تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > سکوت پرستو – قسمت هفتم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت هفتم

سکوت پرستو – قسمت هفتم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

دوستان خوب آسمونی !
احتمالا قبلا با داستان راز گورستان مخفی آشنا شده اید
این داستان به دو روش نوشته شده که داستان کامل آن بالاخره بعد از سه ماه مجوز ارشاد گرفته و چاپ شده است .
حمایت شما از این کتاب نه بخاطر مسئله مادی آن ، بلکه بخاطر علاقه شما به یک داستان برای من به عنوان یک نویسنده بسیار ارزشمند است ، طی هفته جاری روش های خرید آن اعلام خواهد شد
با تشکر لیلا شاهپوری

و اما ادامه داستان اینترنتی سکوت پرستو (قسمت هفتم) که امیدوارم تا اینجا از داستان راضی بوده باشید !

کاپشن کوتاه سبز رنگی به تن با بلوزی نیمه بلند مشکی و پوتین کوتاه مشکی با موهای فرق کج و …
دونگهه بود .
در لبانم لرزش احساس میکردم و ترسی ناشناس تمام وجودم را فرا گرفته بود.
او هم با تعجب با چشمانی پر از غرور مرا نگاه میکرد .
فقط چند لحظه کوتاه … با خودم … با تفکرات گذشته ام…
…آره ! این منم ! دونگهه !! خوب نگاه کن ! دختری عجیب , غریبه و .. در مقابل تو..
پیش بند سفیدم را با یکی از دستانم می فشردم که لحظه ای بعد به زبان انگلیسی به او خوش آمد گفتم و او تنها با تکان سری به سوی یکی از صندلی ها رفت و نشست .
هنوز در شوک بودم که دوباره در رستوران باز شد و سونجو , چانگ مین , جان , جونگ هیون و چانگون دیگر اعضای گروه سایه درخشان هم وارد شدند.
به آنها هم خوش آمد گفتم و آنها هم با تعجب به من نگاه کردند و تنها کارشان تکان سر بود و ….
لحظه ای بعد با عجله بسمت آشپزخانه رفتم و گفتم :
-شومی ! شومی ! زود باش بیا ! اونها اینجان !!!
شومی و یوری با تعجب گفتند : چی شده !
در آن لحظه بود که متوجه رفتار عجیبم شده بودم و ناگهان تغییر رویه داده و گفتم :
-راستش شش نفر اومدن اینجا و اونها همون خواننده های توی پوستر هستن که رو دیوار نصب کردین !

جان مین با صدای بلند خندید و گفت :
-بابا بر و بچه های سایه درخشان رو میگه ..
آقای جانگ رو به شومی گفت : واسه بچه ها همون صبحونه همیشگی رو حاضر کنین.
نمی دانستم در آن لحظه چکار کنم تا اینکه با شومی سر میز رفتم تا دستمال و قاشق تمیز ببرم .
کنار آنها بودم ..کنار کسانی که سالهای سال بیادشان بودم و با آنها زندگی کردم و در کنار خانواده هایشان بودم و حتی در غم هایشان شریک بودم .
سونجو که لیدر گروه بود رو به شومی گفت :
-شومی ! گارسون زیبایی رو استخدام کردین ! اهل کجاست ؟؟
در آن لحظه که می دانستم آنها هنوز خبر ندارند که من کره ای بلدم , جلوی حرف زدن شومی را گرفته و گفتم :
-نه ! لطفا نگو ! میخوام خودشون حدس بزنن.
در آن لحظه بود که همه آنها با تعجب به کره ای صحبت کردن من نگاه کرده و لحظه ای بعد سونجو گفت :
-خدای من ! تو چه قشنگ بلدی کره ای صحبت کنی !!
من که هنوز باورم نمیشد در کنار آنها ایستاده و با آنها صحبت می کنم , گفتم :
-شما می تونین حدس بزنین که من اهل کجام ؟
چانگ مین پسر مو بلوند گروه گفت :
اول من ! لبنانی هستی ؟
با خنده ای کوتاه گفتم : نه !
و او دوباره با شیطنت گفت : صبر کنین صبر کنین ! برزیلی هستین !
در آن لحظه شومی گفت :
-بزارید خودم بگم و صبحونه تون رو بیارم که در آن لحظه جان با اعتراض گفت:
-خواهش میکنم شومی چیزی نگو ….

در آن لحظه بود که جان مین در حالیکه داشت سوپ های داغ را روی میز میگذاشت رو به آنها گفت :
-زحمت نکشین عمرا بتونین حدس بزنید این خانم ایرانی هستن … و با خنده رفت.
در آن لحظه بود که دونگهه که در تمام مدت صحبت کردنمان در حال ور رفتن با موبایلش بود سرش را بالا آورد و انگار که چیز عجیبی شنیده باشد با تعجب نگاه کرد که در آن لحظه بود که چانگون چیزی گفت که تنها لبخندی کوتاه ,عکس العمل من به آن حرف بود.
-چه جالب ایرانی هستی !! اتفاقا طرفدارانی هم از ایران داریم یکیش که خیلی به گروه لطف داره اسمش هست ” پریا”
لحظه ای بعد سونجو در ادامه حرف چانگون گفت :
-تو اینجا زندگی میکنی ؟
در حالیکه کنار شومی ایستاده بودم جوابی دادم که موجب تعجب شومی شد :
-بله .. یعنی من اینجا کار میکنم تا هزینه تحصیلم رو در بیارم چون پدر و مادرم استطاعت مالی ندارن .
شومی متوجه منظورم از این حرف ها نشده بود تا اینکه چانگون گفت :
-پریا , همون دختری که خیلی خیلی به گروه نزدیکه چند ماه پیش یه پوستر از مدیر تبلیغاتی مون خرید و براش فرستاد ایران .
شومی به نگاه کرد و گفت :
-پرستو ! گوش دادی ! چه جالب !
و بعد رو به سونجو کرد و گفت :
-چطوری براش فرستادین ؟
سونجو در حالیکه داشت سوپش را می خورد جواب داد :
-هه ! ما خودمون هم از این همه حمایت تعجب کردیم ولی حدود 200 دلار پرداخت کرد.

شومی که دهانش باز مانده بود گفت : 200 دلار !!!!!!!!!!!!!!
در همان لحظه بود که چانگون زیرچشمی نگاهی به دونگهه انداخت و گفت:
-بله 200 دلار ! تازه تمام دی وی دی های آلبوم ما رو هم بروز خریده ولی بگذریم ما که می دونیم واسه کی اینکارها رو کرده هههههههههههههههه
سونجو و چانگون زیر چشمی نگاهی به هم انداختند و آرام خندیدند.
دونگهه اخمی کرد و ناگهان سرش را بطرف من کرد و چیزی گفت که …..
تا آن زمان خوشحال بودم از اینکه سالهای سال منتظر چنین لحظاتی بودم تا آنها را ببینم و …………….
ولی ناگهان دونگهه با کمال بی ادبی به من گفت :
-هی گارسون ! بسته دیگه ! مشخصه دختر فضولی هستی حالا که زبون ما رو بلدی چه بهتر برو زودتر بقیه غذا رو بیار که داری حوصله ام رو سر میبری…
چانگ مین پسر مو مشکی و خجالتی گروه که تا آن لحظه سکوت کرده بود نگاهی به دونگهه کرد و گفت :
-آهای ! این چه وضع صحبت کردنه !!
در آن لحظه که در حال رفتن به سمت آشپزخانه بودم , چانگ مین به سمتم آمد و روبرویم ایستاد و گفت :
-متاسفم , اون همیشه همینجوری بد عنقه , باز هم متاسفم …
تنها سرم را تکانی دادم و به سمت آشپزخانه رفتم بزور جلوی اشکم را گرفته بودم بغض شدیدی باعث آزار گلویم شده بود که لحظه ای بعد شومی هم به آشپزخانه آمد و گفت:
-پرستو ! حالت خوبه . باور کن تابحال دونگهه رو اینطوری ندیده بودم میخوای بری خونه خواهش میکنم بخاطر توهینش منو ببخش..
یوری و آقای جانگ دست از کار کشیدند و با تعجب علت را از شومی پرسیدند.
جان مین به سمت میز رفت تا غذاهایی را تازه آماده شده بودند را بچیند .
دستانم می لرزید خواستم به جان مین کمک کنم ولی نتوانستم …….

شومی نگاهی به من کرد و گفت :
-پرستو!نمیخواد کاری بکنی خودم همه چیز رو میبرم تو همینجا بشین.
از روی شومی خجالت می کشیدم زیرا آنقدر به من محبت میکرد که نمی توانستم به صورتش نگاه کنم .
یک لحظه بخود آمده و یکی از سینی ها را برداشتم و به سمت میز رفتم .
شومی که کنار میز بود با نگرانی نگاهم میکرد ولی من نمی خواستم موجب نگرانی و ناراحتی او و یا حتی کسی دیگر شوم .
زیرا مقصر اصلی خودم بودم و آنها از علاقه شدید من هیچ اطلاعی نداشتند .
وقتی کنار میز رسیدم لبخندی زدم تا ناراحتی ام را بپوشانم .
دونگهه سرش پایین بود ولی بقیه با نگاهشان مرا دنبال میکردند و وقتی لبخندم را دیدند مطمئن شدند که دلگیری ندارم .
سونجو با لبخند گفت :
-پرستو! هیچوقت به موزیک ما گوش دادی ؟؟
و من در آن لحظه که متوجه شده بودم آنها می خواهند جو را عوض کنند گفتم:
-البته ! همینجا در رستوران گوش دادم و پوستر تبلیغات شما رو زیاد دیدم و در ضمن از تلویزیون هم موزیک ویدیوتون رو دیدم .
آنها خندیدند و سپس چانگون گفت : پس ما خیلی معروفیم ! درسته پرستو ؟
تنها لبخند جواب او بود لبخند لبخندی سرد …
دونگهه در حال نگاه کردنم بود که سردی نگاهم را متوجه شد و چشمان خیسم را.

 

پایان قسمت هفتم

< مشاهده قسمت هشتم     مشاهده قسمت ششم >

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=63834
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

3 نظرات

  1. یه عاشق

    سلام
    داستان خیلی جالبیه
    عاشق اینور داستان ها هستم
    ازتون ممنونم بابت این داستان
    داستان قبلی که راز گورستان مخفی بود رو هم خوندم
    خیلی قشنگ بود و اخراش من خیلی گریه کردم
    واقعا ازتون ممنونم
    منتظر داستان های قشنگ بعدی تون هستم
    التماس دعا
    یاحق

  2. بچه درس خون

    اهههههههههههههه
    بابا گشتین مارو داریم دغ میکنیم بگین واسه چی از کره اخرش بدش میاد و هروقت یاد کره میفته غمگین میشه
    خوب دیگه هر کشوری و هر خانواده ای ادم بد اخلاق داره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.