تازه های آسمونی
صفحه اصلی > سرگرمی > داستان طنز > داستان همسر گمشده
تبلیغات اینترنتی

داستان همسر گمشده

the story of the lost wife داستان همسر گمشده

مردی هنگام غروب به کلانترى می رود تا گم شدن همسرش را اطلاع بدهد…

مرد : زنم از صبح رفته خرید ولى هنوز برنگشته خونه !

پلیس : قدش چقدره ؟
مرد : تا حالا دقت نکردم !

پلیس : لاغره ؟ چاقه ؟

مرد : یک کم شاید لاغر یا چاق !؟

پلیس : رنگ چشمهاش ؟

مرد : دقیقاً نمی دونم !؟

پلیس : رنگ موهاش ؟

مرد : راستش موهاشو هى رنگ می کنه !!

پلیس : چى پوشیده بود ؟

مرد : پیراهن !؟ … یا مانتو !؟ … نمی دونم !!

پلیس : با ماشین رفته بود ؟

مرد : بله

پلیس : اسم ، رنگ و شماره ماشین ؟

مرد : یک مگان مشکى 1600 تیپ2 -4سیلندر با115 اسب بخار – حداکثر گشتاور خروجی:151نیوتن متر-5 دنده با سرعت 193 کیلومتر برساعت- مونتاژ داخلی-استاندارد آلایندگی: یورو3

(مرد ناگهان می زند زیر گریه!!!)

پلیس : گریه نکنید آقا! آروم باشید. ما ماشینتون رو براتون پیدا می کنیم !نیشخن

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=135257
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

Untitled-1

داستان طنز , کوتاه و خواندنی خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را …

% دیدگاه، نظر شما چیست؟

  1. علي علي اوغلو

    روزگار خوب
    هم کوپه جوان دانشجوی من درقطار تهران تبریز که دائم گوشی اش زنگ میخورد ومن که روبرویش نشسته بودم وتاوجود اینک هدفون ام پی تری بگوشم بود گفتگوی بلند اورامیشنیدم اما چیزی نمیفهمیدم فقط ازوجنات صورت وحرکات بدن وتن صدا متوجه میشدم طرف صحبت متنوعی دارد بالاخره جوان عصبانی شد وبلند بلند میگفت دیگر حق نداری به من زنگ بزنی بلند شد ودرراهرو قطار شروع به قدم زدن کرد مدتی گذشت برگشت وازاینکه مزاحم بنده وهمراهانم شده معذرت خواهی کردوبعد ارام ارام شروع به درد دل کرد که دختره تیغی وگوش براست چپ وراست توقع دارد ازگرفتن شارژ سیری ندارد نمدانم ایا دوران شماهم اینطوری بود امروزه داشتن اتوموبیل وخانه خلوت جزو ملزومات اولیه واصلی دوستی شده درغیر اینصورت همان هفته اول تیغش را میزند ود در رو من فقط گوش میدادم ونمیتوانستم طرف صحبت ایشان باشم بنده درسن 70 سالکی تقریبا سه برابر او سن داشتم چه میتوانستم بگویم اکنون که پاسی ازشب گذشته چراغهای کوپه ها یکی یکی خاموش میشود نسیم دلنواز بیابان بصورتم میخورد بی اختیار رفتم به 50 سال پیش 10 12 سال قبل انقلاب به هرحال ماهم جوان بودیم چنانچه افتد ودانی وقتی بخود جرات دادم شماره تلفن مچاله شده را ازگوشه کیفش به داخل ان بیاندازم مانند برق گرفته ها بودم از شبی که ازسینما برگشتم ازپای تلفن تکان نمیخوردم چهار روز گذشته بود دیگر قبول کرده بودم که تیرم به سنگ خورده وباید ازصرافت موضوع بیرون بیایم داشتم کیف دستی خودرا جابجا ومرتب میکردم چشمم به یک تکه کاغذ گوشه روزنامه افتاد که شماره تلفنی روی ان نوشته شده بود منکه بیاد نداشتم چنین کاغذ وچنین شماره تلفنی راداشته باشم بعدازمدتها فکر بالاخره شماره را گرفتم صدای دختر بچه 6/7 ساله ازانطرف سیم پرسید شماااا من نمیدانستم که چه بگم صدای دخترجوان کمی دورتر گفت سودابه کیه وامد گوشی را ازدست دخترک گرفت وگفت بفرمائید من دل بدریا زدم وگفتم ببخشید شما شب پنجشنبه سینما ب ب تشریف داشتید گفت چطور مگه گفتم چیز مهمی نیست یک دفتر یادداشت با یک تکه گوشه روزنامه که این شماره تلفن روش نوشته شده بود روی صندلی جامانده بود گفتم شاید لازمش داشته باشید برایتون بفرستم بعد ازکمی من ومن گفت شما همان اقائی که پیرهن ابی شلوارطوسی به تن داشت نیستید ؟ داشت قلبم ازقفسه سینه بیرون میزد حالت عجیبی داشتم ازیکطرف احساس گناه میکردم بخاطر دروغهائیکه بافته بودم ازطرف دیگر فکر میکردم که غافلگیر شده ام گاهی هم ازجیمزباند بازی خود احساس غرور میکردم گفتم چرا گفت شماره تلفن شمارادارم بعدا تماس میگیرم اما اینراهم گفته باشم من ازان دخترها نیستم که دنبال هوسبازی باشم اگر مرد میدانی یاعلی ضمنا دفتر یادداشت هم کلکه تقریبا سه ما طول کشید تاسرسفره عقد بنشینیم طی این مد ت که چندین بار همدیگررا ملاقات کردیم حتی یک بارهم به من اجازه نمیداد دستش را دردستم بگیرم فقط شب قبل فردای عقد که ازخرید برگشتیم وچیزهائیکه خریده بودیم بکمک خواهرکوچکش ومامانش بداخل خاند اورد یم مادرش برای درست کردن چای وبه اشپزخانه رفته بود امد کنارم نشست ودست درگرد نم انداخت وبوسم کرد الان که دیگر بچه ها بزرگ شدند وهمه به سروسامان رسیده اند خدارا شکر روزگار خوبی داشتیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.