داستان و حکایت

داستان ماهی قرمزهای گمشده

ماهی قرمز گمشده داستان ماهی قرمزهای گمشده

به نام خدا

آسمونی : هر سال که نزدیک عید می شود یاد ماهی قرمزهایی می افتم که یک روز تمام بخاطر آنها غصه خوردم و اشک ریختم . حالا که چند سالی گذشته به یاد آنروز می خندم و گاهی هم خجالت زده می شوم….
یک هفته به عید مانده بود و بعد از خانه تکانی و خرید مایحتاج روزهای عید , تصمیم گرفتم به بازار رفته تا چیزهایی را که برای سفره هفت سین احتیاج داشتم را خریداری کنم .
صبح زود دخترم را به مدرسه فرستادم و قرمه سبزی بار گذاشتم تا اگر خرید دیر شد برای درست کردن نهار عجله نداشته باشم .
ساعت ده صبح بود که به همراه همسرم که قرار بود به شرکت برود راهی بازار شدم .
باورم نمیشد تا این حد بازار شلوغ باشد می دانستم که صبح سختی را خواهم داشت.
بوی عید را میشد در کوچه پس کوچه های بازار احساس کرد .
بچه های خوشحال که در حال پوشیدن لباس بودند و در حالیکه یکی از لباس ها را بر تن داشتند چشم شان باز هم به اطراف می چرخید تا لباسی دیگر را هم انتخاب کنند.
بعد از گرفتن وسایل هفت سین , بین راه چشمم به سنبل یاسی رنگی افتاد که زیبایی عید را صد چندان میکرد.
ساعت دوازده و نیم شده بود که خریدهایم تمام شد . بنابراین به سمت خیابان اصلی رفتم تا تاکسی بگیرم .
موقع گرفتن تاکسی ناگهان یادم افتاد که ماهی قرمز نگرفته ام , بنابراین کنار یکی از ماهی فروشی های کنار خیابان ایستادم و چهار تا ماهی ریز و ناز گرفتم که قرمزی آن را همیشه سر سفره هفت سین دوست دارم .
بالاخره بعد از گرفتن تاکسی با کلی خرید به سمت منزل رفتم .
عجله داشتم تا سریع تر به خانه برسم بعد از اینکه کرایه تاکسی را دادم با دقت داخل تاکسی را دیدم تا همه چیز را برداشته باشم .
با احتیاط خریدهایم را داخل آسانسور گذاشتم تا به طبقه پنجم رسیدم , در آسانسور را نیمه باز گذاشتم تا کلید را به قفل بیندازم ولی همین که در خانه را باز کردم ناگهان در آسانسور بسته شد و تمام خرید که در آن بود به همکف رفت .
نمی دانم چه کسی دکمه را زده بود ولی بالاخره آسانسور بالا آمد ولی همین که در آنرا باز کردم یک گربه چاق و تپلی ناگهان از زیر پایم در رفت .
با دیدن گربه که شوکه شده بودم ترسیدم و فریادی کشیدم .
بالاخره به خیر گذشت و توانستم تمام خریدهایم را به داخل منزل ببرم .
کلی کار داشتم حالا باید خریدهایم را جمع و جور میکردم .
یک ساعتی گذشت که دختر و همسرم به خانه برگشتند .
دخترم که با دیدن وسایل هفت سین ذوق زده شده بود گرسنگی اش را فراموش کرده بود .
ساعت یک و نیم بود که نهار حاضر شد و مشغول خوردن بودیم که ناگهان دخترم چیزی گفت که از کنار میز نهار خوری پریدم .
-مامان ! چرا ماهی قرمز نگرفتی ؟ دوستام میگن ماماناشون چند روزه که ماهی خریدن !
باورم نمیشد ! ماهی ها را چکار کردم ؟ آهی عمیق کشیدم و گفتم ای وای گربه چاقه ماهی قرمزهایی رو که خریده بودم خورد!
دخترم با بغض گفت : ماهی های بیچاره !!! یعنی امسال ماهی نداریم ؟
همسرم گفت : نه بابایی فردا صبح دوباره میخرم .
من که خیلی عصبانی بودم به سمت در رفتم تا به پارکینگ بروم شاید که آن گربه چاق هنوز مشمای ماهی را پاره نکرده باشد .
تمام پارکینگ را گشتم ولی اثری از آن گربه بدجنس نبود خیلی ناراحت بودم از اینکه در موقع مرگ نتوانسته بودم آن بی گناهان را نجات دهم .
چشمانم کمی خیس شده بودند ولی سریع اشکم را پاک کردم تا کسی مرا نبیند.
شب شد .
هنوز از کار خودم دلگیر بودم که به همسرم گفتم زباله ها را دم در ببرد .
روی مبل نشسته بودم که دقایقی بعد همسرم بعد از گذاشتن زباله ها دم در برگشت و در حالیکه می خندید گفت:
خانم خانما ! مهمون داریم .
برگشتم و با تعجب به همسرم نگاهی انداختم !!!!
در دست همسرم مشمای ماهی قرمزهای ناز بود با خوشحالی گفتم :
کجا بودن ؟
همسرم باز هم خندید و گفت :
توی زباله ها تشریف داشتن !!!!!!!!!!
باورم نمی شد که ماهی های خوشگل را قاطی آشغال ها به داخل سطل زباله انداخته باشم .

هر سال عید به یاد آنروز , ابتدا ماهی ها را داخل تنگ می گذارم سپس به کارهای دیگرم میرسم .

نویسنده: لیلا شاهپوری

Related posts

داستان زیبا درویش تهی دست

آسمونی

داستان خدا و گنجشک

آسمونی

داستان خووان و سکه طلا

طاهره رضایی

2 comments

شادی 2014/05/05 at 21:26

بامزه بود .
داستان بیشتر بزارین ممنون

Reply
--> آسمونی 2014/05/06 at 18:49

سپاس ، حتماً عزیز

Reply

Leave a Comment