تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > داستانک > داستان غم های رفته دوباره آمدند
تبلیغات اینترنتی

داستان غم های رفته دوباره آمدند

پس از داستان ” شاید زنده بمانم ” این اولین داستان کوتاهی است که پس از ماه ها برای سایت آسمونی می نویسم. که امیدوارم مورد توجه شما بازدیدکنندگام گرامی قرار گیرد.

دوباره زندگی داستان غم های رفته دوباره آمدند

” غم های رفته دوباره آمدند “

نویسنده : لیلا شاهپوری 

 

باز هم گوش دادن به صدای پرندگان کار همیشگی او شده بود …

وقتی رفت کسی نگفت چرا ..

و بالاخره پیرمرد مجبور شد با اندوهی از غم از خیابان عبور کند و برود ..

ماجرای زندگی او هیچگاه برای کسی جالب نبوده ..کسی برایش دل نسوزاند ..

حتی پیرزن همراه او هم دردی پنهان داشت که برای همیشه باید آنرا در سینه اش پنهان نگه میداشت

شاید میتوانست پیرمرد را کمک کند ولی سعی میکرد از او دوری کند تا شاید راهش را انتخاب کند.

بالاخره روزی دیگر شروع خواهد شد و پیرمرد تنها , بی پناه و خسته از در خواهد رفت .

ولی آیا او میدانست چه چیزی در انتظارش بود ..

آیا او میدانست چه خواهد گذشت ….

پیرزن چه ؟ راه دراز او صدای غم در وجودش و صدای آواز پرندگان مهاجر همه و همه عشق به پیرزن بود و بس …

بنابراین او رفت و کوله باری از غم و تنهایی و گرفتاری در اوج نگاهش موج میزد …

اوج نبودن ..اوج تنهایی .. صدای غم گرفته او …صدای فریاد او …صدای نفسهای او ..

کنار تنهایی او در …

روزی باید پیرمرد تمام حرف دلش را بگوید ولی کی !

آیا وقتش نرسیده …

آیا سرزمینی دیگر باید اختیار کند …پس خواهد گفت شاید روزی دیگر ..

پیرزن نحیف و ضعیف دوباره نگاهی به او انداخت و گفت :

در حال حاضرمنم اینجا کنار تو ..در تمام دوران زندگیم تو همیشه بودی…بی آنکه تو باشی ..

ولی آیا میشود در کنار تمام گرفتاریهای پیرزن , پیرمرد را رها کرد و رفت .

بالاخره روزی خواهد آمد و او میرسد با تمام حرفهای عجیب …

با تمام حکایتهای واقعی او و …

تازه اول جاده بود که او هم رسید ..

و به هر حال او هم رفت و…

تنهای تنها شد !!!

همیشه همینطور بود وقتی که حس تنهایی او را میگرفت جز آه چه داشت که بگوید ..

صدای خنده های پیرمرد هم گاهی او را آزار میداد ..

هنوز صدای او در گوشش و نمی دانست چکونه میتواند او را ببیند و بگوید ..

و همچنان او را در گوشه ای دیگر قرار داد …

پیرمرد و پیرزن بیچاره روبروی هم قرار گرفتند و …

تا اینکه بالاخره او هم در گوشه ای از همین زمینی ها ..

باز تکرار دوباره همان دشواریها ….

پیرزن بیچاره دیگر نمی دانست چه کند تا حرفش را به پیرمرد بفهماند .

بنابراین تنها کارش همان حرفهای تکرار همیشگی بود .

شاید که روزی با سایه ای از هجوم حمله ها زبان باز کند و همه چیز را بگوید .

شبح حمله های او از همان روز اول شروع شده بود…

گمان او به تمام چیزهایی که تصور میکرد فرق داشت .

بنابراین باز بیاد گذشته ای دور رفت تا یادش بیاید تمام اتفاقات را …

ولی بالاخره چه ؟

با وجود تمام این حرفها باز هم پیرمرد و پیرزن شروع به سخن گفتند …

چه سخت و چه دشوار ..

روبروشدن با آن همه حوادث سخت زندگی را برایشان عجیب کرده بود .

سختی زندگی از یک طرف و ….

نگاه مهربان آنها به سمت همدیگر بود که آن دو را دوباره به مقصد کشاند .

باز هم همان نگاه و باز هم …..

که ناگهان پیرزن بیچاره لب به سخن گشود و زودتر از پیرمرد شروع به حرف زدن کرد .

پیرمرد نگاه میکرد و منتظر بود که او حرفهایش را بزند …

ولی هنوز هم همان راه را دارد مگر جز این میشد که برود …

بالاخره دو راهی بین پیرزن و پیرمرد از اینجا شروع میشود ..

فاصله بین دو نگاه بعد از سالها بدون کنار هم بودن در کلبه ای تاریک و سرد .

شاکی اصلی این ماجرا هر دو هستند نه یک نفر .

بله ! شروع شد و هر دو در کنار هم راه رفتند و رفتند تا با هم لحظه ای صحبت کنند .

کنار نیمکتی کوچک نشستند و شروع شد ..

از گذشته ای دور ..

از سرمای طاقت فرسای گذشته که چه گذشت بر آنان …

چه اتفاقاتی که اول زندگیشان نیفتاد و فقط گذشت بود که آنها را به آینده امیدوار میکرد.

بالاخره لحظه آخر رسید و هر دو رودرروی هم ایستادند

کاش میشد کنار هم بنشینند و به آینده فکر کنند .

و کاش میشد همیشه به این نگاه کنند که آینده ای نیز در کار است .

و اگر قرار باشد کسی پادر میانی کند خودشان هستند و بس .

شاید یک روز او هم بتواند حرفهای نگفته اش را برای کسی بازگو کند تا راز دلش تا ابد در نگاهش

نماند و شاید آنروز بزودی برسد ..

نیمکت کوچکی کنار باغ خشکیده بود , باغی که چهل سال از عمرش می گذشت .

پیرزن لب گشود و گفت : من تنهای تنها در این باغ سال ها منتظرت بودم و تو بی آنکه از غم پنهانم چیزی بدانی رفتی !

لحظه ای سکوت سردی مابین آن دو و در قلب شان نشست ..

تا اینکه به ناگاه پیرمرد گفت :تو همیشه تقصیرات زندگی را به گردن من انداختی تا آسوده باشی.

پیرزن نگاهی لبخند وار به او کرد و گفت : ای کاش تو در کنار آسودگی هایم بودی ! ای کاش زندگی را در کنارم می دیدی ! ای کاش تقصیراتی را که می گویی آنروزها رو به چشمانم میگفتی !

پیرمرد سرش را پایین انداخت و آه سردی کشید و گفت : می دانی در آن روزها چه بر من گذشت ؟هیچ می دانی چه رنج هایی را بی تو تحمل کردم ؟ هیچ می دانی چه روزهایی که ساعتها به یک جا خیره می ماندم و منتظر بودم شاید خبری از تو بگیرم ؟

پیرزن گفت : ولی تو رفته بودی .. بی خداحافظی .. بی سوال و بی جواب !

ناگهان هر دو لحظه ای به گذشته رفتند چهل سال پیش !! …

روزی که به خاطر یک سوء تفاهم از کنار هم رفتند …

روزی که پیرمرد بی آنکه حرف پیرزن که آنروزها دختر جوانی بود را بشنود بی خداحافظی از روستا رفت !!

غروب آنروزی که پیرمرد برای همیشه رفت صبحش به دیدارش رفته بود و گل سرخی را به او داده بود و رو به پیرزن گفته بود : این گل را تا ابد در دلت نگهدار .

حال بعد از چهل سال هر دو بازگشته بودند بخاطر پیمانی که سالها پیش با هم بستند و آن قرار در یک کلبه در نزدیکی باغ و کنار یک نیمکت قدیمی بود .

روزی که برای اولین بار همدیگر را دیده بودند .

بعد از چهل سال بر حسب اتفاق دوباره همدیگر را دیدند .

هیچکدام شان هیچوقت ازدواج نکرده بودند .

پیرزن هر سال چنین روزی می آمد ولی پیرمرد هیچگاه تصور نمیکرد که او اینکار را هر ساله تکرار میکند .

پیرزن رو به پیرمرد کرد و گفت : از اینکه تو را سالم می بینم بسیار خوشحالم باید برگردم به جایی که سالها غم پنهان خودم را در آنجا سپری کرده ام .

پیرمرد گفت : می دانم اگر بگویم نرو نخواهی رفت اما جلویت را نمیگیرم تا ادامه زندگیت را آسوده سپری کنی چون در کنار من نمی توانی بمانی !

پیرزن گفت : چرا نمی گویی که چه شد که بی خبر رفتی ؟ چرا قلبم را تسلی نمی دهی ؟ چرا با من چنین کردی ؟

چشمان پیرمرد لحظه ای خیس شدند و آرام روی هم آمدند تا قطره ای اشک او را آسایش دهد دقیقه ای بعد از سکوت گفت : مرا ببخش که بی خبر رفتم !

وقت زیادی ندارم باز هم باید بروم مواظب قلب مهربانت باش !

پیرمرد بی آنکه دوباره پیرزن را نگاه کند به راهش ادامه داد و رفت …

پیرزن روی نیمکت نشسته بود که پس از دقایقی از جا برخاست و ناگاه گفت : باید به دنبالش بروم نمی خواهم دوباره او را از دست بدهم !

پیرزن با عجله بسمت جاده رفت و ناگاه یک مرد دیگر را دید که منتظر پیرمرد ایستاده بود پیرزن خود را پشت درختی پنهان کرد تا آنها او را نبینند .

آن مرد غریبه رو به پیرمرد گفت :آیا کلبه قدیمی و باغ هنوز هم آنجا بودند ؟

پیرمرد آهی کشید و گفت : بله آنجا بودند حالا دیگر برویم باید زودتر به زندان برگردیم از اینکه مرا به اینجا آوردی از تو سپاسگزارم !

پیرزن با اسم زندان برآشفت و از پشت درخت بیرون آمد و گفت : صبر کن تو چه گفتی زندان ؟

پیرمرد ناگاه برگشت و چشمانش را بست و گفت : تو اینجا چه میکنی ؟

مرد غریبه با تعجب به پیرمرد گفت :نکند این خانم همان معشوقه توست که سالهاست از او میگفتی ؟

پیرزن جلوتر آمد و گفت : بگو بگو چه شده تو در زندان چه میکنی ؟

مرد غریبه رو به پیرمرد گفت : یعنی تو به او نگفته ای ؟

مرد غریبه رو به پیرزن گفت : این پیرمرد مهربان همیشه بااخلاق و مهربان بوده ولی چهل سال پیش وقتی که می خواست به دیدار معشوقه اش بیاید با درشکه اش با عابری برخورد می کند و آن عابر یا عابران که یک زن باردار بوده در جا می میرند .

پیرمرد را به زندان می فرستند و حبس ابد به او می دهند .

باران نم نم شروع به باریدن می کند و پیرزن با چشمانی گریان کنار درخت می نشیند و های های گریه کنان رفتن پیرمرد را نگاه می کند !

این بار غم جدایی آن دو دوباره تازه شد …

پیرزن رو به آسمان خدا می کند و می گوید : خدایا ! کاش می دانستم که او کجاست کاش زودتر او را جستجو میکردم کاش اینهمه سال گوشه ای با غم زندگی نمیکردم و به دنبالش میگشتم !

چه روزها که گل سرخ شاخه شکسته را در گوشه پنجره میگذاشتم و اشک می ریختم بی آنکه بدانم او نمی خواست برود !

ماشینی که پیرمرد را می برد دور میشد و پیرزن با چشمانی اشک آلود غم دوباره زندگیش را مرور میکرد .

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=166479
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

history-of-the-shrine-of-imam-reza

داستان امام رضا و گنجشک

از امام رضا (ع) داستان ها و روایات زیادی نقل شده است که همه آنها …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.