راز و نیاز با خدا

اشعار لیله الرغائب ( شب آرزوها )

اشعار لیله الرغائب ( شب آرزوها )

ارباب بى كفن ، همه  عالم  فداى  تو زهرا گرفته مجلس روضه براى تو در لیلة  الرغائب و  در بین  روضه ها ما   آرزویمان  شده، كربُ بَلاى   تو ======================== باید...

طعام خدا (داستان عابد خداپرست)

طعام خدا (داستان عابد خداپرست)

آسمونی : روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا...

گفتگوهای کودکانه با خدا

گفتگوهای کودکانه با خدا

خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟ خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام...

من می گویم خدا می گوید

من می گویم خدا می گوید

من می گویم : کسی دوستم ندارد خداوند می گوید : من تو را دوست دارم من می گویم : احساس تنهایی می کنم خداوند می گوید : من هرگز...

خدایا کمکم کن

خدایا کمکم کن

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که...

درد و دل با خدا

درد و دل با خدا

خدایا دراین خلقت توانا تر از تو را نمی یابم ولی نمی دانم این حس را می دانی ومی توانی ! آخر تو معبودی ومعبود نداری . نمی دانم حس...

خلوت کردن با خدا

خلوت کردن با خدا

گفتم : خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم...

گذشت خداوند از اشتباه های ما

گذشت خداوند از اشتباه های ما

يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.  هر آن...

گفتگویی با خدا

گفتگویی با خدا

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم . به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش...

گفتگو با خدا

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می­کنم خدا پرسید: پس تو می­خواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید؟ خدا خندید و گفت: وقت من...

من و خدا

من و خدا

  من می گوییم : کسی دوستم نداردخداوند می گوید : من تورا دوست دارم من می گوییم : احساس تنهایی می کنم خداوند می گوید : من هرگز تو را...

خدا پشت پنجره ایستاده

خدا پشت پنجره ایستاده

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه... مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه اما موقع...