تازه های آسمونی
تبلیغات اینترنتی

شعر عاشقانه

poetry شعر عاشقانه

 

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

 

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

.

.

.

امشب به یاد تک تکِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهابِ خیسِ ورق ها، دلم گرفت

از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت

یک ردِ پا که سهمِ من از بی نشانی است
از ردِ خون که مانده به هر جا، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت

.

.

.

در میان گریه هایم

همچو یک شمع مذابم

در میان آرزوها 

چون کویری در سرابم

چشمه ایی خشکیده از امواج آبم

من سرودی در گلو بگرفته از غم

من چو فانوسی به طاق بیکسی ماوا گرفتم

شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم

قوی تنهایم که در تنهایی خود

رفته ام از یاد یاران دیر سالیست

مرغ غم در جان من خوش کرده منزل

وای بر من

وای بر دل

.

.

.

دوش با یاد تو، لیک از تو جدا، تا دم صبح

گریه کردیم من و شمع بتا تا دم صبح

دور از جان تو ای دوست که دیشب بی تو

سنگ می ریخت به ما ابر بلا تا دم صبح

یاد آن شب که به هم سلسله جنبان بودند

شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح

بر سرم دوش زهجران تو کوکب می ریخت

شب جدا ، شمع جدا ، دیده جدا تا دم صبح

نه همین دوش که عمریست معلم شبها

گریه کردم به خدایی خدا تا دم صبح

.

.

.

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم

 

چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم

از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی

نمی ترسی، نمی ترسی، که بنویسند نامت را

به سنگ تیره گوری، شب غمناک خاموشی

  

بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

 

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم

که سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی

دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را

چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=15296
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

my-lovings-for-you

عاشقانه هایم برای توست

متن ها و جملات عاشقانه در بین مردم به ویژه در بین جوانان طرفداران بسیار …

2 نظرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.