تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > شعر > اشعار ماه محرم
تبلیغات اینترنتی

اشعار ماه محرم

muharram poetry اشعار ماه محرم

ای داغدار اصلی این روضه ها بیا

صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا

تنها امید خلق جهان یابن فاطمه

ای منتهای آرزوی اولیاء بیا

بالا گرفته ایم برایت دو دست را

ای مرد مستجاب قنوت و دعا بیا

فهمیده ایم با همه دنیا غریبه ای

دیگر به جان مادرت ای آشنا بیا

از هیچکس به جز تو نداریم انتظار

بر دستهای توست فقط چشم ما بیا

هفته به هفته می گذرد با خیال تو

پس لا اقل به حرمت خون خدا بیا

بیش از هزار سال تو خون گریه کرده ای

ای خون جگر ز قامت زینب بیا

****************************************

صدای گریه تان پیر کرده عالم را

بیا که با تو بپوشم لباس ماتم را

هزار شکر نمردم که باز میبینم

کتیبه های عزا ؛ مشکی محرّم را

برای عمه خود تا که روضه میخوانی

به گریه شعله زنی دودمان آدم را

دخیل بسته ام امسال قبل جان دادن

ببینم اشک تو را روضه مجسّم را

به نور خویش عزاداری مرا پُر کن

به سایه ات بپذیر از گدات این کم را

مرا شبیه شهیدان شهید عشقت کن

به بال شوق و بصیرت بگیر دستم را

بیا ؛به رفیقان رفته ام سوگند

که با تو زار بگریم تمام این غم را

****************************************

از هجر تو طبیعت ما گریه می کند

چشم تمام آینه ها گریه می کند

چشم انتظار آمدنت شیر خواره‌ای است

گهواره‌ای به کرب و بلا گریه می کند

پای سه ساله‌ای که پر تاول آمده است

دارد به اشک آه و دعا گریه می کند

در علقمه به خاطر تو مشک پاره ای

دارد کنار دست جدا گریه می کند

گودال سرخ روز عطش نعره می کشد

از روضه های خون خدا گریه می کند

****************************************

بر پا شده حسینیه گریه ها بیا

بر روی چشم های تر از اشک ما بیا

شال عزای تو به عزایم نشانده است

وقت عزای مان شده صاحب عزا بیا

از معرفت تهی ام و از مصلحت پُرم

تا زیر و رو شَوَم ز قدوم شما بیا

آقا نشسته ام دَم ایوان طلا بیا

ایوان طلا اگر که نشد تا ببینمت

وقت سحر زیارت پائین پا بیا

ای خاک بر سرم که نشد خاک پای تو

یک شب خرابه دل من هم بیا بیا

من را که کُشت وا ابتاهای عمه ات

یک سر به خاک کشته کرب و بلا بیا

****************************************

جایی نداشتیم اگر این روضه ها نبود

عشقی نبود اگر غم کرب و بلا نبود

از دستمال اشک تو خونابه میچکد

آقا مگر به زخم دو چشمت دوا نبود ؟

من را کسی به قدر دو گندم نمیخرید

این چشم اگر به خیمه تان آشنا نبود

بر ما ز آبروی خودت خرج کرده ای

ای وای اگر که لطف نگاه شما نبود

از ما مگیر یک نفس این یا حسین را

آقا حسین گفتن ما دست ما نبود

ما با لباس نوکری اش زنده مانده ایم

عمری نبود اگر غم ارباب ما نبود

****************************************

چشم انتظار مانده ام امّا نیامدی

کُشتی مرا و بر سرم آقا نیامدی

چنگی نمی زند به دلم اشک های من

وقتی که تشنه هستم و دریا نیامدی

من با لباس نوکری احرام بسته ام

وقت طواف کعبه ی دلها نیامدی

دیشب میان روضه نگاهم به راه بود

گفتم که می رسی به تماشا نیامدی

شاید نشسته بودی و بر سینه می زدی

جای دگر؛ به روضه ی زهرا نیامدی

شاید دوباره کرب وبلا رفته بودی و

تا صبح می زدی به سر آنجا نیامدی

امشب شب یتیم نوازی دست توست

مگذار تا بگویمت آقا نیامدی

****************************************

دلتنگی غروب همه جمعه های من

کی میرسد به صحن حضورت صدای من

دیگر دلم برای شما پر نمیزند

برگرد و بال تازه بیاور برای من

غیر از ضرر برای تو چیزی نداشتم

حتی نیامده ست به کارَت دعای من

اشکت اگر به نامه اعمال من نبود

بخشش نبود شامل یا ربنای من

یک روز محض خاطر این چند قطره اشک

وا میشود به خیمه سبز تو پای من

با تو هوای ماه عزا چیز دیگریست

ای بانی مُحرم و صاحب عزای من

امشب میان سینه زدن ها و اشک ها

مُهری بزن به نامه کرب و بلای من

****************************************

نمی رسم من از این جاده ها به گرد شما

به خاک پای گدایان کوچه گرد شما

خدا کند که عنان گیر مرکبت باشم

فـــدای پا به رکــابــان در نبرد شما

ارادتی به تو و خانواده ات دارم

منـم غــلام غــلامان فرد فرد شما

چرا شبیه گذشته مرا نمی خواهی

مگر نمی خورم آقای من به درد شما

رسیده باز سه شنبه شب خجالتم از

مرور نامه ی اعمال و آه و سرد شما

****************************************

دلم گرفته ز یارم خبر نمی آید

چرا خزان جدایی به سر نمی آید

به راه آمدنش خشک شد دو چشم ترم

چرا مسافر من از سفر نمی آید

کسی که عادتش احسان و سجیه اش کرم است

چرا سراغ من محتضر نمی آید

در این دیار که عشاق تو فراوانند

دگر غلام تو مد نظر نمی آید

چه در زمان فراق و چه در وصال از ما

به غیر نوکری ات بیشتر نمی آید

****************************************

این هفته هم گذشت تو اما نیامدی

خورشید خانواده‌ی زهرا نیامدی

از جاده‌ی همیشه چشم انتظارها

ای آخرین مسافر دنیا نیامدی

صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم

«آمد غروب ، رفت و تو آقا نیامدی»

از ناز چشمهای تو اصلاً بعید نیست

شاید که آمدی گذر ما نیامدی

امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم

آقای من اگر زَد و فردا نیامدی

غیبت بهانه ای است که پاکیزه تر شویم

تا روبرویمان نشدی تا نیامدی

«یابن الحسن بیای»قنوتم وظیفه است

دیگر به ما چه آمده‌ای یا نیامدی

****************************************

نـاز از تـو، نیـاز و تمنّـا ز مـا، بــه روی چشم

منّت کشی ز یوسف بطحـا، به روی چشم

گفتـی گنـه نکن، به خدا سعی می کنم

قدری دگـر نما تـو مدارا، به روی چشم

امـری اگـر بـُود، به کس دیگری مگو

من مُرده ام مگـر گل زیبا، به روی چشم

قدری تو دور کن ز دلم، حُبّ نفس را

مُردن به عشـق حضرت زهرا، به روی چشم

بگـذار یـک نمـاز، بـه تو اقتدا کنـم

عرفان و پاک بـازی و تقوا، بـه روی چشم

مسکیـن نـواز! دلبر با معرفت، حبیب

آخر چه می شود بنهی پا به روی چشم؟

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=79492
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

poem-about-autumn1

شعری درباره پاییز

با توجه به اینکه در پایان فصل پاییز هستیم بر آن شدیم تا مقاله ای …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.