تازه های آسمونی
صفحه اصلی > دسته‌بندی نشده > داستان سکوت پرستو – قسمت دوازدهم ( آخرین قسمت )
تبلیغات اینترنتی

داستان سکوت پرستو – قسمت دوازدهم ( آخرین قسمت )

سکوت پرستو – قسمت دوازدهم ( آخرین قسمت )

نویسنده : لیلا شاهپوری

پاییز غم کجایی !!!
پاییز دوباره برگرد ….پاییز زردم برگرد تا ترا به بهار تبدیل کنم .
پاییز جدایی برگرد که همان فاصله را میخواهم ….
………………..
خبری را که می دیدم باور نداشتم …امکان نداشت …ای زمین ! ای جهان ! ای مردم! مگر من چه گناهی کرده بودم که تاوانم این همه رنج بود !!
خدایا فقط یک احساس کوچک در دلم داشتم و …
چشمانم در آن لحظه جز مرگ چیزی نمی دید و نمی خواستم که چیزی را ببینم .
مدام خبر وب سایت های مختلف جلوی چشمانم بودند ……
متاسفانه غروب دیروز , دونگهه یکی از اعضای گروه سایه درخشان بر اثر سانحه تصادف درگذشت ….
باز خبر را خواندم …بارها و بارها و ………..
……………………………………
دفتر خاطراتم ! مرا ببخش از این همه غم که مجبورم آنرا با تو در میان بگذارم .
تمام شد … رنج …درد …سختی ….همه و همه تمام شد و من هستم و من..
دو فصل گذشته و دونگهه دیگر نیست …
پاییز غم هایم دوباره رسیده …سال گذشته در تدارک مسافرت به کره بودم و …
خدایا ! زندگی ما انسانها چه حکایت های عجیبی دارد !
دیگر آرام آرام هستم و زندگی را می گذرانم …
هر کسی در زندگیش سرنوشتی دارد …و من … و دونگهه …
…………………….
دو هفته بعد از تصادف دونگهه , شومی و آقای جانگ جداگانه تماس گرفته و احوالم را پرسیده بودند .خیلی خجالت میکشیدم از این همه محبت آنان و نگرانی آنها..
دیگر چیزی وجود ندارد که بنویسم …. با همه چیز کنار آمده ام … با زندگی …با سرنوشت و با مرگ دونگهه و رفتنش ….
بعد از ازدواج شیرین خیلی تنها شدم … ولی واقعیت زندگی را باید پذیرفت .
دو هفته ای می شود که به تدریس زبان کره ای در یکی از آموزشگاه های ونک مشغولم و با تمام وجودم این زبان را به دیگران آموزش می دهم زیرا اگر عشق در کاری نباشد نمی توان آنرا به دیگران فهماند .
زیباترین اتفاق پاییز امسال یک تماس تلفنی بود …
تماس تلفنی از تمام بچه های گروه درخشان …
ابتدا باورش برایم سخت بود ولی دیگر ماجرای مرا و احساسم را همه می دانستند حتی خانواده دونگهه هم خبردار شده بودند .
این مسئله برایم بسیار مهم بود .
یک ماه بعد از مرگ دونگهه ماجرای او را تا حدودی به مادرم گفتم .
طفلی مادرم که چقدر بعد از شنیدن ماجرای مرگ دونگهه به حال مادر دونگهه ناراحتی کرد و همین طور بخاطر بعضی از کارهایم مرا هم نکوهش کرد .
روزها در گذر هستند ….دوست دارم یکبار دیگر به کره بروم ولی این بار می خواهم به آرامگاهی که خاکستر دونگهه در آنجا است بروم تا باردیگر او را ببینم ولی این بار بدون دلواپسی و دلهره …بدون نقشه …بدون بازی کردن و …
دونگهه ! هیچوقت تصور میکردی یکی ازترانه هایت را بر روی عکس هایت بعد از مرگت درست کنند و میلیون ها نفر از همه جای دنیا آنرا تماشا کنند و بگریند !
دونگهه ! هیچوقت تصور میکردی که آخرین بهار زندگیت را میگذرانی !
دونگهه ! زندگیم را دو بار دگرگون کردی … دو بار … یکبار به زندگی علاقمند شدم و بار دیگر بارها و بارها مٌردم ….!!!
فقط یک افسوس برایم مانده …و آن سکوتم بود ..فقط یکبار ..اگر یکبار حرف دلم را میگفتم ….اگر بعد از تماس تو , فقط چند کلمه …
افسوس ! افسوس از سکوتی که باید شکسته میشد و نشد ….
منتظر می مانم تا خدا روزی بنا به مصلحتش مرا به تو برساند …
منتظر آنروز می مانم ولی تا آنروز زندگی ادامه دارد ….

سکوت پرستو – پایان

برای دیدن قسمت های قبلی داستان اینجا را کلیک کنید .

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=162667
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

aroni-738302_1280

لورم ایپسوم ششم

لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از …

4 نظرات

  1. اه چه پایان بدی

    • ناشناس

      فاطمه جان شرمنده با مرگ یکی از شخصیتهای اصلی داستان شما رو متاثر کردم
      گاهی داستان آنطور که باید مورد رضایت خواننده قرار نمیگیره
      بهر حال ممنون از وقتی که برای خوندن داستان قرار دادین .

  2. واقعا خسته نباشید خیلی خیلی زیبا بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.