شعر اشک یتیم از پروین اعتصامی

شعر اشک یتیم از پروین اعتصامی

 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر كوی و بام خاست

پرسید زان میانه یكی كودكی یتیم
كاین تابناک چیست كه بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما كه چیست
پیداست آنقدر كه متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست كه با گله آشناست

آن پارسا كه ده خَرَد و مُلک، رهزن است
آن پادشا كه مال رعيّت خورد، گداست

بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره كن
تا بنگری كه روشنی گوهر از كجاست

پروین، به كجروان سخن از راستی چه سود
كو آن چنان كسی كه نرنجد ز حرف راست

پروین اعتصامی

نظرات 14


ثبت نظر درباره «شعر اشک یتیم از پروین اعتصامی»

پرسش ها و دیدگاهتان را درمورد این مطلب بنویسید