وقتی برگشتم، رفته بود

وقتی برگشتم، رفته بود
گاهی اوقات نباید تو یه زمان خاصی در اون مکان حضور داشت. شاید اگر یکی دو ساعت زودتر یا دیرتر بشه، هیچوقت اونچیزی رو که نباید ببینی، نمی بینی و ... شاید مقصر اصلی این اتفاق، ویروس کرونا باشه .. و شاید مسائل اقتصادی و .. بعد از اومدن کرونا و ماجرای قرنطینه و تعطیلی کارها، حدود دو ماه تو خونه موندن باعث میشه کلی فکر تو ذهنت بیاد که مثلا کاش این بیماری تموم شه اینجا برم یا فلان کارو که همیشه دوست داشتمو انجام بدم  و ... یکی از جاهایی که همیشه دوست داشتم بعد از تموم شدن این بیماری برم، رفتن به بازار تجریش بود. مگه میشه سالی یبار به اونجا نرفت! حالا که برای خرید عید نتونستم برم تصمیم گرفته بودم هر طوریه یه سری به اونجا بزنم. حس میکردم فقط با رفتن به چنین جایی میشه دوباره انرژی از دست رفته رو بدست آورد. بازاری پرجنب و جوش و پرنشاط که حتی اگر خریدی هم نداشته باشی، قدم زدن تو راسته ها و دالان های بازار، حس خوبی بهت میده. بارها به سمیرا یکی از همکارام، گفته بودم هر وقت اوضاع عادی شد باید بریم بازار تجریش. بابای من و سمیرا یه آموزشگاه زبان انگلیسی تو محله مون دایر کردن. بقول خودشون فقط برای ساپورت ما جوونا این آموزشگاه رو راه انداختن. آخه من و سمیرا ارشد زبان داشتیم و بیکار بودیم. البته با شروع کرونا، آموزشگاه هم بسته شده بود و ما باز هم بیکار بودیم و گاهی تو خونه با بعضی از شاگردها در تماس بودیم و به آموزش مشغول بودیم. اواسط اردیبهشت بود که خوشبختانه با کمتر شدن بیماری کرونا، بازارها باز شدن و من هم که منتظر چنین روزی بودم با سمیرا هماهنگ کردیم که بعدازظهر دوشنبه به بازار بریم. صبح دوشنبه حدودای ساعت 11 بود که سمیرا تماس گرفت و گفت برای شام مهمون دارن و مجبوره خونه بمونه تا به مامانش کمک کنه. نمی دونم چرا به جای اینکه رفتن رو کنسل کنم، گفتم اشکالی نداره من امروز میرم، بازم یروز دیگه با هم میریم. حدودای ساعت 6 عصر با تاکسی به بازار رفتم. البته قبلش با توصیه های مکرر مامانم روبرو شده بودم که به کسی نزدیک نشو.. ماسک و دستکش رو هیچوقت در نیار.. هله هوله ی روباز نخر و کلی چیزای دیگه .. به بازار رسیدم ولی مثل همیشه نبود و تقریبا سوت و کور بود. بازار تجریش برای من مثل یه شربت خنک تو اوج گرمای تابستونه. روسری و شال های رنگارنگ، پارچه های گل گلی، آلوهای خوش رنگ و لعاب و صدها چیز دیگه حالمو خوب می کرد. همینطور که مشغول لمس یکی از شال های رنگی بودم، یه فروشنده ی عینک آفتابی رو دیدم که یه عینک خلبانی شیشه آبی تو دستش بود. ناخوداگاه به سمت فروشنده رفتم و ازش خواستم عینک رو امتحان کنم. با اینکه عینک آفتابی، زیادی داشتم ولی همیشه با دیدن عینک های رنگ آبی باز هم دوست داشتم اونارو با وجود تقلبی بودن بخرم. فروشنده بعد از ضدعفونی کردن عینک ازم خواست رو دستکش خودم، یه دستکش یکبار مصرف دیگه که بهم دادو بپوشم. عینک خودم که برند پرسول بود رو بالای سرم گذاشتم تا عینک رو امتحان کنم. فروشنده سرشو به طرز عجیبی پایین برده بود. کاش هیچوقت تو اون ثانیه ی لعنتی، اون اسم رو نمی گفتمو فقط خریدمو میکردم و از اونجا دور میشدم. آقای احمدیان خودتونید؟؟؟ فروشنده بعد از کمی مکث جواب داد: بله خانم آرزو رادفر خودمم!!! با خوشحالی احمقانه ای جواب دادم: وای منو شناختید؟ پس چرا نگفتید؟ که یکدفعه فهمیدم از اینکه تو اون موقعیت اسمشو گفتم، کار اشتباهی بوده! آقای احمدیان حدود ده سال قبل یکی از جوان ترین استادای زبان، تو آموزشگاه زبان بود. اونموقع خونمون تو محله نیاوران بود. یادمه هر کی می خواست کلاس برداره می گفت فقط کلاس استاد احمدیان. با وجود اینکه خیلی جوون و کم سن و سال بود ولی به قول ما دانش آموزا، فول زبان بود. اون مهارت بالایی تو فن بیان داشت و بسیار باحوصله و بااخلاق بود. سعی کردم خودمو عادی نشون بدم ولی نشد.. آقای احمدیان شما چرا اینجا ... سرشو آروم تکون داد و گفت: اول عینک تونو تو همین مغازه روسری فروشی امتحان کنید آینه ی دستم کثیفه ممکنه ویروسی باشه. بعد از تایید، به سمت مغازه رفتم و با اجازه از آینه ی کنار در ورودی استفاده کردم. تو اون لحظه به عینک توجه نداشتم، فقط داشتم فکر میکردم چی بگم تا بیشتر خجالت نکشه. برگشتم تا این دفعه عادی تر صحبت کنم. ولی اونجا نبود. عینک تو دستم بود و سرمو به اطراف می چرخوندم ولی آقای احمدیان نبود. بعد از چند دقیقه، روسری فروش که مرد مسنی بود بهم گفت: دخترم، دیگه نمیاد. با تعجب گفتم: یعنی فردا میاد؟ آخه هزینه عینک چی؟ فردا باید بیام همینجا؟ فروشنده جواب داد: نه فردا و نه هیچ روز دیگه نیاین چون یه آشنا اینجا دیده دیگه بر نمیگرده !! به سمت فروشنده رفتمو ادامه دادم: شما میشناسیدشون؟ ایشون استاد من بودن. فروشنده سرشو تکون داد و گفت: بله فقط می دونم یه وقتایی معلم بوده و دوست نداره در مورد زندگیش توضیحی بده. قبلنا می رفت سمت جمهوری، راسته ی بازار برلن که اونجام یکی رو می بینه. هفت هشت ماهی بود اینورا میومد که حالام مطمئنم دیگه اینجام نمیاد. گویا یمدت هم هفت حوض میرفته. حالم خیلی بد بود. خیلی خیلی بد و بسیار غمگین و بغض آلود بودم. عینک رو تو کیفم گذاشتمو بدون خرید به خونه رفتم. بابا و مامانم با دیدن قیافه م گفتن چیشده چرا اینجوری شدی تو؟ ماجرای شاهکارمو واسشون تعریف کردم. مامانم با آه گفت: خدا به همه جوونا رحم کنه اینهمه درس بخون آخرشم اینجوری شه زندگی خرج داره جوون بی گناه که نمیتونه هوا بخوره فقط. لابد آموزشگاهی که کار میکرده مثل خیلی از جاهای دیگه بسته شده ورشکست شدن یا هر چی! حالا بنده خدا مجبور شده بره دستفروشی. یهو رو به من کرد و ادامه داد: حالا نمیشد فقط خریدتو می کردی؟ این چه کاری بود آخه؟ سرم به شدت درد می کرد و نای جواب دادن نداشتم که بابام گفت: دستفروشی کار بدی نیست ولی اینکه یکی تحصیلات و رزومه ی خوبی داشته باشه و بشه دستفروش، یکم ناراحت کننده ست. اتفاقا همین چند روز قبل که از حاج آقا مروت فرش خریدیم اون شاگردی که فرش رو آورد لیسانس ادبیات فارسی داره. چند ساله میشناسمش که اونجا کار میکنه. هنوزم دنبال یه کار مرتبط با رشته ی تحصیلیشه ولی هنوز نتونسته پیدا کنه. فراموشش کن آرزو برو دست و روتو بشور خدا بزرگه. رو به بابام در جوابش گفتم: ولی بابا اگر هر کی هر آشنایی رو ببینه و بی خیالش بشه که درست نیست. شاید اگر دنبالشو بگیریم بتونید کاری واسش بکنید. بابام با لبخند همیشگی ش جواب داد: آره دختر تو درست میگی. گاهی ما پیرمردا باید از شما جوونا یچیزایی یاد بگیریم. راست گفتی نباید بی خیال شد. چشم از چند جا پرس و جو میکنم ایشالا که پیداش می کنیم. .. چه روز عجیبی بود.. آخر شبی یه نگاهی به خیابون انداختم. به مردمی که در رفت و آمد بودن. نمی دونم چرا دیدم به مردم، تو یه روز عوض شده بود! آدمایی رو که همیشه در حال کارهای مختلف می دیدم، حالا تو موقعیت های متفاوت می دیدم. یعنی این قبلا چکاره بوده؟ تحصیلاتش چیه؟ شغل قبلیش چی بوده و ... تو اون لحظه فهمیدم اقتصاد یه کشور چقدر می تونه تو موقعیت افراد تاثیرگذار باشه.   نویسنده: لیلا شاهپوری  

ثبت نظر درباره «وقتی برگشتم، رفته بود»

پرسش ها و دیدگاهتان را درمورد این مطلب بنویسید