تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت هفتم
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت هفتم

راز گورستان مخفی – قسمت هفتم

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

درصندوق رو بالا بردم و پارچه سبز رنگ و تقریبا کهنه ای رو کنار زدم , ناگهان دستم لرزید .
با اینکه بیش از دو هفته ای هیچ اتفاقی نیفتاده بود , ولی وقتی تصور میکردم که شاید دوباره چشمم به اون عکس بیفته نمی دونستم دیگه چه عکس العملی باید از خودم ببینم .
با همون لرزش دست یکی از آلبوم ها رو کنار زدم , توجه ای به آلبوم نداشتم و فقط دنبال همون عکس می گشتم.زیر آلبوم , چند بسته دیدم که به ترتیب لای پارچه های رنگی پیچیده شده بودن .
وقتی اولین بسته رو باز کردم دوباره چشمم به همون قاب عکس افتاد , ترس عجیبی تمام وجودم رو گرفت و به ناگاه برای لحظه ای چشمام رو بستم و پس از چند ثانیه اون رو باز کردم .
یه کمی خوشحال بودم چون تو عکس فقط عمه خانم رو می دیدم .
انگار دیگه برام عادی شده بود ولی دروغه که بگم ترسی نداشتم .
همینطور که به عکس خیره شده بودم صدای پای کسی رو پشت سرم شنیدم ……..
-داری عکس نگاه میکنی سارا جان ؟
بابابزرگ بود که پشت سرم ایستاده بود .
اولش یه کمی خجالت کشیدم که بدون اجازه رفته بودم سراغ چیزی که مطمئنا یادآور خاطرات بدی بوده که الان بجای بودن روی دیوار یا طاقچه بطور پنهانی همچون جایی قرار گرفته .
-شرمنده بابابزرگ . راستش من عاشق عکس های قدیمی هستم نخواستم به شما بگم , حس کردم شاید شما زیاد تمایل نداشته باشید که حرفی درموردش زده بشه .
بابابزرگ با همون لبخند همیشگی و با صدای مهربونش گفت :
-نه دخترم این چه حرفیه ! اشکالی نداره حالا داری چی رو نگاه میکنی ؟
-این تابلو رو که عمه خانم کنار این درخت گرفته .
حالا که بابابزرگ پیشم بود زبونم باز شد و با کنجکاوی گفتم :
بابابزرگ ! این درخت مربوط به چند سال پیشه ؟
بابابزرگ قاب عکس رو ازم گرفت و بهش خیره شد و پس از یه آه بلند گفت :
می دونی اینجا کجاست ؟
-نه بابابزرگ . راستش هیچ وقت موقعیتی نشده بود که بخوام از کسی چیزی بپرسم .
بابابزرگ سرش رو تکون داد و گفت :
اینجا , این درخت و چندین هکتار زمین دورتادورش ملک ناصر خان , خان روستای لاویان بوده .
با تعجب پرسیدم : من فکر میکردم این عکس تو زمین شما گرفته شده !!!
بابابزرگ که لبخند سردی رو لباش نشسته بود جواب داد :
درست گفتی دختر باهوشم این زمین ها همش مربوط به پدر خدابیامرزم بوده که خان بعد از اومدنش به روستا قسمتی رو به زور تصاحب کرد و موقعیت زمین ما و زمین حاج مرادعلی رو تغییر داد و واسه همشون سند درست کرد و شد زمین های ناصرخان ………….
بابابزرگ ادامه داد: حتما اسم حاج مرادعلی رو شنیدی ؟
-بله هیچ وقت ندیدمشون ولی میدونم که پدر آقای رفیعی هستن .
-بله درسته ...
همینطور که بابابزرگ گرم صحبت کردن بود با اومدن بابا و رضا حرفش نیمه موند .
بابا با تعجب به قاب عکسی که دست بابابزرگ بود نگاهی انداخت و گفت :
عکس عمه ! اینجا !!
سریع گفتم : من اومدم سراغ عکس ها .
بابام با قیافه ای درهم گفت : از کسی اجازه گرفتی ؟
با یه اعتماد به نفسی جواب دادم : نه آخه …………
هنوز داشتم از خودم دفاع می کردم که مامان و زن عمو هم به جمع ما اضافه شدن و هر کدوم با تعجب یه نگاه به قاب عکس و یه نگاه به بابابزرگ انداختن و مات و مبهوت به هم نگاه میکردن !!!!!!!!!!
تو اون لحظه تازه متوجه شده بودم که کارم اشتباه بوده و نباید بدون اجازه میرفتم سراغ لوازم شخصی بابابزرگ.
اونها که مشغول حرف زدن بودن بی صدا به سمت حیاط رفتم .
هنوز خجالت زده بودم بنابراین رفتم به سمت مزرعه برنج تا کمی قدم بزنم .
مزرعه برنج بابابزرگ اینا فاصله کمی با خونه داشت .
جاده ای که به مزرعه منتهی میشد رو خیلی دوست دارم جاده ای وسیع و سرسبز بخصوص تو اردیبهشت ماه .
هوا ابری بود انگار که میخواست بارون بباره .
بارها از این جاده ی زیبا گذر کرده بودم ولی این بار انگار فرق میکرد .
خودم حس میکردم که تو این مدت کم که اومدم روستا بزرگ شدم .
ناگهان با شدت گرفتن باد , حرکت ابرها هم تندتر شد .
بارها هوای ابری تهران رو دیده بودم ولی اینجا و تو یه فضای باز زیبایی اون صدچندان شده بود .
نم نم بارون داشت شروع میشد . وقتی قطره ای از بارون به صورتم برخورد کرد به آسمان خاکستری رنگ نگاهی انداختم و مجبور شدم قدم هام رو تندتر کنم تا جایی پناه بگیرم .
شدت بارون رو به افزایش بود که ناگهان در عرض چند ثانیه تبدیل به سیلابی شدید شد .
بنابراین شروع به دویدن کردم خیلی برام جذاب بود .
من و زیر بارون به این تندی اون هم تو شمال !!!!!!!!!!!
همینطور دویدم تا بالاخره زیر چشمی , متوجه چند تا درخت شدم سریع رفتم و زیر یکی از اونها قرار گرفتم .
وای خدای من !!!!!!!!!!! عجب بارونی !!!!!!!!!!!!!
جلوی پام جوی آبی شکل گرفته بود . خیلی خیس شده بودم , دستم رو روی صورتم کشیدم تا کمی خشکش کنم.
سرم رو بلند کردم و به آسمون نگاهی دوباره انداختم , مثل اینکه این ابرهای نازنین قصد نداشتن برن .
همینطور که سرم رو می چرخوندم ناگهان با دیدن چیزی خشکم زد …………….

 

مشاهده قسمت های قبلی و بعدی داستان

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=54622
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

3 نظرات

  1. قسمت جدیدشو بذارین

  2. پس چی شد قسمت اخرشو نذاشتین

  3. لیلیوم

    لیلا جان عالیه داستانت
    واقعا دستت طلا با این دس ب قلم توپت
    بازم بنویس ک واقعا خدایی با داستانت حال کردم
    ایول

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.