تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > عاشقانه > زنی را می شناسم من…
تبلیغات اینترنتی

زنی را می شناسم من…

woman crying 1 زنی را می شناسم من...

 

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پُر شور است

دو صد بیم از سفر دارد …

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست:

نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی!

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه!

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من…

 

شاعر : فریبا شش بلوکی
از مجموعه شعر شبانه

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=1662
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

my-lovings-for-you

عاشقانه هایم برای توست

متن ها و جملات عاشقانه در بین مردم به ویژه در بین جوانان طرفداران بسیار …

9 نظرات

  1. جواد شیرمحمدی

    https://www.youtube.com/watch?v=fNycO7c_WKE
    با سلام
    این شعر زیبا سروده خانم فریبا شش بلوکی است دوست عزیز که در یوتیوب هم کلی موزیک ویدئو بر اساسش ساخته شده پس به احترام خالق این اثر زیبا نام شاعر را تصحیح کنید لطفا

    منبع:http://zanira.sheshboluki.com

  2. جواد شیرمحمدی

    این شعر متعلق است به خانم فریبا شش بلوکی از کتاب شبانه که در سال 1383 منتشر شده است جهت دیدن کتاب ایشان به این آأرس بروید.
    http://zanira.sheshboluki.com

  3. خیلی زیبا بود. 🙂 خدایا هیچ خونه ای رو بی مادر نکن…….. 🙂 فدات آسمونی جون 😉

  4. خیلی عالی سروده شده ممنون 😉
    زنی را می شناسم من
    در آن آبادی سوخته و دروی
    ک دل ها همچنان دریاست
    پدر افتاده در بستر
    مادر با کار و زحمت در خانه مردم
    میگذارد با دستان پر از عشقش
    نان در دهان یتیمان معصومش
    زنده باد تمام مادر هایی ک ب تنهایی بار خانواده رو ب دوش میکشن 😳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.