آسمونی همراه شما
عضویت در تلگرام
تازه های آسمونی
صفحه اصلی > فرهنگ و هنر > شعر > بشنو از نی چون حکایت می کند / مولوی
سامانه متقاضی - بازار ثبت تقاضای رایگان,آگهی رایگان,نیازمندیها

بشنو از نی چون حکایت می کند / مولوی

Hear the story of the straw Rumi بشنو از نی چون حکایت می کند / مولوی

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو: رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پروای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

+ سایر موضوعات در تلگرام، کلیک نمایید


امتیاز شما به این صفحه:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (12 votes, average: 3٫25 out of 5)
Loading...

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=11352
loading...
تبلیغات اینترنتی
کانال تلگرام آسمونی

اینم جالبه !

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد

آسمونی در این مقاله دو شعر بسیار زیبا که هر دوی آن ها در مورد …

2 نظرات

  1. وقت شما بخیر

    از نظر اندیشمندان و صاحب‌نظران، دقت در حفظ کلمات و ارایه آن به مردم، از صفات دقت‌پردازان و نکته‌سنجان است.
    از دید این اندیشمندان، بیت اول مثنوی در این سایت با اشتباه مخلوط شده
    و همین اشتباه، همچنان در ذهن خواننده پابرجا می‌ماند.

    بیت اول مثنوی این چنین درست و صحیح است که:

    بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جدایی‌ها حکایت می‌کند

    «این نی» منظور «مولوی» است؛ که شکایت از جدایی‌ها می‌کند.

    این درست‌نویسی بیت آغازین مثنوی، که صحت و درستی‌ آن در نزد شارحان و محققان تثبیت شده است؛ می‌باید رایج شود.

    ولی از آنجا که دقت و تحقیق در میان مردم ایران چندان رواج ندارد،‌حتی خوانندگان آثار مولوی نیز با تکرار این روش به ترویج ابیات به صورت نادرست،‌ این غلط‌نویسی و اشتباه خواندن را در جامعه، ادامه می‌دهند.

    با سپاس از دقت و توجه شما.

  2. با سلام به گرداورندگان خیلی کامل وبدون نقص بود ولی من با معنی تایپ کرده بودم .متشکر .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تبلیغات اینترنتی