اشعار شب قدر

آزرده طعم دورى، از یار را چشیده

روى سحر قدم زد با کسوت سپیده

روى زمین قدم زد با آسمان سخن گفت

از ابرها بپرسید از گفته و شنیده

مى‏رفت سوى مسجد امّا نه مثل هر شب

چون عاشقى که وقت وصل دلش رسیده

تکبیر گفت و الحمد تا انتهاى سوره

بهر رکوع خم شد با قامتى خمیده

برخاست از رکوع و آرام رفت سجده

اشک خداست این که روى زمین چکیده

تیغى فرود آمد کعبه شکست و تسبیح

محراب ماند و تیغى کاین کعبه را دریده

او سجده کرد امّا سر بر نداشت دیگر

سجده به این طویلى مسجد به خود ندیده

کعبه شکست برداشت امّا نه بهر میلاد

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

 

*********************************

 

نه این كه بالا برده دست تا دعا بكند

خدا كند دستش بشكند خطا بكند

دلش بسوزد سوگند خورده دل ها را

به سوزناك ترین داغ مبتلا بكند

شبیه صاعقه تیغی فرود می آید

كه جشن هر شب ایتام را عزا بكند

اگر كه پای جهالت وسط نباشد، تیغ

چگونه قله ی یك كوه را دو تا بكند؟!

سپید رویت را سرخ كرده تا خود را

سیاه روی ترین فرد ماجرا بكند

نخواست تا كه جسارت شود و الا در

بعید بود عبای تو را رها بكند

خدای عاشق فرمود: لا فتی الا...

كه تا حسابِ تو را از همه جدا بكند

برای وصف تو دریای واژه قادر نیست

كه حق مطلب را كاملا ادا بكند

علی كه باشی یعنی مقام تو اعلاست

چرا گروهی باید تو را خدا بكند؟

قریب فاصله مان از تو چارده قرن است

یكی بیاید و فكری به حال ما بكند

 

*********************************

 

صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت

آسمان تیره شد از بس که دل ماه گرفت

بر سر سفره کمی درد دل خود را گفت

یک نفس گفت؛ ولی آینه را آه گرفت

راه افتاد مسیحا که نفس تازه کند

زیر سنگینی گامش نفس راه گرفت

خانه آوار شد و روی قدم هاش افتاد

اشک هی آمد و تا پای قدمگاه گرفت

سمت در رفت ولی در به تقلّا افتاد

و از این حادثه یک فرصت کوتاه گرفت

درب بسته شد و قلاب به پهلوش گرفت

روضه ای شد که دل حضرت درگاه گرفت

باز هم روضۀ دیوار و در و یک مادر...

باز با دختر خود ذکر "وا اُمّاه" گرفت

لحظه ای بر در این خانه به زانو افتاد

"اشکِ بر فاطمه" را توشۀ این راه گرفت

وقت رفتن شده بود و سحرش آمده بود

پا شد و جلوه ی "یا فالق الاصباح" گرفت

رفت معشوق خودش را بکشد در آغوش

رفت و وقتی که تنش حالت دل خواه گرفت

بوسه ای زد به سرش تیغ و تنش آتش شد

آتشی که به دل سنگ و پر کاه گرفت

مثل زهرا به زمین خورد و به سجده افتاد

آن چنان که دل محراب و دل ماه گرفت

آه یک دست بر آن فرق شکسته که گذاشت

خم شد و دست به پهلوش به ناگاه گرفت

پا شد و رو به مدینه شد و با فاطمه گفت

عاقبت حاجت خود را اسد الله گرفت

 

*********************************

 

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید

رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد

نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت

امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید

آری برادر امشب زینب اسیر گردید

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

 

*********************************

 

لطف تو یارب! ازل است و ابد

این منم و این گنه بی‌عدد

روی سیه، بار خطا، فعل بد

نمی‌زنی به سینه‌ام دست رد یا واحد یا احد یا صمد

تشنـه لبم آب حیاتم بده

غرق گنـاهم حسناتم بده

از کرم خویش نجاتم بده

اگرچه باشدگنهم بی‌عدد یا واحد یا احد یا صمد

بنده ولی بنـده شرمنده‌ام

رو سیه و زار و سرافکنده‌ام

باز به سوی تو پناهنده‌ام

ای همه عفو تو فراترزحد یا واحد یا احد یا صمد

آمده‌ام تا کـه قبولم کنی

وصل به اولاد رسولم کنی

سائل زهرای بتولم کنی

جزکرمت هیچ ندارم سند یا واحد یا احد یا صمد

مرا به قرآن پیمبر ببخش

به اشک صدیقه ‌اطهر ببخش

به آخرین نماز حیدر ببخش

که بوده ذکرم همه حیدرمدد یا واحد یا احد یا صمد

عبـد فراری‌ام که برگشته‌ام

غرق به خوناب جگر گشته‌ام

ببین به کار خویش سرگشته‌ام

آخر کارم به کجا می‌رسد؟ یا واحد یا احد یا صمد

من که گنه‌کارترم از همه

ز آخر کار خود کنم واهمه

به پهلوی شکسته فاطمه

ببخش ورنـه آبرویم رود یا واحد یا احد یا صمد

 

*********************************

 

عبدم ولـی عبـد گنه‌کار

هم روسیاهم هم گرفتار

معبود من ای حیّ دادار

من بنـدۀ عاصی، تو غفار الغوث خلّصنا من النّار

دستـم بگیــر از پا نشستم

یک عمر عهدم را شکستم

عفو تو باشد بـود و هستم

یارب تو آبرویم را نگهدار الغوث خلّصنا من النّار

من خستــه از بـار گنـاهم

مویــم سفیـد و روسیـاهم

این عفو تو این اشک و آهم

بـاز آمـدم با جرم بسیار الغوث خلّصنا من النّار

اگـرچـه مستحـق نـارم

روزم شده چون شام تارم

مولا علی را دوست دارم

بـر حـرمت حیـدر کرّار الغوث خلّصنا من النّار

یا سیـدی تـا زنـده هستم

از عفو تـو شرمنـده هستم

شرمنده زین پرونده هستم

خواندم تو را با این دل زار الغوث خلّصنا من النّار

از جرم بسیارم چه گویم؟!

حتـی نیاوردی بـه رویم

پیوستـه دادی آبــرویم

در بین خلق ای حیّ دادار الغـوث خلّصنا من النّار

یـارب یـارب یـا الهـی

بر جرم سنگینم گواهی

من بی‌پناهم تـو پناهی

من معصیت‌کارم تو ستّار الغوث خلّصنا من النّار

نظرات 5


ثبت نظر درباره «اشعار شب قدر»

پرسش ها و دیدگاهتان را درمورد این مطلب بنویسید