رفتم قدم هایم را تندتر کردم رفتم و رفتم تا…
باد سرد پائیزی با شدت به صورتم برخورد میکرد تا مرا تنبیه کند و بگوید همینجاست جایی که سرزمین رؤیاهایت بود !! جایی که سالهای سال در انتظارش بودی تا به کسی بگویی که ……………
پس در تمام این سالها حس عجیبی که در وجودم بوده …………
دیگر پاهایم رمق ایستادن نداشتند نشستم و با صدای بلند گریستم و....
کنار ساحل نشسته بودم و پاهایم را در آغوش گرفته و اشک می ریختم .

بیاد روزهایی که شاد بودم , بیاد روزی که با رسیدن پوستر همانند آن بود که تمام دنیا را بدست آورده ام !!!
و در آن لحظه تنهای تنها نشسته بودم و اشک میریختم و صدای گریه ام را در دریای سرد پاییز غرق میکردم .
دلم از همه چیز و همه جا گرفته بود ولی……….
بالاخره بعد از خالی کردن بغضم بسمت هتل رفتم و منتظر پدرم شدم .
ساعاتی از شب گذشته بود که پدرم از نمایشگاه برگشت, با دیدنش خندیدم و بسویش رفتم
برایش از همه چیز و همه کس گفتم ولی همه اش دروغ بود و دروغ ….
دروغ را بهتر می توانستم بگویم دیگر بی مهری و غرور را بیشتر درک میکردم .
شخصیت آدم ها را بهتر درک میکردم ولی….
در خواب هم تا صبح کابوس میدیدم تا اینکه با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم .
پدرم در رختخواب نبود گوشی را جواب دادم شیرین بود ..
-سلام شیرین چی شده این موقع صبح زنگ زدی ؟؟
شیرین با عجله گفت :
-زودی بگو چی شد ؟؟دیروز کسی رو دیدی یا نه ؟؟
آرام و بی اشتیاق گفتم :آره دیدمشون …
که ناگهان با صدای جیغ شیرین خواب از سرم پرید !!

-چی گفتی !!!!!!!!!!!!!!!!!دیدیشون!!!!وای !! چرا بمن نگفتی دختر بی معرفت!! می کشمت اگه ببینمت !!!
تمام چیزهای خوب را برایش تعریف کردم از دیدن او و ….
ولی هیچوقت رفتار وحشتناک او را نگفتم و بی اعتنائیش را و ….
بعد از صبحانه با پدرم به نمایشگاه رفتم زیرا پدرم قراری با چند تاجر کره ای داشت بنابراین آنروز را با پدرم و کنارش بودم .
روزی کسل کننده و سخت …...
آنروز هم گذشت و باید خودم را برای میهمانی آنها آماده میکردم و باز دروغ وآماده کردن پدرم برای رفتن به اینچئون ………..ولی میهمانی در سئول بود و من بظاهر باید به اینچئون میرفتم …………….
باز هم روزی باور نکردنی برای من …………….

 

پایان قسمت هشتم

قسمت نهم روز دوشنبه 19 خرداد

< مشاهده قسمت نهم     مشاهده قسمت هفتم >

 

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=64092
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

3 نظرات

  1. داستان خیلی عالیه.
    واقعا ازتون ممنونم

  2. بادرود فراوان…!میخواستم بپرسم آیا داستان گورستان مخفی هنوز هم روی سایت هست؟
    اگر پاسخ شما مثبته لطفا آدرس رو بنویسید…!
    باتشکر!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.