تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > سکوت پرستو – قسمت دهم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت دهم

سکوت پرستو – قسمت دهم نویسنده : لیلا شاهپوری

متوجه تعجب آنها شده بودم …….
سلام کردم و به سمت آشپزخانه رفتم .
شومی و دوستان با تعجب نگاهم کردند و با خوشحالی و خنده همیشگی گفتند :
-وای !!!!!!!! کی اومدی !!!!!!!!!
از آن همه محبت خجالت می کشیدم … شومی را در آغوش گرفتم لحظه ای بعد از احوالپرسی با یوری , جان مین و آقای جانگ رو به شومی گفتم :
-راستش قراره باهاتون خداحافظی کنم قراره دو روز دیگه برگردم ولی امروز رو اجازه دارم بیشتر پیشتون بمونم .
شومی با ناراحتی گفت :
-باورم نمیشه پرستو جون ! چه زود گذشت …همه مون به بودنت عادت کرده بودیم خیلی حیف شد ……. هر وقت به کره اومدی حتما باز هم بیا…..
شومی مشغول صحبت کردن بود که متوجه حضور سونجو نشده بودیم …
سونجو با تعجب گفت :
-میخوای برگردی ایران !! با خانواده ات یا تنهایی ….
در آن لحظه که اصلا یادم نبود قبلا به سونجو چه چیزی گفته بودم با کمی مکث جواب دادم : راستش …آخه … من و پدرم اینجا بودیم خب .. حالا باید برگردیم پیش مامانم.
سونجو نگاهی کرد و گفت :
-د…….مگه نگفته بودی با مامان و بابات اینجا زندگی میکنی ……
دیگر کاملا گیج شده بودم سپس رو به شومی گفتم :
-من میرم یه کمی کنار ساحل …اگه اشکالی نداره …زود برمیگردم .
به سرعت به سمت در رفتم که با صدای چانگون سر جایم ماندم ..
-پرستو …کجا ..داری میری ..
برگشتم ولی سعی داشتم نگاهم به دونگهه نیافتد ولی …..
مگر میشد او که با کنجکاوی منتظر جوابم بود رو به چانگون گفتم :
-نه ! می خوام برم کنار ساحل یه کمی هوا بخورم ..آخه … فعلا..
و با سرعت خارج شدم …
باورم نمیشد قرار است روزی بخاطر ندیدن آنها هم فراری شوم .
کنار ساحل بودم ….باز دریا و باز …..
روزی سرد و پر از درد ….
کسی نبود ..تنهای تنها بودم ….نمی توانستم درد درونم را برای کسی بازگو کنم .
ای کاش می توانستم خود را به آبهای خروشان بسپارم که شاید در اعماق دریای بیکران فریادزنان غرق شوم ….ولی …
حتی از تنهایی در اعماق دریا هم می ترسیدم ….
سکوت کرده بودم و تنها اشک در آن لحظه یارم بود که ناگهان …
پرستو !!!
سریع اشکم را پاک کردم و برگشتم باورم نمیشد آقای جانگ بود ..
-آقای جانگ !! شما اینجا !! هوا سرده بهتره برید داخل ..من هم الان میام …
در آن لحظه آقای جانگ چیزی را گفت که تنها قطره ای اشک جوابم بود !!!
-میخوام سوالی ازت بپرسم میدونم که دختر راستگویی هستی , تو در حقیقت همون پریا هستی که به گروه حتی کمک مالی هم میکنه ؟؟؟ تو بخاطر اونها اومدی اینجا درسته ؟؟
چیزی را که می شنیدم باور نداشتم لحظه ای سکوت کردم و با بغض و اشک گفتم:
-بله ..خودمم . اسم واقعی خودم رو هیچوقت برای مدیر گروه نفرستادم حتی خانواده ام هم از چیزی خبر ندارن ..تمام مخارج رو خودم دادم با جمع کردن پول تو جیبی هام حتی با شومی هم از طریق این رستوران آشنا شدم ….من فقط بخاطر…بخاطر …
دیگر نتوانستم …. با صدای بلند گریه میکردم و صورتم را لابه لای دستانم پنهان کردم تا اشکهایم ……
لحظه ای طولانی گذشت و آقای جانگ رفت و من تنهاتر از همیشه شدم …
پس از کمی آرامش به رستوران برگشتم آنها در حال رفتن بودند ..
رفتند …رفتند …. ولی لحظه ای دونگهه برگشت و نگاهی کرد و گفت :
-اگه لحظه ای باهات تند صحبت کردم متاسفم … خداحافظ
باور نمیشد نگاهش میکردم هیچ نگفتم … بگو بگو .. آقای جانگ نگاهم میکرد ..
رفت رفت ….برای همیشه ….
……………………………………..
لعنت به این اشک که دفتر خاطراتم را خیس کرده ..
روز سختی بود ..
یادآوری آنروز برایم همیشه تلخ ترین خاطره تمام زندگیم است ..
یک سال … یک سال گذشته و فقط میتوانم بنویسم ..
لعنت به این پاییز …لعنت به سکوت من …لعنت …..
چرا چرا …ای کاش میتوانستم برگ های رنگارنگ زیبا را ببینم …ای کاش میتوانستم حس خوب پاییز را درک کنم ….ای کاش میتوانستم تا ابد …فقط بدانم که هستی ….
…………………………….
آنروز با تمام وجودم شومی را بغل کردم با تمام وجودم ….
یوری …جان مین و …آقای جانگ ….
با آنها خداحافظی کردم و …..
تمام شد …
به توصیه پدرم آخرین روز به خرید رفتم تا برای اقوام و دوستان چیزهایی بگیرم .
روز آخر ….
پرواز ….
در راه بازگشت به ایران بودم ..
تمام شد … هواپیما از زمین کره بلند شد و به پرواز درآمد و قلب من هم به مانند پرنده ای مهاجر ……………..
چشمانم را برای لحظه ای بستم .
……………… منزل بودم …اولین مهمانمان عمه و شیرین بودند .
اصلا حوصله نداشتم چطور باید دروغ هایم را سرهم می آوردم تا شیرین باورم کند.
سوالهای جورواجور ….جواب های عجیب …
آن شب بخیر گذشت و شیرین که از حرفهایم قانع نشده بود خودش را برای روز بعد آماده میکرد …
…………………………
اصلا نمیخواهم درباره سوگل و مهری چیزی بنویسم که زیباترین دروغ هایم را تحویل آنها دادم …….
از آن روز کمتر سراغ سایت رسمی گروه میرفتم ولی موزیک و پوستر آنها برای همیشه کنارم بودند …..
سه ماه گذشت ….

 برای دیدن قسمتهای قبلی اینجا را کلیک کنید.

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=2713
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

نظر شما چیست؟

  1. خیلی جالب شده لیلا جون
    عاشق داستانت شدم بیسته بیست

  2. دیگه رو به مرگم بخدا …
    آخه چی میشه بالاخره ….
    احساس نوشتنت خیلی قویه …
    واقعا متشکرم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.