تلگرام آسمونی
ورود به کانال 👉
تازه های آسمونی
صفحه اصلی > سرگرمی > داستان طنز > ماجرای یک خواستگاری
سامانه متقاضی - بازار ثبت تقاضای رایگان,آگهی رایگان,نیازمندیها

ماجرای یک خواستگاری

matchmaking event ماجرای یک خواستگاری

قضیه ماله چند سال پیشه که با خاندان رفتیم خواستگاری واسه یکی از دوستان …

همه نشسته بودن و آخرای مجلس بود (اصن مذاکرات خوب پیش نرفته بود) که من حالت اضطرار دسشویی شماره 1 (کوچیک) رو حس کردم با یه اشاره به پدرم قضیه رو گفتم اونم با اشاره به مامانم گفت و مامانم با یه چش قره ی فجیع و دلربا فهموند که از جات تکون نخور

تو همین آژیر قرمز بود که عروس قضیه رو فهمید و اونم به باباش با ایما و اشاره فهموند باباش هم به بابام گفت بابام هم بلند داد زد:

سرویس بهداشتی کجاست فرشید یه کار کوچیک داره و مادر عروس راه و نشونم داد

تو دسشویی اعصاب مصابم ناجور داغون بود و زیر لب به زمین و زمان لعنت می فرستادم اصن حواسم به شیر آب که باز مونده نبود همونجوری داشتم دستام رو می شستم که اومدم طی یک حرکت تکنیکی شیر رو ببندم و پام آوردم بزنم رو شیر اهرمی که خرد زیر شیر شیر کامل باز شد و هول شدم پام و آوردم پایین که گیر کرد به شلنگ و جهت شلنگ از حالت عمود درومد و بست پلاستیکی که با یک پیچ بسته شده بود درومد

و خودش و شلنگ پخش زمین شدن ! ( دقیقا کمربند به پایین شلوار به حالت شلپی درومد)

حالا من مونده بودم و یه شلوار کاملا خیس با یه خرابکاریه وحشتناک !

اومدم درستش کنم که یاد این فیلمای کانال 5 افتادم (شاید برای شما اتفاق بیفتد ) همیشه میگه اول کار که خرابکاری کردی برو خودت و لو بده منم خیلی شیک و مجلسی مامانم و صدا زدم و همه در نهایت ناباوری شاهد خیس شدن یک جوان 19 ساله دردسشویی بودن حدود یک دقیقه همه 😐 بودن بعد یهو بابام D: اینجوری شد با صدای بلند خندید و بعد همه شوروع کردن به خنده و مامانم اومد دم دسشویی و (دلم می خواست گریه کنم آخه انقدر خیس بودم که نمیتونستم برم بیرون داشت چکه میکرد !)

جورابام رو دراورد و به هر زحمتی بود رفتم تو راه پله وایستادم و منتظر که ملت بیان بیرون ، در همین لحظه سوپرمن زنده شد(داماد و می گم ) و به پدر عروس گفت مته دارین اونم رفت مته آورد و شروع کردن به بازسازی خرابکاری بنده حالا منم رو پله ها پلیز ویتم خلاصه کنم 1 ساعت من ول معطل بودم که خرابکاری درست شد و همه با خنده تشریف آوردن بیرون

فقط و فقط بخاطر کار من وصلت سر گرفت و الان این خانواده 1 بچه دارن که هفته ی پیش بدنیا اومد D:

+ سایر موضوعات در تلگرام، کلیک نمایید


امتیاز شما به این صفحه:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
Loading...

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=26214
loading...
  • تبلیغات اینترنتی
  • خدمات اینترنت پرسرعت بیسیم - شبکه رسانه
  • تبلیغات اینترنتی
  • افزایش فالوراینستاگرام
  • کانال تلگرام آسمونی
  • اینم جالبه !

    حکایت های طنز قدیمی

    داستان های کوتاه و به ویژه داستان های قدیمی و البته طنز طرفداران بسیار زیادی …

    10 نظرات

    1. قشنگ بود ولی باحاله ها

    2. چه باحال خیلی طنز بانمکی داشت 😆 ممنون 😉

    3. همینه دیگه پسر 19 ساله را چی به داماد شدن!!!!!!!!!!!!!!!!

    4. مهرنوش

      عاااالی

    5. ایا اون جوون 19ساله خودت بودی اسمونی

    6. He. Cheh. Bahal. Kash. Ma. Ham. Injori. Shohar girle oon. Biyad

    7. عجب حکمتی بود

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    تبلیغات اینترنتی