تابستان آمد...

آسمونی شروع تابستان را به همه دوستان تبریک می گوید.

فصل تابستان است
سایه ای می جویم
سایه ای پر الفت
کوچه ها گرم کلام
خانه ها گرم سخن

ظهر تابستان 

دشت هایی چه فراخ 
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ، ریگی ، لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ، سر رسد از پس كوه
چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست ،
سیب هست ،
ایمان هست...

"سهراب سپهری"

نظرات 1


ثبت نظر درباره «تابستان آمد...»

پرسش ها و دیدگاهتان را درمورد این مطلب بنویسید