تفسیر سوره بقره

 sura-baghareh

ســوره بـقــره

اين سوره در ((مدينه)) نازل شده و 286 آيه است)).

محتوا و فضيلت سوره بقره :

جـامـعـيـت اين سوره از نظر اصول اعتقادى اسلام و بسيارى از مسائل عملى (عبادى ، اجتماعى ، سـيـاسـى و اقـتـصـادى) قـابـل انكار نيست چه اينكه در اين سوره :1ـ بحثهائى پيرامون توحيد و شـنـاسـائى خدا مخصوصا از طريق مطالعه اسرارآفرينش آمده است 2ـ بحثهائى در زمينه معاد و زنـدگـى پـس از مـرگ ، مـخصوصامثالهاى حسى آن مانند داستان ابراهيم و زنده شدن مرغها و داسـتـان عـزيـر 3ـبحثهائى در زمينه اعجاز قرآن و اهميت اين كتاب آسمانى 4ـ بحثهائى بسيار مـفـصـل در بـاره يـهـود و مـنـافـقـان و مـوضـع گـيـريهاى خاص آنها در برابر اسلام و قرآن ، و انواع كارشكنيهاى آنان در اين رابطه 5ـ بحثهائى در زمينه تاريخ پيامبران بزرگ مخصوصاابراهيم و مـوسـى (ع) 6ـ بحثهائى در زمينه احكام مختلف اسلامى از جمله نماز،روزه ، جهاد، حج و تغيير قـبـله ، ازدواج و طلاق ، احكام تجارت ، و قسمت مهمى ازاحكام ربا و مخصوصا بحثهائى در زمينه انـفاق در راه خد، و همچنين مساله قصاص و تحريم قسمتى از گوشتهاى حرام و قمار و شراب و بخشى از احكام وصيت ومانند آن.

در فضيلت اين سوره

از پـيـامبر اكرم (ص) پرسيدند: ((كداميك از سوره هاى قرآن برتر است ؟ فرمود:سوره بقره ، عرض كردند كدام آيه از آيات سوره بقره افضل است ؟ فرمود: ((آية الكرسى)).

(آيه 1).

تحقيق در باره حروف مقطعه قرآن :

((الـم)) (الم) درآغاز 29 سوره از قرآن با حروف مقطعه برخورد مى كنيم و اين حروف هميشه جز كـلـمـات اسـرار آمـيـز قرآن محسوب مى شده ، و با گذشت زمان وتحقيقات جديد دانشمندان ، تـفـسـيـرهـاى تازه اى براى آن پيدا مى شود و جالب اينكه در هيچ يك از تواريخ نديده ايم كه عرب جاهلى و مشركان وجود حروف مقطعه رادر آغاز بسيارى از سوره هاى قرآن بر پيغمبر(ص) خرده بگيرند، و آن را وسيله اى براى استهزا و سخريه قرار دهند و اين مى رساند كه گويا آنها نيز از اسرار وجـودحروف مقطعه كاملا بى خبر نبوده اند به هرحال چند تفسير كه هماهنگ با آخرين تحقيقاتى اسـت كـه در ايـن زمـيـنه به عمل آمده ، و ما آنها را به تدريج در آغاز اين سوره ، و سوره هاى ((آل عمران)) و ((اعراف)) بيان خواهيم كرد، اكنون به مهمترين آنهامى پردازيم :

اين حروف اشاره به اين است كه اين كتاب آسمانى با آن عظمت و اهميتى كه تمام سخنوران عرب و غـيـر عـرب را متحير ساخته ، و دانشمندان را از معارضه باآن عاجز نموده است ، از نمونه همين حـروفـى اسـت كـه در اخـتـيار همگان قرار دارد درعين اينكه قرآن از همان حروف ((الف با)) و كـلـمات معمولى تركيب يافته به قدرى كلمات آن موزون است ومعانى بزرگى در بردارد، كه در اعماق دل و جان انسان نفوذ مى كند، روح را مملو از اعجاب و تحسين مى سازد، و افكار و عقول را در برابرخود وادار به تعظيم مى نمايد.

درست همانطور كه خداوند بزرگ از خاك ، موجوداتى همچون انسان ، با آن ساختمان شگفت انگيز، و انواع پرندگان زيب، و جانداران متنوع ، و گياهان و گلهاى رنگارنگ ، مى آفريند و ما از آن كاسه و كـوزه و مـانـند آن مى سازيم ، همچنين خداونداز حروف الفبا و كلمات معمولى ،مطالب ومعانى بـلـنـد را درقـالـب الـفـاظ زيـبـا وكـلـمات موزون ريخته و اسلوب خاصى در آن بكار برده ، آرى همين حروف دراختيار انسانهانيز هست ولى توانائى ندارند كه تركيبها وجمله بنديهائى بسان قرآن ابداع كنند.

عصر طلائى ادبيات عرب :

عصر جاهليت يك عصر طلائى از نظر ادبيات بود، همان اعراب باديه نشين ،همان پابرهنه ها با تمام مـحروميتهاى اقتصادى و اجتماعى دلهائى سرشار از ذوق ادبى و سخن سنجى داشتند، عربها در زمـان جـاهـليت يك بازار بزرگ سال به نام ((بازار عكاظ)) داشتند كه در عين حال يك ((مجمع مـهـم ادبـى)) و كـنـگـره سـياسى وقضائى نيز محسوب مى شد در اين بازار علاوه بر فعاليتهاى اقـتـصـادى عـالـيترين نمونه هاى نظم و نثر عربى از طرف شعرا و سخنسرايان توانا در اين كنگره عـرضـه مـى گرديد، و بهترين آنها به عنوان ((شعر سال)) انتخاب مى شد، و البته موفقيت دراين مسابقه بزرگ ادبى افتخار بزرگى براى سراينده آن شعر و قبيله اش بود.

در چـنـيـن عصرى قرآن آنها را دعوت به مقابله به مثل كرد و همه از آوردن مانند آن اظهار عجز كـردنـد، و در بـرابر آن زانو زدند، گواه زنده اين تفسير حديثى است كه از امام سجاد (ع) رسيده آنـجـا كـه مـى فـرمايد: ((قريش و يهود به قرآن نسبت ناروا دادند گفتند: قرآن سحر است ، آن را خـودش ساخته و به خدا نسبت داده است ، خداوند به آنها اعلام فرمود: ((الم ذلك الكتاب)) يعنى : اى مـحـمد! كتابى كه برتو فرو فرستاديم از همين حروف مقطعه (الف لام ـ ميم) و مانند آن است كه همان حروف الفباى شما است.

(آيـه 2) ـ بـعـد از بـيان حروف مقطعه ، قرآن اشاره به عظمت اين كتاب آسمانى كرده مى گويد: ((ايـن هـمان كتاب با عظمت است كه هيچ گونه ترديد در آن وجود ندارد))(ذلك الكتاب لاريب فيه).

ايـنـكـه مى گويد هيچ گونه شك و ترديد در آن وجود ندارد اين يك ادعا نيست بلكه آنچنان آثار صـدق و عـظـمت و انسجام و استحكام و عمق معانى و شيرينى وفصاحت لغات و تعبيرات در آن نـمـايان است كه هرگونه وسوسه و شك را از خوددور مى كند جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طـراوت آن را نـمـى كاهد بلكه هر قدرعلم به سوى تكامل پيش مى رود درخشش اين آيات بيشتر مى شود، سپس در ادامه مى افزايد: اين كتاب ((مايه هدايت پرهيزكاران است)) (هدى للمتقين).

هدايت چيست ؟

كلمه ((هدايت)) در قرآن به دو معنى بازگشت مى كند:

1ـ((هدايت تكوينى))

و مـنظور از آن رهبرى موجودات به وسيله پروردگار زير پوشش نظام آفرينش و قانونمندى هاى حساب شده جهان هستى است.

2ـ((هدايت تشريعى))

كـه بـه وسيله پيامبران و كتابهاى آسمانى انجام مى گيرد و انسانها باتعليم وتربيت آنها در مسير تكامل پيش مى روند.

چرا هدايت قرآن ويژه پرهيزكاران است ؟

مـسـلـمـا قـرآن براى هدايت همه جهانيان نازل شده ، ولى چرا در آيه فوق هدايت قرآن مخصوص پـرهـيـزكـاران مـعـرفى گرديده ؟ علت آن اين است كه تامرحله اى از تقوا در وجود انسان نباشد (مـرحله تسليم در مقابل حق و پذيرش آنچه هماهنگ با عقل و فطرت است) محال است انسان از هـدايت كتابهاى آسمانى ودعوت انبيا بهره بگيرد ((زمين شوره زار هرگز سنبل برنيارد، اگر چه هـزاران مرتبه باران برآن ببارد)) سرزمين وجود انسانى نيز تا از لجاجت و عناد و تعصب پاك نشود، بذر هدايت را نمى پذيرد، و لذا خداوند مى فرمايد: ((قرآن هادى و راهنماى متقيان است)).

(آيه 3)ـ

آثار تقوا در روح و جسم انسان !

قـرآن در آغـاز ايـن سـوره ، مـردم را در ارتباط با برنامه وآئين اسلام به سه گروه متفاوت تقسيم مى كند: 1ـ((متقين)) (پرهيزكاران) كه اسلام را در تمام ابعادش پذيراگشته اند 2ـ ((كافران)) كه در نـقـطـه مـقـابـل گروه اول قرار گرفته و به كفر خود معترفند 3ـ((منافقان)) كه داراى دو چـهـره انـد، با مسلمانان ظاهرا مسلمان و با گروه مخالف ،مخالف اسلامند، البته چهره اصلى آنها هـمان چهره كفر است ، بدون شك زيان اين گروه براى اسلام بيش از گروه دوم است و به همين سبب قرآن با آنها برخوردشديدترى دارد.

درايـن آيـه سخن از گروه اول است ، ويژگيهاى آنها را از نظر ايمان و عمل درپنج عنوان مطرح مى كند،.

ايمان به غيب :

نخست مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه ايمان به غيب دارند)) (الذين يؤمنون بالغيب).

((غيب و شهود)) دو نقطه مقابل يكديگرند، عالم شهود عالم محسوسات است ، وجهان غيب ، ماورا حـس ، زيـرا ((غـيـب)) در لـغـت بـمعنى چيزى است كه پوشيده و پنهان است و چون عالم ماورا مـحـسـوسـات از حس ما پوشيده است به آن غيب گفته مى شود، ايمان به غيب درست نخستين نقطه اى است كه مؤمنان را ازغيرآنها جدا مى سازد و پيروان اديان آسمانى را در برابر منكران خدا و وحى وقيامت قرار مى دهد و به همين دليل نخستين ويژگى پرهيزكاران ايمان به غيب ذكرشده است.

((مـؤمـنـان بـه غيب)) عقيده دارند، سازنده اين عالم آفرينش ، علم و قدرتى بى انته، و عظمت و اداركـى بـى نـهايت دارد، او ازلى و ابدى است ، و مرگ به معنى فنا و نابودى نيست بلكه دريچه اى اسـت بـه جـهان وسيعتر و پهناورتر، در حالى كه يك فرد مادى معتقد است جهان هستى محدود اسـت بـه آنـچـه ما مى بينيم و قوانين طبيعت بدون هيچ گونه نقشه و برنامه اى پديد آورنده اين جهان است ، و پس از مرگ همه چيز پايان مى گيرد.

آيـا ايـن دو انـسان با هم قابل مقايسه اند؟! اولى نمى تواند از حق و عدالت وخيرخواهى و كمك به ديـگـران صـرف نظر كند، و دومى دليلى براى هيچ گونه از اين امور نمى بيند، به همين دليل در دنـيـاى مؤمنان راستين برادرى است و تفاهم ، پاكى است و تعاون ، اما در دنياى ماديگرى استعمار اسـت و اسـتثمار، خونريزى است وغارت و چپاول و اين سير قهقهرائى را تمدن و پيشرفت و ترقى نام مى نهند!.

و اگر مى بينيم قرآن نقطه شروع تقوى را در آيه فوق ، ايمان به غيب دانسته دليلش همين است.

((غـيـب)) در اين جا داراى مفهوم وسيع كلمه مى باشد و اگر در بعضى روايات غيبت در آيه فوق تفسير به امام غائب حضرت مهدى (عج) شده در حقيقت مى خواهد وسعت معنى ايمان به غيب را حتى نسبت به امام غائب (عج) مجسم كند بى آنكه به آن مصداق محدود باشد.

ارتباط با خدا:

ويژگى ديگر پرهيزكاران آن است كه : ((نماز را برپا مى دارند)) (ويقيمون الصلوة) ((نماز)) كه رمز ارتـبـاط بـا خـداسـت ، مـؤمـنانى را كه به جهان ماورا طبيعت راه يافته اند در يك رابطه دائمى و هـمـيـشـگى با آن مبد بزرگ آفرينش نگه مى دارد، آنهاتنها در برابر خدا سر تعظيم خم مى كنند، چنين انسانى احساس مى كند ازتمام مخلوقات ديگر فراتر رفته ، و ارزش آن را پيدا كرده كه با خدا سخن بگويد، و اين بزرگترين عامل تربيت او است.

ارتباط با انسانها:

آنها علاوه بر ارتباط دائم با پروردگار رابطه نزديك و مستمرى با خلق خدادارند، و به همين دليل سومين ويژگى آنها را قرآن چنين بيان مى كند: ((و ازتمام مواهبى كه به آنها روزى داده ايم انفاق مى كنند)) (ومما رزقناهم ينفقون).

قابل توجه اينكه قرآن نمى گويد: من اموالهم ينفقون (از اموالشان انفاق مى كنند) بلكه مى گويد: ((مـما رزقناهم)) (از آنچه به آنها روزى داده ايم) و به اين ترتيب مساله ((انفاق)) را آنچنان تعميم مى دهد كه تمام مواهب مادى و معنوى را دربر مى گيرد.

بنابراين مردم پرهيزگار آنها هستند كه نه تنها از اموال خود، بلكه از علم وعقل و دانش ونيروهاى جسمانى و مقام و موقعيت اجتماعى خود، و خلاصه ازتمام سرمايه هاى خويش به آنها كه نياز دارند مى بخشند، بى آنكه انتظار پاداشى داشته باشند.

(آيه 4)ـ.

ويژگى چهارم پرهيزكاران.

ايمان به تمام پيامبران وبرنامه هاى الهى است ، قرآن مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه به آنچه برتو نـازل شـده وآنچه پيش ازتو نازل گرديده ايمان دارند)) (والذين يؤمنون بما انـزل اليك و ما انـزل من قبلك).

ويژگى پنجم : ايمان به رستاخيز،

صـفـتـى اسـت كه در اين سلسله از صفات براى پرهيزكاران بيان شده است ((آنها به آخرت قطعا ايـمـان دارنـد)) (و بـالا خرة هم يوقنون) آنها يقين دارند كه انسان عبث و بى هدف آفريده نشده ، آفـريـنش براى او خط سيرى تعيين كرده است كه بامرگ هرگز پايان نمى گيرد، او اعتراف دارد كـه عـدالـت مـطـلق پروردگار در انتظارهمگان است و چنان نيست كه اعمال ما در اين جهان ، بـى حـسـاب و پـاداش بـاشـد ايـن اعتقاد به او آرامش مى بخشد، از فشارهائى كه در طريق انجام مـسـئولـيـتـهـا بر او واردمى شود نه تنها رنج نمى برد بلكه از آن استقبال مى كند و مطمئن است كـوچـكـتـريـن عـمـل نـيـك و بد پاداش و كيفر دارد، بعد از مرگ به جهانى وسيعتر كه خالى از هـرگـونـه ظـلـم و سـتـم اسـت انـتـقـال مـى يابد و از رحمت وسيع و الطاف پروردگار بزرگ بهره مندمى شود.

ايـمـان بـه رسـتـاخـيز اثر عميقى در تربيت انسانها دارد، به آنها شهامت وشجاعت مى بخشد زيرا براساس آن ، اوج افتخار در زندگى اين جهان ، ((شهادت)) درراه يك هدف مقدس الهى است كه آغـازى اسـت بـراى يـك زندگى ابدى و جاودانى و ايمان به قيامت انسان را در برابر گناه كنترل مى كند، و به هرنسبت كه ايمان قويترباشد گناه كمتر است.

(آيـه 5) ـ ايـن آيـه ، اشاره اى است به نتيجه و پايان كار مؤمنانى كه صفات پنجگانه فوق را در خود جـمع كرده اند، مى گويد: ((اينها بر مسير هدايت پروردگارشان هستند)) (اولئك على هدى من ربـهـم) ((و ايـنـهـا رسـتـگـارانـنـد)) (اولئك هم المفلحون) در حقيقت هدايت آنها و همچنين رستگاريشان از سوى خدا تضمين شده است جالب اينكه مى گويد: ((على هدى من ربهم)) اشاره بـه اينكه هدايت الهى همچون مركب راهوارى است كه آنها بر آن سوارند، و به كمك اين مركب به سوى رستگارى و سعادت پيش مى روند.

حقيقت تقوا چيست ؟

((تقوا)) در اصل بمعنى نگهدارى يا خويشتن دارى است و به تعبير ديگر يك نيروى كنترل درونى است كه انسان را در برابر طغيان شهوات حفظ مى كند، و درواقع نقش ترمز نيرومندى را دارد كه مـاشـيـن وجود انسان را در پرتگاهها حفظ و ازتندرويهاى خطرناك ، باز مى دارد ومعيار فضيلت و افـتـخـار انـسـان و مقياس سنجش شخصيت او در اسلام محسوب مى شود تا آنجا كه جمله ((ان اكرمكم عنداللّه اتقاكم)) به صورت يك شعار جاودانى اسلام در آمده است.

ضمنا بايد توجه داشت كه تقوا داراى شاخه ها و شعبى است ، تقواى مالى واقتصادى ، تقواى جنسى ، و اجتماعى ، وتقواى سياسى و مانند اينها.

(آيه 6).

گروه دوم ، كافران لجوج و سرسخت

ـ ايـن گـروه درسـت در نقطه مقابل متقين و پرهيزكاران قرار دارند وصفات آنهادر اين آيه و آيه بـعـد بطور فشرده بيان شده است در اين آيه مى گويد ((آنها كه كافرشدند (و در كفر و بى ايمانى سـخـت و لـجـوجند) براى آنها تفاوت نمى كند كه آنان را ازعذاب الهى بترسانى يا نترسانى ايمان نخواهند آورد)) (ان الذين كفرو اسوآ عليهم انـذرتهم ام لم تنذرهم لايؤمنون) اين دسته چنان در گـمـراهـى خـود سـرسختند كه هرچند حق برآنان روشن شود حاضر به پذيرش نيستند واصولا آمادگى روحى براى پيروى از حق و تسليم شدن در برابر آن را ندارند.

(آيـه 7)ـ اين آيه اشاره به دليل اين تعصب و لجاجت مى كند و مى گويد: آنهاچنان در كفر و عناد فـرو رفـتـه انـد كـه حـس تـشخيص را از دست داده اند ((خدا بر دلها وگوشهايشان مهر نهاده و برچشمهاشان پرده افكنده شده)) (ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة) به هـمـيـن دلـيـل نتيجه كارشان اين شده است كه ((براى آنها عذاب بزرگى است)) (و لهم عذاب عـظـيـم) مسلما انسان تابه اين مرحله نرسيده باشد قابل هدايت است ، هرچند گمراه باشد، اما به هنگامى كه حس تشخيص را بر اثر اعمال زشت خود از دست داد ديگر راه نجاتى براى او نيست ،چرا كه ابزار شناخت ندارد و طبيعى است كه عذاب عظيم در انتظار او باشد.

نكته ها:

1ـ آيا سلب قدرت تشخيص ، دليل بر جبر نيست ؟

اگر طبق آيه فوق خداوند بر دلها و گوشهاى اين گروه مهر نهاده ، وبرچشمهايشان پرده افكنده ، آنـها مجبورند در كفر باقى بمانند، آيا اين جبر نيست ؟پاسخ اين سؤال را خود قرآن در اينجا و آيات ديـگـر داده اسـت و آن ايـنـكـه : اصـرار ولـجاجت آنها در برابر حق ، تكبر و ادامه به ظلم و ستم و بـيـدادگـرى و كـفر و پيروى ازهوسهاى سركش سبب مى شود كه پرده اى بر حس تشخيص آنها بيفتد، كه در واقع اين حالت عكس العمل و بازتاب اعمال خود انسان است نه چيز ديگر.

2ـ مهرنهادن بر دلها!

در آيـات فـوق و بـسيارى ديگر از آيات قرآن براى بيان سلب حس تشخيص ودرك واقعى از افراد، تـعـبير به ((ختم)) شده است ، و احيانا تعبير به ((طبع)) و ((رين)) اين معنى از آنجا گرفته شده اسـت كـه در مـيان مردم رسم بر اين بوده هنگامى كه اشيائى رادر كيسه ها يا ظرفهاى مخصوصى قـرار مـى دادنـد، و يا نامه هاى مهمى را در پاكت مى گذاردند، براى آنكه كسى سرآن را نگشايد و دست به آن نزند آن را مى بستند وگره مى كردند و بر گره مهر مى نهادند، امروز نيز معمول است كـيـسـه هـاى پـسـتـى را لاك و مهر مى كنند در لغت عرب براى اين معنى كلمه ((ختم)) به كار مـى رود، الـبـتـه ايـن تعبير در باره افراد بى ايمان و لجوجى است كه بر اثر گناهان بسيار در برابر عـوامـل هـدايت نفوذ ناپذير شده اند، و لجاجت و عناد در برابر مردان حق در دل آنان چنان رسوخ كـرده كه درست همانند همان بسته و كيسه سر به مهر هستند كه ديگرهيچ گونه تصرفى در آن نـمـى توان كرد، و به اصطلاح قلب آنها لاك و مهر شده است ((طبع)) نيز در لغت به همين معنى آمـده اسـت اما ((رين)) به معنى زنگار يا غبار يالايه كثيفى است كه بر اشيا گرانقيمت مى نشيند ايـن تعبير در قرآن نيز براى كسانى كه بر اثر خيره سرى و گناه زياد قلبشان نفوذ ناپذير شده بكار رفـتـه اسـت و مهم آن است كه انسان مراقب باشد اگر خداى ناكرده گناهى از او سر مى زند در فـاصله نزديك آن را با آب توبه و عمل صالح بشويد، تامبادا به صورت رنگ ثابتى براى قلب در آيد و برآن مهر نهد.

3ـ مقصود از ((قلب)) در قرآن :

((قلب)) در قرآن به معانى گوناگونى آمده است از جمله :1ـ به معنى عقل ودرك چنانكه در آيه 37 سـوره ((ق)) مـى خـوانـيـم : ((ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب :((در اين مطالب تذكر و يـادآورى است براى آنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند))2ـ به معنى روح و جان چنانكه در سـوره احـزاب آيـه 10 آمـده است : ((هنگامى كه چشمها از وحشت فرومانده و جانها به لب رسيده بـود)) 3ـ به معنى مركز عواطف ،آيه 12 سوره انفال شاهد اين معنى است : ((بزودى در دل كافران ترس ايجاد مى كنم)).

توضيح اينكه : در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مى خورد: 1ـ مركزادراكات كه همان ((مغز و دستگاه اعصاب است)) 2ـ مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سـيـنـه قـرار دارد و مـسائل عاطفى در مرحله اول روى همين مركز اثر مى گذارد، ما بالوجدان هـنـگامى كه با مصيبتى روبرومى شويم فشار آن را روى همين قلب صنوبرى احساس مى كنيم ، و هـمـچـنـان وقـتـى كـه بـه مـطـلـب سرورانگيزى برمى خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احـسـاس مـى كـنـيـم ، نتيجه اينكه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همين عضو مخصوص) ومسائل عقلى به قلب (به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده ، دليل آن همان است كه گفته شد و سخنى به گزاف نرفته است.

( آيه 8).

گروه سوم (منافقان)

اسـلام در يـك مقطع خاص تاريخى خود با گروهى روبرو شد كه نه اخلاص وشهامت براى ايمان آوردن داشـتـنـد و نـه قـدرت و جـرات بـر مـخـالفت صريح ، اين گروه كه قرآن از آنها به عنوان ((منافقين))((3)) ياد مى كند و ما در فارسى از آن تعبير به ((دورو)) يا ((دو چهره)) مى كنيم ، در صـفـوف مـسلمانان واقعى نفوذ كرده بودند، و ازآنجا كه ظاهر اسلامى داشتند، غالبا شناخت آنها مـشـكـل بـود ولـى قـرآن نشانه هاى دقيق و زنده اى براى آنها بيان مى كند كه خط باطنى آنها را مـشـخـص مـى سـازد والگوئى در اين زمينه به دست مسلمانان براى همه قرون و اعصار مى دهد نـخست تفسيرى از خود نفاق دارد مى گويد: ((بعضى از مردم هستند كه مى گويند به خدا وروز قـيامت ايمان آورده ايم در حالى كه ايمان ندارند)) (ومن الناس من يقول آمناباللّه و باليوم الا خر و ماهم بمؤمنين).

(آيـه 9)ـ آنـها اين عمل را يكنوع زرنگى و به اصطلاح تاكتيك جالب ، حساب مى كنند: ((آنها با اين عـمـل مـى خـواهـنـد خـدا و مؤمنان را بفريبند)) (يخادعون اللّه والذين آمنوا) ((در حالى كه تنها خودشان را فريب مى دهند، اما نمى فهمند)) (و مايخدعون الا انـفسهم وما يشعرون).

(آيه 10)ـ سپس قرآن به اين واقعيت اشاره مى كند كه نفاق در واقع يكنوع بيمارى است مى گويد: ((در دلهاى آنها بيمارى خاصى است)) (فى قلوبهم مرض) امااز آنجا كه در نظام آفرينش ، هركس در مسيرى قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسير، رو به جلو مى رود قرآن اضافه مى كند: ((خداوند هم بربيمارى آنها مى افزايد)) (فزادهم اللّه مرضا).

و از آنـجـا كـه سـرمـايـه اصـلى منافقان دروغ است ، تا بتوانند تناقضها را كه درزندگيشان ديده مى شود با آن توجيه كنند، در پايان آيه مى فرمايد: ((براى آنها عذاب اليمى است بخاطر دروغهائى كه مى گفتند)) (ولهم عذاب اليم بما كانوا يكذبون).

(آيـه 11)ـ سـپـس بـه ويژگيهاى آنها اشاره مى كند كه نخستين آنها داعيه اصلاح طلبى است در حـالى كه مفسد واقعى همانها هستند: ((هنگامى كه به آنها گفته شود در روى زمين فساد نكنيد مـى گـويـنـد: مـا فـقـط اصـلاح كننده ايم))! (و اذا قيل لهم لاتفسدوا فى الا رض قالوا انما نحن مصلحون) ما برنامه اى جز اصلاح در تمام زندگى خود نداشته ايم و نداريم !.

(آيـه 12)ـ قـرآن اضـافـه مى كند : ((بدانيد اينها همان مفسدانند و برنامه اى جزفساد ندارند ولى خـودشان هم نمى فهمند))! (الا انهم هم الـمـفسدون ولكن لايشعرون) بلكه اصرار و پافشارى آنها در راه نـفـاق و خوگرفتن با اين برنامه هاى زشت و ننگين سبب شده كه تدريجا گمان كنند اين برنامه ها مفيد وسازنده و اصلاح طلبانه است.

(آيـه 13)ـ نشانه ديگر اينكه : آنها خود را عاقل و هوشيار و مؤمنان را سفيه وساده لوح و خوش باور مى پندارند، آن چنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه به آنهاگفته مى شود ايمان بياوريد آنگونه كه توده هاى مردم ايمان آورده اند، مى گويند: آياما همچون اين سفيهان ايمان بياوريم))؟! (و اذا قيل لـهـم آمـنوا كما آمن الناس قالواانـؤمن كما آمن السفه) و به اين ترتيب افراد پاكدل و حق طلب و حـقـيـقـت جـو راكـه بـا مـشـاهـده آثـار حقانيت در دعوت پيامبر (ص) و محتواى تعليمات او، سـرتـعـظـيـم فـرو آورده انـد بـه سـفـاهـت مـتـهـم مـى كنند لذا قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((بدانيدسفيهان واقعى اينها هستند اما نمى دانند)) (الا انهم هم السفها ولكن لايعلمون).

آيـا اين سفاهت نيست كه انسان خط زندگى خود را مشخص نكند و در ميان هر گروهى به رنگ آن گروه درآيد، استعداد و نيروى خود را در طريق شيطنت وتوطئه و تخريب به كار گيرد، و در عين حال خود را عاقل بشمرد؟!.

(آيـه 14) ـ سومين نشانه آنها آن است كه هر روز به رنگى در مى آيند و در ميان هرجمعيتى با آنها هـم صدا مى شوند، آنچنانكه قرآن مى گويد: ((هنگامى كه افراد با ايمان را ملاقات كنند مى گويند ايـمان آورديم)) (و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا) ما از شماهستيم و پيرو يك مكتبيم ، از جان و دل اسلام را پذيرا گشتيم و با شما هيچ فرقى نداريم !.

((اما هنگامى كه با دوستان شيطان صفت خود به خلوتگاه مى روند مى گويندما با شمائيم))! (و اذا خـلـوا الى شياطينهم قالوا انا معكم) ((و اگر مى بينيد ما در برابرمؤمنان اظهار ايمان مى كنيم ما مسخره شان مى كنيم))! (انما نحن مستهزؤن).

(آيـه 15)ـ سـپس قرآن با يك لحن كوبنده و قاطع مى گويد: ((خدا آنها رامسخره مى كند)) (اللّه يـستهز بهم) ((و خدا آنها را در طغيانشان نگه مى دارد تا به كلى سرگردان شوند)) (و يمدهم فى طغيانهم يعمهون).

(آيـه 16) ـ ايـن آيه ، سرنوشت نهائى آنها را كه سرنوشتى است بسيارغم انگيز و شوم و تاريك چنين بـيـان مـى كـند: ((آنها كسانى هستند كه در تجارتخانه اين جهان ، هدايت را با گمراهى معاوضه كـرده اند)) (اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى) و به همين دليل ((تجارت آنها سودى نداشته)) بلكه سرمايه را نيز از كف داده اند (فما ربحت تجارتهم) ((و هرگز روى هدايت را نديده اند)) (و ما كانوامهتدين).

خـلاصـه دوگـانـگـى شـخـصـيـت و تضاد برون و درون كه صفت بارز منافقان است پديده هاى گـونـاگـونـى در عـمـل و گفتار و رفتار فردى و اجتماعى آنها دارد كه به خوبى مى توان آن را شناخت.

وسعت معنى نفاق

گرچه نفاق به مفهوم خاصش ، صفت افراد بى ايمانى است كه ظاهرا در صف مسلمانانند، اما باطنا دل در گرو كفر دارند، ولى نفاق معنى وسيعى دارد كه هرگونه دوگانگى ظاهر وباطن ،گفتار وعـمـل را شـامـل مى شود هرچند در افراد مؤمن باشد كه ما از آن به عنوان ((رگه هاى نفاق)) نام مـى بـريم مثلا درحديثى مى خوانيم : سه صفت است كه در هركس باشد منافق است هرچند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود رامسلمان بداند: كسى كه در امانت خيانت مى كند، وكسى كه به هنگام سـخـن گـفـتـن دروغ مـى گـويد، و كسى كه وعده مى دهد و خلف وعده مى كند)) مسلما اين گـونـه افـراد رگـه هائى از نفاق در وجود آنها هست ، مخصوصا در باره رياكاران از امام صادق (ع) مـى خـوانـيـم كـه فـرمـود: ((ريـا و ظاهرسازى ، درخت (شوم وتلخى) است كه ميوه اى جز شرك خفى ندارد و اصل و ريشه آن نفاق است)).

فريب دادن وجدان

آيـه فـوق ، اشـاره روشـنـى به مساله فريب وجدان دارد و اينكه بسيار مى شود كه انسان منحرف و آلـوده ، براى رهائى از سرزنش و مجازات وجدان ، كم كم براى خوداين باور را به وجود مى آورد كه اين عمل من نه تنها زشت و انحرافى نيست بلكه اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون) تا با فريب وجدان آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد.

( آيه 17).

دو مثال جالب براى ترسيم حال منافقان

1ـ در مـثـال اول مى گويد: ((آنها مانند كسى هستند كه آتشى (درشب ظلمانى)افروخته)) تا در پـرتـو نـور آن راه را از بـيراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد)) (مثلهم كمثل الذى استوقد نارا) ((ولـى همين كه اين شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت ، خداوند آن را خاموش مى سازد، و در ظلمات رهاشان مى كند، به گونه اى كه چيزى را نبينند)) (فلما اضت ما حوله ذهب اللّه بنورهم و تركهم فى ظلمات لايبصرون).

آنـهـا فكر مى كردند با اين آتش مختصر و نور آن مى توانند با ظلمتها به پيكاربرخيزند، اما ناگهان بادى سخت برمى خيزد و يا باران درشتى فرو مى ريزد، و يا براثرپايان گرفتن مواد آتش افروز، آتش به سردى و خاموشى مى گرايد و بار ديگر درتاريكى وحشتزا سرگردان مى شوند اين نور مختصر، يـا اشاره به فروغ وجدان وفطرت توحيدى است و يا اشاره به ايمان نخستين آنهاست كه بعدا بر اثر تقليدهاى كوركورانه و تعصبهاى غلط و لجاجتها و عداوتها پرده هاى ظلمانى و تاريك بر آن مى افتد.

(آيـه 18)ـ سپس اضافه مى كند: ((آنها كر هستند و گنگ و نابين، و چون هيچ يك ازوسائل اصلى درك حـقايق را ندارند از راهشان باز نمى گردند)) (صم بكم عمى فهم لايرجعون) به هرحال اين تـشبيه در حقيقت ، يك واقعيت را در زمينه نفاق روشن مى سازد، و آن اينكه نفاق و دوروئى براى مـدت طـولانـى نـمى تواند مؤثر واقع شود واين امر همچون شعله ضعيف و كم دوامى كه در يك بـيـابان تاريك و ظلمانى درمعرض وزش طوفانهاست ديرى نمى پايد، و سرانجام چهره واقعى آنها آشكارمى گردد.

(آيـه 19) ـ در مـثـال دوم قرآن صحنه زندگى آنها را به شكل ديگرى ترسيم مى نمايد: شبى است تـاريـك و ظلمانى پرخوف و خطر، باران به شدت مى بارد، ازكرانه هاى افق برق پرنورى مى جهد، صداى غرش وحشتزا و مهيب رعد، نزديك است پرده هاى گوش را پاره كند، انسانى بى پناه در دل ايـن دشـت وسـيـع و ظـلمانى ،حيران و سرگردان مانده است ، باران پرپشت ، بدن او را مرطوب سـاخته ، نه پناهگاه مورد اطمينانى وجود دارد كه به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه مى دهد گامى بـه سوى مقصد بردارد قرآن در يك عبارت كوتاه ، حال چنين مسافر سرگردانى را بازگومى كند: ((يـا هـمـانـنـد بـارانـى كـه در شب تاريك ، توام با رعد و برق و صاعقه (برسررهگذرانى) ببارد)) (اوكصيب من السما فيه ظلمات و رعد و برق).

سـپـس اضافه مى كند ((آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود مى گذارند تاصداى وحشت انگيز صاعقه ها را نشنوند)) (يجعلون اصـابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت) و در پايان آيه مى فرمايد: ((وخداوند به كافران احاطه دارد)) وآنها هركجا بروند در قبضه قدرت او هستند (واللّه محيط بالكافرين).

(آيـه 20) ـ بـرقها پى در پى بر صفحه آسمان تاريك جستن مى كند: ((نور برق آنچنان خيره كننده است كه نزديك است چشمهاى آنها را بربايد)) (يكاد البرق يخطف ابصارهم).

((هـر زمـان كـه بـرق مـى زنـد و صفحه بيابان تاريك ، روشن مى شود، چندگامى درپرتو آن راه مـى رونـد، ولـى بـلافاصله ظلمت بر آنها مسلط مى شود و آنها در جاى خودمتوقف مى گردند)) (كلما اض لهم مشوافيه و اذا اظلم عليهم قاموا).

آنـهـا هرلحظه خطر را در برابر خود احساس مى كنند، چرا كه در دل اين بيابان نه كوهى به چشم مـى خـورد، و نـه درخـتى تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگيرى كند، هرآن ممكن است هدف صـاعـقـه اى قرار گيرند و در يك لحظه خاكستر شوند!حتى اين خطر وجود دارد كه غرش رعد، گوش آنها را پاره و نور خيره كننده برق چشمشان را نابينا كند، آرى ((اگر خدا بخواهد گوش و چـشـم آنـهـا را از مـيان مى بردچرا كه خدا به هر چيزى توانا است)) (ولو شااللّه لذهب بسمعهم و ابصارهم ان اللّه على كل شى قدير).

افـسـوس كـه بـه پـناهگاه مطمئن ايمان پناه نبرده اند تا از شر صاعقه هاى مرگبارمجازات الهى وجهاد مسلحانه مسلمين نجات يابند.

لزوم شناخت منافقين در هرجامعه :

اگـر چـه شـان نزول اين آيات ، منافقان عصر پيامبر(ص) است اما باتوجه به اينكه خط نفاق در هر عـصـر و زمانى ، در برابر خط انقلابهاى راستين وجود داشته ودارد به منافقان همه اعصار و قرون گـسـتـرش مـى يابد، و ما با چشم خود تمام اين نشانه ها را يك به يك و مو به مو در مورد منافقان عـصـر خـويـش مـى يابيم ، سرگردانى آنه، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بى پناهى و بدبختى و سـيه روزى و رسوائى آنها را درست همانند همان مسافرى كه قرآن به روشنترين وجهى حال او را ترسيم كرده است مشاهده مى كنيم.

(آيه 21).

اينچنين خدائى را بپرستيد!

بـعـد از بـيـان حال سه دسته (پرهيزكاران ، كافران و منافقان) اين آيه ، خطسعادت و نجات را كه پـيوستن به گروه اول است مشخص ساخته مى گويد: ((اى مردم پروردگارتان را پرستش كنيد كـه هـم شـما و هم پشينيان را آفريد تا پرهيزكارشويد)) (يا ايـها الناس اعبدوا ربكم الذى خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون).

خـطـاب ((يا ايهاالناس)) (اى مردم) كه در قرآن حدود بيست بار تكرار شده ويك خطاب جامع و عـمـومـى اسـت نشان مى دهد كه قرآن مخصوص نژاد و قبيله وطايفه و قشر خاصى نيست ، بلكه هـمـگـان را در ايـن دعوت عام شركت مى دهد، همه را دعوت به پرستش خداى يگانه ، و مبارزه با هرگونه شرك و انحراف از خط توحيدمى كند.

(آيه 22).

نعمت زمين و آسمان :

در ايـن آيـه بـه قـسمت ديگرى از نعمتهاى بزرگ خدا كه مى تواند انگيزه شكرگزارى باشد اشاره كـرده ، نـخست از آفرينش زمين سخن مى گويد: ((همان خدائى كه زمين را بستر استراحت شما قرارداد)) (الذى جعل لكم الا رض فراشا).

ايـن مـركـب را هـوارى كه شما را برپشت خود سوار كرده و با سرعت سرسام آورى در اين فضا به حـركـات مـخـتـلـف خـود ادامه مى دهد، بى آنكه كمترين لرزشى بروجود شما وارد كند، يكى از نعمتهاى بزرگ او است نيروى جاذبه اش كه به شمااجازه حركت و استراحت و ساختن خانه ولانه و تهيه باغها و زراعتها و انواع وسائل زندگى مى دهد، نعمت ديگرى است ، هيچ فكر كرده ايد كه اگر جـاذبه زمين نبود دريك چشم برهم زدن همه ما و وسائل زندگيمان بر اثر حركت دورانى زمين بـه فضاپرتاپ و در فضا سرگردان مى شد! سپس به نعمت آسمان مى پردازد و مى گويد:((آسمان را همچون سقفى بر بالاى سرشما قرارداد)) (والسم بنا).

كلمه ((سما)) كه در اين آيه به آن اشاره شده است همان جو زمين است ،يعنى قشر هواى متراكمى كه دورتا دور كره زمين را پوشانده ، و طبق نظريه دانشمندان ضخامت آن ، چند صدكيلومتر است اگـر اين قشر مخصوص هوا كه همچون سقفى بلورين ، اطراف ما را احاطه كرده نبود، زمين دائما در معرض رگبارسنگهاى پراكنده آسمانى بود و عملا آرامش از مردم جهان سلب مى شد.

بـعد از آن به نعمت باران پرداخته مى گويد: ((و از آسمان آبى نازل كرد)) (وانـزل من السم م) اما چه آبى ؟ حياتبخش ، و زندگى آفرين ، و مايه همه آباديها وشالوده همه نعمتهاى مادى.

قـرآن سپس به انواع ميوه هائى كه از بركت باران و روزيهائى كه نصيب انسانهامى شود اشاره كرده چـنـيـن مـى گـويـد: ((خـداوند به وسيله باران ، ميوه هائى را به عنوان روزى شما از زمين خارج ساخت)) (فاخرج به من الثمرات رزقا لكم).

ايـن بـرنـامه الهى از يكسو، رحمت وسيع و گسترده خدا را بر همه بندگان مشخص مى كند و از سـوى ديـگـر بـيانگر قدرت او است كه چگونه از آب بى رنگ صدهزاران رنگ از ميوه ها و دانه هاى غـذائى بـا خواص متفاوت براى انسانه، وهمچنين جانداران ديگر آفريده ، يكى از زنده ترين دلائل وجود او است لذابلافاصله اضافه مى كند: ((اكنون كه چنين است براى خدا شريكهائى قرار ندهيد درحالى كه مى دانيد)) (فلا تجعلوا للّه اندادا و انـتم تعلمون).

((انـداد)) جـمـع ((ند)) به معنى چيزى است كه از نظر گوهر و ذات شريك و شبيه چيز ديگرى باشد.

بت پرستى در شكلهاى مختلف

بـطـور كـلى هرچه را در رديف خدا در زندگى مؤثر دانستن يكنوع شرك است ،ابن عباس مفسر معروف در اينجا تعبير جالبى دارد مى گويد: ((انداد، همان شرك است كه گاهى پنهان تر است از حركت مورچه بر سنگ سياه در شب تاريك ، ازجمله اينكه انسان بگويد: به خدا سوگند، به جان تو سوگند، به جان خودم سوگند(يعنى خدا و جان دوستش را در يك رديف قرار بدهد) و بگويد اين سـگ اگـرديـشـب نـبـود دزدان آمـده بـودنـد! (پس نجات دهنده ما از دزدان اين سگ است) يابه دوستش بگويد: هرچه خدا بخواهد و تو بخواهى ، همه اينها بوئى از شرك مى دهد)).

در تـعـبـيـرات عـاميانه روزمره نيز بسيار مى گويند: ((اول خد، دوم تو))! بايد قبول كرد كه اين گونه تعبيرات نيز مناسب يك انسان موحد كامل نيست.

(آيه 23)ـ.

قرآن معجزه جاويدان :

از آنجا كه نفاق و كفر گاهى از عدم درك محتواى نبوت و اعجاز پيامبر(ص)سرچشمه مى گيرد، در اينجا انگشت روى معجزه جاويدان ((قرآن)) مى گذاردمى گويد: ((اگر در باره آنچه بر بنده خود نازل كرده ايم ، شك و ترديد داريد لااقل سوره اى همانند آن بياوريد)) (وان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله).

و به اين ترتيب قرآن همه منكران را دعوت به مبارزه با قرآن و همانند يك سوره مانند آن مى كند تا عـجـز آنـهـا دلـيـلـى بـاشد، روشن بر اصالت اين وحى آسمانى در رسالت الهى آورنده آن ، سپس مـى گويد: تنها خودتان به اين كار قيام نكنيد بلكه ((تمام گواهان خود را جز خدا دعوت كنيد (تا شـمـا را در اين كار يارى كنند) اگر درادعاى خود صادقيد كه اين قرآن از طرف خدا نيست)) (و ادعوا شهدآكم من دون اللّه ان كنتم صادقين).

كـلـمـه ((شـهـدا)) در ايـنجا اشاره به گواهانى است كه آنها را در نفى رسالت پيامبر(ص) كمك مـى كردند، و جمله ((من دون اللّه)) اشاره به اين است كه حتى اگرهمه انسانها جز ((اللّه)) دست به دست هم بدهند، براى اينكه يك سوره همانندسوره هاى قرآن بياورند قادر نخواهند بود.

(آيـه 24)ـ در ايـن آيه ، مى گويد: ((اگر شما اين كار را انجام نداديد ـ و هرگزانجام نخواهيد داد ـاز آتشى بترسيد كه هيزم آن بدنهاى مردم بى ايمان و همچنين سنگها است))! (فان لم تفعلوا و لن تـفـعـلـوا فاتقوا النار التى و قودها الناس والحجارة)((آتشى كه هم اكنون براى كافران آماده شده است)) و جنبه نسيه ندارد! (اعدت للكافرين).

((وقـود)) بـه مـعـنـى ((آتشگيره)) است يعنى ماده قابل اشتعال مانند هيزم و دراينكه منظور از ((حجارة)) چيست ؟ آنچه با ظاهر آيات فوق ، سازگارتر به نظرمى رسد اين است كه آتش دوزخ از درون خـود انـسـانه، و سنگه، شعله ور مى شود،و باتوجه به اين حقيقت كه امروز ثابت شده همه اجـسام جهان در درون خود، آتشى عظيم نهفته دارند، درك اين معنى مشكل نيست در آيه 6 و 7 سـوره هـمـزه مـى خـوانـيـم : ((آتـش سوزان پروردگار، كه از درون دلها سرچشمه مى گيرد و بـرقـلـبـهاسايه مى افكند، و از درون به برون سرايت مى كند)) (به عكس آتشهاى اين جهان كه از بيرون به درون مى رسد)!

چرا پيامبران به معجزه نياز دارند؟

هـمـانطور كه از لفظ ((معجزه)) پيداست ، بايد پيامبر قدرت بر انجام اعمال خارق العاده اى داشته بـاشد كه ديگران از انجام آن ((عاجز)) باشند پيامبرى كه داراى معجزه است لازم است مردم را به ((مقابله به مثل)) دعوت كند، او بايد علامت ونشانه درستى گفتار خود را معجزه خويش معرفى نمايد تا اگر ديگران مى توانندهمانند آن را بياورند، واين كار را در اصطلاح ((تحدى)) گويند.

قرآن معجزه جاودانى پيامبر اسلام (ص)

از ميان معجزات و خارق عاداتى كه از پيامبر اسلام (ص) صادر شده قرآن برترين سند زنده حقانيت او اسـت عـلـت آن ايـن اسـت كـه قـرآن مـعـجزه اى است ((گويا))، ((جاودانى))، ((جهانى)) و ((روحـانى)) پيامبران پيشين مى بايست همراه معجزات خود باشند در حقيقت معجزات آنها خود زبـان نـداشـت و گـفتار پيامبران ،آن را تكميل مى كرد ولى قرآن يك معجزه گوياست ، نيازى به مـعـرفـى نـدارد خـودش بـه سـوى خود دعوت مى كند، مخالفانى را به مبارزه مى خواند محكوم مـى سـازد، و ازمـيـدان مـبـارزه ، پـيـروز بـيـرون مـى آيـد لـذا پـس از گـذشت قرنها از وفات پـيـامـبر(ص)همانند زمان حيات او، به دعوت خود ادامه مى دهد، هم دين است و هم معجزه ،هم قانون است و هم سند قانون.

جاودانى و جهانى بودن :

قـرآن مـرز ((زمـان ومـكـان))را در هم شكسته وهمچنان به همان قيافه اى كه1400 سال قبل در محيط تاريك حجاز تجلى كرد، امروز بر ما تجلى مى كند،پيداست هرچه رنگ زمان و مكان به خود نـگـيرد تا ابد و در سراسر جهان پيش خواهد رفت ، بديهى است كه يك دين جهانى و جاودانى بايد يـك سـنـد حـقـانيت جهانى وجاودانى هم در اختيار داشته باشد اما ((روحانى بودن قرآن)) امور خـارق الـعـاده اى كـه از پـيـامـبـران پيشين به عنوان گواه صدق گفتار آنها ديده شده معمولا جـنبه جسمانى داشته زنده كردن مردگان ، سخن گفتن كودك نوزاد در گاهواره ، و همه جنبه جسمى دارند و چشم و گوش انسان را تسخير مى كنند، ولى الفاظ قرآن كه ازهمين حروف الفبا و كـلـمات معمولى تركيب يافته در اعمال دل و جان انسان نفوذمى كند، افكار و عقول را در برابر خـود وادار به تعظيم مى نمايد معجزه اى كه تنها بامغزها و انديشه ها و ارواح انسانها سروكار دارد، برترى چنين معجزه اى بر معجزات جسمانى احتياج به توضيح ندارد.

(آيه 25).

ويژگى نعمتهاى بهشتى !

از آنـجا كه در آيه قبل ، كافران و منكران قرآن به عذاب دردناكى تهديد شدند،در اين آيه سرنوشت مـؤمـنـان را بيان مى كند نخست مى گويد: ((به آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند بـشـارت ده كـه بـراى آنها باغهائى از بهشت است كه نهرها از زير درختانش جريان دارد)) (وبشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار).

مـى دانيم باغهائى كه آب دائم ندارند و بايد گاهگاه از خارج ، آب براى آنهابياورند، طراوت زيادى نـخواهند داشت ، طراوت از آن باغى است كه هميشه آب در اختيار دارد، آبهائى كه متعلق به خود آن اسـت و هـرگـز قـطـع نـمى شود، خشكسالى و كمبود آب آن را تهديد نمى كند و چنين است بـاغـهـاى بهشت ، سپس ضمن اشاره به ميوه هاى گوناگون اين باغها مى گويد: ((هرزمان از اين بـاغـهـا مـيوه اى به آنها داده مى شود مى گويند: اين همان است كه از قبل به ما داده شده است)) (كـلـمـا رزقـوا مـن ثمرة رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل) سپس اضافه مى كند: (( و ميوه هائى بـراى آنـهـا مـى آورنـد كه با يكديگر شبيهند)) (و اتوابه متشابها) يعنى همه از نظر خوبى وزيبائى هـمـانـندند، آنچنان در درجه اعلا قرار دارند كه نمى شود يكى را بر ديگرى ترجيح داد، يك از يك خوشبوتر، يك از يك شيرينتر و يك از يك جالبتر و زيباتر! وبالاخره آخرين نعمت بهشتى كه در اين آيه به آن اشاره شده همسران پاك و پاكيزه است مى فرمايد: ((براى آنها در بهشت همسران مطهر و پـاكـى اسـت)) (و لـهم فيهاازواج مطهرة) پاك از همه آلودگيهايى كه در اين جهان ممكن است داشـتـه بـاشـنـد،پـاك از نـظـر روح و قـلـب و پـاك از نظر جسم و تن و در پايان آيه مى فرمايد: ((مؤمنان جاودانه در آن باغهاى بهشت خواهند بود)) (و هم فيها خالدون).

همسران پاك :

جـالـب اينكه تنها وصفى كه براى همسران بهشتى در اين آيه بيان شده وصف ((مطهرة)) (پاك و پاكيزه) است و اين اشاره اى است به اينكه : اولين و مهمترين شرطهمسر، پاكى و پاكيزگى است ، و غـيـر از آن هـمـه تـحـت الشعاع آن قرار دارد، حديث معروفى كه از پيامبر(ص) نقل شده نيز اين حـقـيـقـت را روشـن مـى كـند آنجا كه مى فرمايد: ((از گياهان سرسبزى كه بر مزبله ها مى رويد بپرهيزيد! عرض كردند: اى پيامبر! منظور شما از اين گياهان چيست ؟ فرمود: زن زيبائى است كه در خانواده آلوده اى پرورش يافته)).

نعمتهاى مادى و معنوى در بهشت

گـرچـه در بـسـيارى از آيات قرآن ، سخن از نعمتهاى مادى بهشت است ولى دركنار اين نعمتها اشـاره به نعمتهاى معنوى مهمترى نيز شده است ، مثلا در آيه 72سوره توبه مى خوانيم : ((خداوند بـه مـردان و زنـان بـا ايـمان ، باغهائى از بهشت وعده داده كه از زير درختانش نهرها جارى است ، جـاودانه در آن خواهند بود، ومسكن هاى پاكيزه در اين بهشت جاودان دارند، همچنين خشنودى پروردگار كه ازهمه اينها بالاتر است و اين است رستگارى بزرگ)).

آيـه 26 ـ شـان نزول : هنگامى كه در آيات قرآن ، مثلهائى به ((ذباب)) (مگس) و((عنكبوت)) نازل گرديد، جمعى از مشركان اين موضوع را بهانه قرار داده زبان به انتقاد گشودند و مسخره كردند كه اين چگونه وحى آسمانى است كه سخن از((عنكبوت)) و ((مگس)) مى گويد؟ آيه نازل شد و با تعبيراتى زنده به آنها جواب داد.

تفسير: آيا خدا هم مثال مى زند؟!

نـخـست مى گويد: ((خداوند از اينكه به موجودات ظاهرا كوچكى مانند پشه ويا بالاتر از آن مثال بزند هرگز شرم نمى كند)) (ان اللّه لا يستحيى ان يضرب مثلا مابعوضة فما فوقها) مثال وسيله اى اسـت بـراى تجسم حقيقت ، گاهى كه گوينده درمقام تحقير و بيان ضعف مدعيان است بلاغت سخن ايجاب مى كند كه براى نشان دادن ضعف آنه، موجود ضعيفى را براى مثال انتخاب كند مثلا در آيـه 73 سـوره حـج مـى خـوانـيـم : ((آنـهـا كـه مـورد پرستش شما هستند هرگز نمى توانند ((مـگـسـى))بـيـافرينند اگرچه دست به دست هم بدهند، حتى اگر مگس چيزى از آنها بربايد آنهاقدرت پس گرفتن آن را ندارند، هم طلب كننده ضعيف است و هم طلب شونده)).

در ايـنـكـه منظور از ((فمافوقها)) (پشه يا بالاتر از آن) چيست ؟ مفسران دوگونه تفسير كرده اند: گـروهـى گـفـته اند ((بالاتر از آن در كوچكى)) است ، زيرا مقام ، مقام بيان كوچكى مثال است ، و بـرترى نيز از اين نظر مى باشد، اين درست به آن مى ماند كه گاه به كسى بگوئيم تو چرا براى يك تـومـان اينهمه زحمت مى كشى شرم نمى كنى ؟او مى گويد شرمى ندارد من براى بالاتر از آن هم زحـمـت مى كشم حتى براى يك ريال ! بعضى ديگر گفته اند: مراد ((بالاتر از نظر بزرگى)) است ، يـعـنـى خـداونـد هـم مثالهاى كوچك را مطرح مى كند و هم مثالهاى بزرگ را ـ ولى تفسير اول مـنـاسـبـتـربـنـظـر مـى رسـد ـ سـپـس در دنـبال اين سخن مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آورده اندمى دانند كه آن مطلب حقى است از سوى پروردگارشان)) (فاما الذين آمنوافيعلمون انـه الحق من ربهم) آنها در پرتو ايمان و تقوا از لجاجت و عناد و كينه توزى با حق دورند ((ولى آنها كه كـافرند مى گويند: خدا چه منظورى از اين مثال داشته كه مايه تفرقه و اختلاف شده ، گروهى را بـه وسـيله آن هدايت كرده ، و گروهى راگمراه))؟! (و اما الذين كفروا فيقولون ماذآ اراداللّه بهذا مثلا يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا).

ولـى خـداوند به آنها پاسخ مى گويد كه ((تنها فاسقان و گنهكارانى را كه دشمن حقند به وسيله آن گمراه مى سازد)) (و ما يضل به الا الفاسقين) منظور از ((فاسقين))كسانى هستند كه از راه و رسـم عبوديت و بندگى پا بيرون نهاده اند زيرا ((فسق)) از نظرلغت به معنى خارج شدن هسته از درون خـرمـا اسـت سـپس در اين معنى توسعه داده شده و به كسانى كه از جاده بندگى خداوند بيرون مى روند اطلاق شده است.

هدايت و اضلال الهى

هـدايت و ضلالت در قرآن به معنى اجبار بر انتخاب راه درست يا غلطنيست ، بلكه به شهادت آيات مـتـعددى از خود قرآن ((هدايت)) به معنى فراهم آوردن وسائل سعادت و ((اضلال)) به معنى از بين بردن زمينه هاى مساعد است ، بدون اينكه جنبه اجبارى به خود بگيرد.

(آيه 27).

زيانكاران واقعى !

از آنـجـا كـه در آيه قبل ، سخن از اضلال فاسقان بود در اين آيه با ذكر سه صفت فاسقان را معرفى مـى كـنـد: 1ـ ((فـاسقان كسانى هستند كه پيمان خدا را پس از آنكه محكم ساختند مى شكنند)) ((الذين ينقضون عهداللّه من بعد ميثاقه) انسانها درواقع پيمانهاى مختلفى با خدا بسته اند، پيمان تـوحـيـد و خـداشـنـاسى ، پيمان عدم تبعيت از شيطان و هواى نفس ، فاسقان همه اين پيمانها را شكسته ، واز خواسته هاى دل و شيطان پيروى مى كنند.

اين پيمان كجا و چگونه بسته شد؟

در واقـع خـداوند هر موهبتى به انسان ارزانى مى دارد، همراه آن عملا پيمانى با زبان آفرينش از او مـى گيرد، به او چشم مى دهد، يعنى با اين چشم حقايق را ببين ،گوش مى دهد يعنى صداى حق را بـشـنو و به اين ترتيب هرگاه انسان از آنچه در درون فطرت او است بهره نگيرد و يا از نيروهاى خداداد در مسير خطا استفاده كند، پيمان خدا را شكسته است آرى فاسقان ، همه يا قسمتى از اين پيمانهاى فطرى الهى رازيرپا مى گذارند.

2ـ سپس به دومين نشانه آنها اشاره كرده مى گويد: ((آنها پيوندهائى را كه خدادستور داده برقرار سـازنـد قـطـع مى كنند)) (و يقطعون م امراللّه به ان يوصل) اين پيوندها شامل پيوند خويشاوندى ، پيوند دوستى ، پيوندهاى اجتماعى ، پيوند وارتباط با رهبران الهى و پيوند و رابطه با خداست.

3ـ نـشـانه ديگر فاسقان ، فساد در روى زمين است مى فرمايد: ((آنها فساد درزمين مى كنند)) (و يفسدون فى الا رض) و در پايان آيه مى گويد: ((آنها همان زيانكارانند)) (اولئك هم الخاسرون) چه زيـانـى از ايـن بـرتـر كـه انـسان همه سرمايه هاى مادى و معنوى خود را در طريق فنا و نيستى و بدبختى و سيه روزى خود به كاربرد؟!

اهميت صله رحم در اسلام

گـرچـه آيـه فـوق از احـترام به همه پيوندهاى الهى سخن مى گفت ، ولى پيوندخويشاوندى يك مصداق روشن آن است اسلام نسبت به صله رحم و كمك وحمايت و محبت نسبت به خويشاوندان اهميت فوق العاده اى قائل شده است وقطع رحم و بريدن رابطه از خويشاوندان و بستگان را شديدا نـهى كرده است ، زشتى و گناه قطع رحم به حدى است كه امام سجاد(ع) به فرزند خود نصيحت مـى كـنـد كـه از مـصـاحبت با پنج طايفه بپرهيزد، يكى از آن پنج گروه كسانى هستند كه قطع رحـم كـرده انـد: ((بـپـرهـيـز از معاشرت با كسى كه قطع رحم كرده كه قرآن او را ملعون و دور ازرحمت خدا شمرده است))

(آيه 28).

نعمت اسرار آميز حيات !

قـرآن دلائلـى را كـه در گذشته (آيه 21 و 22 همين سوره) در زمينه شناخت خدا ذكر كرده بود تـكميل مى كند و در اينجا براى اثبات وجود خدا از نقطه اى شروع كرده كه براى احدى جاى انكار بـاقـى نـمـى گذارد و آن مساله پيچيده حيات و زندگى است نخست مى گويد: ((چگونه خدا را انـكـار مـى كـنـيد در حالى كه اجسام بى روحى بوديد و او شمارا زنده كرد و لباس حيات بر تنتان پوشانيد)) (كيف تكفرون باللّه وكنتم امواتا فاحياكم).

قرآن به همه ما يادآورى مى كند كه قبل از اين شما مانند سنگها و چوبها وموجودات بى جان مرده بـوديـد، و نـسـيـم حـيـات اصلا در كوى شما نوزيده بود ولى اكنون داراى نعمت حيات و هستى مـى بـاشـيـد، اعـضـا و دستگاههاى مختلف ،حواس و ادراك به شما داده شده ، و اين مساله آنقدر اسرارآميز است كه افكارميليونها دانشمند و كوششهايشان تاكنون از درك آن عاجز مانده !

آيـا هـيـچ كـس مـى تـواند چنين امر فوق العاده دقيق و ظريف را كه نيازمند به يك علم و قدرت فـوق الـعـاده اسـت بـه طـبيعت بى شعور كه خود فاقد حيات بوده است نسبت دهد! اينجاست كه مـى گوئيم پديده حيات در جهان طبيعت بزرگترين سنداثبات وجود خدا است ، پس از يادآورى ايـن نـعـمت ، دليل آشكار ديگرى را يادآورمى شود و آن مساله ((مرگ)) است مى گويد: ((سپس خداوند شما را مى ميراند)) (ثم يميتكم).

آرى آفريننده حيات همان آفريننده مرگ است ، چنانكه در آيه 2 سوره ملك مى خوانيم : ((او خدائى است كه حيات و مرگ را آفريده كه شما را در ميدان حسن عمل بيازمايد)).

قـرآن پـس از ذكـر ايـن دو دليل روشن بر وجود خدا به ذكر مساله معاد و زنده شدن پس از مرگ پرداخته ، مى گويد: ((سپس بار ديگر شما را زنده مى كند)) (ثم يحييكم) البته اين زندگى پس از مرگ به هيچ وجه جاى تعجب نيست ، و با توجه به دليل اول يعنى اعطاى حيات به موجود بى جان ، پـذيـرفتن اعطاى حيات پس ازمتلاشى شدن بدن ، نه تنها كار مشكلى نيست بلكه از نخستين بار آسـانـتـر اسـت (هـرچـند آسان و مشكل براى وجودى كه قدرتش بى انتهاست مفهومى ندارد!) و درپايان آيه مى گويد: ((سپس به سوى او بازگشت مى كنيد)) (ثم اليه ترجعون) مقصود ازرجوع بـه سوى پروردگار بازگشت به سوى نعمتهاى خداوند مى باشد، يعنى درقيامت و روز رستاخيز به نعمتهاى خداوند بازگشت مى كنيد.

(آيه 29) ـ پس از ذكر نعمت حيات و اشاره به مساله مبد و معاد، به يكى ديگر ازنعمتهاى گسترده خـداونـد اشـاره كـرده مـى گويد: ((او خدائى است كه آنچه روى زمين است براى شما آفريده)) (هوالذى خلق لكم ما فى الا رض جميعا).

و بـه ايـن ترتيب ارزش وجودى انسانها و سرورى آنان را نسبت به همه موجودات زمينى مشخص مى كند، آرى او عاليترين موجود در اين صحنه پهناوراست و از تمامى آنها ارزشمندتر.

تـنـها اين آيه نيست كه مقام والاى انسان را يادآور مى شود بلكه در قرآن آيات فراوانى مى يابيم كه انسان را هدف نهائى آفرينش كل موجودات جهان معرفى مى كند ((4)).

بـار ديـگـر بـه دلائل تـوحـيد بازگشته مى گويد: ((سپس خداوند به آسمان پرداخت و آنها را به صـورت هـفت آسمان مرتب نمود، و او به هرچيز آگاه است)) (ثم استوى الى السما فسويهن سبع سموات وهو بكل شى عليم).

جمله ((استوى)) از ماده ((استوا)) در لغت به معنى تسلط و احاطه كامل وقدرت بر خلقت و تدبير است.

آسمانهاى هفت گانه

در اينكه مقصود از آسمانهاى هفتگانه چيست ؟ آنچه صحيحتر به نظرمى رسد، اين است كه مقصود هـمان معنى واقعى آسمانهاى هفتگانه است وازآيات قرآن چنين استفاده مى شود كه تمام كرات و ثـوابـت و سـياراتى را كه ما مى بينيم همه جز آسمان اول است ، و شش عالم ديگر وجود دارد كه از دسـتـرس ديـد مـا وابـزارهاى علمى امروز ما بيرون است و مجموعا هفت عالم را به عنوان هفت آسـمـان تـشكيل مى دهند شاهد اين سخن اينكه ، قرآن مى گويد: ((ما آسمان پائين را باچراغهاى ستارگان زينت داديم)) (فصلت :12).

امـا ايـنكه گفتيم شش آسمان ديگر براى ما مجهول است و ممكن است علوم از روى آن در آينده پرده بردارد، به اين دليل است كه علوم ناقص بشر به هر نسبت كه پيش مى رود از عجائب آفرينش تازه هائى را به دست مى آورد.

( آيه 30).

انسان نماينده خدا در زمين !

در آيـات گـذشته خوانديم كه خدا همه مواهب زمين را براى انسان آفريده است و در اين سلسله آيات كه از آيه30 شروع و به آيه 39 پايان مى يابد سه مطلب اساسى مطرح شده است :.

1ـ خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان درزمين.

2ـ دستور خضوع و تعظيم فرشتگان در برابر نخستين انسان.

3ـ تـشـريـح وضـع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى كه منجر به خروج او ازبهشت گرديد و سپس توبه آدم ، و زندگى او و فرزندانش در زمين.

اين آيه از نخستين مرحله سخن مى گويد، خواست خداوند چنين بود كه درروى زمين موجودى بـيـافـريـنـد كـه نماينده او باشد، صفاتش پرتوى از صفات پروردگار، و مقام و شخصيتش برتر از فرشتگان.

لـذا نـخست مى گويد: ((بخاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد)) (و اذقـال ربك للملائكة انى جاعل فى الا رض خليفة).

((خـليفه)) به معنى جانشين است ، ـ همانگونه كه بسيارى از محققان پذيرفته اندـ منظور خلافت الـهـى و نـمايندگى خدا در زمين است ، زيرا سؤالى كه بعداز اين فرشتگان مى كنند و مى گويند نـسـل آدم ممكن است مبد فساد و خونريزى شود و ما تسبيح و تقديس تومى كنيم متناسب همين معنى است ، چرا كه نمايندگى خدا در زمين با اين كارها سازگار نيست.

بـه هـرحـال خدا مى خواست موجودى بيافريند كه گل سرسبد عالم هستى باشد و شايسته ، مقام خلافت الهى و نماينده ((اللّه)) در زمين گردد.

سپس در اين آيه اضافه مى كند: فرشتگان به عنوان سؤال براى درك حقيقت و نه به عنوان اعتراض ((عـرض كـردنـد: آيا در زمين كسى را قرار مى دهى كه فساد كندو خونها بريزد))؟! (قالوآ اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما).

((در حـالـى كـه مـا تـو را عـبـادت مى كنيم تسبيح و حمدت بجا مى آوريم و تو را ازآنچه شايسته ذات پاكت نيست پاك مى شمريم)) (ونحن نسبح بحمدك و نقدس لك).

ولى خداوند در اينجا پاسخ سربسته به آنها داد كه توضيحش در مراحل بعدآشكار گرديد ((فرمود: من چيزهائى مى دانم كه شما نمى دانيد))! (قـال انى اعلم مالاتعلمون).

آنها فكر مى كردند اگر هدف عبوديت و بندگى است كه ما مصداق كامل آن هستيم ، همواره غرق در عـبـادتـيـم و از هـمه كس سزاوارتر به خلافت ! بى خبر از اين كه عبادت آنها با توجه به اين كه شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى اين انسان كه امـيـال و شـهـوات او را احـاطه كرده و شيطان از هرسو او را وسوسه مى كند تفاوت فراوانى دارد، اطاعت و فرمانبردارى اين موجود طوفان زده كج، و عبادت آن ساحل نشينان آرام و سبكبار كجا؟

آنها چه مى دانستند كه از نسل اين آدم پيامبرانى همچون محمدو ابراهيم ونوح و موسى و عيسى و امـامـانـى هـمـچون ائمه اهل بيت (ع) و بندگان صالح وشهيدان جانباز و مردان و زنانى كه همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهندقدم به عرصه وجود خواهند گذاشت ، افرادى كه گاه فقط يك ساعت تفكر آنها برابربا سالها عبادت فرشتگان است !.

(آيه 31).

فرشتگان در بوته آزمايش !

آدم بـه لـطـف پـروردگار داراى استعداد فوق العاده اى براى درك حقايق هستى بود خداوند اين استعداد او را به فعليت رسانيد و به گفته قرآن ((به آدم همه اسما(حقايق و اسرار عالم هستى) را تعليم داد)) (و علم آدم الا سما كلها).

البته اين آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرينش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى ، افتخار بزرگى براى آدم بود.

در حـديـثـى داريـم كـه از امام صادق (ع) پيرامون اين آيه سؤال كردند، فرمود:((منظور زمينه، كوهه، دره ها و بستر رودخانه ها (و خلاصه تمامى موجودات)مى باشد، سپس امام (ع) به فرشى كه زير پايش گسترده بود نظرى افكند فرمود: حتى اين فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعليم داد))!.

هـمچنين استعداد نام گذارى اشيا را به او ارزانى داشت تا بتواند اشيا رانام گذارى كند ودر مورد احتياج با ذكر نام آنها را بخواند واين خود نعمتى است بزرگ !.

((سـپـس خداوند به فرشتگان فرمود: اگر راست مى گوئيد اسما اشيا وموجوداتى را كه مشاهده مى كنيد و اسرار و چگونگى آنها را شرح دهيد)) (ثم عرضهم على الملائكة فقال انـبئونى باسما هؤلا ان كنتم صادقين).

(آيـه 32) ـ ولى فرشتگان كه داراى چنان احاطه علمى نبودند در برابر اين آزمايش فرو ماندند لذا در پـاسـخ ((گـفـتند: خداوندا! منزهى تو، جز آنچه به ما تعليم داده اى چيزى نمى دانيم))! (قالوا سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا).

((تو خود عالم و حكيمى)) (انك انت العليم الحكيم).

(آيـه 33) ـ در ايـنجا نوبت به آدم رسيد كه در حضور فرشتگان اسماموجودات و اسرار آنها را شرح دهـد ((خـداوند فرمود: اى آدم فرشتگان را از اسما واسرار اين موجودات با خبركن))! (قال يا آدم انـبئهم باسمائهم).

((هـنـگـامـى كـه آدم آنها را از اين اسما آگاه ساخت خداوند فرمود: به شمانگفتم كه من از غيب آسمانها و زمين آگاهم ، و آنچه را كه شما آشكار يا پنهان مى كنيد مى دانم)) (فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لكم انى اعلم غيب السموات والا رض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون).

در ايـنـجـا فـرشتگان در برابر معلومات وسيع و دانش فراوان اين انسان سرتسليم فرود آوردند، و برآنها آشكار شد كه لايق خلافت زمين تنها او است !.

آيه 34).

آدم در بهشت

ـ قـرآن در تـعـقـيـب بحثهاى گذشته پيرامون مقام وعظمت انسان به فصل ديگرى از اين بحث پـرداخـته ، نخست چنين مى گويد: ((بخاطر بياوريد هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده و خضوع كنيد)) (و اذقـلنا للملائكة اسجدوالا دم) ((آنها همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد)) (فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر).

آرى او استكبار كرد ((و بخاطر همين استكبار و نافرمانى از كافران شد)) (و كان من الكافرين).

بـه راستى كسى كه لايق مقام خلافت الهى و نمايندگى او در زمين است شايسته هرنوع احترامى است ما در برابر انسانى كه چند فرمول علمى را مى داندچه اندازه كرنش مى كنيم پس چگونه است حال نخستين انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى !

چرا ابليس مخالفت كرد؟

مـى دانـيـم ((شـيـطـان)) اسـم جنس است شامل نخستين شيطان و همه شيطانهامى شود ولى ((ابليس)) اسم خاص است و اشاره به همان شيطانى است كه اغواگرآدم شد، او طبق صريح آيات قـرآن از جـنس فرشتگان نبود، بلكه در صف آنها قرارداشت او از طايفه جن بود كه مخلوق مادى اسـت انـگـيـزه او در اين مخالفت كبر وغرور و تعصب خاصى بود كه بر فكر او چيره شد، او چنين مـى پنداشت كه از آدم برتر است ((5)) و علت كفر او نيز همين بود كه فرمان حكيمانه پرورگار را نادرست شمرد.

نـه تـنـها عملا عصيان كرد از نظر اعتقاد نيز معترض بود، و به اين ترتيب خودبينى و خودخواهى ، مـحصول يك عمر ايمان و عبادت او را بر باد داد، و آتش به خرمن هستى او افكند، و كبر و غرور از اين آثار بسيار دارد!.

آيا سجده براى خدا بود يا آدم ؟

شك نيست كه ((سجده)) به معنى ((پرستش)) براى خداست ، ومعنى توحيدعبادت همين است كه غـيـر از خـداراپـرسـتـش نـكنيم بنابراين جاى ترديد نخواهد بودكه فرشتگان براى آدم ((سجده پـرستش)) نكردند، بلكه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرينش چنين موجود شگرفى ، و يا اينكه سـجـده بـراى آدم كـردنـد امـا سجده به معنى ((خضوع)) نه پرستش در حديثى از امام ((على بن مـوسـى الـرضا))(ع)مى خوانيم : ((سجده فرشتگان پرستش خداوند ازيك سو، و اكرام و احترام آدم ازسوى ديگر بود، چرا كه ما در صلب آدم بوديم))!.

(آيـه 35)ـ بـه هـرحـال بـعـد از اين ماجرا و ماجراى آزمايش فرشتگان به آدم دستورداده شد او و هـمـسـرش در بـهشت سكنى گزيند، چنانكه قرآن مى گويد: ((به آدم گفتيم تو و همسرت در بـهشت ساكن شويد و هرچه مى خواهيد از نعمتهاى آن گوارابخوريد))! (و قلنا يا آدم اسكن انـت وزوجك الجـنة و كلا منها رغدا حيث شئتما).

((ولـى بـه اين درخت مخصوص نزديك نشويد كه از ظالمان خواهيد شد))(ولاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين).

از آيـات قـرآن استفاده مى شود كه آدم براى زندگى در روى زمين ، همين زمين معمولى آفريده شـده بود، ولى در آغاز خداوند او را ساكن بهشت كه يكى از باغهاى سرسبز پرنعمت اين جهان بود ساخت.

شـايـد عـلت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچ گونه آشنائى نداشت ، و تـحـمـل زحـمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود، و ازچگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطـلاعـات بـيشترى پيدا كند او در اين محيطمى بايست تا حدى پخته شود و بداند زندگى روى زمـيـن تـوام بـا برنامه ها و تكاليف ومسئوليتها است كه انجام صحيح آنها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است ، وسرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى ، آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بودكه مى بايست فرا گيرد، و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد.

(آيـه 36) ـ در ايـنـجا ((آدم)) خود را در برابر فرمان الهى در باره خوددارى ازدرخت ممنوع ديد، ولـى شيطان اغواگر كه سوگند ياد كرده بود كه دست از گمراه كردن آدم و فرزندانش برندارد بـه وسـوسـه گـرى مـشـغـول شد، چنانكه قرآن مى گويد:((سرانجام شيطان آن دو را به لغزش واداشـت و از آنـچـه در آن بودند(بهشت) بيرون كرد)) (فازلهماالشيطان عنها فاخرجهما مما كانا فيه).

آرى از بهشتى كه كانون آرامش و آسايش و دور از درد و رنج بود بر اثر فريب شيطان اخراج شدند.

و چـنـانـكـه قـرآن مى گويد: ((مابه آنها دستور داديم كه به زمين فرود آئيد درحالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود)) آدم و حوا از يكسو و شيطان از سوى ديگر(وقلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو) منظور از هبوط و نزول آدم به زمين نزول مقامى است نه مكانى يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پائين آمد.

((و بـراى شـمـا تـا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره بردارى است))(ولكم فى الا رض مستقر و متاع الى حين).

اينجا بود كه آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده و از محيط آرام وپرنعمت بهشت بخاطر تـسـلـيـم شـدن در برابر وسوسه هاى شيطان بيرون رانده شده ،درست است كه آدم پيامبر بود و مـعـصـوم از گـنـاه ولى ، هرگاه ترك اولى از پيامبرسرزند خداوند نسبت به او سخت مى گيرد، هـمـانند گناهى كه از افراد عادى سر بزندو اين جريمه سنگينى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت.

بهشت آدم كدام بهشت بود؟

در پـاسـخ ايـن پـرسش بايد توجه داشت كه بهشت موعود نيكان و پاكان نبودبلكه يكى از باغهاى پرنعمت و روح افزاى يكى از مناطق سرسبز زمين بوده است.

زيـرا: بـهـشـت مـوعود قيامت ، نعمت جاودانى است كه در آيات بسيارى ازقرآن به اين جاودانگى بودنش اشاره شده ، و بيرون رفتن از آن ممكن نيست و دوم اين كه ابليس آلوده و بى ايمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود.

سـوم اين كه در رواياتى كه از طرق اهل بيت (ع) به ما رسيده اين موضوع صريحا آمده است يكى از راويـان حـديـث مى گويد از امام صادق (ع) راجع به بهشت آدم پرسيدم امام (ع) در جواب فرمود: ((باغى از باغهاى دنيا بود كه خورشيد و ماه برآن مى تابيد، و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بيرون رانده نمى شد)).

خدا چرا شيطان را آفريد؟

بـسـيـارى مـى پـرسـنـد شيطان كه موجود اغواگرى است اصلا چرا آفريده شد وفلسفه وجود او چـيست ؟ در پاسخ مى گوئيم : خداوند شيطان ر، شيطان نيافريد، به اين دليل كه سالها همنشين فـرشـتـگان و برفطرت پاك بود، ولى بعد از آزادى خودسؤ استفاده كرد و بناى طغيان و سركشى گذارد.

دوم اينكه : از نظر سازمان آفرينش وجود شيطان براى افراد با ايمان وآنها كه مى خواهند راه حق را بپويند زيانبخش نيست بلكه وسيله پيشرفت و تكامل آنهااست ، چه اينكه پيشرفت و ترقى و تكامل ، همواره درميان تضادها صورت مى گيرد.

آيه 37).

بازگشت آدم به سوى خدا!

بعد از ماجراى وسوسه ابليس و دستور خروج آدم از بهشت ، آدم متوجه شدراستى به خويشتن ستم كـرده ، در ايـنـجـا بـه فـكر جبران خطاى خويش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد، توجهى آميخته با كوهى از ندامت و حسرت !

لـطـف خدا نيز دراين موقع به يارى اوشتافت وچنانكه قرآن دراين آيه مى گويد:((آدم از پروردگار خـود كلماتى دريافت داشت ، سخنانى مؤثر و دگرگون كننده ، و باآن توبه كرد وخدا نيز توبه او را پذيرفت)) (فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه) ((6)).

((چرا كه او تواب و رحيم است)) (انه هو التواب الرحيم)

((توبه)) در اصل به معنى ((بازگشت)) است ، و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آيد، زيـرا هـر گنه كارى در حقيقت از پروردگارش فرار كرده ، هنگامى كه توبه مى كند به سوى او باز مى گردد.

خـداونـد نـيز درحالت عصيان بندگان گوئى از آنها روى گردان مى شود،هنگامى كه خداوند به تـوبـه تـوصـيـف مـى شـود، مـفـهـومش اين است كه نظر لطف ورحمت و محبتش را به آنها باز مى گرداند.

(آيـه 38) ـ بـا ايـنـكه توبه آدم پذيرفته گرديد، ولى اثر وضعى كار او كه هبوط به زمين بود تغيير نـيـافـت ، و چـنـانكه قرآن مى گويد: ((ما به آنها گفتيم : همگى (آدم و حوا)به زمين فرود آئيد، هـرگـاه از جـانـب مـا هـدايـتـى براى شما آيد كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى دارند و نه اندوهگين خواهند شد)) (قلنا اهبطوا منها جميعا فاماياتينكم منى هدى فمن تبـع هداى فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون).

(آيـه 39) ـ ((ولى آنان كه كافر شوند و آيات ما را تكذيب كنند براى هميشه درآتش دوزخ خواهند ماند)) (والذين كفروا و كذبوا بياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون).

(آيه 40).

ياد نعمتهاى خدا!

از آنـجـا كه داستان نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان و خلافت آنها درزمين ، سپس فراموش كردن پيمان الهى و گرفتار شدن آنها در چنگال رنج وبدبختى شباهت زيادى به داستان آدم دارد، خداوند در اين آيه روى سخن را به بنى اسرائيل كرده چنين مى گويد: ((اى بنى اسرائيل ! به خاطر بـياوريد نعمتهاى مرا كه به شمابخشيدم ، و به عهد من وفا كنيد تا من نيز به عهد شما وفا كنم ، و تـنـهـا از مـن بـتـرسـيد))(يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انـعمت عليكم و اوفوا بعهدى اوف بعهدكم واياى فارهبون) ((7)).

در حقيقت اين سه دستور اساس تمام برنامه هاى الهى را تشكيل مى دهد.

چرا يهوديان را بنى اسرائيل مى گويند؟

((اسـرائيـل)) يـكـى از نـامـهاى يعقوب ، پدر يوسف مى باشد، در علت نامگذارى يعقوب به اين نام مورخان غيرمسلمان مطالبى گفته اند كه با خرافات آميخته است.

چـنـانـكـه ((قـامـوس كتاب مقدس)) مى نويسد: ((اسرائيل به معنى كسى است كه بر خدا مظفر گـشـت))! وى اضـافـه مى كند كه ((اين كلمه لقب يعقوب بن اسحاق است كه در هنگام مصارعه (كشتى گرفتن) با فرشته خدا به آن ملقب گرديد))!

ولـى دانـشـمـنـدان مـا مانند مفسر معروف ، ((طبرسى)) در ((مجمع البيان)) در اين باره چنين مـى نـويسد: ((اسرائيل همان يعقوب فرزند اسحاق پسر ابراهيم (ع) است))او مى گويد، ((اسر)) به معنى (عبد) و ((ئيل)) به معنى (اللّه) است ، و اين كلمه مجموعامعنى ((عبداللّه)) را مى بخشد.

بـديـهـى اسـت داستان كشتى گرفتن اسرائيل با فرشته خداوند و يا با خودخداوند كه در تورات تـحـريـف يـافـته كنونى ديده مى شود يك داستان ساختگى وكودكانه است كه از شان يك كتاب آسمانى به كلى دور است و اين خود يكى ازمدارك تحريف تورات كنونى است.

آيه 41ـ شان نزول : از امام باقر(ع) چنين نقل شده كه : ((حيى بن اخطب)) و((كعب ابن اشرف)) و جـمعى ديگر از يهود، هر سال مجلس ميهمانى (پر زرق و برقى)از طرف يهوديان براى آنها ترتيب داده مى شد، آنها حتى راضى نبودند كه اين منفعت كوچك به خاطر قيام پيامبراسلام (ص) از ميان بـرود، بـه ايـن دلـيـل (و دلايـل ديگر) آيات تورات را كه در زمينه اوصاف پيامبر(ص) بود تحريف كردند، اين همان ((ثمن قليل)) و بهاى كم است كه قرآن در اين آيه به آن اشاره مى كند.

تفسير: سودپرستى يهود

ـ نـخست مى فرمايد: ((به آياتى كه بر پيامبراسلام (ص) نازل شده ايمان بياوريد، آياتى كه هماهنگ بـا اوصـافـى اسـت كـه در تورات شما آمده است)) (وآمنوابم انـزلت مصدقا لما معكم) اكنون كه مـى بينيد صفات اين پيامبر و ويژگيهاى قرآن كاملا منطبق بر بشاراتى است كه در كتب آسمانى شما آمده و هماهنگى همه جانبه با آن دارد چرا به آن ايمان نمى آوريد؟

سـپـس مـى گويد: ((شما نخستين كسى نباشيد به اين كتاب آسمانى كفرمى ورزيد و آن را انكار مى كنيد)) (ولاتكونوا اول كافر به)

يعنى اگر مشركان و بت پرستان عرب ، كافر شوند زياد عجيب نيست ، عجيب كفر و انكار شما است چـرا كـه اهـل كـتابيد و در كتاب آسمانى شما اين همه بشارات درباره ظهور چنين پيامبرى داده شده !

آرى ! بـسـيارى از يهوديان اصولا مردمى لجوجند، و اگر اين لجاجت نبود بايدآنها خيلى زودتر از ديگران ايمان آورده باشند.

در سـومـيـن جـمـله مى گويد: ((شما آيات مرا به بهاى اندكى نفروشيد)) و آن را بايك ميهمانى ساليانه معاوضه نكنيد (ولا تشتروا بياتى ثمنا قليل)

و در چـهـارمـين دستور مى گويد: تنها از من بپرهيزيد)) (واياى فاتقون) از اين نترسيد كه روزى شما قطع شود و از اين نترسيد كه جمعى از متعصبان يهود بر ضدشما سران قيام كنند، تنها از من يعنى از مخالفت فرمان من بترسيد.

(آيـه42)ـ در پنجمين دستور مى فرمايد: ((حق را با باطل نياميزيد)) تا مردم به اشتباه بيفتند (ولا تلبسواالحق بالباطل).

و در شـشمين دستور از كتمان حق نهى كرده مى گويد: ((حق را مكتون نداريددر حالى كه شما مى دانيد و آگاهيد)) (وتكتموا الحق وانـتم تعلمون).

(آيه 43)ـ و بالاخره هفتمين و هشتمين و نهمين دستور را به اين صورت بازگو مى كند: ((نماز را بـه پـا داريد، زكات را ادا كنيد، و (عبادت دستجمعى رافراموش ننماييد) با ركوع كنندگان ركوع نماييد)) (واقيموا الصلوة وآتوا الزكوة واركعوا مع الركعين).

جالب اين كه نمى گويد: نماز بخوانيد، بلكه مى گويد: اقيموا الصلوة (نماز رابه پا داريد) يعنى تنها خـودتـان نـمـازخوان نباشيد، بلكه چنان كنيد كه آيين نماز درجامعه انسانى برپا شود، و مردم با عشق و علاقه به سوى آن بيايند.

در حـقـيـقت در اين سه دستور اخير، نخست پيوند فرد با خالق (نماز) بيان شده ، و سپس پيوند با مخلوق (زكات) و سرانجام پيوند دستجمعى همه مردم با هم در راه خدا!.

(آيه 44).

به ديگران توصيه مى كنيد اما خودتان چرا؟!

علما و دانشمندان يهود قبل از بعثت محمد(ص) مردم را به ايمان به وى دعوت مى كردند و بعضى از علماى يهود به بستگان خود كه اسلام آورده بودندتوصيه مى كردند به ايمان خويش باقى و ثابت بمانند ولى خودشان ايمان نمى آوردند، لذا قرآن آنها را بر اين كار مذمبيت ت كرده مى گويد: ((آيا مردم را به نيكى دعوت مى كنيد ولى خودتان را فراموش مى نماييد)) (اتامرون الناس بالبروتنسون انـفسكم) ((با اين كه كتاب آسمانى را مى خوانيد آيا هيچ فكر نمى كنيد))(وانـتم تتلون الكتاب افلا تعقلون).

عـلـماى يهود از اين مى ترسيدند كه اگر به رسالت پيامبراسلام (ص) اعتراف كنند كاخ رياستشان فـرو ريـزد و عـوام يـهـود به آنها اعتنا نكنند لذا صفات پيامبراسلام (ص) را كه در تورات آمده بود دگرگون جلوه دادند.

اصـولا يك برنامه اساسى مخصوصا براى علما و مبلبيت غين و داعيان راه حق اين است كه بيش از سـخـن ، مـردم را بـا عـمـل خـود تبليغ كنند همان گونه كه درحديث معروف از امام صادق (ع) مى خوانيم : ((مردم را با عمل خود به نيكيهادعوت كنيد نه با زبان خود)).

(آيه 45)ـ قرآن براى اين كه انسان بتواند بر اميال و خواسته هاى دل پيروزگردد و حب جاه و مقام را از سـر بـيـرون كـنـد در اين آيه چنين مى گويد: ((از صبر و نمازيارى جوييد)) و با استقامت و كـنترل خويشتن بر هوسهاى درونى پيروز شويد(واستعينوا بالصبر والصلوة) سپس اضافه مى كند: ((اين كار جز براى خاشعان سنگين و گران است)) (وانها لكبيرة الا على الخاشعين).

(آيـه 46)ـ در ايـن آيـه خاشعان را چنين معرفى مى كند: ((همانها كه مى دانندپروردگار خود را مـلاقـات خـواهـنـد كرد و به سوى او باز مى گردند)) (الـذين يظنون انهم ملاقوا ربهم وانهم اليه راجعون).

((لقااللّه)) چيست ؟

تـعـبـير به ((لقااللّه)) در قرآن مجيد كرارا آمده است ، و همه به معنى حضور درصحنه ((قيامت)) مـى باشد، بديهى است منظور از ((لقا)) و ملاقات خداوند ملاقات حسى ، مانند ملاقات افراد بشر با يكديگر نيست ، چه اين كه خداوند نه جسم است و نه رنگ و مكان دارد كه با چشم ظاهر ديده شود، بـلـكـه منظور يا مشاهده آثارقدرت او در صحنه قيامت و پاداشها و كيفرها و نعمتها و عذابهاى او است يا به معنى يك نوع شهود باطنى و قلبى است ، زيرا انسان گاه به جايى مى رسد كه گويى خدا را بـا چـشـم دل در برابر خود مشاهده مى كند، بطورى كه هيچ گونه شك وترديدى براى او باقى نمى ماند.

راه پيروزى بر مشكلات !

بـراى پيشرفت و پيروزى بر مشكلات دو ركن اساسى لازم است ، يكى پايگاه نيرومند درونى و ديگر تـكـيـه گاه محكم برونى ، در آيات فوق به اين دو ركن اساسى باتعبير ((صبر)) و ((صلوة)) اشاره شـده اسـت : صـبـر آن حـالـت استقامت و شكيبايى وايستادگى در جبهه مشكلات است ، و نماز پيوندى است با خدا و وسيله ارتباطى است با اين تكيه گاه محكم ، در حديثى از امام صادق (ع) نقل شـده كـه فـرمـود:((هـنـگامى كه با غمى از غمهاى دنيا روبرو مى شويد وضو گرفته ، به مسجد برويد،نماز بخوانيد و دعا كنيد، زير خداوند دستور داده (واستعينوا بالصبر والصلوة).

آيه 47ـ.

تفسير: خيالهاى باطل يهود

در ايـن آيـه بـار ديـگـر خداوند روى سخن را به بنى اسرائيل كرده و نعمتهاى خدا را به آنها يادآور مـى شـود و مـى گـويـد: ((اى بنى اسرائيل نعمتهايى را كه به شمادادم به خاطر بياوريد)) (يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انـعمت عليكم).

اين نعمتها دامنه گسترده اى دارد، از نعمت هدايت و ايمان گرفته تا رهايى ازچنگال فرعونيان و بازيافتن عظمت و استقلال همه را شامل مى شود.

سـپـس از مـيـان ايـن نـعـمـتها به نعمت فضيلت و برترى يافتن بر مردم زمان خودكه تركيبى از نـعـمـتهاى مختلف است اشاره كرده ، مى گويد: ((من شما را بر جهانيان برترى بخشيدم)) (وانى فضلتكم على العالمين).

(آيـه 48)ـ در اين آيه ، قرآن خط بطلانى بر خيالهاى باطل يهود مى كشد، زيراآنها معتقد بودند كه چـون نـيـاكان و اجدادشان پيامبران خدا بودند آنها را شفاعت خواهند كرد، و يا گمان مى كردند مـى تـوان بـراى گـنـاهـان فديه و بدل تهيه نمود،همان گونه كه در اين جهان متوسل به رشوه مى شدند.

قـرآن مـى گويد: ((از آن روز بترسيد كه هيچ كس از ديگرى دفاع نمى كند))(واتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا).

((و نه شفاعتى (بى اذن پروردگار) پذيرفته مى شود)) (ولا يقبل منها شفاعة).

((و نه غرامت و بدلى قبول خواهد شد)) (ولا يؤخذ منها عدل).

((و نه كسى براى يارى انسان به پا مى خيزد)) (ولاهم ينصرون).

خلاصه حاكم و قاضى آن صحنه كسى است كه جز عمل پاك را قبول نمى كند.

در حقيقت آيه فوق اشاره به اين است كه در اين دنيا چنين معمول است كه براى نجات مجرمان از مـجـازات از طـرق مختلفى وارد مى شوند: گاه يك نفر جريمه ديگرى را پذيرا مى شود و آن را ادا مى كند اگر اين معنى ممكن نشد متوسل به شفاعت مى گردد و اشخاصى را برمى انگيزد كه از او شفاعت كنند باز اگر اين هم نشد سعى مى كنند كه با پرداختن غرامت خود را آزاد سازند.

ايـنها طرق مختلف فرار از مجازات در دنيا است ، ولى قرآن مى گويد: اصول حاكم بر مجازاتها در قـيامت بكلى از اين امور جداست ، و هيچ يك از اين امور درآنجا به كار نمى آيد، تنها راه نجات ، پناه بردن به سايه ايمان و تقوا است و استمداداز لطف پروردگار.

بـررسـى عقايد بت پرستان يا منحرفين اهل كتاب نشان مى دهد كه اين گونه افكار خرافى درميان آنـهـا كـم نـبـوده ، مـثـلا در حـالات يهود مى خوانيم كه آنها براى كفبيت اره گناهانشان قربانى مى كردند، اگر دسترسى به قربانى بزرگ نداشتند يك جفت كبوتر قربانى مى كردند.

قرآن و مساله شفاعت

1ـ قرآن و مساله شفاعت ((8)) بدون شك مجازاتهاى الهى چه در اين جهان وچه در قيامت جنبه

انـتقامى ندارد، بلكه همه آنها در حقيقت ضامن اجرا براى اطاعت از قوانين و در نتيجه پيشرفت و تـكـامـل انـسانهاست ، بنابراين هر چيز كه اين ضامن اجرا را تضعيف كند بايد از آن احتراز جست تا جرات و جسارت بر گناه درمردم پيدا نشود.

از سـوى ديگر نبايد راه بازگشت و اصلاح را بكلى بر روى گناهكاران بست بلكه بايد به آنها امكان داد كه خود را اصلاح كنند و به سوى خدا و پاكى تقوا بازگردند.

((شـفـاعت)) در معنى صحيحش براى حفظ همين تعادل است ، و وسيله اى است براى بازگشت گناهكاران و آلودگان ، و در معنى غلط و نادرستش موجب تشويق و جرات بر گناه است.

كـسـانـى كه جنبه هاى مختلف شفاعت و مفاهيم صحيح آن را از هم تفكيك نكرده اند گاه بكلى مـنـكـر مـسـاله شفاعت شده ، آن را با توصيه و پارتى بازى در برابرسلاطين و حاكمان ظالم برابر مى دانند!.

و گاه مانند وهابيان آيه فوق را كه مى گويد: ((ولا يقبل منها شفاعة)) در قيامت از كسى شفاعت پذيرفته نمى شود بدون توجه به آيات ديگر دستاويز قرار داده وبكلى شفاعت را انكار كرده اند.

شرايط گوناگون شفاعت.

آيات شفاعت به خوبى نشان مى دهد كه مساله شفاعت ازنظر منطق اسلام يك موضوع بى قيد و شرط نـيـسـت بـلـكـه قـيـود وشـرايطى ، از نظر جرمى كه درباره آن شفاعت مى شود از يكسو، شخص شـفاعت شونده از سوى ديگر، و شخص شفاعت كننده از سوى سوم دارد كه چهره اصلى شفاعت و فـلـسفه آن را روشن مى سازد مثلا گناهانى همانند ظلم و ستم بطوركلى از دايره شفاعت بيرون شمرده شده و قرآن مى گويد: ظالمان ((شفيع مطاعى)) ندارند!.

از طـرف ديگر طبق آيه 28 سوره انبيا تنها كسانى مشمول بخشودگى ازطريق شفاعت مى شوند كه به مقام ((ارتضا)) رسيده اند و طبق آيه 87 سوره مريم داراى ((عهدالهى)) هستند.

ايـن دو عـنـوان همان گونه كه از مفهوم لغوى آنه، و از رواياتى كه در تفسير اين آيات وارد شده ، اسـتـفـاده مى شود به معنى ايمان به خدا و حساب و ميزان و پاداش و كيفر و اعتراف به حسنات و سـيـئات ـنيكى اعمال نيك و بدى اعمال بدـ و گواهى به درستى تمام مقرراتى است كه از سوى خـدا نازل شده ، ايمانى كه در فكر و سپس در زندگى آدمى انعكاس يابد، و نشانه اش اين است كه خـود را از صف ظالمان طغيانگر كه هيچ اصل مقدسى را به رسميت نمى شناسند بيرون آورد و به تجديدنظر در برنامه هاى خود وا دارد.

و در مـورد شفاعت كنندگان نيز اين شرط را ذكر كرده كه بايد گواه بر حق باشند

و به اين ترتيب شفاعت شونده بايد يك نوع ارتباط و پيوند با شفاعت كننده بر قرار سازد، پيوندى از طـريق توجه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن ، كه اين خودنيز عامل ديگرى براى سازندگى و بسيج نيروها در مسير حق است.

(آيه 49).

نعمت آزادى !

قـرآن در ايـن آيـه بـه يـكـى ديگر از نعمتهاى بزرگى كه به قوم بنى اسرائيل ارزانى داشته اشاره مـى كـند و آن نعمت آزادى از چنگال ستمكاران است كه از بزرگترين نعمتهاى خدا است به آنها يادآور مى شود كه : ((به خاطر بياوريد زمانى را كه شما را ازدست فرعونيان نجات بخشيديم)) (واذ نجيناكم من آل فرعون) ((همانها كه دائماشما را به شديدترين وجهى آزار مى دادند)) (يسومونكم سـو الـعـذاب) ((پـسـرانـتـان راسـر مـى بـريدند، و زنان شما را براى كنيزى و خدمت ، زنده نگه مـى داشـتـنـد)) (يـذبـحـون ابـنكم ويستحيون نسكم) ((و در اين ماجرا آزمايش سختى از سوى پروردگارتان براى شما بود)) (وفى ذلكم بلا من ربكم عظيم).

قـرآن اين جريان را يك آزمايش سخت و عظيم ، براى بنى اسرائيل مى شمردـيكى از معانى ((بلا)) آزمايش است ـ و به راستى تحمل اين همه ناملايمات ،آزمايش سختى بوده است.

بردگى دختران در آن روز و امروز

قـرآن زنـده گـذاردن دختران و سر بريدن پسران بنى اسرائيل را عذاب مى خواند، و آزادى از اين شـكـنـجـه را نـعمت خويش مى شمارد گويا مى خواهدهشدار دهد كه انسانها بايست سعى كنند آزادى صحيح خويش را به هر قيمت كه هست به دست آورند و حفظ نمايند.

چنانكه على (ع) به اين مطلب در گفتار خود اشاره مى فرمايد: ((زنده بودن وزيردست بودن براى شما مرگ است ، و مرگ براى شما در راه به دست آوردن آزادى زندگى است)).

دنـياى امروز با گذشته اين فرق را دارد كه در آن زمان فرعون با استبدادمخصوص خود پسران و مـردان را از جـمعيت مخالفش مى گرفت ، و دختران آنها راآزاد مى گذارد، ولى در دنياى امروز تحت عناوين ديگرى روح مردانگى در افرادكشته مى شود و دختران به اسارت شهوات افراد آلوده در مى آيند.

(آيه 50).

نجات از چنگال فرعونيان !

از آنـجـا كـه در آيـه قـبـل اشاره اجمالى به نجات بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان شد، اين آيه در حـقيقت توضيحى بر چگونگى اين نجات است ، مى گويد: ((به خاطربياوريد هنگامى را كه دريا را بـراى شـما شكافتيم)) (واذ فرقنابكم البحر) ((و شما رانجات داديم و فرعونيان را غرق كرديم در حالى كه تماشا مى كرديد)) (فانجيناكم واغرقنا آل فرعون وانـتم تنظرون).

مـاجراى غرق شدن فرعونيان در دريا و نجات بنى اسرائيل از چنگال آنها درسوره هاى متعددى از قـرآن آمـده اسـت ، از جمله سوره اعراف ، آيه136 ـ انفال ،آيه54 ـ اسر، آيه103 ـ شعر، آيه 63 و 66ـ زخرف ، آيه 55 و دخان ، آيه 17به بعد.

در ايـن سوره ها تقريبا همه جزئيات اين ماجرا شرح داده شده ، ولى در اين آيه ، تنها اشاره اى از نظر نـعـمـت و لـطـف خداوند به بنى اسرائيل شده ، تا آنها را به پذيرش اسلام ، آيين نجات بخش جديد، تشويق كند.

در ضـمـن ايـن آيـه درسى است براى انسانها كه اگر در زندگى به خدا تكيه كنند،به آن نيروى بـى زوال ، اعـتـمـاد داشته باشند، و در مسير صحيح از هيچ گونه كوشش وتلاش باز نايستند، در سخت ترين دقايق ، خداوند يار و مددكار آنها است.

(آيه 51).

بزرگترين انحراف بنى اسرائيل !

قـرآن در ايـن آيه از بزرگترين انحراف بنى اسرائيل در طول تاريخ زندگيشان سخن مى گويد، و آن انـحـراف از اصل توحيد، به شرك و گوساله پرستى است ،نخست مى گويد: ((به خاطر بياوريد زمانى را كه با موسى چهل شب وعده گذاشتيم))(واذ واعدنا موسى اربعين ليلة).

هـنـگامى كه او از شما جدا شد، و ميعاد سى شبه او به چهل شب تمديدگرديد ((شما گوساله را بـعـد از او بـه عـنوان معبود انتخاب كرديد، در حالى كه با اين عمل ، به خود ستم مى كرديد)) (ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون) ((9)).

(آيـه 52)ـ در ايـن آيـه خـداونـد مـى گويد: ((با اين گناه بزرگ باز شما را عفو كرديم شايد شكر نعمتهاى ما را بجا آوريد)) (ثم عفونا عنكم من بعد ذلك لعلكم تشكرون).

(آيـه 53)ـ در ادامـه آيه قبل مى فرمايد: ((به خاطر بياوريد هنگامى را كه به موسى كتاب و وسيله تـشـخـيـص حق از باطل بخشيديم ، تا شما هدايت شويد)) (واذ آتيناموسى الكتاب والفرقان لعلكم تهتدون).

(آيـه 54)ـ سـپـس در زمـينه تعليم توبه از اين گناه مى گويد: ((به خاطر بياوريدهنگامى را كه مـوسـى بـه قـوم خـود گفت : اى جمعيت شما با انتخاب گوساله به خودستم كرديد)) (واذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم انـفسكم باتخاذكم العجل).

((اكنون كه چنين است توبه كنيد و به سوى آفريدگارتان باز گرديد)) (فتوبوآ الى بارئكم) ((توبه شـمـا بـايد به اين گونه كه يكديگر را به قتل برسانيد))! (فاقتلواانـفسكم) ((اين كار براى شما در پيشگاه خالقتان بهتر است)) (ذلكم خير لكم عندبارئكم) ((و به دنبال اين ماجرا خداوند توبه شما را پذيرفت كه او تواب رحيم است)) (فتاب عليكم انه هو التواب الرحيم).

گناه عظيم و توبه بى سابقه

شـك نيست كه پرستش گوساله سامرى ، كار كوچكى نبود، ملتى كه بعد ازمشاهده آن همه آيات خـدا و معجزات پيامبر بزرگشان موسى (ع) همه را فراموش كنند و با يك غيبت كوتاه پيامبرشان بـكـلـى اصـل اسـاسـى توحيد و آيين خدا را زير پاگذارده بت پرست شوند اگر اين موضوع براى هميشه از مغز آنها ريشه كن نشودوضع خطرناكى بوجود خواهد آمد، و بعد از هر فرصتى مخصوصا بـعـد از مـرگ موسى (ع) ممكن است تمام آيات دعوت او از ميان برود، و سرنوشت آيين او بكلى به خـطـر افـتـد لـذا فـرمـان شـديدى از طرف خداوند، صادر شد، و آن اين كه ضمن دستور توبه و بـازگشت به توحيد، فرمان اعدام دستجمعى گروه كثيرى از گنهكاران به دست خودشان صادر شد.

ايـن فرمان به نحو خاصى مى بايست اجرا شود، يعنى خود آنها بايد شمشيربه دست گيرند و اقدام به قتل يكديگر كنند كه هم كشته شدنش عذاب است و هم كشتن دوستان و آشنايان.

طبق نقل بعضى از روايات موسى (ع) دستور داد در يك شب تاريك تمام كسانى كه گوساله پرستى كرده بودند غسل كنند و كفن بپوشند و صف كشيده شمشير در ميان يكديگرنهند!.

مـمكن است چنين تصور شود كه اين توبه چرا با اين خشونت انجام گيرد؟ آياممكن نبود خداوند توبه آنها را بدون اين خونريزى قبول فرمايد؟.

پـاسـخ بـه اين سؤال از سخنان بالا روشن مى شود، زيرا مساله انحراف از اصل توحيد و گرايش به بت پرستى مساله ساده اى نبود.

در حـقـيـقت همه اصول اديان آسمانى را مى توان در توحيد و يگانه پرستى خلاصه كرد، تزلزل اين اصـل معادل است با از ميان رفتن تمام مبانى دين ، اگر مساله گوساله پرستى ساده تلقى مى شد، شـايد سنتى براى آيندگان مى گشت ، لذا بايدچنان گوشمالى به آنها داد كه خاطره آن در تمام قرون و اعصار باقى بماند و كسى هرگز بعد از آن به فكر بت پرستى نيفتد!.

(آيه 55).

تقاضاى عجيب !

اين آيه نشان مى دهد چگونه بنى اسرائيل مردمى لجوج و بهانه گير بودند وچگونه مجازات سخت الـهى دامانشان را گرفت ، نخست مى گويد، ((به خاطر بياوريدهنگامى را كه گفتيد، اى موسى ! مـا هـرگز به تو ايمان نخواهيم آورد مگر اين كه خدارا آشكارا با چشم خود ببينيم))! (واذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتى نرى اللّه جهرة).

اين درخواست ممكن است به خاطر جهل آنها بوده ، چرا كه درك افراد نادان فراتر از محسوساتشان نيست ، حتى مى خواهند خدا را با چشم خود ببينند و يابه خاطر لجاجت و بهانه جويى بوده است كه يكى از ويژگيهاى اين قوم بوده !.

به هر حال در اينجا چاره اى جز اين نبود كه يكى از مخلوقات خدا كه آنهاتاب مشاهده آن را ندارند بـبـينند، و بدانند چشم ظاهر ناتوانتر از اين است كه حتى بسيارى از مخلوقات خدا را ببيند، تا چه رسـد بـه ذات پـاك پـروردگـار، صـاعـقه اى فرود آمد و بر كوه خورد، برق خيره كننده و صداى رعب انگيز و زلزله اى كه همراه داشت آن چنان همه را در وحشت فرو برد كه بى جان به روى زمين افتادند.

چنانكه قرآن به دنبال جمله فوق مى گويد: ((سپس در همين حال صاعقه شمارا گرفت در حالى كه نگاه مى كرديد)) (فاخذتكم الصاعقه وانـتم تنظرون).

(آيـه 56)ـ مـوسـى از ايـن مـاجـرا سـخـت نـاراحـت شد، چرا كه از بين رفتن هفتاد نفر از سران بنى اسرائيل در اين ماجرا بهانه بسيار مهمى به دست ماجراجويان بنى اسرائيل مى داد كه زندگى را بـر او تيره و تار كند، لذا از خدا تقاضاى بازگشت آنهارا به زندگى كرد، و اين تقاضاى او پذيرفته شد، چنانكه قرآن مى گويد: ((سپس شمارا بعد از مرگتان حيات نوين بخشيديم شايد شكر نعمت خدا را بجا آوريد)) (ثم بعثناكم من بعد موتكم لعلكم تشكرون) ((10)).

(آيه 57).

نعمتهاى گوناگون !

آن گـونه كه از آيات (20 تا 22) سوره مائده بر مى آيد پس از آن كه بنى اسرائيل از چنگال فرعونيان نجات يافتند، خداوند به آنها فرمان داد كه به سوى سرزمين مقدس فلسطين حركت كنند و در آن وارد شـونـد، اما بنى اسرائيل زير بار اين فرمان نرفتند و گفتند: تا ستمكاران (قوم عمالقه) از آنجا بـيـرون نـروند ما وارد اين سرزمين نخواهيم شد، به اين هم اكتفا نكردند، بلكه به موسى گفتند: ((تو و خدايت به جنگ آنها برويد پس از آن كه پيروز شديد ما وارد خواهيم شد))!.

موسى از اين سخن سخت ناراحت گشت و به پيشگاه خداوند شكايت كردسرانجام چنين مقرر شد كه بنى اسرائيل مدت چهل سال در بيابان (صحراى سينا)سرگردان بمانند.

گـروهـى از آنـهـا از كـار خـود سخت پشيمان شدند و به درگاه خدا روى آوردند،خدا بار ديگر بنى اسرائيل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد كه به قسمتى از آن دراين آيه اشاره مى كند: ((ما ابر را بر سر شما سايبان قرار داديم)) (وظللنا عليكم الغمام).

پيدا است مسافرى كه روز از صبح تا غروب در بيابان ، در دل آفتاب ،راهپيمايى مى كند از يك سايه گـوارا (هـمچون سايه ابر كه نه فضا را بر انسان محدودمى كند و نه مانع نور و وزش نسيم است) چقدر لذت مى برد.

از سوى ديگر رهروان اين بيابان خشك و سوزان ، آن هم براى مدت طولانى چهل ساله نياز به مواد غـذايـى كـافـى دارنـد، ايـن مـشـكل را نيز خداوند براى آنها حل كرد چنانكه در دنباله همين آيه مـى فـرمـايد: ((ما من و سلوى را (كه غذايى لذيذ ونيروبخش بود) بر شما نازل كرديم)) (وانـزلنا عليكم المن والسلوى).

((از ايـن خـوراكهاى پاكيزه اى كه به شما روزى داديم بخوريد ((و از فرمان خداسرپيچى نكنيد و شكر نعمتش را بگذاريد)) (كلوا من طيبات ما رزقناكم).

ولى باز هم آنها از در سپاسگزارى وارد نشدند ((آنها به ما ظلم و ستم نكردندبلكه تنهابه خويشتن ستم مى كردند)) (وما ظلمونا ولكن كانوآ انـفسهم يظلمون).

((من و ((سلوى)) چيست ؟

بـعضى از مفسران احتمال داده اند كه ((من)) يك نوع عسل طبيعى بوده كه بنى اسرائيل در طول حـركت خود در آن بيابان به مخازنى از آن مى رسيدند، چرا كه در حواشى بيابان تيه ، كوهستانها و سنگلاخهايى وجود داشته كه نمونه هاى فراوانى از عسل طبيعى در آن به چشم مى خورده است.

ايـن تـفـسـير به وسيله تفسيرى كه بر عهدين (تورات و انجيل) نوشته شده تاييدمى شود آنجا كه مـى خوانيم : ((اراضى مقدسه به كثرت انواع گلها و شكوفه ها معروف است ، و بدين لحاظ است كه جماعت زنبوران همواره در شكاف سنگها و شاخ ‌درختان و خانه هاى مردم مى نشينند، بطورى كه فقيرترين مردم عسل را مى توانندخورد)) ((11)).

در مورد ((سلوى)) بعضى مفسران آن را يك نوع پرنده دانسته اند، كه از اطراف بطور فراوان در آن سـرزمـيـن مـى آمـده ، در تـفسيرى كه بعضى از مسيحيان به عهدين نوشته اند تاييد اين نظريه را مى بينيم آنجا كه مى گويد:.

بدان كه ((سلوى)) از آفريقا بطور زياد حركت كرده به شمال مى روند كه درجزيره كاپرى ، 16 هزار از آنـهـا را در يـك فـصل صيد نمودند اين مرغ از راه درياى قلزم آمده ، خليج عقبه و سوئز را قطع نموده ، در شبه جزيره سينا داخل مى شود، واز كثرت تعب و زحمتى كه در بين راه كشيده است به آسانى با دست گرفته مى شود،و چون پرواز نمايد غالبا نزديك زمين است ((12)).

از ايـن نوشته نيز استفاده مى شود كه مقصود از ((سلوى)) همان پرنده مخصوص پرگوشتى است كه شبيه و اندازه كبوتر است.

(آيه 58).

لجاجت شديد بنى اسرائيل

! در ايـنـجـا بـه فـراز ديگرى از زندگى بنى اسرائيل برخورد مى كنيم كه مربوط به ورودشان در سـرزمين مقدس است نخست مى گويد:)) به خاطر بياوريد زمانى را كه به آنها گفتيم داخل اين قريه (يعنى سرزمين قدس) شويد)) (واذ قلنا ادخلوا هذه القرية).

((قـريـه)) گـرچه در زبان روزمره ما به معنى روستا است ، ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است كه مردم در آن جمع مى شوند، خواه شهرهاى بزرگ باشد يا روستاه، در اينجا و منظور بيت المقدس و اراضى قدس است.

سپس اضافه مى كند: ((از نعمتهاى آن بطور فراوان هر چه مى خواهيدبخوريد)) (فكلوا منها حيث شئتم رغدا).

((و از در (بيت المقدس) با خضوع و تواضع وارد شويد)) (وادخلواالباب سجدا) و بگوييد: ((خداوندا! گناهان ما را بريز)) (وقولوا حطة).

((تا خطاهاى شما را ببخشيم و به نيكوكاران ـعلاوه بر مغفرت و بخشش گناهان ـ پاداش بيشترى خواهيم داد)) (نغفر لكم خطاياكم وسنزيد المحسنين).

بايد توجه داشت كه ((حطه)) از نظر لغت به معنى ريزش و پايين آوردن است ،و در اينجا معنى آن اين است كه : ((خدايا از تو تقاضاى ريزش گناهان خود را داريم)).

(آيـه 59)ـ ولى چنانكه مى دانيم ، و از لجاجت و سرسختى بنى اسرائيل اطلاع داريم ، عده اى از آنها حـتـى از گفتن اين جمله نيز امتناع كردند و به جاى آن كلمه نامناسبى بطور استهزا گفتند لذا قـرآن مـى گـويـد: ((اما آنها كه ستم كرده بودنداين سخن را به غير آنچه به آنها گفته شده بود تغيير دادند)) (فبدل الذين ظلموا قولاغيرالذى قيل لهم).

((ما نيز بر اين ستمگران به خاطر فسق و گناهشان ، عذابى از آسمان فروفرستاديم)) (فانزلنا على الذين ظلموا رجزا من السم بما كانوا يفسقون).

(آيه 60)ـ.

جوشيدن چشمه آب در بيابان !

بـاز در اين آيه خداوند به يكى ديگر از نعمتهاى مهمى كه به بنى اسرائيل ارزانى داشت اشاره كرده مـى گـويد: ((به خاطر بياوريد هنگامى كه موسى (در آن بيابان خشك و سوزان كه بنى اسرائيل از جـهـت آب سـخـت در مـضيقه قرار داشتند) ازخداوند خود براى قومش تقاضاى آب كرد)) (واذ استسقى موسى لقومه).

و خدا اين تقاضا را قبول فرمود، چنانكه قرآن مى گويد: ((ما به او دستورداديم كه عصاى خود را بر آن سنگ مخصوص بزن)) (فقلنا اضرب بعصاك الحجر).

((نـاگهان آب از آن جوشيدن گرفت و دوازده چشمه آب (درست به تعدادقبائل بنى اسرائيل) از آن بـا سـرعت و شدت جارى شد)) (فانفجرت منه اثنتا عشرة عينا) هريك از اين چشمه ها به سوى طـايـفـه اى سرازير گرديد، به گونه اى كه اسباط وقبايل بنى اسرائيل ((هركدام به خوبى چشمه خود را مى شناختند)) (قد علم كل اناس مشربهم).

در اين كه اين سنگ چگونه سنگى بوده ، بعضى از مفسران گفته اند: اين سنگ صخره اى بوده است در يـك قسمت كوهستانى مشرف بر آن بيابان ، و تعبير به ((انبجست)) كه در آيه 160 سوره اعراف آمـده نـشان مى دهد كه آب در آغاز به صورت كم از آن سنگ بيرون آمد، سپس فزونى گرفت به حـدى كـه هر يك از قبايل بنى اسرائيل و حيوانى كه همراهشان بود از آن سيراب گشتند، و جاى تـعـجـب نـيـست كه از قطعه سنگى در كوهستان چنين آبى جارى شود، ولى مسلما همه اينها با يك نحوه ((اعجاز)) آميخته بود.

بـه هـر حـال خـداونـد از يـكـسـو بر آنها من و سلوى نازل كرد، و از سوى ديگر آب بقدر كافى در اخـتـيـارشان گذاشت ، و به آنها فرمود: ((از روزى خداوند بخوريد وبنوشيد اما فساد و خرابى در زمين نكنيد)) (كلوا واشربوا من رزق اللّه ولا تعثوافى الا رض مفسدين).

در حـقـيقت به آنها گوشزد مى كند كه حداقل به عنوان سپاسگزارى در برابراين نعمتهاى بزرگ هم كه باشد لجاجت و خيره سرى و آزار پيامبران را كنار بگذاريد(آيه 61).

تمناى غذاهاى رنگارنگ !

بـه دنـبـال مـواهب فراوانى كه خداوند به بنى اسرائيل ارزانى داشت ، در اين آيه ، چگونگى كفران و نـاسپاسى آنها را در برابر اين نعمتهاى بزرگ منعكس مى كند ونشان مى دهد كه آنها چگونه مردم لـجـوجـى بوده اند كه شايد در تمام تاريخ ديده نشده است ، نخست مى گويد: ((و به خاطر بياوريد زمـانـى را كه گفتيد: اى موسى ! ماهرگز نمى توانيم به يكنوع غذا قناعت كنيم)) من وسلوى هر چـنـد خـوب و لـذيـذاست ، اما ما غذاى متنوع مى خواهيم (واذ قلتم يا موسى لن نصبر على طعام واحد).

((بنابراين از خدايت بخواه تا از آنچه از زمين مى رويد براى ما قرار دهد ازسبزيه، خيار، سير، عدس و پياز)) (فادع لنا ربك يخرج لنا مما تنبت الا رض من بقلهاوقثئها وفومها وعدسها وبصلها).

ولـى موسى به آنها گفت : ((آيا شما غذاى پست تر را در مقابل آنچه بهتر است انتخاب مى كنيد))؟ (قال اتستبدلون الذى هو ادنى بالذى هو خير).

((اكـنـون كـه چـنـين است از اين بيابان بيرون رويد و كوشش كنيد وارد شهرى شويد، زيرا آنچه مى خواهيد در آنجا است)) (اهبطوا مصرا فان لكم ما سالـتم).

سپس قرآن اضافه مى كند: ((خداوند مهر ذلت و فقر را بر پيشانى آنها زد))(وضربت عليهم الذلـة والمسكنة).

و بار ديگر به غضب الهى گرفتار شدند)) (وبؤا بغضب من اللّه).

((ايـن به خاطر آن بود كه آنها آيات الهى را انكار مى كردند و پيامبران را بناحق مى كشتند)) (ذلك بانـهم كانوا يكفرون بيات اللّه ويقتلون النبيين بغيرالحق).

و ((ايـن بـه خاطر آن بود كه آنها گناه مى كردند و تعدى و تجاوز داشتند)) (ذلك بما عصوا وكانوا يعتدون).

آيا تنوع طلبى جز طبيعت انسان نيست ؟

بدون شك ، تنوع از لوازم زندگى و جز خواسته هاى بشر است ، كاملا طبيعى است كه انسان پس از مـدتـى از غذاى يكنواخت خسته شود، اين كار خلافى نيست پس چگونه بنى اسرائيل با درخواست تنوع مورد سرزنش قرار گرفتند؟.

پاسخ اين سؤال با ذكر يك نكته روشن مى شود و آن اين كه در زندگى بشرحقايقى وجود دارد كه اسـاس زنـدگـى او را تشكيل مى دهد و نبايد فداى خورد وخواب و لذائذ متنوع گردد زمانهايى پـيـش مـى آيـد كه توجه به اين امور انسان را ازهدف اصلى ، از ايمان و پاكى و تقوى ، از آزادگى و حريت باز مى دارد، در اينجاست كه بايد به همه آنها پشت پا بزند.

تنوع طلبى در حقيقت دام بزرگى است از سوى استعمارگران ديروز و امروزكه با استفاده از آن ، افـراد آزاده را چـنان اسير انواع غذاها و لباسها و مركبها و مسكنهامى كنند كه خويشتن خويش را بكلى به دست فراموشى بسپارند و حلقه اسارت آنهارا بر گردن نهند.

(آيه 62).

قانون كلى نجات !

در تـعـقـيب بحثهاى مربوط به بنى اسرائيل در اينجا قرآن به يك اصل كلى وعمومى ، اشاره كرده مـى گـويـد: آنچه ارزش دارد واقعيت و حقيقت است ، نه تظاهر وظاهرسازى ، در پيشگاه خداوند بـزرگ ايـمـان خـالـص و عـمـل صالح پذيرفته مى شود((كسانى كه (به پيامبراسلام (ص)) ايمان آورده انـد و هـمچنين يهوديان و نصارى وصابئان (پيروان يحيى يا نوح يا ابراهيم) آنها كه ايمان به خـدا و روز قـيامت آورند وعمل صالح انجام دهند پاداش آنها نزد پروردگارشان ثابت است)) (ان الذين آمنواوالذين هادوا والنصارى والصابئين من آمن باللّه واليوم الا خر وعمل صالحا فلهم اجرهم عندربهم) ((13)).

و بنابراين ((نه ترسى از آينده دارند و نه غمى از گذشته)) (ولاخوف عليهم ولاهم يحزنون).

يك سؤال مهم

بعضى از بهانه جويان آيه فوق را دستاويزى براى افكار نادرستى از قبيل صلح كلى و اين كه پيروان هر مذهبى بايد به مذهب خود عمل كنند قرار داده اند، آنهامى گويند بنابراين آيه لازم نيست يهود و نـصـارى و پـيـروان اديـان ديگر اسلام را پذيراشوند، همين قدر كه به خدا و آخرت ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام دهندكافى است.

پـاسخ : به خوبى مى دانيم كه آيات قرآن يكديگر را تفسير مى كنند، قرآن درآيه 85 سوره آل عمران مـى گـويـد: ومـن يـبتغ غير الا سلام دينا فلن يقبل منه : ((هر كس دينى غير از اسلام براى خود انتخاب كند پذيرفته نخواهد شد)).

بـه عـلاوه آيـات قرآن پر است از دعوت يهود و نصارى و پيروان ساير اديان به سوى اين آيين جديد اگر تفسير فوق صحيح باشد با بخش عظيمى از آيات قرآن تضاد صريح دارد، بنابراين بايد به دنبال معنى واقعى آيه رفت.

در اينجا دو تفسير از همه روشنتر و مناسبتر بنظر مى رسد.

1ـ اگـر يـهـود و نصارى و مانند آنها به محتواى كتب خود عمل كنند مسلما به پيامبراسلام (ص) ايـمـان مى آورند چرا كه بشارت ظهور او با ذكر صفات و علايم مختلف در اين كتب آسمانى آمده است.

2ـ اين آيه ناظر به سؤالى است كه براى بسيارى از مسلمانان در آغاز اسلام مطرح بوده ، آنها در فكر بودند كه اگر راه حق و نجات تنها اسلام است ، پس تكليف نياكان و پدران ما چه مى شود؟، آيا آنها به خاطر عدم درك زمان پيامبر اسلام و ايمان نياوردن به او مجازات خواهند شد؟.

در ايـنـجـا آيه فوق نازل گرديد و اعلام داشت هر كسى كه در عصر خود به پيامبر بر حق و كتاب آسـمـانـى زمـان خـويش ايمان آورده و عمل صالح كرده است اهل نجات است ، و جاى هيچ گونه نگرانى نيست.

بـنـابـرايـن يهوديان مؤمن و صالح العمل قبل از ظهور مسيح ، اهل نجاتند،همان گونه مسيحيان مؤمن قبل از ظهور پيامبراسلام.

اين معنى از شان نزولى كه براى آيه فوق ذكر شده نيز استفاده مى شود.

شرح اين شان نزول را در ((تفسيرنمونه)) جلد اول ذيل همين آيه مطالعه كنيد.

(آيه 63)

آيات خدا را با قوت بگيريد!

در اين آيه مساله پيمان گرفتن از بنى اسرائيل ، براى عمل به محتويات تورات و سپس تخلف آنها از ايـن پـيـمـان اشـاره شـده اسـت ، نخست مى گويد: ((به خاطربياوريد زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم)) (واذ اخذنا ميثاقكم).

((و طور را بالاى سر شما قرار داديم)) (ورفعنا فوقكم الطور).

((و گفتيم آنچه را از آيات الهى به شما داده ايم با قدرت و قوت بگيريد)) (خذوام آتيناكم بقوة).

((و آنـچـه را در آن اسـت دقـيـقـا به خاطر داشته باشيد (و به آن عمل كنيد) تاپرهيزكار شويد)) (واذكرا ما فيه لعلكم تتقون).

(آيـه 64)ـ ولـى شـمـا پيمان خود را به دست فراموشى سپرديد ((و بعد از اين ماجر، روى گردان شديد)) (ثم توليتم من بعد ذلك).

((و اگـر فـضـل و رحـمت خدا بر شما نبود، از زيانكاران بوديد)) (فلولا فضل اللّه عليكم ورحمـته لكنتم من الخاسرين).

1- چگونه كوه بالاى سر بنى اسرائيل قرار گرفت ؟

مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسى از قول ((ابن زيد)) چنين نقل مى كند:هنگامى كه موسى (ع) از كـوه طـور بـازگشت و تورات را با خود آورد، به قوم خويش اعلام كرد كتاب آسمانى آورده ام كه حـاوى دستورات دينى و حلال و حرام است ،دستوراتى كه خداوند برنامه كار شما قرار داده ، آن را بگيريد و به احكام آن عمل كنيد.

يهود به بهانه اين كه تكاليف مشكلى براى آنان آورده ، بناى نافرمانى وسركشى گذاشتند، خدا هم فرشتگان را مامور كرد، تا قطعه عظيمى از كوه طور رابالاى سر آنها قرار دهند.

در ايـن هـنـگـام مـوسـى (ع) اعلام كرد چنانچه پيمان ببنديد و به دستورات خداعمل كنيد و از سركشى و تمرد توبه نماييد اين عذاب و كيفر از شما بر طرف مى شود و گرنه همه هلاك خواهيد شد.

آنها تسليم شدند و تورات را پذيرا گشتند و براى خدا سجده نمودند، درحالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه را بر سر خود مى كشيدند، ولى به بركت توبه سرانجام اين عذاب الهى از آنها دفع شد)).

اما در چگونگى قرار گرفتن كوه بالاى سر بنى اسرائيل : اين احتمال وجوددارد كه قطعه عظيمى از كوه به فرمان خدا بر اثر زلزله و صاعقه شديد از جا كنده شد، و از بالاى سر آنها گذشت بطورى كه چند لحظه ، آن را بر فراز سر خود ديدند وتصور كردند كه بر آنها فرو خواهد افتاد.

2- پيمان اجبارى چه سودى دارد؟.

در پـاسـخ ايـن سـؤال مـى تـوان گفت : هيچ مانعى ندارد كه افراد متمرد و سركش را با تهديد به مـجـازات در بـرابـر حق تسليم كنند، اين تهديد و فشار كه جنبه موقتى دارد، غرور آنها را در هم مـى شكند و آنها را وادار به انديشه و تفكر صحيح مى كند ودر ادامه راه با اراده و اختيار به وظايف خويش عمل مى كند.

و به هر حال ، اين پيمان ، بيشتر مربوط به جنبه هاى عملى آن بوده است وگرنه اعتقاد را نمى توان با اكراه تغيير داد.

(آيه 65).

عصيانگران روز شنبه !

اين آيه به روح عصيانگرى و نافرمانى حاكم بر يهود و علاقه شديد آنها به امور مادى اشاره مى كند، نـخـسـت مـى گويد: ((قطعا حال كسانى را كه از ميان شما درروز شنبه نافرمانى و گناه كردند دانستيد)) (ولقد علمتم الذين اعتدوا منكم فى السبت).

و نـيـز دانـسـتيد كه ((ما به آنها گفتيم : به صورت بوزينه گان طرد شده اى درآييد وآنها چنين شدند)) (فقلنا لهم كونوا قردة خاسئين).

(آيـه 66)ـ ((ما اين امر را كيفر و عبرتى براى مردم آن زمان و زمانهاى بعد قرارداديم)) (فجعلناها نكالا لما بين يديها وما خلفها).

((و همچنين پند و اندرزى براى پرهيزكاران)) (وموعظة للمتقين).

شرح اين ماجرا ذيل آيات (163 تا 166) سوره اعراف خواهد آمد و خلاصه آن چنين است : ((خداوند بـه يـهـود دسـتـور داده بـود، روز ((شـنـبـه)) را تعطيل كنند،گروهى از آنان كه در كنار دريا مـى زيـسـتند به عنوان آزمايش دستور يافتند از دريا درآن روز ماهى نگيرند، ولى از قضا روزهاى شـنبه كه مى شد، ماهيان فراوانى بر صفحه آب ظاهر مى شدند، آنها به فكر حيله گرى افتادند و با يـكـنـوع كلاه شرعى روز شنبه ازآب ماهى گرفتند، خداوند آنان را به جرم اين نافرمانى مجازات كرد و چهره شان را ازصورت انسان به حيوان دگرگون ساخت))!.

(آيه 67).

ماجراى گاو بنى اسرائيل !

از ايـن آيـه بـه بعد بر خلاف آنچه تا به حال در سوره بقره پيرامون بنى اسرائيل خوانده ايم كه همه بطور فشرده و خلاصه بود، ماجرايى به صورت مشروح آمده.

مـاجـرا (آن گـونـه كـه از قـرآن و تـفـاسير بر مى آيد) چنين بود كه يكنفر ازبنى اسرائيل به طرز مرموزى كشته مى شود، درحالى كه قاتل به هيچ وجه معلوم نيست.

در مـيـان قـبـايـل و اسـباط بنى اسرائيل نزاع درگير مى شود، داورى را براى فصل خصومت نزد موسى (ع) مى برند و حل مشكل را از او خواستار مى شوند موسى (ع)با استمداد از لطف پروردگار از طريق اعجازآميزى به حل اين مشكل چنانكه درتفسير آيات مى خوانيد مى پردازد.

نـخـسـت مى گويد: ((به خاطر بياوريد هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت بايد گاوى را سر ببريد)) (واذ قال موسى لقومه ان اللّه يامركم ان تذبحوا بقرة).

آنـهـا از روى تـعجب ((گفتند: آيا ما را به مسخره گرفته اى))؟! (قالوآ اتتخذناهزوا) ((موسى در پاسخ آنان گفت : به خدا پناه مى برم كه از جاهلان باشم)) (قال اعوذ باللّه ان اكون من الجاهلين).

يـعـنـى اسـتـهزا نمودن و مسخره كردن ، كار افراد نادان و جاهل است ، و پيامبرخدا هرگز چنين نيست.

(آيـه 68)ـ پـس از آن كه آنها اطمينان پيدا كردند استهزايى در كار نيست و مساله جدى مى باشد ((گفتند: اكنون كه چنين است از پروردگارت بخواه براى ما مشخص كند كه اين چگونه گاوى بايد باشد))؟! (قالواادع لنا ربك يبين لنا ماهى).

بـه هـر حال ، موسى در پاسخ آنها ((گفت : خداوند مى فرمايد بايد ماده گاوى باشد كه نه پير و از كـار افتاده و نه بكر و جوان بلكه ميان اين دو باشد)) (قال انه يقول انها بقرة لا فارض ولا بكر عوان بين ذلك).

و براى اين كه آنها بيش از اين مساله را كش ندهند، و با بهانه تراشى فرمان خدا را به تاخير نيندازند در پـايـان سـخـن خود اضافه كرد: ((آنچه به شما دستور داده شده است انجام دهيد)) (فافعلوا ما تؤمرون).

(آيه 69)ـ ولى باز آنها دست از پرگويى و لجاجت برنداشتند و ((گفتند: ازپروردگارت بخواه كه براى ما روشن كند كه رنگ آن بايد چگونه باشد))؟! (قالواادع لنا ربك يبين لنا ما لونها).

مـوسـى (ع) در پـاسـخ ((گـفـت : خـدا مـى فـرمايد: گاو ماده اى باشد زرد يكدست كه رنگ آن بينندگان را شاد و مسرور سازد)) (قال انه يقول انها بقرة صفرآ فاقـع لونها تسر الناظرين).

عـجـب ايـن اسـت كـه باز هم به اين مقدار اكتفا نكردند و هر بار با بهانه جويى كارخود را مشكلتر ساخته ، و دايره وجود چنان گاوى را تنگتر نمودند.

(آيه 70)ـ باز ((گفتند: از پروردگارت بخواه براى ما روشن كند اين چگونه گاوى بايد باشد))؟ از نظر نوع كار كردن (قالوا ادع لنا ربك يبين لنا ماهى).

((چرا كه اين گاو براى ما مبهم شده)) (ان البقر تشابه علينا).

((و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد))! (وانا ان شاللّه لمهتدون).

(آيـه 71)ـ مـجـددا ((موسى گفت : خدا مى فرمايد: گاوى باشد كه براى شخم زدن ، رام نشده ، و براى زراعت آبكشى نكند)) (قال انه يقول انها بقرة لاذلـول تثير الا رض ولا تسقى الحرث).

((و از هر عيبى بركنار باشد)) (مسلمة).

و حتى ((هيچ گونه رنگ ديگرى در آن نباشد)) (لاشية فيها).

در ايـنـجـا كـه گـويـا سؤال ديگرى براى مطرح كردن نداشتند ((گفتند: حالا حق مطلب را ادا كردى))! (قالوا الا ن جئت بالحق).

سـپـس گـاو را با هر زحمتى بود به دست آوردند ((و آن را سر بريدند، ولى مايل نبودند اين كار را انجام دهند))! (فذبحوها وما كادوا يفعلون).

(آيه 72)ـ قرآن بعد از ذكر ريزه كاريهاى اين ماجر، باز آن را بصورت خلاصه و كلى در اين آيه و آيه بعد چنين مطرح مى كند: ((به خاطر بياوريد هنگامى كه انسانى را كشتيد، سپس درباره قاتل آن به نـزاع پـرداخـتـيـد و خـداوند (با دستورى كه در آيات بالا آمد) آنچه را مخفى داشته بوديد آشكار ساخت)) (واذ قتلتم نفسا فاداراتم فيهاواللّه مخرج ما كنتم تكتمون).

(آيـه 73)ـ ((سپس گفتيم قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد)) تا زنده شود و قاتل خود را معرفى كند (فقلنا اضربوه ببعضها).

((آرى ! خدا اين گونه مردگان را زنده مى كند)) (كذلك يحيى اللّه الموتى).

((و اين گونه آيات خود را به شما نشان مى دهد تا تعقل كنيد)) (ويريكم آياته لعلكم تعقلون).

(آيـه 74)ـ در ايـن آيـه بـه مـساله قساوت و سنگدلى بنى اسرائيل پرداخته مى گويد: ((بعد از اين ماجراها و ديدن اين گونه آيات و معجزات و عدم تسليم دربرابر آنها دلهاى شما سخت شد همچون سنگ يا سختتر)) (ثم قست قلوبكم من بعدذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة).

چـرا كـه ((پـاره اى از سنگها مى شكافد و از آن نهرها جارى مى شود)) (وان من الحجارة لما يتفجر منه الا نـهار).

يا لااقل ((بعضى از آنها شكاف مى خورد و قطرات آب از آن تراوش مى نمايد))(وان منها لما يشقق فيخرج منه الم).

و گاه ((پاره اى از آنها (از فراز كوه) از خوف خدا فرو مى افتد)) (وان منها لمايهبط من خشية اللّه).

امـا دلـهـاى شـمـا از اين سنگها نيز سخت تر است ، نه چشمه عواطف و علمى ازآن مى جوشد و نه قطرات محبتى ازآن تراوش مى كند،و نه هرگز ازخوف خدا مى طپد.

و در آخـريـن جـمله مى فرمايد: ((خداوند از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست))(ومااللّه بغافل عما تعملون).

و ايـن تـهـديـدى اسـت سربسته براى اين جمعيت بنى اسرائيل و تمام كسانى كه خط آنها را ادامه مى دهند.

نكات آموزنده اين داستان

اين داستان عجيب ، علاوه بر اين كه دليل بر قدرت بى پايان پروردگار بر همه چيز است ، دليلى بر مساله معاد نيز مى باشد.

از ايـن گـذشـتـه اين داستان به ما درس مى دهد كه سختگير نباشيم تا خدا بر ماسخت نگيرد به علاوه انتخاب گاو براى كشتن شايد براى اين بوده كه بقاياى فكرگوساله پرستى و بت پرستى را از مغز آنها بيرون براند.

(آيه 75).

انتظار بيجا !

در ايـن آيـه قـرآن ، مـاجـراى بـنـى اسـرائيـل را رهـا كـرده ، روى سـخن را به مسلمانان نموده و نـتـيجه گيرى آموزنده اى مى كند، مى گويد: ((شما چگونه انتظار داريد كه اين قوم به دستورات آيـين شما ايمان بياورند، با اين كه گروهى از آنان سخنان خدا رامى شنيدند و پس از فهم و درك آن را تـحريف مى كردند، در حالى كه علم و اطلاع داشتند))؟! (افتطمعون ان يؤمنوا لكم وقد كان فريق منهم يسمعون كلام اللّه ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه وهم يعلمون).

آيه 76ـ شان نزول : در نزول اين آيه و آيه بعد از امام باقر(ع) چنين نقل كرده اند: ((گروهى از يهود كـه دشـمنى با حق نداشتند هنگامى كه مسلمانان را ملاقات مى كردند از آنچه در تورات پيرامون صفات پيامبراسلام (ص) آمده بود به آنها خبرمى دادند، بزرگان يهود از اين امر آگاه شدند و آنها را از ايـن كـار نهى كردند، و گفتندشما صفات محمد(ص) را كه در تورات آمده براى آنها بازگو نكنيد تا در پيشگاه خدادليلى بر ضد شما نداشته باشند، اين دو آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت)).

تـفسير: اين آيه پرده از روى حقيقت تلخ ديگرى پيرامون قوم يهود، اين جمعيت حيله گر و منافق بـر مـى دارد و مـى گـويـد: ((پـاكـدلان آنها هنگامى كه مؤمنان راملاقات مى كنند اظهار ايمان مـى نـمايند)) و صفات پيامبر را كه در كتبشان آمده است خبر مى دهند (واذا لقوا الذين آمنوا قالوآ آمنا).

((اما در پنهانى و خلوت ، جمعى از آنها مى گويند: ((چرا مطالبى را كه خداونددر تورات براى شما بـيـان كـرده بـه مـسلمانان مى گوييد))؟ (واذا خلا بعضهم الى بعض قالوا اتحدثونهم بما فتح اللّه عليكم).

((تا در قيامت در پيشگاه خدا بر ضد شما به آن استدلال كنند، آيانمى فهميد))؟ (ليحجوكم به عند ربكم افلا تعقلون).

از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه ايمان اين گروه منافق در باره خدا آن قدر ضعيف بود كه او را هـمـچـون انسانهاى عادى مى پنداشتند و تصور مى كردند اگرحقيقتى را از مسلمانان كتمان كنند از خدا نيز مكتوم خواهد ماند!.

(آيـه 77)ـ در ايـن آيـه بـا صـراحـت مـى گـويـد: ((آيـا اينها نمى دانند كه خداوند ازاسرار درون وبرونشان آگاه است)) (اولا يعلمون ان اللّه يعلم ما يسرون وما يعلنون).

آيه 78 و 79ـ شان نزول : جمعى از دانشمندان يهود اوصافى را كه براى پيامبراسلام (ص) در تورات آمـده بود تغيير دادند و اين تغيير به خاطر حفظ موقعيت خود و منافعى بود كه همه سال از ناحيه عوام به آنها مى رسيد.

هـنـگامى كه پيامبراسلام (ص) مبعوث شد، و اوصاف او را با آنچه در تورات آمده بود مطابق ديدند تـرسـيـدنـد كـه درصـورت روشـن شـدن ايـن واقـعـيـت مـنـافـع آنها درخطر قرار گيرد، لذا بجاى اوصاف واقعى مذكور درتورات ،صفاتى بر ضد آن نوشتند.

عـوام يـهـود كـه تا آن زمان كم و بيش صفات واقعى اورا شنيده بودند،از علماى خود مى پرسيدند: آيـااين همان پيامبر موعود نيست كه بشارت ظهور اورا مى داديد؟آنها آيات تحريف شده تورات را بر آنها مى خواندند تا به اين وسيله قانع شوند.

تفسير:

نقشه هاى يهود براى استثمار عوام !

در تعقيب آيات گذشته پيرامون خلافكاريهاى يهود، آيات موردبحث ،جمعيت آنها را به دو گروه مشخص تقسيم مى كند، ((عوام)) و ((دانشمندان حيله گر))مى گويد: ((گروهى از آنها افرادى هستند كه از دانش بهره اى ندارند، و از كتاب خداجز يك مشت خيالات و آرزوها نمى دانند، و تنها به پندارهايشان دل بسته اند))(ومنهم اميون لايعلمون الكتاب الا امانى وان هم الا يظنون).

(آيـه 79)ـ دسـتـه اى ديـگـر از دانشمندان آنها بودند كه حقايق را به سود خودتحريف مى كردند چنانكه قرآن مى گويد: ((واى بر آنها كه مطالب خود را به دست خود مى نويسند، و بعد مى گويند اينها از سوى خداست)) (فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عنداللّه).

((وهـدفشان اين است كه با اين كار، بهاى كمى به دست آورند)) (ليشتروا به ثمناقليل) ((واى بر آنـها از آنچه با دست خود مى نويسند)) (فويل لهم مما كتبت ايديهم) ((وواى بر آنها از آنچه با اين خيانتها به دست مى آورند)) (و ويل لهم مما يكسبون).

از جمله هاى اخير اين آيه بخوبى استفاده مى شود كه آنها هم وسيله نامقدسى داشتند، و هم نتيجه نادرستى مى گرفتند.

(آيه 80).

بلندپروازى و ادعاهاى توخالى !

قـرآن در ايـنـجـا به يكى از گفته هاى بى اساس يهود كه آنان را به خود مغرورساخته و سرچشمه قـسـمـتى از انحرافات آنها شده بود اشاره كرده و به آن پاسخ ‌مى گويد، نخست مى فرمايد: ((آنها گـفـتـنـد: هرگز آتش دوزخ ، جز چند روزى به مانخواهد رسيد)) (وقالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودة).

((بگو آيا پيمانى نزد خدا بسته ايد كه هرگز خداوند از پيمانش تخلف نخواهدكرد يا اين كه چيزى را بـه خـدا نـسـبـت مى دهيد كه نمى دانيد))؟! (قل اتخذتم عنداللّه عهدا فلن يخلف اللّه عهده ام تقولون على اللّه ما لا تعلمون).

اعـتـقاد به برترى نژادى ملت يهود، و اين كه آنها تافته اى جدا بافته اند، وگنهكارانشان فقط چند روزى كيفر و مجازات مى بينند سپس بهشت الهى براى ابددر اختيار آنان است اين امتيازطلبى با هـيـچ منطقى سازگار نيست به هر حال آيه فوق ، اين پندار غلط را ابطال مى كند و مى گويد اين گفتار شما از دو حال خارج نيست : يا بايد عهد و پيمان خاصى از خدا در اين زمينه گرفته باشيد ـكه نگرفته ايدـو يا دروغ و تهمت به خدا مى بنديد!.

(آيه 81)ـ در اين آيه يك قانون كلى و عمومى را كه از هر نظر منطقى است بيان مى كند مى گويد: ((آرى ! كسانى كه تحصيل گناه كنند و آثار گناه سراسروجودشان را بپوشاند آنها اهل دوزخند، و هـمـيشه در آن خواهند بود)) (بلى من كسب سيئة واحاطت به خطيئته فاولئك اصحاب النارهم فيها خالدون).

مـفـهـوم احـاطه گناه اين است كه انسان آن قدر در گناه فرو رود كه زندانى براى خود بسازد، زندانى كه منافذ آن بسته باشد.

(آيـه 82)ـ و اما در مورد مؤمنان پرهيزگار، نيز يك قانون كلى و همگانى وجود دارد چنانكه قرآن مـى گويد: ((كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند آنها اصحاب بهشتند و جاودانه در آن خواهند بود)) (والذين آمنوا وعملواالصالحات اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون).

نژادپرستى يهودـ

از اين آيات استفاده مى شود كه روح تبعيض نژادى يهود كه امروز نيز در دنياسرچشمه بدبختيهاى فـراوان شـده ، از آن زمـان در يـهـود بـوده اسـت ، و امتيازات موهومى براى نژاد بنى اسرائيل قائل بـوده اند، و متاسفانه بعد از گذشتن هزاران سال هنوز هم آن روحيه بر آنها حاكم است ، و در واقع منشا پيدايش كشور غاصب اسرائيل نيز همين روح نژادپرستى است.

(آيه 83).

پيمان شكنان !

در آيـات گذشته نامى از پيمان بنى اسرائيل به ميان آمد در اينج، قرآن مجيديهود را شديدا مورد سـرزنش قرار مى دهد كه چرا اين پيمانها را شكستند؟ و آنها رادر برابر اين نقض پيمان به رسوايى در اين جهان و كيفر شديد در آن جهان تهديدمى كند.

در پـيـمان بنى اسرائيل اين مطالب آمده است : 1ـ توحيد و پرستش خداونديگانه ، چنانكه نخستين جـمـلـه آيـه مـى گـويـد: ((بـه يـاد آوريـد زمـانـى را كـه از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم جز اللّه (خـداونـديـگانه) را پرستش نكنيد)) و در برابر هيچ بتى سر تعظيم فرود نياوريد (واذ اخذنا ميثاق بنى اسرآئيل لا تعبدون الا اللّه).

2ـ ((و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد)) (وبالوالدين احسانا).

3ـ ((نـسـبـت بـه خـويـشـاوندان و يتيمان و مستمندان نيز به نيكى رفتار نماييد))(وذى القربى واليتامى والمساكين).

4ـ ((و با سخنان نيكو با مردم سخن گوييد)) (وقولوا للناس حسنا).

5ـ ((نماز را برپا داريد)) و در همه حال به خدا توجه داشته باشيد (واقيمواالصلوة).

6ـ ((در اداى زكات و حق محرومان ، كوتاهى روا مداريد)) (وآتوا الزكوة).

((امـا شـمـا جز گروه اندكى سرپيچى كرديد، و از وفاى به پيمان خود،روى گردان شديد)) (ثم توليتم الا قليلا منكم وانـتم معرضون).

(آيـه 84)ـ هـفـت : و به ياد آريد ((هنگامى كه از شما پيمان گرفتيم خون يكديگر را نريزيد)) (واذ اخذنا ميثاقكم لا تسفكون دمائكم).

8ـ ((يكديگر را از خانه ها و كاشانه هاى خود بيرون نكنيد)) (ولا تخرجون انـفسكم من دياركم).

9ـ چـنانچه كسى در ضمن جنگ از شما اسير شد، همه براى آزادى او كمك كنيد، فديه دهيد و او را آزاد سـازيـد (اين ماده از پيمان از جمله افتؤمنون ببعض الكتاب وتكفرون ببعض كه بعدا خواهد آمد استفاده مى شود).

((شما به همه اين مواد اقرار كرديد و بر اين پيمان گواه بوديد)) (ثم اقررتم وانـتم تشهدون).

(آيـه 85)ـ ولـى شـمـا بسيارى از مواد اين ميثاق الهى را زير پا گذاشتيد ((شماهمانها بوديد كه يـكـديگر را به قتل مى رسانديد و جمعى از خود را از سرزمينشان آواره مى كرديد)) (ثم انـتم هؤلا تقتلون انـفسكم وتخرجون فريقا منكم من ديارهم).

((و در انـجـام ايـن گناه و تجاوز به يكديگر كمك مى كنيد)) (تظاهرون عليهم بالا ثم والعدوان) اينها همه بر ضد پيمانى بود كه با خدا بسته بوديد.

((ولى در اين ميان هنگامى كه بعضى از آنها به صورت اسيران نزد شما بيايندفديه مى دهيد و آنها را آزاد مى سازيد)) (وان ياتوكم اسارى تفادوهم).

در حـالى كه بيرون ساختن آنها از خانه و كاشانه شان از آغاز بر شما حرام بود))(وهو محرم عليكم اخراجهم).

و عـجـب ايـن كـه شـمـا در دادن فـدا و آزاد ساختن اسيران به حكم تورات وپيمان الهى استناد مى كنيد ((آيا به بعضى از دستورات كتاب الهى ايمان مى آوريد ونسبت به بعضى كافر مى شويد))؟! (افتؤمنون ببعض الكتاب وتكفرون ببعض).

((جـزاى كـسـى از شـما كه چنين تبعيضى را در مورد احكام الهى روا دارد چيزى جز رسوايى در زندگى اين دنيا نخواهد بود)) (فما جزآ من يفعل ذلك منكم الا خزى فى الحيوة الدنيا).

((و در روز رستاخيز به اشد عذاب باز مى گردند)) (ويوم القيمة يردون الى اشدالعذاب).

((و خداوند از اعمال شما غافل نيست)) (ومااللّه بغافل عما تعملون).

و همه آن را دقيقا احصا كرده و بر طبق آن شما را در دادگاه عدل خودمحاكمه مى كند.

(آيـه 86)ـ ايـن آيه در حقيقت انگيزه اصلى اين اعمال ضد و نقيض را بيان كرده مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه زندگى دنيا را به قيمت از دست دادن آخرت خريدارى كردند)) (اولئك الذين اشتروالحيوة الدنيا بالا خرة).

و به همين دليل ((عذاب آنها تخفيف داده نمى شود و كسى آنها را يارى نخواهد كرد)) (فلا يخفف عنهم العذاب ولاهم ينصرون).

(آيه 87).

دلهايى كه در غلاف است !

بـاز روى سخن در اين آيه و آيه بعد به بنى اسرائيل است ، هر چند مفاهيم ومعيارهاى آن عموميت دارد و همگان را در بر مى گيرد.

نخست مى گويد ((ما به موسى كتاب آسمانى (تورات) داديم)) (ولقد آتيناموسى الكتاب).

((و بـعـد از او پيامبرانى پشت سر يكديگر فرستاديم)) (وقفينا من بعده بالرسل)پيامبرانى همچون داود و سليمان و يوشع و زكريا و يحيى و.

((و بـه عـيـسـى بـن مريم دلايل روشن داديم ، و او را به وسيله روح القدس تاييدنموديم)) (وآتينا عيسى بن مريم البينات وايدناه بروح القدس).

((ولـى آيـا اين پيامبران بزرگ با اين برنامه هاى سازنده ، هر كدام مطلبى برخلاف هواى نفس شما آورد، در بـرابـر او اسـتـكـبار نموديد و زير بار فرمانش نرفتيد))؟!(افكلما جكم رسول بما لاتهوى انـفسكم استكبرتم).

ايـن حـاكـمـيت هوى و هوس بر شما آن چنان شديد بود كه : ((گروهى از آنها راتكذيب كرديد و گروهى را به قتل رسانديد)) (ففريقا كذبتم وفريقا تقتلون).

اگـر تكذيب شما مؤثر مى افتاد و منظورتان عملى مى شد شايد به همان اكتفامى كرديد و اگر نه دست به خون پيامبران الهى آغشته مى ساختيد!.

روح القدس چيست ؟

مفسران در باره روح القدس ، تفسيرهاى گوناگونى دارند:

1ـ برخى گفته اند منظور جبرئيل است ، بنابراين معنى آيه فوق چنين خواهدبود ((خداوند عيسى را به وسيله جبرئيل كمك و تاييد كرد)).

امـا جـبرئيل را روح القدس مى گويند به خاطر اين كه جنبه روحانيت درفرشتگان مساله روشنى اسـت و اطـلاق كلمه ((روح)) بر آنها كاملا صحيح است ، واضافه كردن آن به ((القدس)) اشاره به پاكى و قداست فوق العاده اين فرشته است.

2ـ بـعضى ديگر معتقدند ((روح القدس)) همان نيروى غيبى است كه عيسى (ع)را تاييد مى كرد، و با همان نيروى مرموز الهى مردگان را به فرمان خدا زنده مى نمود.

(آيه 88)ـ اين آيه مى گويد: ((آنها در برابر دعوت انبيا ـيا دعوت توـ ازروى استهزا گفتند: دلهاى ما در غلاف است)) و ما از اين سخنان چيزى درك نمى كنيم (وقالوا قلوبنا غلف).

آرى ! هـمـيـن طـور اسـت ، ((خداوند آنها را به خاطر كفرشان لعنت كرده و ازرحمت خويش دور سـاخـتـه اسـت (بـه همين دليل چيزى درك نمى كنند) و كمترايمان مى آورند)) (بل لعنهم اللّه بكفرهم فقليلا ما يؤمنون).

آيه فوق بيانگر اين واقعيت است كه انسان بر اثر پيروى از هوسهاى سركش آن چنان از درگاه خدا رانده مى شود و بر قلب او پرده ها مى افتد كه حقيقت كمتر به آن راه مى يابد.

دلهاى بى خبر و مستور!

يهود در مدينه در برابر تبليغات رسول اكرم (ص) ايستادگى به خرج مى دادند،و از پذيرفتن دعوت او امـتـنـاع مـى ورزيـدنـد، هر زمانى بهانه اى براى شانه خالى كردن از زير بار دعوت پيامبر(ص) مى تراشيدند كه در آيه فوق به يكى از سخنان آنها اشاره شده است.

آنها مى گفتند دلهاى ما در حجاب و غلاف است و آنچه بر ما مى خوانى مانمى فهميم !.

مسلما آنها اين گفته را از روى استهزا و سخريه مى گفتند، اما قرآن مى فرمايد: مطلب همان است كه آنها مى گويند، زيرا به واسطه كفر و نفاق دلهاى آنهادر حجابهايى از ظلمت و گناه و كفر قرار گرفته و خداوند آنها را از رحمت خود دورداشته است ، و به همين دليل بسيار كم ايمان مى آورند.

آيـه 89 و 90ـ شـان نـزول : از امـام صادق (ع) ذيل اين دو آيه چنين نقل شده كه : يهود در كتابهاى خـويـش ديـده بودند هجرتگاه پيامبراسلام بين كوه ((عير)) و كوه ((احد)) (دو كوه در دو طرف مـديـنـه) خـواهـد بـود، يهود از سرزمين خويش بيرون آمدند و در جستجوى سرزمين مهاجرت رسـول اكـرم (ص) پـرداخـتند، در اين ميان به كوهى به نام ((حداد)) رسيدند، گفتند: ((حداد)) هـمـان ((احـد)) اسـت در همانجا متفرق شدند و هر گروهى در جايى مسكن گزيدند بعضى در سرزمين ((تيما)) و بعضى ديگردر ((فدك)) و عده اى در ((خيبر)).

آنان كه در ((تيما)) بودند ميل ديدار برادران خويش نمودند، در اين اثنا عربى عبور مى كرد مركبى را از او كرايه كردند، وى گفت من شما را از ميان كوه ((عير)) و((احد)) خواهم برد، به او گفتند: هنگامى كه بين اين دو كوه رسيدى مارا آگاه نما.

مرد عرب هنگامى كه به سرزمين مدينه رسيد اعلام كرد كه اينجا همان سرزمين است كه بين دو كـوه عـيـر و احد قرار گرفته است ، سپس اشاره كرد و گفت اين عير است و آن هم احد، يهود از مـركـب پـيـاده شـدنـد و گفتند: ما به مقصودرسيديم ديگر احتياج به مركب تو نيست ، و هر جا مى خواهى برو.

آنـهـا در سـرزمين مدينه ماندند و اموال فراوانى كسب نمودند اين خبر به سلطانى به نام ((تبع)) رسـيد با آنها جنگيد، يهود در قلعه هاى خويش متحصن شدند،وى آنها را محاصره كرد و سپس به آنها امان داد، آنها به نزد سلطان آمدند تبع گفت :من اين سرزمين را پسنديده ام و در اين سرزمين خواهم ماند، در پاسخ وى گفتند:اين چنين نخواهد شد، زيرا اين سرزمين هجرتگاه پيامبرى است كه جز او كسى نمى تواند به عنوان رياست در اين سرزمين بماند.

تبع گفت : بنابراين ، من از خاندان خويش كسانى را در اينجا قرار خواهم دادتا آن زمانى كه پيامبر موعود بيايد وى را يارى نمايند، لذا او دو قبيله معروف اوس وخزرج را در آن مكان ساكن نمود.

ايـن دو قبيله هنگامى كه جمعيت فراوانى پيدا كردند به اموال يهود تجاوزنمودند، يهوديان به آنها مى گفتند هنگامى كه محمد(ص) مبعوث گردد شما را ازسرزمين ما بيرون خواهد كرد!.

هنگامى كه محمد(ص) مبعوث شد، اوس و خزرج كه به نام انصار معروف شدند به او ايمان آوردند و يهود وى را انكار نمودند اين است معنى آيه ((وكانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا)).

تـفـسـيـر: خـود مـبـلـغ بـوده خـود كـافر شدند! يهود با عشق و علاقه مخصوصى براى ايمان به رسـولـخـدا(ص) در سرزمين مدينه سكنى گزيده بودند و با بى صبرى درانتظار ظهورش بودند ((ولى هنگامى كه از طرف خداوند كتابى (قرآن) به آنها رسيدكه موافق نشانه هايى بود كه يهود با خود داشتند با اين كه پيش از اين جريان خود رابه ظهور اين پيامبر(ص) نويد مى دادند و با ظهور ايـن پـيامبر(ص) اميد فتح بردشمنان داشتند آرى ! هنگامى كه اين كتاب و پيامبرى را كه از قبل شـنـاخـتـه بودند،نزدشان آمد نسبت به او كافر شدند)) (ولما جئهم كتاب من عنداللّه مصدق لما معهم وكانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جاهم ما عرفوا كفروا به).

((لعنت خداوند بر كافران باد)) (فلعنة اللّه على الكافرين).

آرى ! گـاه انـسـان عـاشقانه به دنبال حقيقتى مى دود، ولى هنگامى كه به آن رسيدو آن را مخالف منافع شخصى خود ديد بر اثر هوى پرستى به آن پشت پا مى زند.

(آيـه 90)ـ امـا در حقيقت يهود معامله زيان آورى انجام داده اند، لذا قرآن مى گويد: ((آنها دربرابر چه بهاى بدى خودرافروختند))؟ (بئس مااشتروا به انـفسهم).

((آنـها به آنچه خداوند نازل كرده بود به خاطر حسد كافر شدند، و معترض بودند چرا خداوند آيات خـود را بر هر كس از بندگان خود بخواهد به فضل خويش نازل مى كند)) (ان يكفروا بم انـزل اللّه بغيا ان ينزل اللّه من فضله على من يش من عباده).

و در پايان آيه مى گويد: ((لذا شعله هاى خشم خداوند يكى پس از ديگرى آنها را فرو گرفت و براى كافران مجازات خواركننده اى است)) (فبؤا بغضب على غضب وللكافرين عذاب مهين).

(آيه 91).

تعصبهاى نژادى يهود!

در تفسير آيات گذشته خوانديم كه يهود به خاطر اين كه اين پيامبر ازبنى اسرائيل نيست ، و منافع شخصى آنها را به خطر مى اندازد از اطاعت و ايمان به او سر باز زدند.

در تـعقيب آن در اين آيه به جنبه تعصبات نژادى يهود كه در تمام دنيا به آن معروفند اشاره كرده ، چـنـيـن مـى گويد: ((هنگامى كه به آنها گفته شود به آنچه خداوندنازل فرموده ايمان بياوريد، مى گويند: ما به چيزى ايمان مى آوريم كه بر خود ما نازل شده باشد (نه بر اقوام ديگر) و به غير آن كافر مى شوند)) (واذا قيل لهم آمنوا بم انـزل اللّه قالوا نؤمن بم انـزل علينا ويكفرون بما ورآئه).

آنـهـا نـه به انجيل ايمان آوردند و نه به قرآن ، بلكه تنها جنبه هاى نژادى و منافع خويش را در نظر مى گرفتند ((در حالى كه اين قرآن حق است و منطبق بر نشانه ها وعلامتهايى است كه در كتاب خويش خوانده بودند)) (وهوالحق مصدقا لما معهم).

پـس از آن پـرده از روى دروغ آنـان بـرداشـته و مى گويد: اگر بهانه عدم ايمان شمااين است كه محمد(ص) از شما نيست پس چرا به پيامبران خودتان در گذشته ايمان نياورديد؟ ((بگو: پس چرا آنـهـا را كشتيد اگر راست مى گوييد و ايمان داريد))؟! (قل فلم تقتلون انـبياللّه من قبل ان كنتم مؤمنين).

(آيـه 92) ـ اگـر بـه راسـتـى آنـها به تورات ايمان داشتند، توراتى كه قتل نفس را گناه بزرگى مى شمرد نمى بايست پيامبران بزرگ خدا را به قتل برسانند.

قـرآن براى روشنتر ساختن دروغ و كذب آنه، سند ديگرى را بر ضد آنها افشامى كند و مى گويد: ((موسى آن همه معجزات و دلايل روشن را براى شما آورد، ولى شما بعد از آن گوساله را انتخاب كرديد و با اين كار ظالم و ستمگر بوديد))! (ولقدجكم موسى بالبينات ثم اتخذتم العجل من بعده وانـتم ظالمون).

اگر شما راست مى گوييد و به پيامبر خودتان ايمان داريد پس اين گوساله پرستى بعد از آن همه دلايل روشن توحيدى چه بود؟.

(آيـه 93)ـ ايـن آيه سند ديگرى بر بطلان اين ادعا به ميان مى كشد ومى گويد: ((ما از شما پيمان گـرفتيم و كوه طور را بالاى سرتان قرار داديم و به شماگفتيم دستوراتى را كه مى دهيم محكم بـگـيـريد و درست بشنويد اما آنها گفتند:شنيديم و مخالفت كرديم)) (واذ اخذنا ميثاقكم ورفعنا فوقكم الطور خذوا م آتيناكم بقوة واسمعوا قالوا سمعنا وعصينا).

((آرى ! دلـهـاى آنـهـا به خاطر كفرشان با محبت گوساله آبيارى شده بود))!(واشربوا فى قلوبهم العجل بكفرهم).

شـگـفـتـا ! اين چگونه ايمانى است كه هم با كشتن پيامبران خدا مى سازد و هم گوساله پرستى را اجازه مى دهد، و هم ميثاقهاى محكم الهى را به دست فراموشى مى سپرد؟!.

آرى ((اگـر شما مؤمنيد ايمانتان بد دستوراتى به شما مى دهد)) (قل بئسمايامركم به ايمانكم ان كنتم مؤمنين).

آيه 94ـ

تفسير: گروه از خود راضى

از تـاريخ زندگى يهود ـعلاوه بر آيات مختلف قرآن مجيدـ چنين بر مى آيد كه آنها خود را يك نژاد برتر مى دانستند، و معتقد بودند گل سر سبد جامعه انسانيتند،بهشت به خاطر آنها آفريده شده ! و آتش جهنم با آنها چندان كارى ندارد! آنهافرزندان خدا و دوستان خاص او هستند، و خلاصه آنچه خوبان همه دارند آنها تنهادارند!.

قـرآن مـجـيد در اين آيه و دو آيه بعد به اين پندارهاى موهوم پاسخ دندانشكنى مى دهد مى گويد: ((اگر (آنچنان كه شما مدعى هستيد) سراى آخرت نزد خدامخصوص شما است نه ساير مردم پس آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى گوييد)) (قل ان كانت لكم الدار الا خرة عنداللّه خالصة من دون الناس فتمنوالموت ان كنتم صادقين).

يهود با گفتن اين سخنها كه بهشت مخصوص ما است مى خواستند مسلمانان را نسبت به آيينشان دلـسـرد كـنند ولى قرآن پرده از روى دروغ و تزوير آنان برمى دارد، زيرا آنها به هيچ وجه حاضر به ترك زندگى دنيا نيستند و اين خود دليل محكمى بر كذب آنها است.

(آيـه 95)ـ در اين آيه ، قرآن اضافه مى كند: ((آنها هرگز تمناى مرگ نخواهندكرد، به خاطر اعمال بدى كه پيش از خود فرستادند)) (ولن يتمنوه ابدا بما قدمت ايديهم).

((و خداوند از ستمگران ، آگاه است)) (واللّه عليم بالظالمين).

آرى ! آنـهـا مى دانستند در پرونده اعمالشان چه نقطه هاى سياه و تاريك وجوددارد، آنها از اعمال زشت و ننگين خود مطلع بودند، خدا نيز از اعمال اين ستمگران آگاه است ، بنابراين سراى آخرت براى آنها سراى عذاب و شكنجه و رسوايى است و به همين دليل خواهان آن نيستند.

(آيه 96)ـ اين آيه از حرص شديد آنها به ماديات چنين سخن مى گويد: ((توآنها را حريصترين مردم بر زندگى مى بينى)) (ولتجدنهم احرص الناس على حيوة).

((حتى حريصتر از مشركان)) (ومن الذين اشركوا).

حـريص در اندوختن مال و ثروت ، حريص در قبضه كردن دني، حريص درانحصارطلبى ، آن چنان علاقه به دنيا دارند كه : ((هر يك از آنها دوست دارد هزارسال عمر كند)) (يود احدهم لو يعمر الـف سنة).

براى جمع ثروت بيشتر يا به خاطر ترس از مجازات !.

آرى ! هـر يـك تمناى عمر هزار ساله دارد ((ولى اين عمر طولانى او را از عذاب خداوند باز نخواهد داشت)) (وما هو بمزحزحه من العذاب ان يعمر).

و اگـر گـمـان كـنند كه خداوند از اعمالشان آگاه نيست ، اشتباه مى كنند ((وخداوند نسبت به اعمال آنها بصير و بينا است)) (واللّه بصير بما يعملون).

آيه 97ـ شان نزول : هنگامى كه پيامبر(ص) به مدينه آمد، روزى ابن صوريا(يكى از علماى يهود) با جـمـعـى از يـهود فدك نزد پيامبراسلام (ص) آمدند، وسؤالات گوناگونى از حضرتش كردند، و نشانه هايى را كه گواه نبوت و رسالت او بودجستجو نمودند، از جمله گفتند: اى محمد! خواب تو چـگـونه است ؟ زيرا به مااطلاعاتى در باره خواب پيامبر موعود داده شده است فرمود: تنام عيناى وقلبى يقظان ! ((چشم من به خواب مى رود اما قلبم بيدار است)) گفتند: راست گفتى اى محمد! و پـس از سؤالات متعدد ديگر، ابن صوريا گفت : يك سؤال باقى مانده كه اگرآن را صحيح جواب دهـى بـه تـو ايـمـان مـى آوريم و از تو پيروى خواهيم كرد، نام آن فرشته اى كه بر تو نازل مى شود چيست ؟ فرمود: جبرئيل است.

((ابـن صـوريـا)) گـفـت : او دشمن ما است ، دستورهاى مشكل در باره جهاد وجنگ مى آورد، اما مـيـكـائيـل هميشه دستورهاى ساده و راحت آورده ، اگر فرشته وحى تو ميكائيل بود به تو ايمان مى آورديم !

تفسير:

ملت بهانه جو!

بـررسـى شان نزول اين آيه ، انسان را بار ديگر به ياد بهانه جوييهاى ملت يهودمى اندازد كه از زمان پـيـامـبـر بزرگوار، موسى (ع) تاكنون اين برنامه را دنبال كرده اند دراينجا تنها بهانه اين است كه چون جبرئيل فرشته وحى تو است و تكاليف سنگين خدا را ابلاغ مى كند ما ايمان نمى آوريم.

از ايـنـان بـايد پرسيد مگر فرشتگان الهى با يكديگر از نظر انجام وظيفه فرق دارند؟ اصولا مگر آنها طبق خواسته خودشان عمل مى كنند يا از پيش خود چيزى مى گويند؟.

بـه هر حال قرآن در پاسخ اين بهانه جوييها چنين مى گويد: ((به آنها بگو: هركس دشمن جبرئيل باشد (در حقيقت دشمن خداست) چرا كه او به فرمان خداقرآن را بر قلب تو نازل كرده است)) (قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن اللّه).

((قرآنى كه كتب آسمانى پيشين را تصديق مى كند)) و هماهنگ با نشانه هاى آنها است (مصدقا لما بين يديه).

((قرآنى كه مايه هدايت و بشارت براى مؤمنان است)) (وهدى وبشرى للمؤمنين).

(آيـه 98)ـ ايـن آيه موضوع فوق را با تاكيد بيشتر توام با تهديد بيان مى كند ومى گويد: ((هر كس دشـمـن خـدا و فـرشتگان و فرستادگان او و جبرئيل و ميكائيل باشد خداوند دشمن اوست ، خدا دشمن كافران است)) (من كان عدوا للّه وملائكته ورسله وجبريل وميكال فان اللّه عدو للكافرين).

اشاره به اين كه اينها قابل تفكيك نيستند: اللّه ، فرشتگان او، فرستادگان او،جبرئيل ، ميكائيل و هر فرشته ديگر، ودر حقيقت دشمنى بايكى دشمنى بابقيه است.

آيه 99ـ شان نزول : ((ابن عباس مفسر معروف ، نقل مى كند: ((ابن صوريا))دانشمند يهودى از روى لـجـاج و عـناد به پيامبراسلام (ص) گفت : تو چيزى كه براى ما مفهوم باشد نياورده اى ! و خداوند نشانه روشنى بر تو نازل نكرده تا ما از توتبعيت كنيم ، آيه نازل شد و به او صريحا پاسخ گفت.

تفسير:

پيمان شكنان يهودـ

نـخـسـت قـرآن به اين حقيقت اشاره مى كند كه دلايل كافى و نشانه هاى روشن و آيات بينات در اختيار پيامبراسلام (ص) قرار دارد و آنها كه انكار مى كنند درحقيقت ، پى به حقانيت دعوت او برده و به خاطر اغراض خاصى به مخالفت برخاسته اند، مى گويد: ((ما بر تو آيات بينات نازل كرديم و جز فاسقان كسى به آنهاكفر نمى ورزد)) (ولقد انـزلن اليك آيات بينات وما يكفر به الا الفاسقون).

(آيه 100)ـ سپس به يكى از اوصاف بسيار بد جمعى از يهود، يعنى پيمان شكنى كه گويا با تاريخ آنها هـمراه است اشاره كرده ، مى گويد: ((آيا هر بار آنان پيمانى با خدا و پيامبر بستند جمعى از آنها آن را دور نيفكندند و با آن مخالفت نكردند))؟! (اوكلما عاهدوا عهدا نبذه فريق منهم).

آرى ! ((اكثرشان ايمان نمى آورند)) (بل اكثرهم لايؤمنون).

خـداونـد از آنـهـا در كـوه طور پيمان گرفت كه به فرمانهاى تورات عمل كنند ولى سرانجام اين پيمان را شكستند و فرمان او را زير پا گذاردند.

و نـيز از آنها پيمان گرفته شده بود كه به پيامبر موعود (پيامبراسلام كه بشارت آمدنش در تورات داده شده بود) ايمان بياورند به اين پيمان نيز عمل نكردند.

(آيه 101)ـ در اين آيه ، تاكيد صريحتر و گوياترى روى همين موضوع داردمى گويد: ((هنگامى كه فـرستاده اى از سوى خدا به سراغ آنها آمد و با نشانه هايى كه نزد آنها بود مطابقت داشت ، جمعى از آنـان كـه داراى كـتـاب بـودند كتاب الهى راپشت سر افكندند، آن چنانكه گويى اصلا از آن خبر ندارند)) (ولما جهم رسول من عنداللّه مصدق لما معهم نبذ فريق من الذين اوتوا الكتاب كتاب اللّه ورا ظهورهم كانـهم لا يعلمون).

(آيه 102).

سليمان و ساحران بابل !

از احـاديـث چـنـيـن بـر مـى آيد كه در زمان سليمان پيامبر گروهى در كشور او به عمل سحر و جـادوگـرى پرداختند، سليمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آنها راجمع آورى كرده در محل مخصوصى نگهدارى كنند.

پـس از وفات سليمان گروهى آنها را بيرون آورده و شروع به اشاعه و تعليم سحر كردند، بعضى از اين موقعيت استفاده كرده و گفتند: سليمان اصلا پيامبر نبود،گروهى از بنى اسرائيل هم از آنها تبعيت كردند و سخت به جادوگرى دل بستند، تاآنجا كه دست از تورات نيز برداشتند.

هـنـگـامى كه پيامبراسلام (ص) ظهور كرد و ضمن آيات قرآن اعلام نمودسليمان از پيامبران خدا بوده است ، بعضى از احبار و علماى يهود گفتند: از محمدتعجب نمى كنيد كه مى گويد سليمان پيامبر است ؟.

اين گفتار يهود علاوه بر اين كه تهمت و افتراى بزرگى نسبت به اين پيامبرالهى محسوب مى شد لازمه اش تكفير سليمان (ع) بود.

به هر حال اين آيه فصل ديگرى از زشتكاريهاى يهود را معرفى مى كند كه پيامبربزرگ خدا سليمان را به سحر و جادوگرى متهم ساختند، مى گويد: ((آنها ازآنچه شياطين در عصر سليمان بر مردم مـى خواندند پيروى كردند)) (واتبعوا ما تتلواالشياطين على ملك سليـمان) سپس قرآن به دنبال اين سخن اضافه مى كند:((سليمان هرگز كافر نشد)) (وما كفر سليـمان).

او هـرگـز بـه سحر توسل نجست ، و از جادوگرى براى پيشبرد اهداف خوداستفاده نكرد، ((ولى شياطين كافر شدند، و به مردم تعليم سحر دادند)) (ولكن الشياطين كفروا يعلمون الناس السحر) ((14)).

((آنـهـا (يهود) همچنين از آنچه بر دو فرشته بابل ، هاروت و ماروت نازل گرديدپيروى كردند)) (وم انزل على الملكين ببابل هاروت وماروت).

((در حالى كه دو فرشته الهى (تنها هدفشان اين بود كه مردم را به طريق ابطال سحر ساحران آشنا سـازنـد) و لـذا ((بـه هـيـچ كس چيزى ياد نمى دادند، مگر اين كه قبلابه او مى گفتند: ما وسيله آزمـايش تو هستيم ، كافر نشو))! و از اين تعليمات سؤاستفاده مكن (وما يعلمان من احد حتى يقولا انما نحن فتنة فلا تكفر).

خـلاصـه ، ايـن دو فرشته زمانى به ميان مردم آمدند كه بازار سحر داغ بود ومردم گرفتار چنگال سـاحـران ، آنـها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختندولى از آنجا كه خنثى كردن يك مـطلب (همانند خنثى كردن يك بمب) فرع بر اين است كه انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثى كردن آن را يادبگيرد، ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.

ولى سؤاستفاده كنندگان يهود همين را وسيله قرار دادند براى اشاعه هر چه بيشتر سحر و تا آنجا پيش رفتند كه پيامبر بزرگ الهى ، سليمان را نيز متهم ساختند كه اگر عوامل طبيعى به فرمان او است يا جن و انس از او فرمان مى برند همه مولودسحر است آرى ! اين است راه و رسم بدكاران كه هميشه براى توجيه مكتب خود،بزرگان را متهم به پيروى از آن مى كنند.

بـه هر حال آنها از اين آزمايش الهى پيروز بيرون نيامدند ((از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند كه بتوانند به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند))(فيتعلمون منهما ما يفرقون به بين المر وزوجه).

ولى قدرت خداوند مافوق همه اين قدرتها است ، ((آنها هرگز نمى توانند بدون فرمان خدا به احدى ضرر برسانند)) (وما هم بضرين به من احد الا باذن اللّه).

((آنـهـا قـسـمـتهايى را ياد مى گرفتند كه براى ايشان ضرر داشت و نفع نداشت))(ويتعلمون ما يضرهم ولا ينفعهم).

آرى ! آنـهـا اين برنامه سازنده الهى را تحريف كردند به جاى اين كه از آن به عنوان وسيله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده كنند، آن را وسيله فساد قرار دادند ((بااين كه مى دانستند هر كسى خريدار ايـن گـونه متاع باشد بهره اى در آخرت نخواهدداشت)) (ولقد علموا لمن اشتراه ماله فى الا خرة من خلاق).

((چـه زشـت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشى مى داشتند)) (ولبئس ما شروا به انـفسهم لو كانوا يعلمون).

(آيـه 103)ـ آنـهـا آگـاهـانـه به سعادت و خوشبختى خود پشت پا زدند و درگرداب كفر و گناه غـوطه ور شدند ((در حالى كه اگر ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند پاداشى كه نزد خدا بود براى آنان از همه اين امور بهتر بود، اگر توجه داشتند)) (ولو انهم آمنوا واتـقوا لـمـثوبة من عنداللّه خير لو كانوا يعلمون).

هيچ كس بدون اذن خدا قادر بر كارى نيست.

در آيات فوق خوانديم كه ساحران نمى توانستند بدون اذن پروردگار به كسى زيان برسانند اين به آن مـعنى نيست كه جبر و اجبارى در كار باشد، بلكه اشاره به يكى از اصول اساسى توحيد است كه هـمـه قـدرتـهـا در ايـن جهان از قدرت پروردگارسرچشمه مى گيرد، حتى سوزندگى آتش و بـرندگى شمشير بى اذن و فرمان اونمى باشد، چنان نيست كه ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عـالـم آفـريـنـش دخـالـت كند و چنين نيست كه خدا را در قلمرو حكومتش محدود نمايد بلكه اينهاخواص و آثارى است كه او در موجودات مختلف قرار داده ، بعضى از آن حسن استفاده مى كنند و بعضى سؤاستفاده ، و اين آزادى و اختيار كه خدا به انسانها داده نيز وسيله اى است براى آزمودن و تكامل آنها.

آيـه 104ـ شـان نـزول : ((ابـن عباس)) نقل مى كند: مسلمانان صدر اسلام هنگامى كه پيامبر(ص) مشغول سخن گفتن بود و بيان آيات و احكام الهى مى كردگاهى از او مى خواستند كمى با تانـى سـخـن بـگـويـد تا بتوانند مطالب را خوب درك كنند، و سؤالات و خواسته هاى خود را نيز مطرح نمايند، براى اين درخواست جمله ((راعنا)) كه از ماده ((الرعى)) به معنى مهلت دادن است به كار مى بردند.

ولى يهود همين كلمه ((راعنا)) را از ماده ((الرعونه)) كه به معنى كودنى وحماقت است استعمال مى كردند (در صورت اول مفهومش اين است ((به ما مهلت بده)) ولى در صورت دوم اين است كه ((ما را تحميق كن))!).

در اينجا براى يهود دستاويزى پيدا شده بود كه بااستفاده از همان جمله اى كه مسلمانان مى گفتند، پيامبر يامسلمانان رااستهزاكنند، آيه نازل شد وبراى جلوگيرى از اين سؤاستفاده به مؤمنان دستور داد بـه جـاى جـمـلـه ((راعـنـا))، جمله ((انظرنا)) را به كار برند كه همان مفهوم را مى رساند، و دستاويزى براى دشمن لجوج نيست.

تفسير:

دستاويز به دشمن ندهيد؟

بـا تـوجـه به آنچه در شان نزول گفته شد، نخست آيه مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد (هـنـگـامـى كه از پيامبر تقاضاى مهلت براى درك آيات قرآن مى كنيد)نگوييد راعنا بلكه بگوييد انـظـرنـا چرا كه همان مفهوم را دارد و دستاويزى براى دشمن نيست (ي ايـها الذين آمنوا لا تقولوا راعـنـا وقـولـوا انـظـرنـا) ((و آنـچـه بـه شـمـادسـتـور داده مـى شود بشنويد، و براى كافران و استهزاكنندگان عذاب دردناكى است)) (واسمعوا وللكافرين عذاب اليم).

از ايـن آيه به خوبى استفاده مى شود كه مسلمانان بايد در برنامه هاى خودمراقب باشند كه هرگز بـهـانـه به دست دشمن ندهند، حتى از يك جمله كوتاه كه ممكن است سوژه اى براى سؤاستفاده دشمنان گردد احتراز جويند.

از اينجا تكليف مسلمانان در مسائل بزرگتر و بزرگتر روشن مى شود، هم اكنون گاهى اعمالى از مـا سر مى زند كه از سوى دشمنان داخلى ، يا محافل بين المللى سبب تفسيرهاى سؤ و بهره گيرى بـلـندگوهاى تبليغاتى آنان مى شود،وظيفه ما اين است كه از اين كارها جدا بپرهيزيم و بى جهت بهانه به دست اين مفسدان داخلى و خارجى ندهيم.

(آيـه 105)ـ اين آيه ، پرده از روى كينه توزى و عداوت گروه مشركان و گروه اهل كتاب نيست به مؤمنان برداشته ، مى گويد: ((كافران اهل كتاب و همچنين مشركان دوست ندارند خير و بركتى از سوى خدا بر شما نازل گردد)) (ما يود الذين كفروامن اهل الكتاب ولاالـمشركين ان ينزل عليكم من خير من ربكم).

ولى اين تنها آرزويى بيش نيست زيرا: ((خداوند رحمت و خير و بركت خويش را به هر كس بخواهد اختصاص مى دهد)) (واللّه يختص برحمته من يش) ((وخداوند داراى بخشش و فضل عظيم است)) (واللّه ذوالفضل العظيم).

آرى ! دشـمـنـان از شدت كينه توزى و حسادت حاضر نبودند اين افتخار وموهبت را بر مسلمانان بـبـيـنـنـد كه پيامبرى بزرگ ، صاحب يك كتاب آسمانى باعظمت از سوى خداوند بر آنها مبعوث گردد، ولى مگر مى توان جلو فضل ورحمت خدا را گرفت ؟!.

(آيه 106).

هدف از نسخ

هدف از نسخ ((15)) باز در اين آيه سخن از تبليغات سؤ يهود بر ضد مسلمانان است.

آنها گاه به مسلمانان مى گفتند: دين ، دين يهود است و قبله ، قبله يهود، و لذاپيامبر شما به سوى قبله ما (بيت المقدس) نماز مى خواند، اما هنگامى كه حكم قبله تغيير يافت و طبق آيه 144 همين سـوره مـسـلمانان موظف شدند به سوى كعبه نمازبگذارند اين دستاويز از يهود گرفته شد، آنها نـغـمـه تـازه اى ساز كردند و گفتند: اگر قبله اولى صحيح بود پس دستور دوم چيست ؟ و اگر دستور دوم صحيح است اعمال گذشته شما باطل است ؟.

قرآن به ايرادهاى آنها پاسخ مى گويد و قلوب مؤمنان را روشن مى سازد.

مـى گـويد: ((هيچ حكمى را نسخ نمى كنيم ، و يا نسخ آن را به تاخير نمى اندازيم مگر بهتر از آن يا همانندش را جانشين آن مى سازيم)) (ما ننسخ من آية او ننسهانات بخير منه او مثلها).

و اين براى خداوند آسان است ((آيا نمى دانى كه خدا بر همه چيز قادر است))(الم تعلم ان اللّه على كل شى قدير).

(آيـه 107)ـ ((آيـا نـمـى دانـى حكومت آسمانها و زمين از آن خدا است)) (الم تعلم ان اللّه له ملك السموات والا رض).

او حـق دارد هـرگـونـه تـغـيـيـر و تبديلى در احكامش طبق مصالح بدهد، و اونسبت به مصالح بندگانش از همه آگاهتر و بصيرتر است.

((و آيـا نـمى دانى كه جز خدا سرپرست و ياورى براى شما نيست))؟ (وما لكم من دون اللّه من ولي ولا نصير).

آيـه 108ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كه : ((وهب بن زيد)) و ((رافع بن حرمله)) نزد رسولخدا(ص) آمدند و گفتند: از سوى خدا نامه اى به عنوان ما بياور تاآن را قرائت كنيم و سپس ايـمـان بـيـاوريم ! و يا نهرهايى براى ما جارى فرما تا از توپيروى كنيم ! آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

تفسير:

بهانه هاى بى اساس.

شايد پس از ماجراى تغيير قبله بود كه جمعى از مسلمانان و مشركان بر اثروسوسه يهود، تقاضاهاى بى مورد و نابجايى از پيامبراسلام (ص) كردند.

خـداونـد بزرگ آنها را از چنين پرسشهايى نهى كرده مى فرمايد: ((آيا شمامى خواهيد از پيامبرتان همان تقاضاهاى نامعقول را بكنيد كه پيش از اين از موسى كردند)) و با اين بهانه جوييها شانه از زير بار ايمان خالى كنيد (ام تريدون ان تسئلوارسولكم كما سئل موسى من قبل).

و از آنجا كه اين كار، يك نوع مبادله ((ايمان)) با ((كفر)) است ، در پايان آيه اضافه مى كند: ((كسى كـه كـفـر را به جاى ايمان بپذيرد، از راه مستقيم گمراه شده است))(ومن يتبدل الكفر بالا يمان فقد ضل سوآ السبيل).

در واقـع قرآن مى خواهد به مردم هشدار دهد كه اگر شما دنبال چنين تقاضاهاى نامعقول برويد، بر سرتان همان خواهد آمد كه بر سر قوم موسى آمد.

اشـتباه نشود اسلام هرگز از پرسشهاى علمى و سؤالات منطقى و همچنين تقاضاى معجزه براى پى بردن به حقانيت دعوت پيامبر(ص) جلوگيرى نمى كند چراكه راه درك و فهم و ايمان همينها است.

(آيه 109).

حسودان لجوج !

بسيارى از اهل كتاب مخصوصا يهود بودند كه تنها به اين قناعت نمى كردندكه خود آيين اسلام را نـپـذيرند بلكه اصرار داشتند كه مؤمنان نيز از ايمانشان بازگردند، قرآن به انگيزه آنان در اين امر اشـاره كرده مى گويد: ((بسيارى از اهل كتاب به خاطر حسد دوست داشتند شما را بعد از اسلام و ايـمـان بـه كـفـر بـاز گردانند با اين كه حق براى آنها كاملا آشكار شده است)) (ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انـفسهم من بعد ما تبين لهم الحق).

در اينجا قرآن به مسلمانان دستور مى دهد كه در برابر اين تلاشهاى انحرافى وويرانگر ((شما آنها را عـفـو كـنـيـد و گـذشت نماييد تا خدا فرمان خودش را بفرستد چراكه خداوند بر هر چيزى توانا است)) (فاعفوا واصفحوا حتى ياتى اللّه بامره ان اللّه على كل شى قدير).

(آيه 110)ـ اين آيه دو دستور سازنده مهم به مؤمنان مى دهد يكى در موردنماز كه رابطه محكمى مـيان انسان و خدا ايجاد مى كند و ديگرى در مورد زكات كه رمز همبستگى هاى اجتماعى است و اين هر دو براى پيروزى بر دشمن لازم است ،مى گويد: ((نماز را بر پا داريد و زكات را ادا كنيد)) و با اين دو وسيله روح و جسم خودرا نيرومند سازيد (واقيموا الصـلوة وآتوا الزكوة).

سـپـس اضـافه مى كند: تصور نكنيد كارهاى نيكى را كه انجام مى دهيد واموالى را كه در راه خدا انـفـاق مـى كـنيد از بين مى رود، نه ((آنچه از نيكيها از پيش مى فرستيد آنها را نزد خدا (در سراى ديگر) خواهيد يافت)) (وما تقدموا لا نفسكم من خير تجدوه عنداللّه).

((خـداونـد به تمام اعمال شما بصير است)) (ان اللّه بما تعملون بصير) او بطوردقيق مى داند كدام عمل را به خاطر او انجام داده ايد و كدام يك را براى غير او.

(آيه 111).

انحصارطلبان بهشت !

قرآن در اين آيه اشاره به يكى ديگر از ادعاهاى پوچ و نابجاى گروهى ازيهوديان و مسيحيان كرده و سـپـس پـاسـخ دنـدان شكن به آنها مى گويد: ((آنها گفتند:هيچ كس جز يهود و نصارى داخل بهشت نخواهد شد)) (وقالوا لن يدخل الجـنـة الا من كان هودا او نصارى).

در پـاسـخ ابتدا مى فرمايد: ((اين تنها آرزويى است كه دارند)) و هرگز به اين آرزونخواهند رسيد (تلك امانيهم).

بعد روى سخن را به پيامبر(ص) كرده مى گويد: ((به آنها بگو هر ادعايى دليلى مى خواهد چنانچه در اين ادعا صادق هستيد دليل خود را بياوريد)) (قل هاتوابرهانكم ان كنتم صادقين).

(آيـه 112)ـ پس ازاثبات اين واقعيت كه آنها هيچ دليلى براين مدعى ندارند وادعاى انحصارى بودن بهشت ، تنها خواب و خيالى است كه در سر مى پرورانند،معيار اصلى و اساسى ورود در بهشت را به صـورت يـك قـانـون كـلى بيان كرده ،مى گويد: آرى ! كسى كه در برابر خداوند تسليم گردد و نيكوكار باشد پاداش اونزدپروردگارش ثابت است)) (بلى من اسلم وجهه للّه وهو محسن فله اجره عند ربه).

چـنـيـن كسانى نيكوكارى وصف آنها شده و در عمق جانشان نفوذ كرده است ،و بنابراين ((چنين كسانى نه ترسى خواهند داشت و نه غمگين مى شوند)) (ولاخوف عليهم ولاهم يحزنون).

نـفـى خوف و غم از پيروان خط توحيد، دليلش روشن است ، چرا كه آنها تنهااز خدا مى ترسند، و از هيچ چيز ديگر وحشت ندارند، ولى مشركان خرافى از همه چيز ترس دارند، از گفته هاى اين و آن ، از فال بد زدن ، از سنتهاى خرافى و از بسيارچيزهاى ديگر.

آيـه 113ـ شـان نـزول : جمعى از مفسران از ابن عباس چنين نقل كرده اند:هنگامى كه گروهى از مـسـيـحـيـان ((نجران)) خدمت رسولخدا(ص) آمدند، عده اى ازعلماى يهود نيز در آنجا حضور يـافتند، بين آنها و مسيحيان در محضر پيامبر(ص)نزاع و مشاجره در گرفت ، ((رافع بن حرمله)) (يـكـى از يـهـوديان) رو به جمعيت مسيحيان كرد و گفت : آيين شما پايه و اساسى ندارد و نبوت عـيسى و كتاب او انجيل را انكار كرد، مردى از مسيحيان نجران نيز عين اين جمله را در پاسخ آن يهودى تكرار نمود و گفت : آيين يهود پايه و اساسى ندارد، در اين هنگام آيه نازل شد و هردو دسته را به خاطر گفتار نادرستشان ملامت نمود.

تفسير:

تضادهاى ناشى از انحصارطلبى.

در آيـات گـذشته گوشه اى از ادعاهاى بى دليل جمعى از يهود و نصارى راديديم آيه مورد بحث نشان مى دهد كه وقتى پاى ادعاى بى دليل به ميان آيدنتيجه اش انحصارطلبى و سپس تضاد است.

مـى گـويد: ((يهوديان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى نزد خدا ندارند، ومسيحيان نيز گفتند: يـهـوديـان هـيـچ مـوقعيتى ندارند و بر باطلند))! (وقالت اليهودليست النصارى على شى وقالت النصارى ليست اليهود على شى).

سـپـس اضافه مى كند: ((آنها اين سخنان را مى گويند در حالى كه كتاب آسمانى را مى خوانند))! (وهـم يـتـلـون الـكتاب) يعنى با در دست داشتن كتابهاى الهى كه مى تواند راهگشاى آنها در اين مـسـائل بـاشد اين گونه سخنان كه سرچشمه اى جزتعصب و عناد و لجاجت ندارد بسيار عجيب است.

سپس قرآن اضافه مى كند: ((مشركان نادان نيز همان چيزى را مى گفتند كه اينهامى گويند)) با اين كه اينها اهل كتابند و آنها بت پرست (كذلك قال الذين لايعلمون مثل قولهم).

در پـايـان آيه آمده است ((خداوند داورى اين اختلاف را در قيامت به عهده خواهد گرفت) (فاللّه يحكم بينهم يوم القيمة فيـما كانوا فيه يختلفون).

آنـجـاست كه حقايق روشنتر مى شود و اسناد و مدارك هر چيز آشكار است ،كسى نمى تواند حق را منكر شود.

آيـه 114ـ شـان نـزول : شان نزولهايى براى اين آيه نقل شده ، از جمله : درروايتى از امام صادق (ع) مـى خوانيم كه اين آيه در مورد قريش نازل گرديد، در آن هنگام كه پيامبر(ص) را از ورود به شهر مكه و مسجدالحرام جلوگيرى مى كردند.

تفسير:.

ستمكارترين مردم.

بـررسـى شـان نـزولـهـاى آيـه نشان مى دهد كه روى سخن در آيه با سه گروه ،يهود و نصارى و مشركان است.

قـرآن در بـرابـر ايـن سه گروه و تمام كسانى كه در راهى مشابه آنها گام برمى دارند مى گويد: ((چه كسى ستمكارتر است از آنها كه از بردن نام خدا در مساجدالهى جلوگيرى مى كنند و سعى در ويرانى آنها دارند))! (ومن اظلم ممن منع مساجداللّه ان يذكر فيها اسمه وسعى فى خرابها).

سپس در ذيل اين آيه مى گويد: ((شايسته نيست آنها جز با ترس و وحشت وارد اين اماكن شوند)) (اولئك ما كان لهم ان يدخلوه الا خئفين).

يـعنى مسلمانان و موحدان جهان بايد آنچنان محكم بايستند كه دست اين ستمگران از اين اماكن مقدس كوتاه گردد.

و در پـايان آيه مجازات دنيا و آخرت اين ستمكاران را با تعبير تكان دهنده اى بيان كرده ، مى گويد: ((بـراى آنها در دنيا رسوايى است و در آخرت عذاب عظيم)) (لهم فى الدنيا خزى ولهم فى الا خرة عذاب عظيم).

در حـقـيـقت هر عملى كه نتيجه آن تخريب مساجد و از رونق افتادن آن باشدنيز مشمول همين حكم است.

آيـه 115ـ شـان نـزول : ابـن عـباس مى گويد: اين آيه مربوط به تغيير قبله است ،هنگامى كه قبله مـسـلـمـانـان از بيت المقدس به كعبه تغيير يافت يهود در مقام انكاربرآمدند و به مسلمانان ايراد كـردند كه مگر مى شود قبله را تغيير داد؟ آيه نازل شد وبه آنها پاسخ داد كه شرق و غرب جهان از آن خدا است.

تفسير:.

به هر سو رو كنيد خدا آنجاست !.

در آيه قبل سخن از ستمگرانى بود كه مانع از مساجد الهى مى شدند، و درتخريب آن مى كوشيدند اين آيه دنباله همين سخن است ، مى گويد: ((مشرق ومغرب از آن خداست ، و به هر طرف رو كنيد خدا آنجاست)) (وللّه المشرق والمغرب فاينـما تولوا فثم وجه اللّه).

مـنـظور از مشرق و مغرب در آيه فوق اشاره به دو سمت خاص نيست بلكه اين تعبير كنايه از تمام جهات است.

چـنـيـن نيست كه اگر شما را از رفتن به مساجد و پايگاههاى توحيد مانع شوند،راه بندگى خدا بـسـتـه شـود، مـگـر جـايـى هست كه از خدا خالى باشد، اصولا خدامكان ندارد و لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند نامحدود و بى نياز و دانا است))(ان اللّه واسع عليم).

(آيه 116).

خرافات يهود و نصارى و مشركان !.

ايـن عقيده خرافى كه خداوند داراى فرزندى است هم مورد قبول مسيحيان است ، هم گروهى از يـهـود، و هم مشركان آيه شريفه براى كوبيدن اين خرافه چنين مى گويد: ((آنها گفتند: خداوند فـرزندى براى خود انتخاب كرده است ، پاك و منزه است او از اين نسبتهاى ناروا)) (وقالوا اتخذاللّه ولدا سبحانه).

خـدا چـه نـيـازى دارد كه فرزندى براى خود برگزيند؟ آيا نيازمند است ؟احتياج به كمك دارد؟ احتياج به بقا نسل دارد؟ ((براى او است آنچه در آسمانها وزمين است)) (بل له ما فى السموات والا رض).

((و همگان در برابر او خاضعند)) (كل له قانتون).

(آيـه 117)ـ او نـه تـنها مالك همه موجودات عالم هستى است ، بلكه ((ايجادكننده همه آسمانها و زمين اوست)) (بديع السموات والا رض).

و حتى بدون نقشه قبلى و بدون احتياج به وجود ماده ، همه آنها را ابداع فرموده است.

او چه نيازى به فرزند دارد در حالى كه : ((هرگاه فرمان وجود چيزى را صادركند به او مى گويد: موجود باش ، و آن فورا موجود مى شود))! (واذا قضى امرا فانمايقول له كن فيكون).

اين جمله از حاكميت خداوند در امر خلقت سخن مى گويد.

دلايل نفى فرزند.

اين سخن كه خداوند فرزندى دارد بدون شك زاييده افكار ناتوان انسانهايى است كه خدا را در همه چيز با وجود محدود خودشان مقايسه مى كردند.

انـسان به دلايل مختلفى نياز به وجود فرزند دارد: از يكسو عمرش محدوداست و براى ادامه نسل تولد فرزند لازم است.

از سوى ديگر قدرت او محدود است ، و مخصوصا به هنگام پيرى و ناتوانى نياز به معاونى دارد كه به او در كارهايش كمك كند.

ازسـوى سـوم جـنـبه هاى عاطفى ، وروحيه انس طلبى ، ايجاب مى كند كه انسان مونسى درمحيط زندگى خود داشته باشدكه آن هم به وسيله فرزندان تامين مى گردد.

بـديهى است هيچ يك از اين امور در مورد خداوندى كه آفريننده عالم هستى و قادر بر همه چيز و ازلى و ابدى است مفهوم ندارد.

به علاوه داشتن فرزند لازمه اش جسم بودن است كه خدا از آن نيز منزه مى باشد.

(آيه 118).

بهانه ديگر: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟!.

بـه تـنـاسـب بهانه جوييهاى يهود، در اين آيه سخن از گروه ديگرى ازبهانه جويان است كه ظاهرا همان مشركان عرب بودند، مى گويد: ((افراد بى اطلاع گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟ و چرا آيه و نشانه اى بر خود ما نازل نمى شود))؟ (وقال الذين لايعلمون لو لا يكلمنا اللّه او تاتين آية).

قـرآن در پـاسـخ اين ادعاهاى لجوجانه و خودخواهانه مى گويد: ((پيشينيان آنهانيز همين گونه سـخنان داشتند، دلها و افكارشان مشابه است ، ولى ما آيات و نشانه هارا (به مقدار كافى) براى آنها كـه حـقـيـقت جو و اهل يقين هستند روشن ساختيم))(كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قدبينا الا يات لقوم يوقنون).

اگـر بـه راسـتـى منظور آنها درك حقيقت و واقعيت است ، همين آيات را كه برپيامبراسلام (ص) نـازل كـرديـم نـشـانـه روشـنى بر صدق گفتار او است ، چه لزومى داردكه بر هر يك يك از افراد مـسـتقيما و مستقلا آياتى نازل شود؟ و چه معنى دارد كه من اصرار كنم بايد خدا مستقيما با خود من سخن بگويد؟!.

(آيـه 119)ـ در ايـن آيـه روى سـخـن را به پيامبر كرده و وظيفه او را در برابردرخواست معجزات اقـتـراحـى و بهانه جوييهاى ديگر مشخص مى كند مى گويد: ((ماتو را به حق براى بشارت و انذار (مردم جهان) فرستاديم)) (انا ارسلناك بالحق بشيراونذيرا).

تو وظيفه دارى دستورات ما را براى همه مردم بيان كنى ، معجزات را به آنهانشان دهى و حقايق را بـا مـنـطق تبيين نمايى ، و اين دعوت بايد توام با تشويق نيكوكاران ، و بيم دادن بدكاران ، باشد اين وظيفه تو است.

((امـا اگـر گـروهى از آنها بعد از انجام اين رسالت ايمان نياوردند تو مسؤول گمراهى دوزخيان نيستى)) (ولاتسئل عن اصحاب الجحيم).

آيـه 120ـ شـان نـزول : از ابـن عباس نقل شده كه : يهود مدينه و نصاراى نجران انتظار داشتند كه پـيـامـبـراسـلام (ص) همواره در قبله با آنها موافقت كند، هنگامى كه خداوند قبله مسلمانان را از بيت المقدس به سوى كعبه گردانيد آنها از پيامبر(ص)مايوس شدند (و شايد در اين ميان بعضى از طوايف مسلمانان ايراد مى كردند كه نبايد كارى كرد كه باعث رنجش يهود و نصارى گردد).

آيـه نـازل شـد و بـه پـيـامـبـر اعلام كرد كه اين گروه از يهود ونصارى نه با هماهنگى در قبله ونه باچيزديگرازتوراضى نخواهند شد، جزاين كه آيين آنهارادربست بپذيرى.

تفسير:

جلب رضايت اين گروه ممكن نيست

از آنـجـا كـه در آيـه قبل سلب مسؤوليت از پيامبر(ص) در برابر گمراهان لجوج مى كند، قرآن در ادامـه هـمـيـن بحث به پيامبراسلام (ص) مى گويد: اصرار بر جلب رضايت يهود و نصارى نداشته بـاش ، چه اين كه ((آنها هرگز از تو راضى نخواهند شدمگر اين كه بطور كامل تسليم خواسته هاى آنـهـا و پـيرو آيينشان شوى)) (ولن ترضى عنك اليهود ولاالنصارى حتى تتبـع ملتهم) تو وظيفه دارى ((به آنها بگويى كه هدايت ، تنها هدايت الهى است)) (قل ان هدى اللّه هو الهدى).

هدايتى كه آميخته با خرافات و افكار منحط افراد نادان نشده است.

سـپـس اضافه مى كند: ((اگر تسليم تعصبها و هوسها و افكار كوتاه آنها شوى بعد از آن كه در پرتو وحـى الهى حقايق براى تو روشن شده ، هيچ سرپرست و ياورى از ناحيه خدا براى تو نخواهد بود)) (ولئن اتبعت اهوئهم بعد الذى جئك من العلم مالك من اللّه من ولي ولا نصير).

آيـه 121ـ شـان نـزول : بـعـضـى از مـفـسران معتقدند كه اين آيه در باره افرادى كه با ((جعفربن ابـيـطـالـب)) از حـبشه آمدند و از كسانى بودند كه در آنجا به او پيوستند نازل شد، آنها چهل نفر بودند، سى و دو نفر اهل حبشه ، و هشت نفر از راهبان شام كه ((بحيرا)) راهب معروف نيز جز آنان بود.

بـعـضـى ديـگـر مـعتقدند كه آيه در باره افرادى از يهود همانند ((عبداللّه بن سلام))و ((سعيدبن عمرو)) و ((تمام بن يهودا)) و امثال آنها نازل شده كه اسلام را پذيرفتند و به راستى مؤمن شدند.

تـفسير: از آنجا كه جمعى از حق طلبان يهود و نصارى ، دعوت پيامبراسلام (ص) را لبيك گفتند و ايـن آيـين را پذيرا شدند، قرآن پس از مذمت گروه سابق از اينها به نيكى ياد مى كند و مى گويد: ((كـسانى كه كتاب آسمانى را به آنهاداديم و از روى دقت آن را تلاوت كرده و حق تلاوتش را (كه تـفـكـر و انـديـشـه و سـپس عمل است) ادا كردند به پيامبراسلام (ص) ايمان مى آورند)) (الـذين آتيناهم الكتاب يتلونه حق تلاوته اولئك يؤمنون به) ((و آنها كه نسبت به آن كافر شدند به خودشان ظلم كردند، همان زيانكارانند)) (ومن يكفر به فاولئك هم الخاسرون).

جلب رضايت دشمن ، حسابى دارد.

درست است كه انسان بايد با نيروى جاذبه اخلاق دشمنان را به سوى حق دعوت كند، ولى اين در مـقـابل افراد انعطاف پذير است ، اما كسانى كه هرگز تسليم حرف حق نيستند، نبايد در فكر جلب رضايت آنها بود، اينجا است كه اگر ايمان نياوردند بايد گفت : به جهنم ! و بيهوده نبايد وقت صرف آنها كرد.

حق تلاوت چيست ؟

ايـن تـعـبـيـر پـرمعنايى است در حديثى از امام صادق (ع) در تفسير اين آيه مى خوانيم كه فرمود: ((مـنـظـور ايـن است كه آيات آن را با دقت بخوانند و حقايق آن رادرك كنند و به احكام آن عمل بـنمايند، به وعده هاى آن اميدوار، و از وعيدهاى آن ترسان باشند، از داستانهاى آن عبرت گيرند، به اوامرش گردن نهند و نواهى آن رابپذيرند، به خدا سوگند منظور حفظ كردن آيات و خواندن حـروف و تلاوت سوره هاو يادگرفتن اعشار و اخماس ((16)) آن نيست ـ آنها حروف قرآن را حفظ كردند اماحدود آن را ضايع ساختند، منظور تنها اين است كه در آيات قرآن بينديشند و به احكامش عمل كنند، چنانكه خداوند مى فرمايد: اين كتابى است پر بركت كه ما برتو نازل كرديم تا در آياتش تدبر كنند)).

(آيـه 122) ـ بـار ديـگـر خـداونـد روى سخن را به بنى اسرائيل كرده مى فرمايد:((اى بنى اسرائيل بـه خـاطـر بـيـاوريـد نعمتهايى را كه به شما ارزانى داشتم و نيز به خاطربياوريد كه من شما را بر جـهـانـيـان (بر تمام مردمى كه در آن زمان زندگى مى كردند)برترى بخشيدم)) (يا بنى اسرائيل اذكروا نعمتى التى انـعمت عليكم وانى فضلتكم على العالمين).

(آيه 123)ـ ولى از آنجا كه هيچ نعمتى بدون مسؤوليت نخواهد بود، بلكه خداوند در برابر بخشيدن هـر مـوهـبـتـى تـكـلـيف و تعهدى بر دوش انسان مى گذارد دراين آيه به آنها هشدار مى دهد و مـى گـويد: ((از آن روز بترسيد كه هيچ كس از ديگرى دفاع نمى كند)) (واتقوا يوما لاتجزى نفس عـن نـفس شيئا) ((و چيزى به عنوان غرامت و يا فديه كه بلاگردان آنها باشد پذيرفته نمى شود)) (ولا يقبل منها عدل).

((و هيچ شفاعتى (جز به اذن پروردگار) او را سود ندهد)) (ولاتنفعها شفاعة).

و اگـر فـكـر مـى كـنـيد كسى در آنجا ـجز خداـ مى تواند انسان را كمك كند اشتباه است چرا كه ((هيچ كس در آنجا يارى نمى شود)) (ولاهم ينصرون).

(آيه 124).

((امامت)) اوج افتخار ابراهيم (ع)

از ايـن آيـات به بعد سخن از ابراهيم قهرمان توحيد و بناى خانه كعبه واهميت اين كانون توحيد و عبادت است كه ضمن هيجده آيه اين مسائل را برشمرده است.

هـدف از ايـن آيات در واقع سه چيز است : نخست اين كه مقدمه اى براى مساله تغيير قبله است ، و ديـگـر اين كه يهود و نصارى ادعا مى كردند ما وارثان ابراهيم و آيين او هستيم و اين آيات مشخص مى سازد كه آنها تا چه حد از آيين ابراهيم بيگانه اند.

سـوم ايـن كه مشركان عرب نيز پيوند ناگسستنى ميان خود و ابراهيم قائل بودند، بايد به آنها نيز فهمانده شود كه برنامه شما هيچ ارتباطى با برنامه اين پيامبربزرگ بت شكن ندارد.

در ايـن آيـه بـه مهمترين فرازهاى زندگى ابراهيم (ع) اشاره كرده ، مى گويد:((به خاطر بيارويد هـنگامى را كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگون آزمود و او راعهده آزمايش به خوبى برآمد)) (واذابتلى ابرهيم ربه بكلمات فاتـمـهـن).

خداوند مى بايد جايزه اى به او بدهد ((فرمود: من تو را امام و رهبر و پيشواى مردم قرار دادم)) (قال انى جاعلك للناس اماما).

((ابراهيم تقاضا كرد كه از دودمان من نيز امامانى قرار ده)) تا اين رشته نبوت وامامت قطع نشود و قائم به شخص من نباشد (قال ومن ذريتى).

امـا خـداوند در پاسخ او ((فرمود: پيمان من ، يعنى مقام امامت ، به ظالمان هرگز نخواهد رسيد)) (قال لاينال عهدى الظالمين).

تقاضاى تو را پذيرفتيم ، ولى تنها آن دسته از ذريه تو كه پاك و معصوم باشندشايسته اين مقامند!.

از آيـه فـوق اجـمالا چنين استفاده مى شود: مقام امامتى كه به ابراهيم بعد ازپيروزى در همه اين آزمونها بخشيده شد فوق مقام نبوت و رسالت بود اين حقيقت اجمالا در حديث پر معنى و جالبى از امـام صادق (ع) نقل شده ، آنجا كه مى فرمايد:((خداوند ابراهيم را بنده خاص خود قرار داد پيش از آن كه پيامبرش قرار دهد، وخداوند او را به عنوان نبى انتخاب كرد پيش از آن كه او را رسول خود سازد، و او رارسول خود انتخاب كرد پيش از آن كه او را به عنوان خليل خود برگزيند، و او راخليل خـود قـرار داد پيش از آن كه او را امام قرار دهد، هنگامى كه همه اين مقامات راجمع كرد فرمود: مـن تـو را امام مردم قرار دادم ، اين مقام به قدرى در نظر ابراهيم بزرگ جلوه كرد كه عرض نمود: خداوندا! از دودمان من نيز امامانى انتخاب كن ،فرمود: پيمان من به ستمكاران آنها نمى رسد يعنى شخص سفيه هرگز امام افراد باتقوا نخواهد شد)).

نكته ها:

منظور از ((كلمات)) چيست ؟

از بررسى آيات قرآن چنين استفاده مى شود كه مقصود از ((كلمات))(جمله هايى كه خداوند ابراهيم را به آن آزمود) يك سلسله وظايف سنگين ومشكل بوده كه خدا بر دوش ابراهيم گذارده بود.

ايـن دسـتورات عبارت بودند از: بردن فرزند به قربانگاه و آمادگى جدى براى قربانى او به فرمان خدا!.

بردن زن و فرزند و گذاشتن آنها در سرزمين خشك و بى آب و گياه مكه !.

قـيـام در بـرابـر بـت پـرستان بابل و شكستن بتها و دفاع بسيار شجاعانه در آن محاكمه تاريخى و قـرارگرفتن در دل آتش ! مهاجرت از سرزمين بت پرستان و پشت پازدن به زندگى خود، و مانند اينها كه هريك آزمايشى بسيار سنگين بود، اما او باقدرت و نيروى ايمان از عهده همه آنها بر آمد و اثبات كرد شايستگى مقام ((امامت))را دارد.

فرق نبوت و امامت و رسالت :

بـطـورى كـه از آيات و احاديث بر مى آيد كسانى كه از طرف خدا ماموريت داشتند داراى مقامات مختلفى بودند:

مقام نبوت.

يعنى دريافت وحى از خداوند، بنابراين ((نبى)) كسى است كه وحى بر او نازل مى شود.

مقام رسالت.

يـعـنـى مـقـام ابـلاغ وحـى و تبليغ و نشر احكام خداوند و تربيت نفوس از طريق تعليم و آگاهى بـخـشيدن ، بنابراين رسول كسى است كه موظف است در حوزه ماموريت خود به تلاش و كوشش برخيزد، و براى يك انقلاب فرهنگى و فكرى وعقيدتى تلاش نمايد.

مقام امامت

يعنى رهبرى و پيشوايى خلق ، در واقع امام كسى است كه با تشكيل يك حكومت الهى سعى مى كند احكام خدا را عملا اجرا و پياده نمايد.

بـه عـبـارت ديـگـر وظـيفه امام اجراى دستورات الهى است در حالى كه وظيفه رسول ابلاغ اين دستورات مى باشد.

امامت يا آخرين سيرتكاملى ابراهيم.

مقام امامت ، مقامى است بالاتر و حتى برتر از نبوت و رسالت ، اين مقام نيازمند شايستگى فراوان در جـمـيـع جـهـات است كه ابراهيم پس از امتحان شايستگى از طرف خداوند دريافت داشت و اين آخرين حلقه سير تكاملى ابراهيم بود.

(آيه 125).

عظمت خانه خدا!

بـعـد از اشـاره به مقام والاى ابراهيم در آيه قبل ، در اين آيه به بيان عظمت خانه كعبه كه به دست ابـراهـيـم سـاخـته و آماده شد پرداخته ، مى فرمايد: ((به خاطربياوريد هنگامى را كه خانه كعبه را ((مـثـابة)) (محل بازگشت و توجه) مردم قرار داديم و مركز امن و امان)) (واذ جعلنا البيت مثابة للناس وامنا).

از آنـجـا كه خانه كعبه مركزى بوده است براى موحدان كه همه سال به سوى آن رو مى آوردند، نه تنها از نظر جسمانى كه از نظر روحانى نيز بازگشت به توحيد وفطرت نخستين مى كردند، از اين رو به عنوان ((مثابة)) معرفى شده ، اما اين كه خانه كعبه از طرف پروردگار به عنوان يك پناهگاه و كانون امن و امان اعلام شده ،مى دانيم : در اسلام مقررات شديدى براى اجتناب از هرگونه نزاع و كـشـمـكـش وجـنـگ و خـونـريزى در اين سرزمين مقدس وضع شده است ، بطورى كه نه تنها افـرادانـسـان بـلكه حيوانات و پرندگان نيز در آنجا در امن و امان به سر مى برند و اين درحقيقت اجابت يكى از درخواستهايى است كه ابراهيم از خداوند كرد.

سـپـس اضـافه مى كند: ((از مقام ابراهيم نمازگاهى براى خود انتخاب كنيد))(واتخذوا من مقام ابرهيم مصلى) و آن همان مقام معروف ابراهيم است كه محلى است در نزديكى خانه كعبه و حجاج بعد از انجام طواف به نزديك آن مى روند ونماز طواف بجا مى آورند.

سـپس اشاره به پيمانى كه از ابراهيم و فرزندش اسماعيل در باره طهارت خانه كعبه گرفته است مـى فرمايد: و مى گويد: ((ما به ابراهيم و اسماعيل امر كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و مـجـاوران و ركوع كنندگان و سجده كنندگان (نمازگزاران) پاكيزه دارند)) (وعهدن الى ابرهيم واسمعيل ان طهرا بيتى للطئفين والعاكفين والركع السجود).

مـنظور از طهارت و پاكيزگى در اينجا پاك ساختن ظاهرى و معنوى اين خانه توحيد از هرگونه آلودگى است.

چرا خانه خدا!

در آيه فوق از خانه كعبه به عنوان ((بيتى)) (خانه من) تعبير شده در حالى كه روشن است خداوند نـه جـسـم اسـت و نه نياز به خانه دارد، منظور از اين اضافه همان ((اضافه تشريفى)) است به اين مـعـنـى كـه بـراى بـيـان شـرافـت و عـظمت چيزى آن را به خدا نسبت مى دهند، ماه رمضان را ((شهراللّه)) و خانه كعبه را ((بيت اللّه)) مى گويند.

(آيـه 126) ـ خـواسـتـه هاى ابراهيم از پيشگاه پروردگار ! در اين آيه ابراهيم دو درخواست مهم از پروردگار براى ساكنان اين سرزمين مقدس مى كند كه به يكى از آنها در آيه قبل نيز اشاره شد.

قرآن مى گويد: ((به خاطر بياوريد هنگامى كه ابراهيم عرض كرد پروردگارا!اين سرزمين را شهر امنى قرار ده)) (واذ قال ابرهيم رب اجعل هذا بلدا آمنا).

دومين تقاضايش اين است كه : ((اهل اين سرزمين را ـنها كه به خدا و روزبازپسين ايمان آورده اندـ از ثمرات گوناگون روزى ببخش)) (وارزق اهله من الثمرات من آمن منهم باللّه واليوم الا خر).

جالب اين كه ابراهيم نخست تقاضاى ((امنيت)) و سپس درخواست ((مواهب اقتصادى)) مى كند، و ايـن خـود اشـاره اى اسـت به اين حقيقت كه تا امنيت در شهر ياكشورى حكمفرما نباشد فراهم كردن يك اقتصاد سالم ممكن نيست !.

خداوند در پاسخ اين تقاضاى ابراهيم چنين ((فرمود: اما آنها كه راه كفر راپوييده اند بهره كمى (از اين ثمرات به آنها خواهم داد)) و بطور كامل محروم نخواهم كرد! (قال ومن كفر فامتعه قليل).

امـا در سـراى آخرت ((آنها را به عذاب آتش مى كشانم و چه بد سرانجامى دارند)) (ثم اضطره الى عذاب النار وبئس المصير).

(آيه 127).

ابراهيم خانه كعبه را بنا مى كند!

از آيـات مـخـتـلف قرآن و احاديث و تواريخ اسلامى بخوبى استفاده مى شودكه خانه كعبه پيش از ابـراهيم ، حتى از زمان آدم بر پا شده بود، سپس در طوفان نوح فرو ريخت و بعد به دست ابراهيم و فـرزنـدش اسـمـاعيل تجديد بنا گرديد اتفاقاتعبيرى كه در اين آيه به چشم مى خورد نيز همين مـعنى را مى رساند آنجا كه مى گويد: ((بياد آوريد هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه (كـعـبـه) را بـالامـى بـردنـد، و مـى گفتند: پروردگارا! از ما بپذير تو شنوا و دانايى)) (واذ يرفع ابرهيم القواعد من البيت واسمعيل ربنا تقبل منا انك انـت السميع العليم).

اين تعبير مى رساند كه شالوده هاى خانه كعبه وجود داشته و ابراهيم واسماعيل پايه ها را بالا بردند.

در دو آيه بعد ابراهيم و فرزندش اسماعيل ، پنج تقاضاى مهم از خداوندجهان مى كنند.

(آيـه 128)ـ نـخـسـت عـرضـه مى دارند: ((پروردگارا! ما را تسليم فرمان خودت قرار ده)) (ربنا واجعلنا مسلمين لك).

بـعـد تـقـاضا مى كنند: ((از دودمان ما نيز امتى مسلمان و تسليم در برابر فرمانت قرار ده)) (ومن ذريتن امة مسلمة لك).

سـپس تقاضا مى كنند: ((طرز پرستش و عبادت خودت را به ما نشان ده ، و ما رااز آن آگاه ساز)) (وارنا مناسكنا).

تا بتوانيم آن گونه كه شايسته مقام تو است عبادتت كنيم.

بـعـد از خدا تقاضاى توبه كرده ، مى گويند: ((توبه ما را بپذير و رحمتت رامتوجه ما گردان كه تو تواب و رحيمى)) (وتب علينا انك انـت التواب الرحيم).

(آيـه 129)ـ پـنـجـمين تقاضاى آنها اين است كه : ((پروردگارا! در ميان آنهاپيامبرى از خودشان مبعوث كن)) (ربنا وابعث فيهم رسولا منهم).

((تـا آيـات تو را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و آنها را پاكيزه كند)) (يتلوا عليهم آياتك ويعلمهم الكتاب والحكمة ويزكيهم).

((چرا كه تو توانا هستى و بر تمام اين كارها قدرت دارى)) (انك انـت العزيزالحكيم).

پيامبرى از ميان خود آنها.

ايـن تـعـبـير كه رهبران و مربيان انسان بايد از نوع خود او باشند، با همان صفات و غرايز بشرى ، تا بـتوانند از نظر جنبه هاى عملى ، سرمشقهاى شايسته اى باشند، بديهى است اگر از غير جنس بشر بـاشند نه آنها مى توانند درده، نيازه،مشكلات ، و گرفتاريهاى مختلف انسانها را درك كنند و نه انسانها مى توانند از آنهاسرمشق بگيرند.

(آيه 130).

ابراهيم انسان نمونه !.

در آيـات گذشته بعضى از خدمات ابراهيم و خواسته ها و تقاضاهاى او كه جامع جنبه هاى مادى و معنوى بود مورد بررسى قرار گرفت.

از مجموع اين بحثها به خوبى استفاده شد كه مكتب اين پيامبر بزرگ مى تواندبه عنوان يك مكتب انسان ساز مورد استفاده همگان قرار گيرد.

بـراسـاس هـمين مطلب در اين آيه چنين مى گويد: ((چه كسى جز افرادى كه خود را به سفاهت افـكـنده اند از آيين پاك ابراهيم روى گردان خواهد شد)) (ومن يرغب عن ملة ابرهيم الا من سفه نفسه).

آيـا اين سفاهت نيست كه انسان ، آيينى را كه هم آخرت در آن است و هم دني، رها كرده و به سراغ برنامه هايى برود كه دشمن خرد و مخالف فطرت وتباه كننده دين و دنيا است !.

سپس اضافه مى كند: ((ما ابراهيم را (بخاطر اين امتيازات بزرگش) برگزيديم واو در جهان ديگر از صالحان است)) (ولقد اصطفيناه فى الدنيا وانه فى الا خرة لمن الصالحين).

(آيـه 131)ـ ايـن آيه به عنوان تاكيد به يكى ديگر از ويژگيهاى برگزيده ابراهيم كه در واقع ريشه بقيه صفات او است اشاره كرده مى گويد: ((به خاطر بياوريدهنگامى را كه پروردگار به او گفت : در برابر فرمان من تسليم باش ، او گفت : در برابرپروردگار جهانيان تسليم شدم)) (اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين).

(آيـه 132)ـ وصـيـت و سـفارشى كه در آخرين ايام عمر خود به فرزندانش نمود آن نيز نمونه بود، چـنانكه قرآن مى گويد: ((ابراهيم و يعقوب فرزندان خود را دربازپسين لحظات عمر به اين آيين پاك توحيدى وصيت كردند)) (ووصى به ابرهيم بنيه ويعقوب).

هـركـدام بـه فرزندان خود گفتند: ((فرزندان من ! خداوند اين آيين توحيد رابراى شما برگزيده است)) (يا بنى ان اللّه اصطفى لكم الدين).

((بـنـابـرايـن جـز بـر ايـن آيـين رهسپار نشويد و جز با قلبى مملو از ايمان و تسليم جهان را وداع نگوييد)) (فلا تموتن الا وانـتم مسلمون).

آيـه 133ـ شان نزول : اعتقاد جمعى از يهود اين بود كه ((يعقوب)) به هنگام مرگ ، فرزندان خويش را به دينى كه هم اكنون يهود به آن معتقدند (با تمام تحريفاتش) توصيه كرد، خداوند در رد اعتقاد آنان اين آيه را نازل فرمود.

تفسير:

همه مسؤول اعمال خويشند

چنانكه در شان نزول آيه خوانديم جمعى از منكران اسلام مطلب نادرستى را به يعقوب پيامبر خدا نسبت مى دادند.

قرآن براى رد اين ادعاى بى دليل مى گويد: ((مگر شما به هنگامى كه مرگ يعقوب فرا رسيد حاضر بوديد)) كه چنان توصيه اى را به فرزندانش كرد (ام كنتم شهدآ اذ حضر يعقوب الموت).

آرى ! آنـچـه شـما به او نسبت مى دهيد نبود، آنچه بود اين بود كه : ((در آن هنگام از فرزندان خود پرسيد، بعد از من چه چيز را مى پرستيد))؟ (اذ قال لبنيه ماتعبدون من بعدى).

آنـهـا در پـاسـخ گـفـتند: ((خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم و اسماعيل واسحاق را مى پرستيم خداوند يگانه يكتا)) (قالوا نعبد الهك واله آبئك ابرهيم واسمعيل واسحق الها واحدا).

((و ما در برابر فرمان او تسليم هستيم)) (ونحن له مسلمون).

(آيه 134)ـ اين آيه گويا پاسخ به يكى از اشتباهات يهود است ، چرا كه آنها بسيارروى مساله نياكان و افتخار آنها و عظمتشان در پيشگاه خدا تكيه مى كردند.

قرآن مى گويد: ((آنها امتى بودند كه در گذشتند، و اعمالشان مربوط به خودشان است ، و اعمال شما نيز مربوط به خود شما است)) (تلك امة قد خلت لهاما كسبت ولكم ما كسبتم).

((و شـما هرگز مسؤول اعمال آنها نخواهيد بود)) همان گونه كه آنها مسؤول اعمال شما نيستند (ولا تسئلون عما كانوا يعملون).

بنابراين به جاى اين كه تمام هم خود را مصروف به تحقيق و مباهات وافتخار نسبت به نياكان خود كنيد در اصلاح عقيده و عمل خويش بكوشيد.

آيه 135ـ شان نزول : در شان نزول اين آيه و دو آيه بعد از ابن عباس چنين نقل شده كه : چند نفر از علماى يهود و مسيحيان نجران با مسلمان بحث و گفتگوداشتند، هر يك از اين دو گروه خود را اولى و سزاوارتر به آيين حق مى دانست وديگرى را نفى مى كرد، يهوديان مى گفتند: موسى پيامبر مـا از هـمـه پيامبران برتراست و كتاب ما تورات بهترين كتاب است ، عين همين ادعا را مسيحيان داشـتـنـد كـه مـسـيـح بهترين راهنما و انجيل برترين كتب آسمانى است ، و هر يك از پيروان اين دومذهب مسلمانان را به مذهب خويش دعوت مى كردند، اين سه آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت.

تفسير:.

تنها ما بر حقيم !

خودپرستى و خودمحورى معمولا سبب مى شود كه انسان حق را درخودش منحصر بداند، همه را بـر بـاطـل بـشمرد و سعى كند ديگران را به رنگ خود درآورد چنانكه قرآن در اين آيه مى گويد: ((اهل كتاب گفتند: يهودى يا مسيحى شويد تاهدايت يابيد))! (وقالوا كونوا هودا اونصارى تهتدوا).

بـگـو آيـيـنـهاى تحريف يافته هرگز نمى تواند موجب هدايت بشر گردد ((بلكه پيرو آيين خالص ابراهيم گرديد تا هدايت شويد و او هرگز از مشركان نبود)) (قل بل ملة ابرهيم حنيفا وما كان من المشركين).

(آيـه 136)ـ ايـن آيـه بـه مـسلمانان دستور مى دهد كه به مخالفان خود((بگوييد: ما به خدا ايمان آورده ايم ، و به آنچه از ناحيه او بر ما نازل شده و به آنچه برابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيامبران اسباط بنى اسرائيل نازل گرديد وهمچنين به آنچه به موسى و عيسى و پيامبران ديگر از نـاحـيـه پـروردگـارشان داده شده ايمان داريم)) (قولوا آمنا باللّه وم انزل الينا وم انزل الى ابرهيم واسمعيل واسحق ويعقوب والا سباط وم اوتى موسى وعيسى وم اوتى النبيون من ربهم).

((مـا هـيـچ فـرقى ميان آنها نمى گذاريم و در برابر فرمان حق تسليم هستيم))(لانفرق بين احد منهم ونحن له مسلمون) هدف همه آنها يك چيز بيشتر نبود و آن هدايت بشر در پرتو توحيد خالص و حـق و عـدالـت ، هـر چـنـد هر يك از آنها درمقطعهاى خاص زمانى خود وظايف و ويژگيهايى داشتند.

(آيـه 137)ـ سـپس اضافه مى كند: ((اگر آنها به همين امور كه شما ايمان آورده ايد ايمان بياورند هـدايـت يـافـتـه اند)) (فان آمنوا بمثل م آمنتم به فقد اهتدوا) ((واگر سرپيچى كنند از حق جدا شده اند)) (وان تولوا فانـما هم فى شقاق).

و در پـايـان آيـه بـه مـسـلـمـانان دلگرمى مى دهد كه از توطئه هاى دشمنان نهراسند مى گويد: ((خـداونـد دفـع شـر آنـها را از شما مى كند و او شنونده و دانا است))سخنانشان را مى شنود و از توطئه هاشان آگاه است (فسيكفيكهم اللّه وهو السميع العليم).

(آيه 138).

رنگهاى غير خدايى را بشوييد!

به دنبال دعوتى كه در آيات سابق از عموم پيروان اديان ، دائر به تبعيت ازبرنامه هاى همه انبيا شده بود، در اين آيه ، به همه آنها فرمان مى دهد كه ((تنها رنگ خدايى را بپذيريد)) كه همان رنگ ايمان و توحيد خالص است (صبغة اللّه).

و بـه ايـن ترتيب قرآن فرمان مى دهد همه رنگهاى نژادى و قبيلگى و سايررنگهاى تفرقه انداز را از ميان بردارند و همگى به رنگ الهى درآيند.

سـپس اضافه مى كند: ((چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است ؟ و ما منحصرا اورا پرستش مى كنيم)) (ومن احسن من اللّه صبغة ونحن له عابدون).

(آيـه 139)ـ و از آنـجـا كـه يـهود و غير آنها گاه با مسلمانان به محاجه و گفتگو برمى خاستند و مـى گـفـتـنـد: تمام پيامبران از ميان جمعيت ما برخاسته ، و دين ماقديمى ترين اديان و كتاب ما كهنترين كتب آسمانى است ، اگر محمد نيز پيامبر بودبايد از ميان ما مبعوث شده باشد!.

قرآن خط بطلان به روى همه اين پندارها كشيده ، نخست به پيامبر مى گويد:((به آنها بگو: آيا در بـاره خـداونـد بـا مـا گفتگو مى كنيد؟ در حالى كه او پروردگار ما وپروردگار شما است)) (قل اتحجوننا فى اللّه وهو ربنا وربكم).

ايـن را نيز بدانيد كه ((ما در گرو اعمال خويشيم و شما هم در گرو اعمال خود))و هيچ امتيازى براى هيچ كس جز در پرتو اعمالش نمى باشد) (ولن اعمالنا ولكم اعمالكم).

بـا اين تفاوت كه ((ما با اخلاص او را پرستش مى كنيم و موحد خالصيم)) امابسيارى از شما توحيد را به شرك آلوده كرده اند (ونحن له مخلصون).

(آيـه 140)ـ ايـن آيـه بـه قسمت ديگرى از اين ادعاهاى بى اساس پاسخ گفته مى فرمايد: ((آيا شما مى گوييد: ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباطهمگى يهودى يا نصرانى بوده اند)))؟ (ام تقولون ان ابرهيم واسمعيل واسحق ويعقوب والا سباط كانوا هودا او نصارى).

((آيا شما بهتر مى دانيد يا خدا))؟! (قل انـتم اعلم ام اللّه).

خدا بهتر از همه كس مى داند كه آنها ، نه يهودى بودند، و نه نصرانى.

شما هم كم و بيش مى دانيد و اگر هم ندانيد باز بدون اطلاع ، چنين نسبتى رابه آنها دادن تهمت است و گناه ، و كتمان حقيقت ((و چه كسى ستمكارتر از آن كسى است كه شهادت الهى را كه نزد او است كتمان كند))؟ (ومن اظلم ممن كتم شهادة عنده من اللّه).

(آيه 141)ـ در اين آيه به گونه ديگرى به آنها پاسخ مى گويد، مى فرمايد: به فرض اين كه همه اين ادعـاهـا درسـت بـاشـد ((آنـهـا گـروهى بودند كه در گذشتند وپرونده اعمالشان بسته شد، و دورانشان سپرى گشت و اعمالشان متعلق به خودشان است)) (تلك امة قد خلت لها ما كسبت).

((و شـمـا هـم مـسؤول اعمال خويش هستيد و هيچ گونه مسؤوليتى در برابراعمال آنها نداريد)) (ولكم ما كسبتم ولا تسئلون عما كانوا يعملون).

آغاز جز دوم قرآن مجيد.

(آيه 142) .

ماجراى تغيير قبيله !.

اين آيه و چند آيه بعد به يكى از تحولات مهم تاريخ اسلام اشاره مى كند.

توضيح اين كه : پيامبر اسلام (ص) مدت سيزده سال پس از بعثت در مكه ، وچند ماه بعد از هجرت در مـديـنـه بـه امر خدا به سوى ((بيت المقدس)) نماز مى خواند،ولى بعد از آن قبله تغيير يافت و مسلمانان مامور شدند به سوى ((كعبه)) نماز بگذارند.

يـهـود از ايـن مـاجـرا سـخت ناراحت شدند و طبق شيوه ديرينه خود به بهانه جويى و ايرادگيرى پـرداخـتند چنانكه قرآن در اين آيه مى گويد: ((بزودى بعضى از سبك مغزان مردم مى گويند چه چيز آنها (مسلمانان) را از قبله اى كه بر آن بودندبرگردانيد))؟ (سيقول السفه من الناس ما وليهم عن قبلتهم التى كانوا عليها).

اگـر قـبله اول صحيح بود اين تغيير چه معنى دارد؟ و اگر دومى صحيح است چرا سيزده سال و چند ماه به سوى بيت المقدس نماز خوانديد؟!.

خـداونـد بـه پـيـامبرش دستور مى دهد: ((به آنها بگو شرق و غرب عالم از آن خداست ، هركس را بخواهد به راه راست هدايت مى كند)) (قل للّه المشرق والمغرب يهدى من يش الى صراط مستقيم).

ايـن يك دليل قاطع و روشن در برابر بهانه جويان بود كه بيت المقدس و كعبه وهمه جا ملك خدا اسـت ، اصـلا خـدا خـانـه و مـكـانى ندارد، مهم آن است كه تسليم فرمان او باشيد و تغيير قبله در حقيقت مراحل مختلف آزمايش و تكامل است و هريك مصداقى است از هدايت الهى.

آيه 143ـ تفسير:

امت وسط

در اين آيه به قسمتى از فلسفه و اسرار تغيير قبله اشاره شده است نخست مى گويد: ((همان گونه (كـه قـبله شما يك قبله ميانه است) شما را نيز يك امت ميانه قرار داديم)) (وكذلك جعلناكم امة وسطا).

قـبـلـه مـسلمانان ، قبله ميانه است زيرا مسيحيان براى ايستادن به سوى محل تولد عيسى كه در بيت المقدس بود ناچار بودند به سمت مشرق بايستند.

ولـى يهود كه بيشتر در شامات و بابل و مانند آن به سر مى بردند رو به سوى بيت المقدس كه براى آنان تقريبا در سمت غرب بود مى ايستادند.

امـا ((كـعـبه)) كه نسبت به مسلمانان آن روز (مسلمانان مدينه) در سمت جنوب و ميان مشرق و مغرب قرار داشت يك خط ميانه محسوب مى شد.

جالب اين كه توجه خاص مسلمانان به تعيين سمت كعبه سبب شد كه علم هيئت و جغرافيا در آغاز اسلام درميان مسلمانان به سرعت رشدكند، زيراكه محاسبه سمت قبله در نقاط مختلف روى زمين بدون آشنايى با اين علوم امكان نداشت.

سـپـس اضـافـه مـى كـند: ((هدف اين بود كه شما گواه بر مردم باشيد و پيامبر هم گواه بر شما باشد)) (لتكونوا شهدآ على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا).

يعنى شما با داشتن اين عقايد و تعليمات ، امتى نمونه هستيد همانطور كه پيامبر در ميان شما يك فرد نمونه است.

سپس به يكى ديگر از اسرار تغيير قبله اشاره كرده مى گويد: ((ما آن قبله اى راكه قبلا بر آن بودى (بـيـت الـمقدس) تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه ازرسولخدا پيروى مى كنند از آنها كه به جـاهـلـيت باز مى گردند باز شناخته شوند)) (وماجعلنا القبلة التى كنت عليه الا لنعلم من يتبـع الرسول ممن ينقلب على عقبيه).

سـپس اضافه مى كند: ((اگرچه اين كار جز براى كسانى كه خداوند هدايتشان كرده دشوار بود)) (وان كانت لكبيرة الا على الذين هدى اللّه).

آرى ! تـا هـدايـت الـهى نباشد، آن روح تسليم مطلق در برابر فرمان او فراهم نمى شود و از آنجا كه دشـمـنـان وسوسه گر يا دوستان نادان ، فكر مى كردند با تغييرقبله ممكن است اعمال و عبادات سابق ما باطل باشد، و اجر ما بر باد رود، در آخرآيه اضافه مى كند: ((خدا هرگز ايمان (نماز) شما را ضـايـع نمى گرداند، زيرا خداوندنسبت به همه مردم رحيم و مهربان است)) (وما كان اللّه ليضيع ايمانكم ان اللّه بالناس لرؤف رحيم).

دسـتـورهـاى او هـمچون نسخه هاى طبيب است يك روز اين نسخه نجاتبخش است ، و روز ديگر نـسـخه ديگر، هر كدام در جاى خود نيكو است ، و ضامن سعادت و تكامل ، بنابراين تغيير قبله نبايد هـيـچ گونه نگرانى براى شما نسبت به نمازها وعبادات گذشته يا آينده ايجاد نمايد كه همه آنها صحيح بوده و هست.

اسرار تغيير قبله

از آنـجـا كـه خانه كعبه در آن زمان كانون بتهاى مشركان بود، دستور داده شدمسلمانان موقتا به سوى بيت المقدس نماز بخوانند و به اين ترتيب صفوف خود رااز مشركان جدا كنند.

امـا هـنـگـامى كه به مدينه هجرت كردند و تشكيل حكومت و ملتى دادند وصفوف آنها از ديگران كـاملا مشخص شد، ديگر ادامه اين وضع ضرورت نداشت دراين هنگام به سوى كعبه قديمى ترين مركز توحيد و پرسابقه ترين كانون انبيابازگشتند.

بـديهى است هم نماز خواندن به سوى بيت المقدس براى آنها كه خانه كعبه راسرمايه معنوى نژاد خود مى دانستند مشكل بود، و هم بازگشت به سوى كعبه بعد ازبيت المقدس بعد از عادت كردن به قبله نخست.

مـسلمانان به اين وسيله در بوته آزمايش قرار گرفتند، تا آنچه از آثار شرك دروجودشان است در ايـن كـوره داغ بسوزد، و پيوندهاى خود را از گذشته شرك آلودشان ببرند و روح تسليم مطلق در برابر فرمان حق در وجودشان پيدا گردد.

(آيه 144).

همه جا رو به سوى كعبه كنيد!

در ايـن آيه كه فرمان تغيير قبله در آن صادر گرديده نخست مى فرمايد: ((مانگاههاى انتظارآميز تو را به آسمان (مركز نزول وحى) مى بينيم)) (قد نرى تقلب وجهك فى السم).

((اكـنـون تـو را بـه سـوى قـبله اى كه از آن راضى خواهى بود باز مى گردانيم))(فلنولينك قبلة ترضيها).

((هـم اكـنـون صـورت خـود را بـه سـوى مـسجدالحرام و خانه كعبه بازگردان)) (فول وجهك شطرالمسجد الحرام).

نـه تنها در مدينه ، ((هر جا باشيد، روى خود را به سوى مسجدالحرام كنيد))(وحيث ماكنتم فولوا وجوهكم شطره).

جالب اين كه تغيير قبله يكى از نشانه هاى پيامبراسلام (ص) در كتب پيشين ذكر شده بود، چه اين كه آنها خوانده بودند كه او به سوى دو قبله نماز مى خواند(يصلى الى القبلتين)).

لـذا قـرآن اضـافـه مى كند: ((كسانى كه كتاب آسمانى به آنها داده شده است ،مى دانند اين فرمان حقى است از ناحيه پروردگارشان)) (وان الذين اوتوا الكتاب ليعلمون انـه الحق من ربهم).

و در پايان اضافه مى كند: ((خداوند از اعمال آنها غافل نيست)) (وما اللّه بغافل عما يعملون).

يـعـنـى آنها به جاى اين كه اين تغيير قبله را به عنوان يك نشانه صدق او كه دركتب پيشين آمده معرفى كنند، كتمان كرده و به عكس روى آن جنجال به راه انداختند، خد، هم از اعمالشان آگاه است ، و هم از نياتشان.

(آيه 145).

آنـهـا به هيچ قيمت راضى نمى شوند ! در تفسير آيه قبل خوانديم كه اهل كتاب مى دانستند تغيير قـبـلـه از بـيـت الـمـقدس به سوى كعبه نه تنها ايرادى برپيامبراسلام (ص) نيست ، بلكه از جمله نشانه هاى حقانيت او است ، ولى تعصبهانگذاشت آنها حق را بپذيرند.

لـذا قـرآن در اين آيه با قاطعيت مى گويد: ((سوگند كه اگر هر گونه آيه و نشانه ودليلى براى (ايـن گروه از) اهل كتاب بياورى از قبله تو پيروى نخواهند كرد)) (ولئن اتيت الذين اوتوا الكتاب بكل آية ما تبعوا قبلتك).

بعدا اضافه مى كند: ((تو نيز هرگز تابع قبله آنها نخواهى شد)) (وم انـت بتابـع قبلتهم).

يـعـنـى اگر آنها تصور مى كنند با اين قال و غوغاها بار ديگر قبله مسلمانان تغييرخواهد كرد كور خوانده اند، اين قبله هميشگى و نهايى مسلمين است.

سـپس مى افزايد: و آنها نيز آنچنان در عقيده خود متعصبند كه ((هيچ يك ازآنها پيرو قبله ديگرى نيست)) (وما بعضهم بتابـع قبلة بعض).

نه يهود از قبله نصارى پيروى مى كنند و نه نصارى از قبله يهود.

و باز براى تاكيد و قاطعيت بيشتر به پيامبر اخطار مى كند كه ((اگر پس از اين آگاهى كه از ناحيه خـدا بـه تو رسيده تسليم هوسهاى آنان شوى و از آن پيروى كنى مسلما از ستمگران خواهى بود)) (ولئن اتبعت اهوآئهم من بعد ما جئك من العلم انك اذا لمن الظالمين).

(آيه 146).

آنـهـا به خوبى او را مى شناسند !در تعقيب بحثهاى گذشته پيرامون لجاجت و تعصب گروهى از اهـل كـتـاب ،ايـن آيـه مـى گـويد: ((علماى اهل كتاب پيامبراسلام را به خوبى همچون فرزندان خودمى شناسند)) (الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنئهم).

و نام و نشان و مشخصات او را در كتب مذهبى خود خوانده اند.

((ولى گروهى از آنان سعى دارند آگاهانه حق را كتمان كنند)) (وان فريقا منهم ليكتمون الحق وهم يعلمون).

(آيـه 147)ـ سـپس به عنوان تاكيد بحثهاى گذشته پيرامون تغيير قبله ، يااحكام اسلام بطوركلى مـى فـرمـايـد: ((اين فرمان حقى است كه از سوى پروردگار تواست و هرگز از ترديد كنندگان نباش)) (الحق من ربك فلا تكونن من الممترين).

و بـا ايـن جـمـلـه پيامبر را دلدارى مى دهد و تاكيد مى كند در برابر سمپاشيهاى دشمنان ذره اى ترديد، چه در مساله تغيير قبله و چه در غير آن به خود راه ندهد.

(آيه 148).

هر امتى قبله اى دارد!

ايـن آيـه در حقيقت پاسخى به قوم يهود است كه ديديم سر و صداى زيادى پيرامون موضوع تغيير قـبله به راه انداخته بودند، مى گويد: ((هر گروه و طايفه اى قبله اى دارد كه خداوند آن را تعيين كرده است)) (ولكل وجهة هو موليها).

در طـول تـاريـخ انبيا قبله هاى مختلفى بوده ، قبله همانند اصول دين نيست كه تغييرناپذير باشد، بـنـابراين زياد در باره قبله گفتگو نكنيد و به جاى آن ((در اعمال خيرو نيكيها بر يكديگر سبقت جوييد)) (فاستبقوا الخيرات) ـ اين مضمون در آيه 177همين سوره نيز آمده است.

سـپـس بـه عـنوان يك هشدار به خرده گيران ، وتشويق نيكوكاران مى فرمايد: ((هرجاباشيد خداوند همه شما را حاضر خواهد كرد)) (اينما تكونوا يات بكم اللّه جميعا).

در آن دادگاه بزرگ رستاخيز كه صحنه نهايى پاداش و كيفر است.

و از آنـجـا كـه مـمـكن است براى بعضى اين جمله عجيب باشد كه چگونه خداوند ذرات خاكهاى پـراكـنـده انـسـانـها را هر جا كه باشد جمع آورى مى كند و لباس حيات نوينى بر آنها مى پوشاند؟ بلافاصله مى گويد: ((و خداوند بر هر كارى قدرت دارد)) (ان اللّه على كل شى قدير).

(آيه 149).

تنها از خدا بترس !

اين آيه و آيه بعد همچنان مساله تغيير قبله و پى آمدهاى آن را دنبال مى كند.

نـخست روى سخن را به پيامبر(ص) كرده و به عنوان يك فرمان مؤكدمى گويد: ((از هر جا (و از هـر شهر و ديار) خارج شدى (به هنگام نماز) روى خود رابه جانب مسجدالحرام كن)) (ومن حيث خرجت فول وجهك شطرالمسجد الحرام).

و بـاز به عنوان تاكيد بيشتر اضافه مى كند: ((اين فرمان دستور حقى است ازسوى پروردگارت)) (وانه للحق من ربك).

و در پـايـان اين آيه به عنوان تهديدى نسبت به توطئه گران و هشدارى به مؤمنان مى گويد: ((و خدا از آنچه انجام مى دهيد غافل نيست)) (ومااللّه بغافل عماتعملون).

(آيـه 150)ـ در ايـن آيـه ، حـكـم عـمومى توجه به مسجدالحرام را در هر مكان و هر نقطه اى تكرار مى كند، مى گويد: ((از هر جا خارج شدى و به هر نقطه روى آوردى ، صورت خود را به هنگام نماز متوجه مسجدالحرام كن)) (ومن حيث خرجت فول وجهك شطرالمسجدالحرام).

درست است كه روى سخن در اين جمله به پيامبر(ص) است ولى مسلمامنظور عموم نمازگزاران مـى بـاشـد، ولى در جمله بعد براى تاكيد و تصريح اضافه مى كند: ((و هر جا شما بوده باشيد روى خود را به سوى آن كنيد)) (وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره).

سپس در ذيل همين آيه به سه نكته مهم اشاره مى كند:.

كوتاه شدن زبان مخالفان !

مى گويد: ((اين تغيير قبله بخاطر آن صورت گرفت كه مردم حجتى بر ضدشما نداشته باشند)) (لئلا يكون للناس عليكم حجة).

هـرگـاه ايـن تـغـيـير قبله صورت نمى گرفت از يكسو زبان يهود به روى مسلمانان باز مى شد و مـى گـفتند: ما در كتب خود خوانده ايم كه نشانه پيامبر موعود اين است كه به سوى دو قبله نماز مـى خواند و اين نشانه در محمد(ص) نيست ، و از سوى ديگر مشركان ايراد مى كردند كه او مدعى اسـت بـراى احـيا آيين ابراهيم آمده ، پس چرا خانه كعبه ر، كه پايه گزارش ابراهيم است فراموش نموده ، اما حكم تغيير قبله موقت به قبله دائمى ، زبان هر دو گروه را بست.

ولى از آنجا كه هميشه افراد بهانه جو و ستمگرى هستند كه در برابر هيچ منطقى تسليم نمى شوند، استثنايى براى اين موضوع قائل شده ، مى گويد: ((مگركسانى از آنها كه ستم كرده اند)) (الا الذين ظلموا منهم).

ايـن بـهـانـه جويان به حق شايسته نام ستمگر و ظالمند، چرا كه هم بر خود ستم مى كنند و هم بر مردم كه سد راه هدايت آنها مى شوند.

2ـ از آنجا كه عنوان كردن اين گروه لجوج را با نام ((ستمگر)) ممكن بود دربعضى توليد وحشت كند مى گويد: ((از آنها هرگز نترسيد، و تنها از من بترسيد)) (فلاتخشوهم واخشونى).

اين يكى از اصول كلى و اساسى تربيت توحيدى اسلامى است كه از هيچ چيزى و هيچ كس جز خدا نبايد ترس داشت.

3ـ تكميل نعمت خداوند به عنوان آخرين هدف براى تغيير قبله ذكر شده ،مى فرمايد: اين بخاطر آن بود كه شماراتكامل بخشم واز قيد تعصب برهانم ((ونعمت خود را بر شما تمام كنم تا هدايت شويد)) (ولا تم نعمتى عليكم ولعلكم تهتدون).

(آيه 151).

برنامه هاى رسول اللّه !

خداوند در آخرين جمله از آيه قبل يكى از دلايل تغيير قبله را تكميل نعمت خود بر مردم و هدايت آنـان بـيـان كـرد، در اين آيه با ذكر كلمه ((كما)) اشاره به اين حقيقت مى كند كه تغيير قبله تنها نـعـمت خدا بر شما نبود، بلكه نعمتهاى فراوان ديگرى به شما داده است ((همان گونه كه رسولى در ميان شما از نوع خودتان فرستاديم)) (كم ارسلنا فيكم رسولا منكم).

او از نـوع بشر است و تنها بشر مى تواند مربى و رهبر و سرمشق انسانها گردد واز دردها و نيازها و مسائل او آگاه باشد كه اين خود نعمت بزرگى است.

بعد از ذكر اين نعمت به چهار نعمت ديگر كه از بركت اين پيامبر، عايدمسلمين شد اشاره مى كند:.

1ـ ((آيات ما را بر شما مى خواند)) (يتلوا عليكم آياتنا).

2ـ ((و شما را پرورش مى دهد)) و بر كمالات معنوى و مادى شما مى افزايد(ويزكيكم).

3ـ ((و كتاب و حكمت به شما مى آموزد)) (ويعلمكم الكتاب والحكمة).

گرچه ((تعليم)) بطور طبيعى مقدم بر ((تربيت))است ، اما قرآن مجيد براى اثبات اين حقيقت كه هدف نهايى ((تربيت)) است غالبا آن را مقدم بر تعليم آورده است.

4ـ ((و آنچه را نمى دانستيد به شما ياد مى دهد)) (ويعلمكم مالم تكونواتعلمون).

(آيـه 152)ـ ايـن آيـه بـه مردم اعلام مى كند كه جا دارد شكر اين نعمتهاى بزرگ را بجا آورند و با بـهـره گيرى صحيح از اين نعمته، حق شكر او را ادا كنند،مى فرمايد: ((مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و شكر مرا به جا آوريد و كفران نكنيد))(فاذكرونى اذكركم واشكرولى ولاتكفرون).

جـمـله ((مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم)) اشاره به يك اصل تربيتى است يعنى به ياد من باشيد، به يـاد ذات پـاكـى كـه سـرچـشمه تمام خوبيها و نيكيها است ، توجه شمابه اين ذات پاك شما را در فعاليتها مخلصتر، مصمم تر، نيرومندتر، و متحدترمى سازد.

هـمـان گونه كه منظور از ((شكرگزارى و عدم كفران)) آن است كه هر نعمتى رادرست به جاى خود مصرف كنيد و در راه همان هدفى كه براى آن آفريده شده ايدبه كار گيريد.

ذكر خدا چيست ؟

مـسلم است منظور از ذكر خدا تنها يادآورى به زبان نيست ، كه زبان ترجمان قلب است ، به همين دلـيل در احاديث متعددى از پيشوايان اسلام نقل شده است كه منظور از ذكر خدا يادآورى عملى اسـت ، در حـديـثى از پيامبر(ص) مى خوانيم كه به على (ع) وصيت فرمود و از جمله وصايايش اين بـود: ((سه كار است كه اين امت توانايى انجام آن را (بطور كامل) ندارند، مواسات و برابرى با برادر ديـنـى در مـال ، واداى حـق مردم با قضاوت عادلانه نسبت به خود و ديگران ، و خدا را در هر حال يادكردن ، منظور سبحان اللّه والحمدللّه ولااله الا اللّه واللّه اكبرنيست ، بلكه منظور اين است هنگامى كه كار حرامى در مقابل او قرار مى گيرد از خدا بترسد و آن را ترك گويد)).

(آيه 153).

استقامت و توجه به خدا!

در آيـات گذشته سخن از تعليم و تربيت و ذكر و شكر بود و در اين آيه سخن از صبر و پايدارى كه بـدون آن ، مـفـاهيم گذشته هرگز تحقق نخواهد يافت نخست مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از صبر و نماز كمك بگيريد)) (يا ايـها الذين آمنوا استعينوا بالصبر والصلوة).

وبـا ايـن دونـيـرو (اسـتـقـامـت وتـوجـه بـه خـدا) بـه جـنـگ مـشـكـلات وحوادث سخت برويد كه پيروزى ازآن شماست ((زيرا خداوند با صابران است)) (ان اللّه مع الصابرين).

به عكس آنچه بعضى تصور مى كنند، ((صبر)) هرگز به معنى تحمل بدبختيها وتن دادن به ذلت و تسليم در برابر عوامل شكست نيست ، بلكه صبر و شكيبايى به معنى پايدارى و استقامت در برابر هر مشكل و هر حادثه است.

مـوضـوع ديـگـرى كه در آيه بالا به عنوان يك تكيه گاه مهم در كنار صبر، معرفى شده ((صلوة)) (نـماز) است ، لذا در احاديث اسلامى مى خوانيم : ((هنگامى كه على (ع) با مشكلى روبرو مى شد به نـمـاز بـرمـى خـاسـت و پـس از نـمـاز به دنبال حل مشكل مى رفت و اين آيه را تلاوت مى فرمود: ((واستعينوا بالصبر والصلوة)).

بنابراين آيه فوق در حقيقت به دو اصل توصيه مى كند يكى اتكاى به خداوندكه نماز مظهر آن است و ديگرى مساله خوديارى و اتكاى به نفس كه به عنوان صبراز آن ياد شده است.

آيه 154ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده كه : اين آيه در باره كشته شدگان ميدان جنگ بدر نازل گـرديـد، آنـهـا چـهـارده تن بودند، شش نفر از مهاجران ، و هشت نفر از انصار، بعد از پايان جنگ عده اى تعبير مى كردند فلان كس مرد، آيه نازل شد وبا صراحت آنها را از اطلاق كلمه ((ميت)) بر شهيدان نهى كرد.

تفسير:

شهيدان زنده اند!

بـه دنـبـال مـساله صبر واستقامت دراين آيه ، سخن از حيات جاويدان شهيدان مى گويد كه پيوند نزديكى با استقامت و صبرشان دارد.

نـخست مى گويد: ((هرگز به آنها كه در راه خدا كشته مى شوند و شربت شهادت مى نوشند مرده مگوييد)) (ولاتقولوا لمن يقتل فى سبيل اللّه اموات).

سپس براى تاكيد بيشتر اضافه مى كند: ((بلكه آنها زندگانند، اما شما درك نمى كنيد!)) (بل احيا ولكن لاتشعرون).

اصـولا در هر نهضتى گروهى راحت طلب وترسو خود را كنار مى كشند وعلاوه بر اين كه خودشان كارى انجام نمى دهند سعى در دلسرد كردن ديگران دارند.

گـروهى از اين قماش مردم در آغاز اسلام بودند كه هرگاه كسى از مسلمانان درميدان جهاد به افتخار شهادت نائل مى آمد مى گفتند: فلانى مرد! و با اظهار تاسف از مردنش ، ديگران را مضطرب مى ساختند.

خـداوند در پاسخ اين گفته هاى مسموم با صراحت مى گويد: شما حق نداريدكسانى را كه در راه خـدا جان مى دهند مرده بخوانيد آنها زنده اند، زنده جاويدان ، و ازروزيهاى معنوى در پيشگاه خدا بـهـره مـى گـيـرند، اما شما كه در چهارديوارى محدودعالم ماده محبوس و زندانى هستيد اين حقايق را نمى توانيد درك كنيد.

ضـمـنـا از ايـن آيـه مـوضـوع بقاى روح و زندگى برزخى انسانها (زندگى پس ازمرگ و قبل از رستاخيز) به روشنى اثبات مى شود.

شـرح بـيـشـتـر در باره اين موضوع و همچنين مساله حيات جاويدان شهيدان وپاداش مهم ومقام والاى كشتگان راه خدا درسوره آل عمران ذيل آيه169 خواهد آمد.

(آيه 155).

جهان صحنه آزمايش الهى است !

بعد از ذكر مساله شهادت در راه خد، و زندگى جاويدان شهيدان ، در اين آيه به مساله ((آزمايش و چـهره هاى گوناگون آن اشاره مى كند مى فرمايد: ((بطور مسلم ماهمه شما را با امورى همچون تـرس و گـرسـنگى و زيان مالى و جانى و كمبود ميوه هاآزمايش مى كنيم)) (ولنبلونكم بشى من الخوف والجوع ونقص من الا موال والا نفس ولـثمرات).

و از آنـجـا كـه پـيروزى در اين امتحانات جز در سايه مقاومت و پايدارى ممكن نيست در پايان آيه مى فرمايد: ((و بشارت ده صابران و پايداران را)) (وبشرالصابرين).

آنـها هستند كه از عهده اين آزمايشهاى سخت به خوبى بر مى آيند و بشارت پيروزى متعلق به آنها است ، اما سست عهدان بى استقامت از بوته اين آزمايشهاسيه روى در مى آيند.

(آيـه 156)ـ اين آيه صابران را معرفى كرده مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه هرگاه مصيبتى به آنـها رسد مى گويند ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مى گرديم))(الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا للّه وانا اليه راجعون).

تـوجـه بـه ايـن واقـعيت كه همه از او هستيم اين درس را به ما مى دهد كه از زوال نعمتها هرگز ناراحت نشويم ، چرا كه همه اين مواهب بلكه خود ما تعلق به او داريم ،يك روز مى بخشد و روز ديگر از ما باز مى گيرد و هر دو صلاح ما است.

و تـوجـه بـه ايـن واقـعيت كه ما همه به سوى او باز مى گرديم به ما اعلام مى كندكه اينجا سراى جـاويـدان نـيست ، زوال نعمتها و كمبود مواهب و يا كثرت و وفور آنهاهمه زودگذر است ، و همه ايـنها وسيله اى است براى پيمودن مراحل تكامل ، توجه به اين دو اصل اساسى اثر عميقى در ايجاد روح استقامت و صبر دارد.

بـديهى است منظور از گفتن جمله انا للّه وانا اليه راجعون تنها ذكر زبانى آن نيست ، بلكه توجه به حقيقت و روح آن است كه يك دنيا توحيد و ايمان در عمق آن نهفته است.

(آيه 157)ـ در اين آيه الطاف بزرگ الهى را براى صابران و سخت كوشان كه ازعهده اين امتحانات بـزرگ برآمده اند بازگو مى كند و مى گويد: ((اينها كسانى هستندكه لطف و رحمت خدا و درود الهى بر آنها است)) (واولئك عليهم صلوات من ربهم ورحمـة).

ايـن الطاف و رحمتها آنها را نيرو مى بخشد كه در اين راه پرخوف و خطرگرفتار اشتباه و انحراف نشوند، لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((و آنها هستند هدايت يافتگان)) (واولئك هم المهتدون).

نكته ها:

چرا خدا مردم را آزمايش مى كند؟.

در زمينه مساله آزمايش الهى بحث فراوان است ، نخستين سؤالى كه به ذهن مى رسد اين است كه مگر آزمايش براى اين نيست كه اشخاص يا چيزهايى مبهم وناشناخته را بشناسيم و از ميزان جهل و نـادانـى خـود بكاهيم ؟ اگر چنين است خداوندى كه علمش به همه چيز احاطه دارد و از اسرار درون و بـرون هـمه كس وهمه چيز آگاه است ، غيب آسمان و زمين را با علم بى پايانش مى داند، چرا امتحان مى كند؟ مگر چيزى بر او مخفى است.

در پـاسـخ ايـن سؤال بايد گفت : مفهوم آزمايش و امتحان در مورد خداوند باآزمايشهاى ما بسيار متفاوت است.

آزمـايـشـهـاى مـا بـراى شـناخت بيشتر و رفع ابهام و جهل است ، اما آزمايش الهى در واقع همان ((پـرورش و تربيت)) است همان گونه كه فولاد را براى استحكام بيشتر در كوره مى گدازند تا به اصطلاح آبديده شود، آدمى را نيز در كوره حوادث سخت پرورش مى دهد تا مقاوم گردد.

سربازان را براى اين كه از نظر جنگى نيرومند و قوى شوند به مانورها وجنگهاى مصنوعى مى برند و در بـرابـر انـواع مـشـكلات تشنگى ، گرسنگى ، گرما وسرم، حوادث دشوار، موانع سخت ، قرار مى دهند تا ورزيده و آبديده شوند و اين است.

رمز آزمايشهاى الهى !.

2.آزمايش خدا همگانى است.

از آنـجا كه نظام حيات در جهان هستى نظام تكامل و پرورش است و تمامى موجودات زنده مسير تـكـامـل را مـى پـيـمـايند، همه مردم از انبيا گرفته تا ديگران طبق اين قانون عمومى مى بايست آزمايش شوند و استعدادات خود را شكوفا سازند.

گـرچـه امـتحانات الهى متفاوت است ، گاهى با وفور نعمت و كاميابيها و گاه به وسيله حوادث سـخـت و نـاگـوار، بعضى مشكل ، بعضى آسان و قهرا نتايج آنها نيز باهم فرق دارد، اما به هر حال آزمايش براى همه هست.

3ـ.رمز پيروزى در امتحان.

حـال كـه هـمـه انسانها در يك امتحان گسترده الهى شركت دارند، راه موفقيت در اين آزمايشها چيست ؟ در پاسخ بايد بگوييم :.

نخستين و مهمترين گام براى پيروزى همان است كه در جمله كوتاه و پرمعنى وبشر الصابرين در آيـه فوق آمده است ، اين جمله با صراحت مى گويد: رمزپيروزى در اين راه ، صبر و پايدارى است و به همين دليل بشارت پيروزى را تنها به صابران و افراد با استقامت مى دهد.

ديـگـر ايـن كـه توجه به گذرا بودن حوادث اين جهان و سختيها و مشكلاتش واين كه اين جهان گـذرگـاهى بيش نيست عامل ديگرى براى پيروزى محسوب مى شود كه در جمله انا للّه وانا اليه راجعون (ما از آن خدا هستيم و به سوى خدا بازمى گرديم) آمده است.

آيـه 158ـ شـان نزول : در بسيارى از روايات كه از طرق شيعه و اهل تسنن آمده ، چنين مى خوانيم كـه : در عـصر جاهليت مشركان در بالاى كوه ((صفا)) بتى نصب كرده بودند به نام ((اساف)) و بر كـوه ((مروه)) بت ديگر به نام ((نائله)) و به هنگام سعى از اين دو كوه بالا مى رفتند و آن دو بت را بـه عـنـوان تبرك با دست خود مسح مى كردند، مسلمانان بخاطر اين موضوع از سعى ميان صفا و مروه كراهت داشتند وفكر مى كردند در اين شرايط سعى صفا و مروه كار صحيحى نيست ، آيه نازل شد وبه آنها اعلام داشت كه صفا و مروه از شعائر خداوند است اگر مردم نادان آنها راآلوده كرده اند دليل بر اين نيست كه مسلمانان فريضه سعى را ترك كنند.

تفسير:

اعمال جاهلان نبايد مانع كار مثبت گرددـ.

اين آيه با توجه به شرايط خاص روانى كه در شان نزول گفته شد نخست به مسلمانان خبر مى دهد كه : ((صفا و مروه از شعائر و نشانه هاى خداست)) (ان الصفاوالمروة من شعئر اللّه).

و از اين مقدمه چنين نتيجه گيرى مى كند: ((كسى كه حج خانه خدا يا عمره رابجا آورد گناهى بر او نيست كه به اين دو طواف كند)) (فمن حج البيت او اعتمر فلاجناح عليه ان يطوف بهما).

هرگز نبايد اعمال بى رويه مشركان كه اين شعائر الهى را با بتها آلوده كرده بودند از اهميت اين دو مكان مقدس بكاهد.

و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((كسانى كه كار نيك به عنوان اطاعت خدا انجام دهند خداوند شاكر و عليم است)) (ومن تطوع خيرا فان اللّه شاكر عليم).

در برابر اطاعت و انجام كار نيك به وسيله پاداش نيك از اعمال بندگان تشكرمى كند، و از نيتهاى آنها به خوبى آگاه است ، مى داند چه كسانى به بتها علاقه مندندو چه كسانى از آن بيزار.

صفا و مروه.

((صـفـا)) و ((مروه)) نام دو كوه كوچك در مكه است كه امروز بر اثر توسعه مسجدالحرام در ضلع شرقى مسجد در سمتى كه حجرالاسود و مقام حضرت ابراهيم قرار دارد، مى باشد.

و در لغت ، صفا به معنى سنگ محكم و صافى است كه با خاك و شن آميخته نباشد و مروه به معنى سنگ محكم و خشن است.

((شـعـائراللّه)) علامتهايى است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد و خاطره اى ازخاطرات مقدس را در نظرها تجديد مى كند.

جنبه تاريخى صفا و مروه.

با اين كه ابراهيم (ع) به سن پيرى رسيده بود ولى فرزندى نداشت از خدادرخواست اولاد نمود، در همان سن پيرى از كنيزش هاجر فرزندى به او عطا شد كه نام وى را((اسماعيل)) گذارد.

هـمـسـر اول او ((سـازه)) نـتوانست تحمل كند كه ابراهيم از غير او فرزند داشته باشد خداوند به ابراهيم دستور داد تا مادر و فرزند را به مكه كه در آن زمان بيابانى بى آب و علف بود ببرد و سكنى دهد.

ابـراهـيـم فـرمـان خـدا را امتثال كرد و آنها را به سرزمين مكه برد، همين كه خواست تنها از آنجا بـرگـردد هـمسرش شروع به گريه كرد كه يك زن و يك كودك شيرخوار در اين بيابان بى آب و گياه چه كند؟.

اشكهاى سوزان او كه با اشك كودك شيرخوار آميخته مى شد قلب ابراهيم راتكان داد، دست به دعا برداشت و گفت : ((خداوندا! من بخاطر فرمان تو، همسر وكودكم را در اين بيابان سوزان و بدون آب و گياه تنها مى گذارم ، تا نام تو بلند و خانه تو آباد گردد)) اين را گفت و با آنها در ميان اندوه و عشقى عميق وداع گفت.

طولى نكشيد غذا و آب ذخيره مادر تمام شد و شير در پستان او خشكيد،بى تابى كودك شيرخوار و نـگـاهـهـاى تضرع آميز او، مادر را آنچنان مضطرب ساخت كه تشنگى خود را فراموش كرد و براى بـه دسـت آوردن آب به تلاش و كوشش برخاست ، نخست به كنار كوه ((صفا)) آمد، اثرى از آب در آنجا نديد، برق سرابى ازطرف كوه ((مروه)) نظر او را جلب كرد و به گمان آب به سوى آن شتافت و در آنـجـا نيزخبرى از آب نبود، از آنجا همين برق را بر كوه ((صفا)) ديد و به سوى آن بازگشت وهـفت بار اين تلاش و كوشش براى ادامه حيات و مبارزه با مرگ تكرار شد، در آخرين لحظات كه طفل شيرخوار شايد آخريق دقايق عمرش را طى مى كرد از نزديك پاى او ـبا نهايت تعجب ـ چشمه زمزم جوشيدن گرفت ! مادر و كودك از آن نوشيدند و ازمرگ حتمى نجات يافتند.

كـوه صـفـا و مروه به ما درسى مى دهد كه : براى احياى نام حق و به دست آوردن عظمت آيين او همه حتى كودك شيرخوار بايد تا پاى جان بايستند.

سعى صفا و مروه به ما مى آموزد در نوميديها بسى اميدهاست.

سعى صفا و مروه به ما مى گويد: قدر اين آيين و مركز توحيد را بدانيد،افرادى خود را تا لب پرتگاه مرگ رساندند تا اين مركز توحيد را امروز براى شماحفظ كردند.

به همين دليل خداوند بر هر فردى از زائران خانه اش واجب كرده با لباس ووضع مخصوص و عارى از هرگونه امتياز و تشخص هفت مرتبه براى تجديد آن خاطره ها بين اين دو كوه را بپيمايد.

كـسـانـى كـه در اثر كبر و غرور حاضر نبودند حتى در معابر عمومى قدم بردارندو ممكن نبود در خـيـابـانـهـا بـه سـرعـت راه بـروند در آنجا بايد بخاطر امتثال فرمان خداگاهى آهسته و زمانى ((هروله كنان)) با سرعت پيش بروند و بنا به روايات متعدد،اينجا مكانى است كه دستوراتش براى بيدار كردن متكبران است !.

آيـه 159ـ شـان نـزول : از ابـن عباس چنين نقل شده كه : چند نفر از مسلمانان همچون ((معاذبن جـبـل)) و ((سـعدبن معاذ)) و ((خارجة بن زيد)) سؤالاتى از دانشمندان يهود پيرامون مطالبى از تورات (كه ارتباط با ظهور پيامبر(ص) داشت) كردند، آنهاواقع مطلب را كتمان كرده و از توضيح خوددارى كردند اين آيه در باره آنها نازل شد، و مسؤوليت كتمان حق را به آنها گوشزد كرد.

تفسير:

كتمان حق ممنوع !

گـرچـه روى سخن در اين آيه طبق شان نزول ، به علماى يهود است ، ولى اين معنى مفهوم آيه را كه يك حكم كلى در باره كتمان كنندگان حق بيان مى كند محدودنخواهد كرد.

آيـه شـريفه ، اين افراد را با شديدترين لحنى مورد سرزنش قرار داده مى گويد:((كسانى كه دلايل روشـن و وسـائل هـدايـت را كه نازل كرده ايم بعد از بيان آن براى مردم در كتاب آسمانى ، كتمان مـى كـنـنـد خـدا آنـهـا را لـعنت مى كند (نه فقط خدا) بلكه همه لعنت كنندگان نيز آنها را لعن مى كنند)) (ان الذين يكتمون م انـزلنا من البينات والهدى من بعد ما بيناه للناس فى الكتاب اولئك يلعنهم اللّه ويلعنهم اللا عنون).

در حـقـيـقـت ((كـتمان حق)) عملى است كه خشم همه طرفداران حق را برمى انگيزد و مسلما منحصر به كتمان آيات خدا و نشانه هاى نبوت نيست ، بلكه اخفاى هر چيزى كه مردم را مى تواند به واقـعيتى برساند در مفهوم وسيع اين كلمه درج است ، حتى گاهى سكوت در جايى كه بايد سخن گفت و افشاگرى كرد،مصداق كتمان حق مى شود.

(آيـه 160)ـ و از آنجا كه قرآن به عنوان يك كتاب هدايت هيچ گاه روزنه اميدو راه بازگشت را به روى مـردم نمى بندد و آنها را هر قدر آلوده به گناه باشند ازرحمت خدا مايوس نمى كند، در اين آيه راه نجات و جبران در برابر اين گناه بزرگ راچنين بيان مى كند: ((مگر آنها كه توبه كنند و به سـوى خـدا بـاز گردند و در مقام جبران و اصلاح اعمال خود برآيند، و حقايقى را كه پنهان كرده بـودنـد بـراى مـردم آشكارسازند من اين گونه افراد را مى بخشم و رحمت خود را كه از آنها قطع كـرده بـودم تـجـديـد مـى كنم ، چرا كه من بازگشت كننده و مهربانم)) (الا الذين تابوا واصلحوا وبينوافاولئك اتوب عليهم وانـا التواب الرحيم).

جـالـب اين كه نمى گويد شما توبه كنيد تا توبه شما را پذيرا شوم ، مى گويد:((شما بازگرديد من نـيـز باز مى گردم)) و اين دلالت بر نهايت محبت و كمال مهربانى پروردگار نسبت به توبه كاران مى كند.

كتمان حق در احاديث اسلامى

در احـاديث اسلامى نيز شديدترين حملات متوجه دانشمندان كتمان كننده حقايق شده ، از جمله پـيامبراسلام (ص) مى فرمايد: ((هرگاه از دانشمندى چيزى را كه مى داند سؤال كنند و او كتمان نمايد روز قيامت افسارى از آتش بر دهان او مى زنند))!.

در حديث ديگرى مى خوانيم كه از اميرمؤمنان على (ع) پرسيدند: ((بدترين خلق خدا بعد از ابليس و فرعون كيست ؟)).

امام در پاسخ فرمود: ((آنها دانشمندان فاسدند كه باطل را اظهار و حق راكتمان مى كنند و همانها هـسـتند كه خداوند بزرگ در باره آنها فرموده : لعن خدا و لعن همه لعنت كنندگان بر آنها خواهد بود))!.

(آيه 161).

آنها كه كافر مى ميرند!

در آيات گذشته ، نتيجه كتمان حق را ديديم ، اين آيه و آيه بعد در تكميل آن اشاره به افراد كافرى مى كند كه به اجابت و كتمان و كفر و تكذيب حق تا هنگام مرگ ادامه مى دهند، نخست مى گويد: ((كـسـانـى كـه كافر شدند و در حال كفر از دنيا رفتند،لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود)) (ان الذين كفروا وماتوا وهم كفار اولئك عليهم لعنة اللّه والملائكة والناس اجمعين).

ايـن گـروه نيز همانند كتمان كنندگان حق گرفتار لعن خدا و فرشتگان و مردم مى شوند با اين تفاوت كه چون تا آخر عمر بر كفر، اصرار ورزيده اند طبعا راه بازگشتى بر ايشان باقى نمى ماند.

(آيه 162)ـ سپس اضافه مى كند: ((آنها جاودانه در اين لعنت الهى و لعنت فرشتگان و مردم خواهند بود، بى آن كه عذاب خدا از آنها تخفيف يابد و يا مهلت وتاخيرى به آنها داده شود)) (خالدين فيها لا يخفف عنهم العذاب ولاهم ينظرون).

(آيـه 163)ـ و از آنـجـا كـه اصـل تـوحيد به همه اين بدبختيها پايان مى دهد دراين آيه مى گويد: ((معبود شما خداوند يگانه است)) (والهكم اله واحد).

بـاز بـراى تـاكـيـد بـيشتر اضافه مى كند: ((هيچ معبودى جز او نيست ، و هيچ كس غير او شايسته پرستش نمى باشد)) (لااله الا هو).

و در آخـريـن جـمـلـه بـه عـنوان دليل مى فرمايد: ((او خداوند بخشنده مهربان است)) (الرحمن الرحيم).

آرى ! كـسـى كـه از يـكـسو رحمت عامش همگان را فراگرفته و از ديگر سو براى مؤمنان رحمت ويژه اى قرار داده ، شايسته عبوديت است نه آنها كه سر تا پا نيازند ومحتاج.

(آيه 164).

جلوه هاى ذات پاك او در پهنه هستى !

از آنـجا كه در آيه قبل سخن از توحيد پروردگار به ميان آمد اين آيه شريفه درواقع دليلى است بر همين مساله اثبات وجود خدا و توحيد و يگانگى ذات پاك او.

مقدمتا بايد به اين نكته توجه داشت كه همه جا ((نظم و انسجام)) دليل بروجود علم و دانش است ، و همه جا ((هماهنگى)) دليل بر وحدت و يگانگى است.

روى ايـن اصل ، ما به هنگام برخورد به مظاهر نظم در جهان هستى از يكسو،و هماهنگى و وحدت عـمـل اين دستگاههاى منظم از سوى ديگر، متوجه مبد علم و قدرت يگانه و يكتايى مى شويم كه اين همه آوازه ها از اوست.

در ايـن آيه به شش بخش از آثار نظم در جهان هستى كه هر كدام آيت ونشانه اى از آن مبد بزرگ است اشاره شده :

1ـ ((در آفرينش آسمان و زمين)) (ان فى خلق السموات والا رض).

امـروز دانـشـمـنـدان به ما مى گويند: هزاران هزار كهكشان در عالم بالا وجوددارد كه منظومه شمسى ما جزئى از يكى از اين كهكشانها است ، تنها در كهكشان ماصدها ميليون خورشيد و ستاره درخـشان وجود دارد كه روى محاسبات دانشمندان در ميان آنها ميليونها سياره مسكونى است با ميلياردها موجودزنده !، وه چه عظمت و چه قدرتى ؟!.

2ـ ((و نيز در آمد و شد شب و روز)) (واختلاف الليل والنهار).

آرى ! اين دگرگونى شب و روز، و اين آمد و رفت روشنايى و تاريكى با آن نظم خاص و تدريجيش كه دائما از يكى كاسته و بر ديگرى افزوده مى شود، و به كمك آن فصول چهارگانه بوجود مى آيد، و درخـتـان و گـيـاهـان و مـوجـودات زنده مراحل تكاملى خود را در پرتو اين تغييرات تدريجى ، گام به گام طى مى كنند، اينهانشانه ديگرى از ذات و صفات متعالى او هستند.

3ـ ((و كشتيهايى كه در درياها به سود مردم به حركت درمى آيند)) (والفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس).

آرى ! انـسـان بـه وسـيـلـه كـشتيهاى بزرگ و كوچك ، صحنه اقيانوسها و درياها رامى نوردد، وبه اين وسيله به نقاط مختلف زمين ، براى انجام مقاصد خود سفرمى كند.

4ـ ((و آبـى كـه خداوند از آسمان فرو فرستاده و به وسيله آن ، زمينهاى مرده رازنده كرده و انواع جـنـبـندگان را در آن گسترده است)) (وم انـزل اللّه من السم من ما فاحيا به الا رض بعد موتها وبث فيها من كل دابة).

آرى ! دانه هاى حياتبخش باران و قطرات پرطراوت و با بركت كه با نظام خاصى ريزش مى كند و آن همه موجودات و جنبدگانى كه از اين مايع بى جان ، جان مى گيرند همه پيام آور قدرت و عظمت او هستند.

5ـ ((و حركت دادن و وزش منظم باده)) (وتصريف الرياح).

كـه نـه تـنـهـا بـر دريـاهـا مى وزند و كشتيها را حركت مى دهند، بلكه گاهى گرده هاى نر را بر قـسمتهاى ماده گياهان مى افشانند و به تلقيح و بارورى آنها كمك مى كنند، بذرهاى گوناگون را مـى گـسـتـرانـنـد، و ميوه ها به ما هديه مى كنند و زمانى باجابه جا كردن هواى مسموم و فاقد اكسيژن شهرها به بيابانها و جنگله، وسائل تصفيه و تهويه را براى بشر فراهم مى سازند.

آرى ! وزش بادها با اين همه فوايد و بركات ، نشانه ديگرى از حكمت و لطف بى پايان او است.

6ـ ((و ابرهايى كه در ميان زمين و آسمان معلقند)) (والسحاب المسخر بين السم والا رض).

ايـن ابـرهـاى متراكم كه بالاى سر ما در گردشند و ميلياردها تن آب را بر خلاف قانون جاذبه در ميان زمين و آسمان ، معلق نگاه داشته ، خود نشانه اى از عظمت اويند.

آرى ! هـمـه اينها ((نشانه ها و علامات ذات پاك او هستند اما براى مردمى كه عقل و هوش دارند و مى انديشند)) (لايات لقوم يعقلون).

نه براى بى خبران سبك مغز و چشم داران بى بصيرت و گوش داران كر!.

(آيه 165).

بيزارى پيشوايان كفر از پيروان خود!.

در ايـن آيـه روى سخن متوجه كسانى است كه از دلايل وجود خدا چشم پوشيده و در راه شرك و بـت پـرستى و تعدد خدايان گام نهاده اند، سخن از كسانى است كه در مقابل اين معبودان پوشالى سر تعظيم فرود آورده و به آنها عشق مى ورزند، عشقى كه تنها شايسته خداوند است كه منبع همه كمالات و بخشنده همه نعمتها است.

نخست مى گويد: ((بعضى از مردم معبودهايى غير خدا براى خود انتخاب مى كنند)) (ومن الناس من يتخذ من دون اللّه انـدادا).

نه فقط بتها را معبود خود انتخاب كرده اند بلكه ((آنچنان به آنها عشق مى ورزند كه گويى به خدا عشق مى ورزند)) (يحبونهم كحب اللّه).

((امـا كسانى كه ايمان به خدا آورده اند عشق و علاقه بيشترى به او دارند))(والذين آمنوآ اشد حبا للّه).

عشق مؤمنان از عقل و علم معرفت سرچشمه مى گيرد اما عشق كافران ازجهل و خرافه و خيال ! به همين دليل ثبات و دوامى ندارد.

لـذا در ادامـه آيه مى فرمايد: ((اين ظالمان هنگامى كه عذاب الهى را مشاهده مى كنند و مى دانند كه تمام قدرتها به دست خدا است و او داراى مجازات شديداست)) (ولو يرى الذين ظلموآ اذ يرون العذاب ان القوة للّه جميعا وان اللّه شديدالعذاب).

(آيـه 166)ـ دراين هنگام پرده هاى جهل وغرور وغفلت ازمقابل چشمانشان كنار مى رود و به اشتباه خـود پى مى برند و اعتراف مى كنند كه انسانهاى منحرفى بوده اند، ولى از آنجا كه هيچ تكيه گاه و پـناهگاهى ندارند از شدت بيچارگى بى اختياردست به دامن معبودان و رهبران خود مى زنند اما ((در ايـن هـنـگـام رهـبـران گـمراه آنهادست رد به سينه آنان مى كوبند و از پيروان خود تبرى مـى جـويـنـد)) (اذ تـبرا الذين اتبعوا من الذين اتبعوا) منظور از معبودها در اينجا انسانهاى جبار و خودكامه وشياطينى هستند كه اين مشركان ، خود را دربست در اختيارشان گذاردند.

((و در هـمـيـن حـال عـذاب الهى را با چشم خود مى بينند و دستشان از همه جاكوتاه مى شود)) (وراوا العذاب وتقطعت بهم الا سباب).

(آيـه 167)ـ اما اين پيروان گمراه كه بى وفايى معبودان خود را چنين آشكارامى بينند براى تسلى دل خـويـشـتـن مـى گـويند: ((اى كاش ما بار ديگر به دنيا بازمى گشتيم تا از آنها تبرى جوييم ، هـمـان گونه كه آنها امروز از ما تبرى جستند))! (وقال الذين اتبعوا لو ان لنا كرة فنتبرا منهم كما تبرؤا منا).

اما چه سود كه كار از كار گذشته و بازگشتى به سوى دنيا نيست.

و در پايان آيه مى فرمايد: آرى ! ((اين چنين خداوند اعمالشان را به صورت مايه حسرت به آنها نشان مى دهد)) (كذلك يريهم اللّه اعمالهم حسرات عليهم).

اما حسرتى بيهوده ، چرا كه نه موقع عمل است و نه جاى جبران !.

((و آنها هرگز از آتش دوزخ خارج نخواهند شد)) (وماهم بخارجين من النار).

آيـه 168ـ شـان نـزول : از ابـن عـبـاس نـقـل شـده كه : بعضى از طوايف عرب همانند ((ثقيف)) و ((خـزاعـه)) و غـيـر آنها قسمتى از انواع زراعت و حيوانات را بدون دليل بر خود حرام كرده بودند (حتى تحريم آن را به خدا نسبت مى دادند) آيه نازل شد و آنها را از اين عمل ناروا بازداشت.

تفسير:

گامهاى شيطان !

درآيـات گـذشـتـه نـكوهش شديدى از شرك وبت پرستى شده بود، يكى از انواع شرك اين است كه انسان غير خدا را قانونگذار بداند، آيه شريفه اين عمل را يك كارشيطانى معرفى كرده ، مى فرمايد: ((اى مـردم از آنچه در زمين است حلال وپاكيزه بخوريد)) (ي ايـها الناس كلوا مما فى الا رض حلالا طيبا).

((و از گامهاى شيطان پيروى نكنيد، كه او دشمن آشكار شما است)) (ولاتتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين).

(آيـه 169)ـ ايـن آيـه دلـيل روشنى بر دشمنى سرسختانه شيطان كه جزبدبختى و شقاوت انسان هدفى ندارد بيان كرده ، مى گويد: ((او شما را فقط به انواع بديها و زشتيها دستور مى دهد)) (انما يامركم بالسؤ والفحش).

((فـحـشا)) به معنى هركارى است كه از حد اعتدال خارج گردد وصورت ((فاحش))به خود بگيرد، بنابراين شامل تمامى منكرات و قبايح واضح و آشكار مى گردد.

((و نيز شما را وادار مى كند كه به خدا افترا ببنديد، و چيزهايى را كه نمى دانيدبه او نسبت دهيد)) (وان تقولوا على اللّه مالا تعلمون).

انحرافات تدريجى

جمله ((خطوات الشيطان)) (گامهاى شيطان) گويا اشاره به يك مساله دقيق تربيتى دارد، و آن اين كه انحرافها و تبهكاريها غالبا بطور تدريج در انسان نفوذمى كند، وسوسه هاى شيطان معمول، انـسـان را قـدم به قدم و تدريجا در پشت سرخود به سوى پرتگاه مى كشاند، اين موضوع منحصر به شيطان اصلى نيست ، بلكه تمام دستگاههاى شيطانى و آلوده براى پياده كردن نقشه هاى شوم خود از هـمـيـن روش ((خـطوات)) (گام به گام) استفاده مى كنند، لذا قرآن مى گويد: از همان گام اول بايد به هوش بود و با شيطان همراه نشد!

(آيه 170).

تقليد كوركورانه از نياكان !

در ايـن جا اشاره به منطق سست مشركان در مساله تحريم بى دليل غذاهاى حلال ، و يا بت پرستى ، كرده مى گويد: ((هنگامى كه به آنها گفته شود از آنچه خدانازل كرده پيروى كنيد مى گويند ما از آنچه پدران و نياكان خود را بر آن يافتيم پيروى مى كنيم)) (واذا قيل لهم اتبعوا م انـزل اللّه قالوا بل نتبـع م الـفينا عليه آبائنا).

قـرآن بلافاصله اين منطق خرافى و تقليد كوركورانه از نياكان را با اين عبارت كوتاه و رسا محكوم مى كند: ((آيا نه اين است كه پدران آنها چيزى نمى فهميدند وهدايت نيافتند))؟! (اولو كان آبؤهم لايعقلون شيئا ولا يهتدون).

يـعـنى اگر نياكان آنها دانشمندان صاحبنظر و افراد هدايت يافته اى بودند جاى اين بود كه از آنها تبعيت شود، اما پيشينيان آنها نه خود مردى آگاه بودند، نه رهبر وهدايت كننده اى آگاه داشتند، و مى دانيم تقليدى كه خلق را بر باد مى دهد همين تقليد نادان از نادان است كه ((اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد))!.

(آيـه 171)ـ در ايـن آيـه به بيان اين مطلب مى پردازد كه چرا اين گروه در برابراين دلايل روشن انعطافى نشان نمى دهند؟ و همچنان بر گمراهى و كفر اصرارمى ورزند؟ مى گويد: ((مثال تو در دعوت اين قوم بى ايمان به سوى ايمان و شكستن سد تقليدهاى كوركورانه همچون كسى است كه گـوسفندان و حيوانات را (براى نجات از خطر) صدا مى زند ولى آنها جز سر و صدا چيزى را درك نمى كنند)) (ومثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بما لايسمع الا دع وندآ).

و در پايان آيه براى تاكيد و توضيح بيشتر اضافه مى كند: ((آنها كر و لال و نابيناهستند و لذا چيزى درك نمى كنند))! (صم بكم عمى فهم لايعقلون).

و به همين دليل آنها تنها به سنتهاى غلط و خرافى پدران خود چسبيده اند واز هر دعوت سازنده اى رويگردانند!.

(آيه 172).

طيبات و خبائث !

از آنـجـا كـه قرآن در مورد انحرافات ريشه دار از روش تاكيد و تكرار در لباسهاى مختلف استفاده مـى كـند، در اين آيه و آيه بعد بار ديگر به مساله تحريم بى دليل پاره اى از غذاهاى حلال و سالم در عـصر جاهليت به وسيله مشركان باز مى گردد،منتهى روى سخن را در اينجا به مؤمنان مى كند، مى فرمايد: ((اى افراد با ايمان ازنعمتهاى پاكيزه كه به شما روزى داده ايم بخوريد)) (ي ايـها الذين آمنوا كلوا من طيبات ما رزقناكم).

((و شكر خدا را بجا آوريد اگر او را مى پرستيد)) (واشكروا للّه ان كنتم اياه تعبدون).

اين نعمتهاى پاك و حلال كه ممنوعيتى ندارد و موافق طبع و فطرت سالم انسانى است براى شما آفريده شده است چرا از آن استفاده نكنيد؟!.

(آيـه 173)ـ در ايـن آيـه بـراى روشن ساختن غذاهاى حرام و ممنوع و قطع كردن هرگونه بهانه چـنين مى گويد: ((خداوند تنها گوشت مردار، خون ، گوشت خوك ، و گوشت هر حيوانى را كه بـه هـنـگـام ذبح نام غير خدا بر آن گفته شود تحريم كرده است)) (انما حرم عليكم الميتة والدم ولحم الخنزير وم اهل به لغيراللّه).

و از آنـجـا كه گاه ضرورتهايى پيش مى آيد كه انسان براى حفظ جان خويش مجبور به استفاده از بـعـضـى غـذاهـاى حرام مى شود قرآن در ذيل آيه آن را استثنا كرده و مى گويد: ((ولى كسى كه مـجبور شود (براى نجات جان خويش از مرگ) از آنهابخورد گناهى بر او نيست ، به شرط اين كه ستمگر و متجاوز نباشد))! (فمن اضطرغير باغ ولا عاد فلا اثم عليه).

بـه ايـن تـرتـيب براى اين كه اضطرار بهانه و دستاويزى براى زياده روى درخوردن غذاهاى حرام نشود با دو كلمه ((غير باغ)) (يعنى طلب لذت كردن) و ((لاعاد)) (يعنى متجاوز از حد ضرورت) گـوشـزد مـى كـند كه اين اجازه تنها براى كسانى است كه خواهان لذت از خوردن اين محرمات نباشند و از مقدار لازم كه براى نجات از مرگ ضرورى است تجاوز نكنند.

و در پايان آيه مى فرمايد: ((خداوند غفور و رحيم است)) (ان اللّه غفور رحيم).

همان خداوندى كه اين گوشتها را تحريم كرده با رحمت خاصش در مواردضرورت اجازه استفاده از آن را داده است ((17)).

آيه 174ـ شان نزول : به اتفاق همه مفسران اين آيه و دو آيه بعد در مورداهل كتاب نازل شده است ، و به گفته بسيارى مخصوصا به علماى يهود نظر دارد كه پيش از ظهور پيامبراسلام (ص) صفات و نـشـانـه هـاى او را مطابق آنچه در كتب خوديافته بودند براى مردم بازگو مى كردند، ولى پس از ظهور پيامبر(ص) و مشاهده گرايش مردم به او ترسيدند كه اگر همان روش سابق را ادامه دهند مـنـافـع آنـهـا بـه خطربيفتد و هدايا و ميهمانيهايى كه براى آنها ترتيب مى دادند از دست برود!، لـذااوصـاف پيامبر(ص) را كه در تورات نازل شده بود كتمان كردند، اين سه آيه نازل شدو سخت آنها را نكوهش كرد.

تفسير:

باز هم نكوهش از كتمان حق

ايـن آيـه تـاكـيـدى اسـت بـر آنچه در آيه 159 همين سوره در زمينه كتمان حق گذشت نخست مـى گـويـد: ((كـسـانـى كـه كـتمان مى كنند كتابى را كه خدا نازل كرده و آن را به بهاى كمى مى فروشند آنها در حقيقت جز آتش چيزى نمى خورند))! (ان الذين يكتمون م انـزل اللّه من الكتاب ويشترون به ثمنا قليلا اولئك ما ياكلون فى بطونهم الا النار).

آرى ! هدايا و اموالى را كه از اين راه تحصيل مى كنند آتشهاى سوزانى است كه در درون وجود آنان وارد مى شود.

سـپـس بـه يـك مـجـازات مـهـم معنوى آنها كه از مجازات مادى بسيار دردناكتراست پرداخته ، مـى گـويـد: ((خـداونـد روز قـيـامت با آنها سخن نمى گويد، و آنان راپاكيزه نمى كند، و عذاب دردناكى در انتظارشان است))! (ولا يكلمهم اللّه يوم القيمة ولا يزكيهم ولهم عذاب اليم).

يـكـى از بـزرگـترين مواهب الهى در جهان ديگر اين است كه خدا با مردم باايمان از طريق لطف سـخـن مـى گويد يعنى با قدرت بى پايانش امواج صوتى را درفضا مى آفريند به گونه اى كه قابل درك و شنيدن باشد و يا از طريق الهام و با زبان دل با بندگان خاصش سخن مى گويد.

(آيه 175)ـ اين آيه وضع اين گروه را مشخص تر مى سازد و نتيجه كارشان رادر اين معامله زيانبار چـنين بازگو مى كند: ((اينها كسانى هستند كه گمراهى را باهدايت و عذاب را با آمرزش مبادله كرده اند)) (اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى والعذاب بالمـغفرة).

و به اين ترتيب از دو سو گرفتار زيان خسران شده اند.

لـذا در پـايـان آيـه اضافه مى كند، راستى عجيب است كه ((چقدر در برابر آتش خشم و غضب خدا جسور و خونسردند))؟! (فما اصبرهم على النار).

(آيه 176)ـ در اين آيه مى گويد: ((اين تهديدها و و عده هاى عذاب كه براى كتمان كنندگان حق بـيـان شده است به خاطر اين است كه خداوند كتاب آسمانى قرآن را به حق و توام با دلايل روشن نـازل كـرده تـا جاى هيچ گونه شبهه و ابهامى براى كسى باقى نماند)) (ذلك بان اللّه نزل الكتاب بالحق).

با اين حال گروهى بخاطر حفظ منافع كثيف خويش دست به توجيه وتحريف مى زنند و در كتاب آسمانى اختلافها بوجود مى آورند.

((چـنـيـن كـسـانـى كه اختلاف در كتاب آسمانى مى كنند بسيار از حقيقت دورند))(وان الذين اختلفوا فى الكتاب لفى شقاق بعيد).

آيه 177ـ شان نزول : چون تغيير قبله سر و صداى زيادى در ميان مردم بخصوص يهود و نصارى به راه انـداخـت ، يهود كه بزرگترين سند افتخار خود (پيروى مسلمين از قبله آنان) را از دست داده بـودنـد زبان به اعتراض گشودند، كه قرآن در آيه142 با جمله (سيقول السفه) به آن اشاره كرده اسـت آيـه فـوق نـازل گـرديد و تاييدكرد كه اين همه گفتگو در مساله قبله صحيح نيست بلكه مـهم تر از قبله مسائل ديگرى است كه معيار ارزش انسانهاست و بايد به آنها توجه شود و آن مسائل را دراين آيه شرح داده است.

تفسير:

ريشه و اساس همه نيكيها

در تفسير آيات تغيير قبله گذشت كه مخالفين اسلام از يك سو و تازه مسلمانان از سوى ديگر چه سر و صدايى پيرامون تغيير قبله به راه انداختند.

ايـن آيـه روى سـخن را به اين گروهها كرده ، مى گويد: ((نيكى تنها اين نيست كه به هنگام نماز صورت خود را به سوى شرق و غرب كنيد و تمام وقت خود را صرف اين مساله نماييد)) (ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق والمغرب).

قرآن سپس به بيان مهمترين اصول نيكيها در ناحيه ايمان و اخلاق و عمل ضمن بيان شش عنوان پرداخته چنين مى گويد: ((بلكه نيكى (نيكوكار) كسانى هستند كه به خدا و روز آخر و فرشتگان و كـتـابـهـاى آسـمانى و پيامبران ايمان آورده اند)) (ولكن البر من آمن باللّه واليوم الا خر والملائكة والكتاب والنبيين).

پـس از ايـمان به مساله انفاق و ايثار و بخششهاى مالى اشاره مى كند، ومى گويد: ((مال خود را با تمام علاقه اى كه به آن دارند به خويشاوندان و يتيمان ومستمندان و واماندگان در راه ، و سائلان و بـردگـان مـى دهـنـد)) (وآتـى المال على حبه ذوى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل والسئلين وفى الرقاب) بدون شك گذشتن از مال و ثروت براى همه كس كار آسانى نيست چرا كه حـب آن تـقـريـبا درهمه دلها است ، و تعبير على حبه نيز اشاره به همين حقيقت است كه آنها در برابراين خواسته دل براى رضاى خدا مقاومت مى كنند.

سـو مـيـن اصـل از اصـول نـيـكـيـها را بر پا داشتن نماز مى شمرد و مى گويد: ((آنهانماز را بر پا مى دارند)) (واقام الصلوة).

چـهـارمـيـن بـرنـامه آنها را اداى زكات و حقوق واجب مالى ذكر كرده ، مى گويد:((آنها زكات را مى پردازند)) (وآتى الزكوة).

بسيارند افرادى كه در پاره اى از موارد حاضرند به مستمندان كمك كنند امادر اداى حقوق واجب سـهل انگار مى باشند، و به عكس گروهى غير از اداى حقوق واجب به هيچ گونه كمك ديگرى تن در نمى دهند، آيه فوق نيكوكار را كسى مى داندكه در هر دو ميدان انجام وظيفه كند.

پنجمين ويژگى آنها را وفاى به عهد مى شمرد، و مى گويد: ((كسانى هستند كه به عهد خويش به هنگامى كه پيمان مى بندند وفا مى كنند)) (والموفون بعهدهم اذاعاهدوا).

چـرا كـه سرمايه زندگى اجتماعى اعتماد متقابل افراد جامعه است ، لذا درروايات اسلامى چنين مـى خـوانـيـم كـه مـسلمانان موظفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند، خواه طرف مقابل ، مسلمان باشد يا كافر، نيكوكار باشد يا بدكار، و آن سه عبارتند از: وفاى به عهد، اداى امانت و احترام به پدر و مادر.

و بـالاخره ششمين و آخرين برنامه اين گروه نيكوكار را چنين شرح مى دهد:((كسانى هستند كه در هـنگام محروميت و فقر، و به هنگام بيمارى و درد، و همچنين در موقع جنگ با دشمن ، صبر و اسـتـقـامـت بـه خرج مى دهند، و در برابر اين حوادث زانو نمى زنند)) (والصابرين فى الباس والضرآ وحين الباس).

و در پـايـان آيه به عنوان جمع بندى و تاكيد بر شش صفت عالى گذشته مى گويد: ((آنها كسانى هستند كه راست مى گويند و آنان پرهيزكارانند)) (اولئك الذين صدقوا واولئك هم المتـقون).

راسـتـگـويـى آنـهـا از ايـنجا روشن مى شود كه اعمال و رفتارشان از هر نظر بااعتقاد و ايمانشان هـمـاهـنگ است ، و تقوا و پرهيزكاريشان از اينجا معلوم مى شود كه آنها هم وظيفه خود را در برابر ((اللّه)) و هـم در بـرابـر نيازمندان و محرومان و كل جامعه انسانى و هم در برابر خويشتن خويش انجام مى دهند.

جـالب اين كه شش صفت برجسته فوق هم شامل اصول اعتقادى و اخلاقى و هم برنامه هاى عملى است.

آيه 178ـ شان نزول : عادت عرب جاهلى بر اين بود كه اگر كسى از قبيله آنهاكشته مى شد تصميم مـى گرفتند تا آنجا كه قدرت دارند از قبيله قاتل بكشند، و اين فكر تا آنجا پيش رفته بودكه حاضر بـودنـد بخاطر كشته شدن يك فرد تمام طايفه قاتل را نابود كنند اين آيه نازل شد و حكم عادلانه قصاص را بيان كرد.

ايـن حكم اسلامى ، در واقع حد وسطى بود ميان دو حكم مختلف كه آن زمان وجود داشت بعضى قـصـاص را لازم مى دانستند و بعضى تنها ديه را لازم مى شمردند، اسلام قصاص را در صورت عدم رضايت اولياى مقتول ، و ديه را به هنگام رضايت طرفين قرار داد.

تفسير:

قصاص مايه حيات شماست !

از ايـن آيـه به بعد يك سلسله از احكام اسلامى مطرح مى شود نخست ازمساله حفظ احترام خونها آغـاز مـى كـند، و خط بطلان بر آداب و سنن جاهلى مى كشد، مؤمنان را مخاطب قرار داده چنين مـى گـويـد: ((اى كـسـانى كه ايمان آورده ايدحكم قصاص در مورد كشتگان بر شما نوشته شده است)) (ي ايـها الذين آمنواكتب عليكم القصاص فى القتلى).

انـتـخـاب واژه ((قـصاص)) نشان مى دهد كه اوليا مقتول حق دارند نسبت به قاتل همان را انجام دهند كه او مرتكب شده.

ولـى به اين مقدار قناعت نكرده ، در دنباله آيه مساله مساوات را با صراحت بيشتر مطرح مى كند و مـى گويد: ((آزاد در برابر آزاد، برده در برابر برده ، و زن در برابرزن)) (الـحر بالـحر والعبد بالعبد والا نـثى بالا نـثى).

البته اين مساله دليل بر برترى خون مرد نسبت به زن نيست و توضيح آن خواهد آمد.

سپس براى اين كه روشن شود كه مساله قصاص حقى براى اولياى مقتول است و هرگز يك حكم الـزامـى نـيـست ، و اگر مايل باشند مى توانند قاتل را ببخشند وخونبها بگيرند، يا اصلا خونبها هم نگيرند، اضافه مى كند: ((اگر كسى از ناحيه برادردينى خود مورد عفو قرار گيرد (و حكم قصاص بـا رضـايت طرفين تبديل به خونبهاگردد) بايد از روش پسنديده اى پيروى كند (و براى پرداخت ديه طرف را در فشارنگذارد) و او هم در پرداختن ديه كوتاهى نكند)) (فمن عفى له من اخيه شى فاتباع بالمعروف وادآ اليه باحسان).

در پايان آيه براى تاكيد و توجه دادن به اين امر كه تجاوز از حد از ناحيه هركس بوده باشد مجازات شديد دارد مى گويد: ((اين تخفيف و رحمتى است از ناحيه پروردگارتان ، و كسى كه بعد از آن از حـد خـود تـجـاوز كـند عذاب دردناكى در انتظار اواست)) (ذلك تخفيف من ربكم ورحمة فمن اعتدى بعد ذلك فله عذاب اليم).

ايـن دسـتـور عـادلانـه ((قـصـاص)) و ((عـفو)) از يكسو روش فاسد عصر جاهليت راكه همچون دژخيمان عصر فض، گاه در برابر يك نفر صدها نفر را به خاك و خون مى كشيدند محكوم مى كند.

و از سـوى ديـگـر راه عـفـو را به روى مردم نمى بندد، و از سوى سوم مى گويدبعد از برنامه عفو وگـرفـتـن خـونـبها هيچ يك ازطرفين حق تعدى ندارند، برخلاف اقوام جاهلى كه اولياى مقتول گاهى بعد از عفو و حتى گرفتن خونبها قاتل را مى كشتند!.

امـا جنايتكارانى كه به جنايت خود افتخار مى كنند و از آن ندامت و پشيمانى ندارند نه شايسته نام برادرند و نه مستحق عفو و گذشت !.

(آيه 179)ـ اين آيه با يك عبارت كوتاه و بسيار پرمعنى پاسخ بسيارى ازسؤالات را در زمينه مساله قصاص بازگو مى كند و مى گويد: ((اى خردمندان ! قصاص براى شما مايه حيات و زندگى است ، باشد كه تقوا پيشه كنيد)) (ولكم فى القصاص حيوة ي اولى الا لباب لعلكم تتقون).

ايـن آيـه آن چـنـان جالب است كه به صورت يك شعار اسلامى در اذهان همگان نقش بسته ، و به خـوبى نشان مى دهد كه قصاص اسلامى به هيچ وجه جنبه انتقامجويى ندارد از يكسو ضامن حيات جـامـعـه اسـت ، زيـرا اگـر حكم قصاص به هيچ وجه وجود نداشت و افراد سنگدل احساس امنيت مـى كردند جان مردم بى گناه به خطر مى افتاد همان گونه كه در كشورهايى كه حكم قصاص به كلى لغوشده آمار قتل و جنايت به سرعت بالا رفته است.

و از سوى ديگر مايه حيات قاتل است ، چرا كه او را از فكر آدمكشى تاحدزيادى باز مى دارد و كنترل مى كند.

آيا خون مرد رنگينتر است ؟

مـمـكن است بعضى ايراد كنند كه در آيات قصاص دستور داده شده كه نبايد((مرد)) بخاطر قتل ((زن)) مـورد قـصـاص قرار گيرد، مگر خون مرد از خون زن رنگينتراست ؟ در پاسخ بايد گفت : مـفهوم آيه اين نيست كه مرد نبايد در برابر زن قصاص شود، بلكه اولياى زن مقتول مى توانند مرد جنايتكار را به قصاص برسانند به شرطآن كه نصف مبلغ ديه را بپردازند.

تـوضـيـح اين كه : مردان غالبا در خانواده عضو مؤثر اقتصادى هستند و مخارج خانواده را متحمل مى شوند، بنابراين تفاوت ميان از بين رفتن ((مرد)) و ((زن)) از نظراقتصادى و جنبه هاى مالى بر كسى پوشيده نيست ، لذا اسلام با قانون پرداخت نصف مبلغ ديه در مورد قصاص مرد، رعايت حقوق هـمـه افـراد را كـرده و از ايـن خـلااقـتـصـادى و ضربه نابخشودنى ، كه به يك خانواده مى خورد جـلـوگـيـرى نـموده است اسلام هرگز اجازه نمى دهد كه به بهانه لفظ ((تساوى)) حقوق افراد ديگرى مانندفرزندان شخصى كه مورد قصاص قرار گرفته پايمال گردد.

(آيه 180).

وصيتهاى شايسته !

در آيات گذشته سخن از مسائل جانى و قصاص در ميان بود، در اين آيه و دوآيه بعد به قسمتى از احـكـام وصايا كه ارتباط با مسائل مالى دارد مى پردازد و به عنوان يك حكم الزامى مى گويد: ((بر شـمـا نـوشـتـه شـده هنگامى كه مرگ يكى از شمافرا رسد اگر چيز خوبى (مالى) از خود بجاى گـذارده وصـيـت بـطور شايسته براى پدرو مادر و نزديكان كند)) (كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين والا قربين بالمعروف).

و در پايان آيه اضافه مى كند ((اين حقى است بر ذمه پرهيزكاران)) (حقا على الـمـتقين).

جالب اين كه در اينجا به جاى كلمه ((مال)) كلمه ((خير)) گفته شده است.

اين تعبير نشان مى دهد كه اسلام ثروت و سرمايه اى را كه از طريق مشروع به دست آمده باشد و در مسير سود و منفعت اجتماع بكار گرفته شود خير و بركت مى داند و بر افكار نادرست آنها كه ذات ثروت را چيز بدى مى دانند خط بطلان مى كشد.

ضـمنا اين تعبير اشاره لطيفى به مشروع بودن ثروت است ، زيرا اموال نامشروعى كه انسان از خود به يادگار مى گذارد خير نيست بلكه شر و نكبت است.

(آيه 181)ـ هنگامى كه وصيت جامع تمام ويژگيهاى بالا باشد، از هر نظرمحترم و مقدس است ، و هـرگونه تغيير و تبديل در آن ممنوع و حرام است ، لذا اين آيه مى گويد: ((كسى كه وصيت را بعد از شنيدنش تغيير دهد گناهش بر كسانى است كه آن را تغيير مى دهند)) (فمن بدله بعد ما سمعه فانما اثمه على الذين يبدلونه).

و اگـر گـمان كنند كه خداوند از توطئه هايشان خبر ندارد سخت در اشتباهند((خداوند شنوا و دانا است)) (ان اللّه سميع عليم).

آيـه فـوق اشـاره بـه اين حقيقت است كه خلافكاريهاى ((وصى)) (كسى كه عهده دار انجام وصايا اسـت) هـرگـز اجـر و پاداش وصيت كننده را از بين نمى برد، او به اجر خود رسيده ، تنها گناه بر گردن وصى است كه تغييرى در كميت يا كيفيت و يااصل وصيت داده است.

(آيـه 182)ـ تا به اينجا اين حكم اسلامى كاملا روشن شد كه هرگونه تغيير و تبديل در وصيتها به هـر صـورت و بـه هـر مـقـدار باشد گناه است ، اما از آنجا كه هر قانونى استثنايى دارد، در اين آيه مـى گويد: ((هرگاه وصى بيم انحرافى در وصيت كننده داشته باشد ـخواه اين انحراف ناآگاهانه بـاشد يا عمدى و آگاهانه ـ و آن را اصلاح كند گناهى بر او نيست (و مشمول قانون تبديل وصيت نمى باشد) خداوند آمرزنده و مهربان است)) (فمن خاف من موص جنفا او اثما فاصلح بينهم فلا اثم عليه ان اللّه غفور رحيم).

1-فلسفه وصيت :

از قـانـون ارث تـنها يك عده از بستگان آن هم روى حساب معينى بهره مندمى شوند در حالى كه شـايـد عـده ديگرى از فاميل ، و احيانا بعضى از دوستان وآشنايان نزديك ، نياز مبرمى به كمكهاى مالى داشته باشند.

و نـيـز در مـورد بـعضى از وارثان گاه مبلغ ارث پاسخگوى نياز آنها نيست ، لذا دركنار قانون ارث قانون وصيت را قرار داده و به مسلمانان اجازه مى دهد نسبت به يك سوم از اموال خود (براى بعد از مرگ) خويش تصميم بگيرند.

از ايـنـهـا گذشته گاه انسان مايل است كارهاى خيرى انجام دهد، اما در زمان حياتش به دلايلى مـوفـق نـشده ، منطق عقل ايجاب مى كند براى انجام اين كارهاى خير لااقل براى بعد از مرگش محروم نماند مجموع اين امور موجب شده است كه قانون وصيت در اسلام تشريع گردد.

در روايـات اسـلامـى تـاكـيـدهـاى فـراوانـى در زمينه وصيت شده از جمله ، درحديثى از پيامبر اسلام (ص) مى خوانيم : ((كسى كه بدون وصيت از دنيا برود مرگ اومرگ جاهليت است)).

عدالت در وصيت :

در روايـات اسلامى تاكيدهاى فراوانى روى ((عدم جور)) و ((عدم ضرار)) در وصيت ديده مى شود كـه از مـجموع آن استفاده مى شودهمان اندازه كه وصيت كار شايسته و خوبى است تعدى در آن مـذمـوم و از گـناهان كبيره است در حديثى از امام باقر(ع) مى خوانيم كه فرمود: ((كسى كه در وصـيـتش عدالت را رعايت كند همانند اين است كه همان اموال را در حيات خود در راه خداداده بـاشـد و كـسـى كه در وصيتش تعدى كند نظر لطف پروردگار در قيامت از او برگرفته خواهد شد)).

آيه 183ـ تفسير:

روزه سرچشمه تقواـ

بـه دنـبال چند حكم مهم اسلامى در اينجا به بيان يكى ديگر از اين احكام كه از مهمترين عبادات مـحـسوب مى شود مى پردازد و آن روزه است ، و با همان لحن تاكيدآميز گذشته مى گويد: ((اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد، روزه بر شما نوشته شده است آن گونه كه بر امتهايى كه قبل از شما بودند، نوشته شده بود)) (يا ايـها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم).

و بـلافـاصـلـه فلسفه اين عبادت انسان ساز و تربيت آفرين را در يك جمله كوتاه اما بسيار پرمحتوا چنين بيان مى كند: ((شايد پرهيزكار شويد)) (لعلكم تتقون).

(آيـه 184)ـ در ايـن آيـه بـراى اين كه باز از سنگينى روزه كاسته شود چنددستور ديگر را در اين زمـيـنـه بـيـان مـى فـرمـايـد، نخست مى گويد: ((چند روز معدودى رابايد روزه بداريد)) (اياما معدودات).

ديگر اين كه : ((كسانى كه از شما بيمار يا مسافر باشند و روزه گرفتن براى آنهامشقت داشته باشد از ايـن حكم معافند و بايد روزهاى ديگر را بجاى آن روزه بگيرند)) (فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر).

سوم : ((كسانى كه با نهايت زحمت بايد روزه بگيرند (مانند پيرمردان وپيرزنان و بيماران مزمن كه بـهـبـودى بـراى آنـهـا نـيست) لازم نيست مطلقا روزه بگيرند،بلكه بايد بجاى آن كفاره بدهند، مسكينى را اطعام كنند)) (وعلى الذين يطيقونه فدية طعام مسكين).

((و آن كس كه مايل باشد بيش از اين در راه خدا اطعام كند براى او بهتر است))(فمن تطوع خيرا فهو خير له).

و بـالاخره در پايان آيه اين واقعيت را بازگو مى كند كه : ((روزه گرفتن براى شمابهتر است اگر بدانيد)) (وان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون).

و اين جمله تاكيد ديگرى بر فلسفه روزه است

(آيـه 185)ـ ايـن آيـه زمـان روزه و قـسـمـتـى از احكام و فلسفه هاى آن را شرح مى دهد، نخست مى گويد: ((آن چند روز معدود را كه بايد روزه بداريد ماه رمضان است)) (شهر رمضان).

((همان ماهى كه قرآن در آن نازل شد)) (الذى انـزل فيه القرآن).

((هـمـان قرآنى كه مايه هدايت مردم ، و داراى نشانه هاى هدايت ، و معيارهاى سنجش حق و باطل است)) (هدى للناس وبينات من الهدى والفرقان).

سپس بار ديگر حكم مسافران و بيماران را به عنوان تاكيد بازگو كرده ،مى گويد: ((كسانى كه در ماه رمضان در حضر باشند بايد روزه بگيرند، اما آنها كه بيماريا مسافرند روزهاى ديگر را بجاى آن روزه مى گيرند)) (فمن شهد منكم الشهر فليصمه ومن كان مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر).

در قـسـمـت آخـر آيه بار ديگر به فلسفه تشريع روزه پرداخته ، مى گويد:((خداوند راحتى شما را مى خواهد و زحمت شما را نمى خواهد)) (يريداللّه بكم اليسر ولا يريدبكم العسر).

سپس اضافه مى كند: ((هدف آن است كه شما تعداد اين روزها را كامل كنيد))(ولتكملوا العدة).

و در آخـرين جمله مى فرمايد: ((تا خدا را بخاطر اين كه شما را هدايت كرده بزرگ بشمريد، و شايد شكر نعمتهاى او را بگذاريد)) (ولتكبروا اللّه على ما هديكم ولعلكم تشكرون).

1-اثرات تربيتى ، اجتماعى و بهداشتى روزه.

از فـوايـد مـهم روزه اين است كه روح انسان را ((تلطيف))، و اراده انسان را((قوى))، و غرايز او را ((تعديل)) مى كند.

روزه دار بـايد در حال روزه با وجود گرسنگى و تشنگى از غذا و آب وهمچنين لذت جنسى چشم بپوشد، و عملا ثابت كند كه او همچون حيوان در بنداصطبل و علف نيست ، او مى تواند زمام نفس سركش را به دست گيرد، و بر هوسها وشهوات خود مسلط گردد.

در حقيقت بزرگترين فلسفه روزه همين اثر روحانى و معنوى آن است.

خلاصه روزه انسان را از عالم حيوانيت ترقى داده و به جهان فرشتگان صعودمى دهد،جمله ((لعلكم تتقون)) (باشدكه پرهيزكارشويد)اشاره به همه اين حقايق است.

و نيز حديث معروف الصوم جنة من النار: ((روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ)) اشاره به همين موضوع است.

و نـيـز در حـديـث ديـگرى از پيامبر(ص) مى خوانيم : ((بهشت درى دارد به نام ((ريان)) (سيراب شده) كه تنها روزه داران از آن وارد مى شوند.

اثر اجتماعى روزه ـ بر كسى پوشيده نيست روزه يك درس مساوات وبرابرى در ميان افراد اجتماع اسـت در حـديـث مـعـروفى از امام صادق (ع) نقل شده كه ((هشام بن حكم)) از علت تشريع روزه پرسيد، امام (ع) فرمود: ((روزه به اين دليل واجب شده كه ميان فقير و غنى مساوات برقرار گردد، و ايـن بـخـاطـر آن است كه غنى طعم گرسنگى را بچشد و نسبت به فقير اداى حق كند، چرا كه اغـنـيا معمولا هر چه را بخواهند براى آنها فراهم است ، خدا مى خواهد ميان بندگان خود مساوات باشد،و طعم گرسنگى و درد و رنج را به اغنيا بچشاند تا به ضعيفان و گرسنگان رحم كنند)).

اثر بهداشتى و درمانى روزه

در طب امروز و همچنين طب قديم ، اثر معجزه آساى ((امساك)) در درمان انواع بيماريها به ثبوت رسيده ، زيرا مى دانيم : عامل بسيارى از بيماريه، زياده روى در خوردن غذاهاى مختلف است ، چون مـواد اضـافى ، جذب نشده به صورت چربيهاى مزاحم در نقاط مختلف بدن ، يا چربى و قند اضافى در خـون بـاقى مى ماند،اين مواد اضافى در لابلاى عضلات بدن در واقع لجنزارهاى متعفنى براى پـرورش انـواع مـيـكـروبهاى بيماريهاى عفونى است ، و در اين حال بهترين راه براى مبارزه بااين بيماريها نابود كردن اين لجنزارها از طريق امساك و روزه است !.

روزه زبـالـه هـا و مـواد اضـافـى و جذب نشده بدن را مى سوزاند، و در واقع بدن را ((خانه تكانى)) مى كند.

در حديث معروفى پيغمبر(ص) اسلام مى فرمايد: ((صوموا تصحوا)): ((روزه بگيريد تا سالم شويد)).

ودرحديث معروف ديگر نيزاز پيغمبر(ص) رسيده است (الـمعدة بيت كل دا والحمية راس كل دوا): ((معده خانه تمام دردها است و امساك بالاترين داروها))!

روزه در امتهاى پيشين

از تورات و انجيل فعلى نيز بر مى آيد كه روزه در ميان يهود و نصارى بوده واقوام و ملل ديگر هنگام مـواجـه شـدن بـا غم و اندوه روزه مى گرفته اند، و نيز از تورات بر مى آيد كه موسى (ع) چهل روز روزه داشته است ، و همچنين به هنگام توبه وطلب خشنودى خداوند، يهود روزه مى گرفتند.

حضرت مسيح نيز چنانكه از ((انجيل)) استفاده مى شود، چهل روز، روزه داشته.

به اين ترتيب اگر قرآن مى گويد ((كما كتب على الذين من قبلكم)) (همان گونه كه بر پيشينيان نـوشـته شد) شواهد تاريخى فراوانى دارد كه در منابع مذاهب ديگرـحتى بعد از تحريف ـ به چشم مى خورد.

3ـامتياز ماه مبارك رمضان

ايـن كـه ماه رمضان براى روزه گرفتن انتخاب شده در آيه مورد بحث نكته برترى آن چنين بيان شده كه قرآن در اين ماه نازل گرديده ، و در روايات اسلامى نيزچنين آمده است كه همه كتابهاى بـزرگ آسـمـانـى ((تـورات))، ((انـجيل))، ((زبور))،((صحف)) و ((قرآن)) همه در اين ماه نازل شده اند.

امـام صـادق (ع) مـى فـرمـايـد: ((تورات)) در ششم ماه مبارك رمضان ، ((انجيل)) دردوازدهم و ((زبور)) در هيجدهم و ((قرآن مجيد)) در شب قدر نازل گرديده است.

بـه ايـن ترتيب ماه رمضان همواره ماه نزول كتابهاى بزرگ آسمانى و ماه تعليم و تربيت بوده است برنامه تربيتى روزه نيز بايد با آگاهى هر چه بيشتر و عميقتر ازتعليمات آسمانى هماهنگ گردد، تا جسم وجان آدمى رااز آلودگى گناه شستشو دهد.

آيـه 186ـ شـان نـزول : كسى از پيامبر(ص) پرسيد: آيا خداى ما نزديك است تا آهسته با او مناجات كـنـيـم ؟ يـا دور اسـت تـا بـا صداى بلند او را بخوانيم ؟ آيه نازل شد (و به آنها پاسخ داد كه خدا به بندگانش نزديك است).

تفسير:

سلاحى به نام دعا و نيايش

از آنجا كه يكى از وسائل ارتباط بندگان با خدا مساله دعا و نيايش است دراين آيه روى سخن را به پيامبر كرده ، مى گويد: ((هنگامى كه بندگانم از تو در باره من سؤال كنند بگو من نزديكم)) (واذا سالك عبادى عنى فانى قريب).

نزديكتر از آنچه تصور كنيد، نزديكتر از شما به خودتان ، و نزديكتر از شريان گردنهايتان ، چنانكه در جاى ديگر مى خوانيم : ونحن اقرب اليه من حبل الوريد(سوره ق ، آيه 16).

سپس اضافه مى كند: ((من دعاى دعاكننده را به هنگامى كه مرا مى خوانداجابت مى كنم)) (اجيب دعوة الداع اذا دعان).

((بنابراين بايد بندگان من دعوت مرا بپذيرند)) (فليستجيبوا لى).

((و به من ايمان آورند)) (وليؤمنوا بى).

((باشد كه راه خود را پيدا كنند و به مقصد برسند)) (لعلهم يرشدون).

جالب اين كه در اين آيه خداوند هفت مرتبه به ذات پاك خود اشاره كرده وهفت بار به بندگان ! و از اين نهايت پيوستگى و قرب و ارتباط، محبت خود را نسبت به آنان مجسم ساخته است !.

((دعا)) يكنوع خودآگاهى و بيدارى دل و انديشه و پيوند باطنى با مبد همه نيكيها و خوبيهاست.

((دعا)) يكنوع عبادت و خضوع و بندگى است ، و انسان به وسيله آن توجه تازه اى به ذات خداوند پيدا مى كند، و همانطور كه همه عبادات اثر تربيتى دارد((دعا)) هم داراى چنين اثرى خواهد بود.

و ايـن كـه مى گويند: ((دعا فضولى در كار خداست ! و خدا هر چه مصلحت باشد انجام مى دهد)) تـوجـه نـدارنـد كـه مواهب الهى بر حسب استعدادها و لياقتهاتقسيم مى شود، هر قدر استعداد و شايستگى بيشتر باشد سهم بيشترى از آن مواهب نصيب انسان مى گردد.

لـذا مـى بـيـنـيم امام صادق (ع) مى فرمايد: ان عنداللّه عزوجل منزلة لا تنال الا بمسالة : ((در نزد خداوند مقاماتى است كه بدون دعا كسى به آن نمى رسد))!.

دانشمندى مى گويد: ((وقتى كه ما نيايش مى كنيم خود را به قوه پايان ناپذيرى كه تمام كائنات را به هم پيوسته است متصل و مربوط مى سازيم)).

آيـه 187ـ شـان نـزول : از روايـات اسـلامـى چـنين استفاده مى شود كه در آغازنزول حكم روزه ، مـسـلـمـانـان تـنها حق داشتند قبل از خواب شبانه ، غذا بخورند،چنانچه كسى در شب به خواب مى رفت سپس بيدار مى شد خوردن و آشاميدن براو حرام بود.

و نيز در آن زمان آميزش با همسران در روز و شب ماه رمضان مطلقا تحريم شده بود.

يكى از ياران پيامبر(ص) به نام ((مطعم بن جبير)) كه مرد ضعيفى بود با اين حال روزه مى داشت ، هنگام افطار وارد خانه شد، همسرش رفت براى افطار او غذاحاضر كند بخاطر خستگى خواب او را ربود، وقتى بيدار شد گفت من ديگر حق افطار ندارم ، با همان حال شب را خوابيد و صبح در حالى كـه روزه دار بـود بـراى حـفرخندق (در آستانه جنگ احزاب) در اطراف مدينه حاضر شد، در اثنا تـلاش وكـوشـش بـه واسـطـه ضـعـف و گرسنگى مفرط بيهوش شد، پيامبر بالاى سرش آمد و ازمشاهده حال او متاثر گشت.

و نـيـز جـمـعـى از جـوانـان مسلمان كه قدرت كنترل خويشتن را نداشتند شبهاى ماه رمضان با همسران خود آميزش مى نمودند.

در اين هنگام آيه نازل شد و به مسلمانان اجازه داد كه در تمام طول شب مى توانند غذا بخورند و با همسران خود آميزش جنسى داشته باشند

تفسير:

توسعه اى در حكم روزه

چـنـانكه در شان نزول خوانديم در آغاز اسلام آميزش با همسران در شب وروز ماه رمضان مطلقا مـمنوع بود، و همچنين خوردن و آشاميدن پس از خواب و اين شايد آزمايشى بود براى مسلمين و هـم بـراى آماده ساختن آنها نسبت به پذيرش احكام روزه اين آيه كه شامل چهار حكم اسلامى در زمينه روزه و اعتكاف است نخست در قسمت اول مى گويد: ((در شبهاى ماه روزه آميزش جنسى با همسرانتان براى شما حلال شده است)) (احل لكم ليلة الصيام الرفث الى نسئكم).

سپس به فلسفه اين موضوع پرداخته ، مى گويد: ((زنان لباس شما هستند وشما لباس آنها)) (هن لباس لكم وانـتم لباس لهن).

لـبـاس از يكسو انسان را از سرما و گرما و خطر برخورد اشيا به بدن حفظمى كند، و از سوى ديگر عـيـوب او را مـى پوشاند و از سوى سوم زينتى است براى تن آدمى ، اين تشبيه كه در آيه فوق آمده اشاره به همه اين نكات است.

سـپـس قـرآن علت اين تغيير قانون الهى را بيان كرده مى گويد: ((خداوندمى دانست كه شما به خـويـشـتـن خيانت مى كرديد (و اين عمل را كه ممنوع بود بعضاانجام مى داديد) خدا بر شما توبه كرد، و شما را بخشيد)) (علم اللّه انـكم كنتم تختانون انـفسكم فتاب عليكم وعفا عنكم).

آرى ! براى اين كه شما آلوده گناه بيشتر نشويد خدا به لطف و رحمتش اين برنامه را بر شما آسان ساخت و از مدت محدوديت آن كاست.

اكنون كه چنين است با آنها آميزش كنيد و آنچه را خداوند بر شما مقرر داشته طلب نماييد)) (فالا ن باشروهن وابتغوا ما كتب اللّه لكم).

سپس به بيان دومين حكم مى پردازد و مى گويد: ((بخوريدو بياشاميد تا رشته سپيد صبح از رشته سـيـاه شب براى شما آشكار گردد)) (وكلوا واشربوا حتى يتبين لكم الخيط الا بيض من الخيط الا سود من الفجر).

بـعـد بـه بـيـان سومين حكم پرداخته مى گويد: ((سپس روزه را تا شب تكميل كنيد)) (ثم اتموا الصيام الى الليل).

ايـن جـمـلـه تـاكـيـدى اسـت بر ممنوع بودن خوردن و نوشيدن و آميزش جنسى در روزها براى روزه داران ، و نيز نشان دهنده آغاز و انجام روزه است كه از طلوع فجرشروع و به شب ختم مى شود.

سـرانجام به چهارمين و آخرين حكم پرداخته مى گويد: ((هنگامى كه درمساجد مشغول اعتكاف هستيد با زنان آميزش نكنيد)) (ولا تباشروهن وانـتم عاكفون فى المساجد).

بـيان اين حكم مانند استثنايى است براى حكم گذشته زيرا به هنگام اعتكاف كه حداقل مدت آن سـه روز است روزه مى گيرند اما در اين مدت نه در روز حق آميزش جنسى با زنان دارند و نه در شب.

در پـايان آيه ، اشاره به تمام احكام گذشته كرده چنين مى گويد: ((اينها مرزهاى الهى است به آن نزديك نشويد)) (تلك حدوداللّه فلا تقربوها).

زيرا نزديك شدن به مرز وسوسه انگيز است ، و گاه سبب مى شود كه انسان ازمرز بگذرد و در گناه بيفتد.

آرى ! ايـن چـنـين خداوند آيات خود را براى مردم روشن مى سازد، شايدپرهيزكارى پيشه كنند)) (كذلك يبين اللّه آياته للناس لعلهم يتقون).

آغاز و پايان ، تقواست

جالب اين كه در نخستين آيه مربوط به احكام روزه خوانديم كه هدف نهايى از آن تقوا است ، همين تـعـبـيـر عـيـنا در پايان آخرين آيه نيز آمده است (لعلهم يتقون)و اين نشان مى دهد كه تمام اين بـرنامه ها وسيله اى هستند براى پرورش روح تقوا وخويشتندارى و ملكه پرهيز از گناه و احساس مسؤوليت در انسانها!.

(آيه 188)ـ اين آيه اشاره به يك اصل كلى و مهم اسلامى مى كند كه در تمام مسائل اقتصادى حاكم اسـت ، و بـه يك معنى مى شود تمام ابواب فقه اسلامى را دربخش اقتصاد زير پوشش آن قرار داد، نـخـست مى فرمايد: ((اموال يكديگر را در ميان خود به باطل و ناحق نحوريد)) (ولا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل)((18)).

مـفـهوم آيه فوق عموميت دارد و هرگونه تصرف در اموال ديگران از غير طريق صحيح و به ناحق مـشـمول اين نهى الهى است و تمام معاملاتى كه هدف صحيحى را تعقيب نمى كند و پايه و اساس عقلايى ندارد مشمول اين آيه است.

جـالـب اين كه قرار گرفتن آيه مورد بحث بعد از آيات روزه (182ـ187) نشانه يك نوع همبستگى در مـيـان اين دو است ، در آنجا نهى از خوردن و آشاميدن بخاطرانجام يك عبادت الهى مى كند و در اينجا نهى از خوردن اموال مردم به ناحق (كه اين هم نوع ديگرى از روزه و رياضت نفوس است) و در واقـع هر دو شاخه هايى از تقوامحسوب مى شود، همان تقوايى كه به عنوان هدف نهايى روزه معرفى شده است.

سپس در ذيل آيه ، انگشت روى يك نمونه بارز ((اكل مال به باطل)) (خوردن اموال مردم به ناحق) گـذاشـتـه كه بعضى از مردم آن را حق خود مى شمرند به گمان اين كه به حكم قاضى ، آن را به چـنـگ آورده انـد، مـى فرمايد: ((براى خوردن قسمتى ازاموال مردم به گناه و بخشى از آن را به قـضـات ندهيد در حالى كه مى دانيد)) (وتدلوابها الى الحكام لتاكلوا فريقا من اموال الناس بالا ثم وانـتم تعلمون).

رشوه خوارى بلاى بزرگ جامعه ها!

يكى از بلاهاى بزرگى كه از قديمترين زمانها دامنگير بشر شده و امروز باشدت بيشتر ادامه دارد بـلاى رشوه خوارى است كه يكى از بزرگترين موانع اجراى عدالت اجتماعى بوده و هست و سبب مـى شـود قوانين كه قاعدتا بايد حافظ منافع طبقات ضعيف باشد، به سود مظالم طبقات نيرومند كه بايد قانون آنها را محدودكند به كار بيفتد.

بـديـهـى اسـت كـه اگـر بـاب رشـوه گـشـوده شـود قوانين درست نتيجه معكوس خواهد داد وقـوانـيـن بـازيـچـه اى دردسـت اقويا براى ادامه ظلم وستم وتجاوز به حقوق ضعفا خواهد شد لذا دراسلام رشوه خوارى يكى از گناهان كبيره محسوب مى شود.

ولـى قابل توجه است كه زشتى رشوه سبب مى شود كه اين هدف شوم درلابلاى عبارات و عناوين فريبنده ديگر انجام گيرد و رشوه خوار و رشوه دهنده ازنامهايى مانند هديه ، تعارف ، حق الزحمه و انعام استفاده كنند ولى اين تغيير نامها به هيچ وجه تغييرى در ماهيت آن نمى دهد و در هر صورت پولى كه از اين طريق گرفته مى شود حرام و نامشروع است.

در نهج البلاغه در داستان هديه آوردن ((اشعث بن قيس)) مى خوانيم كه : اوبراى پيروزى بر طرف دعـواى خود در محكمه عدل على (ع) متوسل به رشوه شد وشبانه ظرفى پر از حلواى لذيذ به در خـانـه عـلى (ع) آورد و نام آن را هديه گذاشت على (ع) برآشفت و فرمود: ((سوگواران بر عزايت اشـك بـريـزند، آيا با اين عنوان آمده اى كه مرا فريب دهى و از آيين حق باز دارى ؟ به خدا سوگند اگـر هـفـت اقـلـيـم رابا آنچه در زير آسمانهاى آنها است به من دهند كه پوست جوى را از دهان مـورچـه اى بـه ظـلـم بگيرم هرگز نخواهم كرد، دنياى شما از برگ جويده اى در دهان ملخ براى من كم ارزشتر است على را با نعمتهاى فانى و لذتهاى زودگذر چه كار؟)).

اسـلام رشـوه را در هـر شـكـل و قـيافه اى محكوم كرده است ، در تاريخ زندگى پيغمبراكرم (ص) مـى خـوانـيـم كـه : بـه او خبر دادند يكى از فرماندارانش رشوه اى درشكل هديه پذيرفته ، حضرت برآشفت و به او فرمود: كيف تاخذ ما ليس لك بحق :((چرا آن كه حق تو نيست مى گيرى))؟ او در پـاسـخ بـا معذرت خواهى گفت : ((آنچه گرفتم هديه اى بود اى پيامبرخدا)) پيامبر(ص) فرمود: ((اگـر شـمـا در خـانـه بـنـشـيـنيد و ازطرف من فرماندار محلى نباشيد آيا مردم به شما هديه مـى دهـنـد؟! سـپس دستور دادهديه را گرفتند و در بيت المال قرار دادند و وى را از كار بركنار كرد)).

چه خوبست مسلمانان از كتاب آسمانى خود الهام بگيرند و همه چيز را پاى بت رشوه خوارى قربانى نكنند.

آيه 189ـ شان نزول : جمعى از يهود از رسول خدا(ص) پرسيدند هلال ماه براى چيست ؟ و چه فايده دارد؟ آيه نازل شد: (و فوايد مادى و معنوى آن را درنظام زندگى انسانها بيان كرد).

تـفـسـيـر: همان طور كه در شان نزول آمده است گروهى در مورد هلال ماه ازپيغمبراكرم (ص) پـرسـشـهـايى داشتند، قرآن سؤال آنها را به اين صورت منعكس كرده است ، مى فرمايد: ((در باره هلالهاى ماه از تو سؤال مى كنند)) (يسئلونك عن الا هلة).

سـپـس مـى فـرمـايد: ((بگو: اينها بيان اوقات (طبيعى) براى مردم و حج است))(قل هى مواقيت للناس والحج).

هم در زندگى روزانه از آن استفاده مى كنند و هم در عبادتهايى كه وقت معينى در سال دارد، در حـقـيقت ماه يك تقويم طبيعى براى افراد بشر محسوب مى شود كه مردم اعم از باسواد و بى سواد در هـر نـقـطـه اى از جـهـان بـاشند مى توانند از اين تقويم طبيعى استفاده كنند، و اصولا يكى از امـتيازات قوانين اسلام اين است كه دستورات آن بر طبق مقياسهاى طبيعى قرار داده شده است زيـرا مقياسهاى طبيعى وسيله اى است كه در اختيار همگان قرار دارد و گذشت زمان اثرى بر آن نمى گذارد.

سپس در ذيل آيه به تناسب سخنى كه از حج و تعيين موسم آن به وسيله هلال ماه در آغاز آيه آمده بـه يكى از عادات و رسوم خرافى جاهليت در مورد حج اشاره نموده و مردم را از آن نهى مى كند و مـى فـرمـايد: ((كار نيك آن نيست كه از پشت خانه ها وارد شويد بلكه نيكى آن است كه تقوا پيشه كنيد و از در خانه ها وارد شويدو از خدا بپرهيزيد تا رستگار شويد)) (وليس البر بان تاتوا البيوت من ظهورهاولكن البر من اتقى واتوا البيوت من ابوابها واتقوا اللّه لعلكم تفلحون).

ايـن آيه مفهوم گسترده اى دارد و از همين جا مى توان پيوند ميان آغاز و پايان آيه را پيدا كرد و آن ايـن كـه بـراى اقـدام در هر كار خواه دينى باشد يا غير دينى بايد ازطريق صحيح وارد شد و نه از طرق انحرافى و وارونه و عبادتى همچون حج نيزبايد در وقت مقرر كه در هلال ماه تعيين مى شود انجام گيرد.

جـمله ليس البر ممكن است اشاره به نكته لطيف ديگرى نيز باشد، كه سؤال شما از اهله ماه به جاى سؤال از معارف دينى همانند عمل كسى است كه راه اصلى خانه را گذاشته و از سوراخى كه پشت در خانه زده وارد مى شود چه كار نازيبايى !

سؤالات مختلف از شخص پيامبر

در پـانـزده مورد از آيات قرآن جمله يسئلونك آمده كه نشان مى دهد مردم كرارا سؤالات مختلفى در مـسـائل گـوناگون از پيغمبراكرم (ص) داشتند و جالب اين كه پيامبر نه تنها ناراحت نمى شد بلكه با آغوش باز از آن استقبال مى كرد و از طريق آيات قرآنى به آنها پاسخ مى داد.

سؤال كردن يكى از حقوق مردم در برابر رهبران است ، سؤال كليد حل مشكلات است ، سؤال دريچه علوم است ، سؤال وسيله انتقال دانشهاست اصولاطرح سؤالات مختلف در هر جامعه نشانه جنب و جـوش افـكـار و بـيدارى انديشه هااست و وجود اين همه سؤال در عصر پيامبر نشانه تكان خوردن افكار مردم آن محيط در پرتو قرآن و اسلام است.

آيـه 190ـ شـان نزول : اين آيه اولين آيه اى بود كه در باره جنگ با دشمنان اسلام نازل شد و پس از نـزول ايـن آيه پيغمبراكرم (ص) با آنها كه از در پيكار در آمدند،پيكار كرد و نسبت به آنان كه پيكار نـداشـتـند خوددارى مى كرد، و اين ادامه داشت تادستور اقتلوا المشركين كه اجازه پيكار با همه مشركان را مى داد نازل گشت.

تـفـسير: در اين آيه قرآن ، دستور مقاتله و مبارزه با كسانى كه شمشير به روى مسلمانان مى كشند صادر كرده ، مى فرمايد: ((با كسانى كه با شما مى جنگند در راه خدا پيكار كنيد)) (وقاتلوا فى سبيل اللّه الذين يقاتلونكم).

تـعـبير به فى سبيل اللّه ، هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مى سازد كه جنگ درمنطق اسلام هرگز بخاطر انتقامجويى يا جاه طلبى يا كشورگشايى يا به دست آوردن غنايم نيست همين هدف در تمام ابعاد جنگ اثر مى گذارد، كميت وكيفيت جنگ ، نوع سلاحه، چگونگى رفتار با اسيران ، را به رنگ فى سبيل اللّه در مى آورد.

سپس قرآن توصيه به رعايت عدالت ، حتى در ميدان جنگ و در برابردشمنان كرده مى فرمايد: ((از حد تجاوز نكنيد)) (ولا تعتدوا).

((چرا كه خداوند، تجاوزكاران را دوست نمى دارد)) (ان اللّه لا يحب المعتدين).

آرى ! هنگامى كه جنگ براى خدا و در راه خدا باشد، هيچ گونه تعدى وتجاوز، نبايد در آن باشد، و درسـت بـه هـمـيـن دليل است كه در جنگهاى اسلامى ـبرخلاف جنگهاى عصر ماـ رعايت اصول اخـلاقـى فـراوانـى توصيه شده است ، مثلاافرادى كه سلاح به زمين بگذارند، و كسانى كه توانايى جـنـگ را از دسـت داده اند، يااصولا قدرت بر جنگ ندارند، همچون مجروحان ، پيرمردان ، زنان و كـودكـان نـبـايدمورد تعدى قرار بگيرند، باغستانها و گياهان و زراعتها را نبايد از بين ببرند، و از موادسمى براى زهرآلود كردن آبهاى آشاميدنى دشمن (جنگ شيميايى و ميكروبى)نبايد استفاده كنند.

(آيـه 191)ـ ايـن آيـه كـه دسـتـور آيه قبل را تكميل مى كند، با صراحت بيشترى سخن مى گويد، مى فرمايد: ((آنها (همان مشركانى كه از هيچ گونه ضربه زدن به مسلمين خوددارى نمى كردند) را هر كجا بيابيد به قتل برسانيد و از آنجا كه شما رابيرون ساختند (مكه) آنها را بيرون كنيد)) چرا كه ايـن يـك دفـاع عـادلانه و مقابله به مثل منطقى است (واقتلوهم حيث ثقفتموهم واخرجوهم من حيث اخرجوكم).

سپس مى افزايد: ((فتنه از كشتار هم بدتر است)) (والفتنة اشد من القتل).

((فتنه)) به معنى قرار دادن طلا در آتش ، براى ظاهر شدن ميزان خوبى آن ازبدى است.

از آنـجـا كـه آيين بت پرستى و فسادهاى گوناگون فردى و اجتماعى مولود آن ،در سرزمين مكه رايج شده بود، و حرم امن خدا را آلوده كرده بود، و فساد آن از قتل و كشتار هم بيشتر بود آيه مورد بـحث مى گويد: ((بخاطر ترس از خونريزى ، دست ازپيكار با بت پرستى بر نداريد كه بت پرستى از قتل ، بدتر است)).

سـپـس قـرآن بـه مـساله ديگرى در همين رابطه اشاره ، كرده مى فرمايد:((مسلمانان بايد احترام مـسـجـدالـحرام را نگهدارند، و اين حرم امن الهى بايد هميشه محترم شمرده شود، و لذا ((با آنها (مـشـركـان) نزد مسجدالحرام پيكار نكنيد، مگر آن كه آنها در آنجا با شما بجنگند)) (ولا تقاتلوهم عـندالمسجدالحرام حتى يقاتلوكم فيه)((ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ كردند، آنها را به قتل برسانيد، چنين است جزاى كافران)) (فان قاتلوكم فاقتلوهم كذلك جزا الكافرين).

چـرا كه وقتى آنها حرمت اين حرم امن رابشكنند ديگر سكوت در برابر آنان جايز نيست و بايد پاسخ محكم به آنان داده شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا هرگز سؤاستفاده نكنند.

(آيـه 192)ـ ولى از آنجا كه اسلام هميشه نيش و نوش و انذار و بشارت را باهم مى آميزد تا معجون سـالـم تـربـيـتـى بـراى گـنـهكاران فراهم كند در اين آيه راه بازگشت را به روى آنها گشوده مـى فـرمـايـد: ((اگر (دست از شرك بردارند) و از جنگ خوددارى كنند، خداوند غفور و مهربان است)) (فان انتهوا فان اللّه غفور رحيم).

(آيه 193)ـ در اين آيه به هدف جهاد در اسلام اشاره كرده مى فرمايد: ((با آنها پيكاركنيد تا فتنه از ميان برود)) (وقاتلوهم حتى لاتكون فتنة).

((و دين مخصوص خدا باشد)) (ويكون الدين للّه).

سـپـس اضـافـه مى كند: ((اگر آنها (از اعتقاد و اعمال نادرست خود) دست بردارند (مزاحم آنان نشويد زيرا) تعدى جز بر ستمكاران روا نيست)) (فان انتهوا فلاعدوان الا على الظالمين).

در ظاهر سه هدف براى جهاد در اين آيه ذكر شده ، از ميان بردن فتنه ها ومحو شرك و بت پرستى ، و جلوگيرى از ظلم و ستم.

مساله جهاد در اسلام :

از آنـجـا كـه هميشه افراد زورمند و خودكامه و فرعونها و نمرودها و قارونهااهداف انبيا را مزاحم خـويـش مـى ديـده انـد در بـرابـر آن ايستاده و جز به محو دين وآيين خدا راضى نبودند از طرفى ديـنـداران راسـتين در عين تكيه بر عقل و منطق واخلاق بايد در مقابل اين گردنكشان ظالم و ستمگر بايستند و راه خود را با مبارزه ودر هم كوبيدن آنان به سوى جلو باز كنند.

اصولا جهاد يك قانون عمومى در عالم حيات است و تمام موجودات زنده براى بقاى خود، با عوامل نابودى خود در حال مبارزه اند به هر حال يكى ازافتخارات ما مسلمانان آميخته بودن دين با مساله حـكـومـت و داشتن دستور جهاد دربرنامه هاى دينى است منتهى جهاداسلامى اهدافى را تعقيب مـى كـنـد و آنـچه ما را ازديگران جدا مى سازد همين است چنانكه در آيات فوق خوانديم جهاد در اسلام براى چند هدف مجاز شمرده شده است.

جهاد براى خاموش كردن فتنه ها.

و بـه تعبير ديگر جهاد ابتدايى آزاديبخش مى دانيم : خداوند دستورها وبرنامه هايى براى سعادت و آزادى و تكامل و خوشبختى و آسايش انسانها طرح كرده است ، و پيامبران خود را موظف ساخته كه ايـن دسـتـورهـا را به مردم ابلاغ كنند،حال اگر فرد يا جمعيتى ابلاغ اين فرمانها را مزاحم منافع پـسـت خـود بـبـيـنـد و بر سرراه دعوت انبيا موانعى ايجاد نمايد آنها حق دارند نخست از طريق مـسـالـمـت آمـيـز واگـر ممكن نشد با توسل به زور اين موانع را از سر راه دعوت خود بردارند و آزادى تـبـلـيـغ را بـراى خـود كـسـب كـنـند تا مردم از قيد اسارت و بردگى فكرى و اجتماعى آزادگردند.

جهاد دفاعى

تـمـام قـوانين آسمانى و بشرى به شخص يا جمعيتى كه مورد هجوم واقع شده حق مى دهد براى دفـاع از خـويـشـتن به پا خيزد و آنچه در قدرت دارد به كار برد، و ازهرگونه اقدام منطقى براى حفظ موجوديت خويش فروگذار نكند اين نوع جهاد ر،جهاد دفاعى مى نامند.

جـنگهايى مانند جنگ احزاب و احد و موته و تبوك و حنين و بعضى ديگر ازغزوات اسلامى جز اين بخش از جهاد بوده و جنبه دفاعى داشته است.

جهاد براى محو شرك و بت پرستى

اسـلام در عـيـن اين كه آزادى عقيده را محترم مى شمرد هيچ كس را با اجباردعوت به سوى اين آيين نمى كند، به همين دليل به اقوامى كه داراى كتاب آسمانى هستند، فرصت كافى مى دهد كه با مطالعه و تفكر، آيين اسلام را بپذيرند، و اگرنپذيرفتند با آنها به صورت يك ((اقليت)) هم پيمان (اهـل ذمـه) مـعـامـله مى كند، و باشرايط خاصى كه نه پيچيده است و نه مشكل با آنها همزيستى مـسـالمت آميز برقرارمى كند در عين حال نسبت به شرك و بت پرستى ، سختگير است زير، شرك وبـت پـرسـتـى نه دين است و نه آيين ، بلكه يك خرافه است و انحراف و حماقت و درواقع يك نوع بيمارى فكرى و اخلاقى كه بايد به هر قيمت ممكن آن را ريشه كن ساخت.

از آنـچـه تاكنون گفتيم روشن مى شود كه اسلام جهاد را با اصول صحيح ومنطق عقل هماهنگ سـاخته است ولى مى دانيم دشمنان اسلام ـمخصوصا ارباب كليسا و مستشرقان مغرض ـ با تحريف حـقايق ، سخنان زيادى بر ضد مساله جهاداسلامى ايراد كرده اند، و به اين قانون الهى سخت هجوم بـرده انـد، بنظر مى رسدوحشت آنها از پيشرفت اسلام در جهان ، بخاطر معارف قوى و برنامه هاى حساب شده ، سبب شده كه از اسلام چهره دروغين وحشتناكى بسازند، تا جلو پيشرفت اسلام را در جهان بگيرند.

4ـ جهاد براى حمايت از مظلومان

حـمايت از مظلومان در مقابل ظالمان در اسلام يك اصل است كه بايدمراعات شود، حتى اگر به جهاد منتهى گردد، اسلام اجازه نمى دهد مسلمانان دربرابر فشارهايى كه به مظلومان جهان وارد مى شود بى تفاوت باشند، و اين دستوريكى از ارزشمندترين دستورات اسلامى است كه از حقانيت اين آيين خبر مى دهد.

(آيه 194)ـ مشركان مكه مى دانستند كه جنگ در ماههاى حرام (ذى القعده وذى الحجه و محرم و رجـب) از نـظر اسلام جايز نيست به همين دليل در نظر داشتندمسلمانان را غافلگير ساخته و در مـاههاى حرام به آنها حمله ور شوند و شايدگمانشان اين بود، كه اگر آنها احترام ماههاى حرام را ناديده بگيرند مسلمانان به مقابله بر نمى خيزند، آيه مورد بحث به اين پندارها پايان داد و نقشه هاى احـتـمـالـى آنـهـا را نـقـش بـر آب كـرد، و دستور داد اگر آنها در ماههاى حرام دست به اسلحه بـبـرنـد،مـسلمانان در مقابل آنها بايستند، مى فرمايد: ((ماه حرام در برابر ماه حرام است))(الشهر الحرام بالشهر الحرام).

يـعنى اگر دشمنان احترام آن را شكستند و درآن با شما پيكار كردند، شما نيزحق داريد مقابله به مثل كنيد زيرا: ((حرمات ، قصاص دارد)) (والحرومات قصاص).

ايـن در واقـع يـك نـوع قـصـاص اسـت تا هرگز مشركان به فكر سؤاستفاده ازاحترام ماه حرام يا سرزمين محترم مكه نيفتند.

سـپـس به يك دستور كلى و عمومى اشاره كرده مى گويد: ((هر كس به شماتجاوز كند، به مانند آن بـر او تـجاوز كنيد ولى از خدا بپرهيزيد (و زياده روى نكنيد) وبدانيد خدا با پرهيزكاران است)) (فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم واتقوا اللّه واعلموا ان اللّه مع الـمـتقين).

اسـلام بـرخـلاف مـسـيحيت كنونى كه مى گويد: (( هركس كه به رخساره راست توطپانچه زند رخـساره ديگر را به سوى او بگردان))((19)) چنين دستورى نمى دهد، چراكه اين دستور انحرافى بـاعـث جـرات و جسارت ظالم و تجاوزگر است ، حتى مسيحيان جهان امروز نيز هرگز به چنين دسـتورى عمل نمى كنند و كمترين تجاوزى را با پاسخى شديدتر كه آن هم برخلاف دستور اسلام است جواب مى گويند.

اسلام به هر كس حق مى دهد كه اگر به او تعدى شود، به همان مقدار مقابله كند، تسليم در برابر متجاوز مساوى است با مرگ و مقاومت مساوى است با حيات ،اين است منطق اسلام.

و ايـن كـه مـى گـويـد خـدا بـا پـرهـيـزكران است ، اشاره به اين است كه آنها را درمشكلات تنها نمى گذارد و يارى مى دهد.

(آيـه 195)ـ اين آيه تكميلى است بر آيات جهاد، زيرا جهاد به همان اندازه كه به مردان با اخلاص و كـارآزمـوده نـيازمند است به اموال و ثروت نيز احتياج داردزيرا از سربازان كه عامل تعيين كننده سرنوشت جنگ هستند بدون وسائل وتجهيزات كافى (اعم از سلاح ، مهمات ، وسيله نقل و انتقال ، مواد غذايى ، وسائل درمانى) كارى ساخته نيست.

لـذا دراسـلام تـامـين وسائل جهاد بادشمنان از واجبات شمرده شده در اين آيه با صراحت دستور مى دهد و مى فرمايد: ((در راه خدا انفاق كنيد و خود را به دست خود به هلاكت نيفكنيد)) (وانـفقوا فى سبيل اللّه ولا تلقوا بايديكم الى التهلكة).

در آخـر آيـه دسـتـور به نيكوكارى داده ، مى فرمايد: ((نيكى كنيد كه خداوندنيكوكاران را دوست مى دارد)) (واحسنوا ان اللّه يحب المحسنين).

انفاق سبب پيشگيرى از هلاكت جامعه است !

اين آيه گرچه در ذيل آيات جهاد آمده است ولى بيانگر يك حقيقت كلى واجتماعى است و آن اين كـه انـفـاق بطوركلى سبب نجات جامعه ها از مفاسد كشنده است ، زيرا هنگامى كه مساله انفاق به فـرامـوشـى سـپـرده شود، و ثروتها در دست گروهى معدود جمع گردد و در برابر آنان اكثريتى مـحـروم و بـيـنـوا وجود داشته باشدديرى نخواهد گذشت كه انفجار عظيمى در جامعه بوجود مى آيد، كه نفوس و اموال ثروتمندان هم در آتش آن خواهد سوخت ، بنابراين انفاق ، قبل از آن كه به حال محرومان مفيد باشد به نفع ثروتمندان است ، زيرا تعديل ثروت حافظ ثروت است.

امـيرمؤمنان على (ع) در يكى از كلمات قصارش مى فرمايد: حصنوا اموالكم بالزكاة : ((اموال خويش را با دادن زكات حفظ كنيد)).

(آيه 196).

قسمتى از احكام مهم حج !

در اين آيه ، احكام زيادى بيان شده است.

1ـ در ابـتـدا يـك دستور كلى براى انجام فريضه حج و عمره بطوركامل و براى اطاعت فرمان خدا داده ، مى فرمايد: ((حج و عمره را براى خدا به اتمام برسانيد))(واتموا الحج والعمرة للّه).

در واقع قبل از هر چيز به سراغ انگيزه هاى اين دو عبادت رفته وتوصيه مى كندكه جز انگيزه الهى و قصد تقرب به ذات پاك او، چيز ديگرى در كار نبايد باشد.

2ـ سـپس به سراغ كسانى مى رود كه بعد از بستن احرام بخاطر وجود مانعى مانند بيمارى شديد و ترس از دشمن ، موفق به انجام حج عمره نمى شوند،مى فرمايد: ((اگر محصور شديد (و موانعى به شـما اجازه نداد كه پس از احرام بستن وارد مكه شويد) آنچه از قربانى فراهم شود)) ذبح كنيد و از احرام خارج شويد (فان احصرتم فما استيسر من الهدى).

3ـ سـپـس به دستور ديگرى اشاره كرده مى فرمايد: ((سرهاى خود را نتراشيدتا قربانى به محلش برسد)) و در قربانگاه ذبح شود (ولا تحلقوا رؤسكم حتى يبلغ ‌الهدى محله).

4ـ سـپـس مى فرمايد: ((اگر كسى از شما بيمار بود و يا ناراحتى در سر داشت (و به هر حال ناچار بـود سر خود را قبل از آن موقع بتراشد) بايد فديه (كفاره اى) ازقبيل روزه يا صدقه يا گوسفندى بدهد)) (فمن كان منكم مريضا) او به اذى من راسه ففدية من صيام او صدقة او نسك).

در واقع شخص مخير در ميان اين سه كفاره (روزه ـ صدقه ـ ذبح گوسفند)مى باشد.

5ـ سپس مى افزايد: ((و هنگامى كه (از بيمارى و دشمن در امان بوديد) ازكسانى كه عمره را تمام كرده و حج را آغاز مى كنند، آنچه ميسر از قربانى است)) ذبح كنند (فاذا امنتم فمن تـمـتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى).

اشاره به اين كه در حج تمتع ، قربانى كردن لازم است و فرق نمى كند اين قربانى شتر باشد يا گاو و يا گوسفند، و بدون آن از احرام خارج نمى شود.

6ـ سـپس به بيان حكم كسانى مى پردازد كه در حال حج تمتع قادر به قربانى نيستند، مى فرمايد: ((كـسى كه (قربانى) ندارد، بايد سه روز در ايام حج ، و هفت روزبه هنگام بازگشت ، روزه بدارد، ايـن ده روز كـامـل اسـت)) (فـمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج وسبعة اذا رجعتم تلك عشرة كاملة).

بنابراين اگر قربانى پيدا نشود، يا وضع مالى انسان اجازه ندهد، جبران آن ده روز روزه است.

7ـ بعد به بيان حكم ديگرى پرداخته ، مى گويد: ((اين برنامه حج تمتع براى كسى است كه خانواده او نزد مسجدالحرام نباشد)) (ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى الـمسجدالحرام).

بـنابراين كسانى كه اهل مكه يا اطراف مكه باشند، حج تمتع ندارند و وظيفه آنها حج قران يا افراد است ـ كه شرح اين موضوع در كتب فقهى آمده است.

بعد از بيان اين احكام هفتگانه در پايان آيه دستور به تقوا مى دهد ومى فرمايد: ((از خدا بپرهيزيد و تـقـوا پـيـشه كنيد و بدانيد خداوند عقاب و كيفرش شديد است)) (واتقوا اللّه واعلموا ان اللّه شديد العقاب).

ايـن تـاكـيد شايد به اين جهت است كه مسلمانان در هيچ يك از جزئيات اين عبادت مهم اسلامى كوتاهى نكنند چرا كه كوتاهى در آن گاهى سبب فساد حج و ازبين رفتن بركات مهم آن مى شود.

اهميت حج در ميان وظايف اسلامى !

حـج از مـهـمترين عباداتى است كه در اسلام تشريع شده و داراى آثار وبركات فراوان و بيشمارى است ، حج مراسمى است كه پشت دشمنان را مى لرزاندو هر سال خون تازه اى در عروق مسلمانان جارى مى سازد.

حج عبادتى است كه اميرمؤمنان آن را ((پرچم)) و ((شعار مهم)) اسلام ناميده ودر وصيت خويش در آخـريـن سـاعـت عمرش فرموده : ((خدا را خدا را! در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام كه هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر خالى گذارده شودمهلت داده نمى شويد)) (و بلاى الهى شما را فرا خواهد گرفت).

اقسام حج :

فـقـهـاى بـزرگ مـا با ابهام از آيات قرآن و سنت پيامبر(ص) و ائمه اهل بيت (ع)حج را به سه قسم تقسيم كرده اند: حج تمتع ، حج قران و افراد.

برد كنيد،مشركان نيز زبان به طعن گشودند كـه مـحـمـد(ص) جـنگ و خونريزى را در ماههاى حرام حلال شمرده ، آيه مورد بحث نازل شد و سـپـس ((عـبـداللّه بـن جـحش) وهمراهانش اظهار كردند كه در اين راه براى درك ثواب جهاد كـوشـش كـرده انـد و ازپيامبر پرسيدند كه آيا اجر مجاهدان را دارند يا نه ؟ آيه بعد (آيه 218) نازل گرديد.

تـفـسـيـر: ايـن آيـه درصدد پاسخ ‌گويى به پاره اى از سؤالات در باره جهاد واستثناهاى آن است ، نـخـست مى فرمايد: ((از تو در باره جنگ كردن در ماههاى حرام سؤال مى كنند)) (يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه).

سپس مى افزايد: ((به آنها بگو: جنگ در آن (گناه) بزرگى است)) (قل قتال فيه كبير).

و بـه و افراد، مربوط به كسانى است كه در كمتر ازاين فاصله زندگى مى كنند.

در حـج تـمتع ، نخست عمره را بجا مى آورند، سپس از احرام بيرون مى آيند،بعدا مراسم حج را در ايام مخصوصش انجام مى دهند، ولى در حج قران و افراد،اول مراسم حج بجا مى آورده مى شود، و بعد از پايان آن مراسم عمره ، با اين تفاوت كه در حج قران ، قربانى به همراه مى آورند و در حج افراد اين قربانى نيست.

(آيه 197)ـ قرآن در اين آيه احكام حج را تعقيب مى كند و دستورات جديدى مى دهد.

1ـ نخست مى فرمايد: ((حج در ماههاى معينى است)) (الحج اشهرمعلومات) منظور از اين ماهه، ماههاى شوال ، ذى القعده و ذى الحجه است.

2ـ سپس به دستور ديگرى ، در مورد كسانى كه با احرام بستن شروع به مناسك حج مى كنند، اشاره كـرده مـى فـرمـايـد: ((آنها كه حج را بر خود فرض كرده اند(و احرام بسته اند بايد بدانند) در حج آمـيـزش جـنسى ، و گناه و جدال نيست)) (فمن فرض فيهن الحج فلا رفث ولا فسوق ولا جدال فى الحج).

به اين ترتيب محيط حج بايد از تمتعات جنسى و همچنين گناهان وگفتگوهاى بى فايده و جر و بـحـثها و كشمكشهاى بيهوده پاك باشد، زيرا محيطى است كه روح انسان بايد از آن نيرو بگيرد و يـكـباره از جهان ماده جدا شود، و به عالم ماورا ماده راه يابد، و در عين حال رشته الفت و اتحاد و اتـفـاق و بـرادرى در مـيان مسلمانان محكم گردد و هر كارى كه با اين امور منافات دارد ممنوع است.

3ـ در مـرحـلـه بعد به مسائل معنوى حج ، و آنچه مربوط به اخلاص است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((آنچه را از كارهاى خير انجام مى دهيد خدا مى داند)) (وماتفعلوا من خير يعلمه اللّه).

و اين بسيار لذتبخش است كه اعمال خير در محضر او انجام مى شود.

و در ادامـه هـمين مطلب مى فرمايد: ((زاد و توشه تهيه كنيد كه بهترين زاد وتوشه ها پرهيزكارى است و از من بپرهيزيد اى صاحبان عقل)) (وتزودا فان خيرالزاد التقوى واتقون يا اولى الا لباب).

ايـن جمله ممكن است اشاره لطيفى به اين حقيقت بوده باشد كه در سفر حج موارد فراوانى براى تـهـى ه زادهـاى معنوى وجود دارد كه بايد از آن غفلت نكنيد، درآنجا تاريخ مجسم اسلام است و صـحنه هاى زنده فداكارى ابراهيم (ع) و جلوه هاى خاصى از مظاهر قرب پروردگار ديده مى شود آنـهـا كـه روحـى بـيدار و انديشه اى زنده دارندمى توانند براى يك عمر ازاين سفر بى نظير روحانى توشه معنوى فراهم سازند.

(آيـه 198)ـ در ايـن آيـه بـه رفـع پـاره اى از اشـتـباهات در زمينه مساله حج پرداخته مى فرمايد: ((گـناهى بر شمانيست كه از فضل پروردگارتان (ومنافع اقتصادى در ايام حج) برخوردار شويد)) (ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلا من ربكم).

در زمـان جـاهـلـيت هنگام مراسم حج هرگونه معامله و تجارت و باركشى ومسافربرى را گناه مـى دانـسـتـند و حج كسانى را كه چنين مى كردند باطل مى شمردندآيه فوق اين حكم جاهلى را بـى ارزش و بـاطل اعلام كرد و فرمود هيچ مانعى ندارد كه در موسم حج از معامله و تجارت حلال كه بخشى از فضل خداوند بر بندگان است بهره گيريد و يا كار كنيد و از دست رنج خود استفاده كـنـيـد، علاوه بر اين ، مسافرت مسلمانان از نقاط مختلف به سوى خانه خدا مى تواند پايه و اساسى براى يك جهش اقتصادى عمومى در جوامع اسلامى گردد.

سپس در ادامه همين آيه عطف توجه به مناسك حج كرده مى فرمايد:((هنگامى كه از عرفات كوچ كـرديـد خـدا را در نـزد مشعرالحرام ياد كنيد)) (فاذا افـضتم من عرفات فاذكروا اللّه عند المشعر الحرام).

((او را يـاد كـنـيـد هـمـان گـونه كه شما را هدايت كرد هر چند پيش از آن از گمراهان بوديد)) (واذكروه كما هدايكم وان كنتم من قبله لمن الضالين).

(آيـه 199)ـ بـاز در ادامـه هـمـيـن مـعـنى مى فرمايد: ((سپس از آنجا كه مردم كوچ مى كنند (از مشعرالحرام به سوى سرزمين منى) كوچ كنيد)) (ثم افيضوا من حيث افاض الناس).

در روايات آمده است كه قبيله قريش در جاهليت امتيازات نادرستى براى خود قائل بودند از جمله ايـن كـه مـى گـفتند: ما نبايد در مراسم حج به عرفات برويم زيرا عرفات از حرم مكه بيرون است قـرآن در آيـه فـوق خط بطلان بر اين اوهام كشيدو به مسلمانان دستور داد همه با هم در عرفات وقوف كنند و از آنجا همگى به سوى مشعرالحرام و از آنجا به سوى منى كوچ كنند.

و در پـايـان دسـتور به استغفار و توبه مى دهد مى فرمايد: ((از خدا طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمـرزنـده و مـهربان است)) (واستغفروا اللّه ان اللّه غفور رحيم) وطلب آمرزش كنيد از آن افكار و خيالات جاهلى كه مخالف روح مساوات و برابرى حج است.

در ايـن بـخـش از آيات به سه موقف حج اشاره شده ، عرفات كه محلى در 20كيلومترى مكه است سـپـس وقـوف در مـشعرالحرام ـيا مزدلفه ـ و سوم سرزمين منى كه محل قربانى و رمى جمرات و پايان دادن به احرام و انجام مراسم عيد است.

نكته ها:

نخستين موقف حج

زائران خانه خدا بعد از انجام مراسم عمره راهى مراسم حج مى شوند ونخستين مرحله همان وقوف در عرفات است ـدر نامگذارى سرزمين عرفات به اين نام ممكن است اشاره به اين حقيقت باشد كه اين سرزمين محيط بسيار آماده اى براى معرفت پروردگار و شناسايى ذات پاك اوست و به راستى آن جـذبـه معنوى وروحانى كه انسان به هنگام ورود در عرفات پيدا مى كند با هيچ بيان و سخنى قابل توصيف نيست تنها بايد رفت و مشاهده كردـ همه يكنواخت ، همه بيابان نشين ،همه از هياهوى دنياى مادى و زرق و برقش فرار كرده در زير آن آسمان نيلى و در آن هواى پاك از آلودگى گناه ، در آنـجـا كـه از لابـلاى نـسـيـمش صداى زمزمه جبرئيل وآهنگ مردانه ابراهيم خليل و طنين حـيـاتـبـخـش صـداى پـيـامبراسلام (ص) شنيده مى شود در اين سرزمين خاطره انگيز كه گويا دريـچـه اى به جهان ماوراى طبيعت درآن گشوده شده انسان نه تنها از نشئه عرفان پروردگار سـرمـسـت مى شود و لحظه اى بازمزمه تسبيح عمومى خلقت هماهنگ مى گردد بلكه در درون وجود خود، خودش را هم كه عمرى است گم كرده و به دنبالش مى گردد پيدا مى كند و به حال خويشتن نيز عارف مى گردد آرى ! اين سرزمين را ((عرفات)) مى نامند چه اسم جالب ومناسبى !

مشعرالحرام : دومين موقف حج

((مـشـعـر)) از ماده ((شعور)) است در آن شب تاريخى (شب دهم ذى الحجه) كه زائران خانه خدا پـس از طى دوران تربيت خود در عرفات به آنجا كوچ مى كنند وشبى را تا به صبح روى ماسه هاى نـرم در زيـر آسمان پرستاره در سرزمينى كه نمونه كوچكى از محشر كبرى و پرده اى از رستاخيز بزرگ قيامت است آرى ! در چنان محيط بى آلايش و با صفا و تكان دهنده در درون جامه معصومانه احـرام و روى آن مـاسـه هـاى نـرم انـسـان جوشش چشمه هاى تازه اى از انديشه و فكر و شعور در درون خـود احـسـاس مى كند و صداى ريزش آن را در اعماق قلب خود به روشنى مى شنودآنجا را ((مشعر)) مى نامند!.

آيه 200ـ شان نزول : در حديثى از امام باقر(ع) مى خوانيم كه : در ايام جاهليت هنگامى كه از مراسم حج فارغ مى شدند در آنجا اجتماع مى كردند وافتخارات نياكان خود را بر مى شمردند (و افتخارات مـوهومى براى خود برمى شمردند) آيه نازل شد و به آنها دستور داد كه به جاى اين كار (نادرست) ذكر خداگويند و از نعمتهاى بى دريغ خداوند و مواهب او ياد كنند.

تفسير: اين آيه همچنان ادامه بحثهاى مربوط به حج است نخست مى گويد:((هنگامى كه مناسك (حـج) خود را انجام داديد ذكر خدا گوييد همان گونه كه پدران و نياكانتان را ياد مى كرديد بلكه از آن بيشتر و برتر)) (فاذا قضيتم مناسككم فاذكروااللّه كذكركم آباكم او اشد ذكرا).

منظور از اين تعبير اين نيست كه هم نياكانتان را ذكر كنيد و هم خدا ر، بلكه اشاره اى است به اين واقعيت كه اگر آنها بخاطر پاره اى از مواهب لايق يادآورى هستند پس چرا به سراغ خدا نمى رويد كـه تـمـام عـالـم هـسـتـى و تمام نعمتهاى جهان ازناحيه اوست صاحب صفات جلال و جمال و ولى نعمت همگان است.

((ذكر خدا)) در اين جا تمام اذكار الهى بعد از مراسم را شامل مى شود.

در اينجا مردم را به دو گروه تقسيم مى كند مى فرمايد: ((گروهى از مردم مى گويند خداوندا! در دنـيـا به ما نيكى عطا فرما ولى در آخرت بهره اى ندارند)) (فمن الناس من يقول ربنا آتنا فى الدنيا وما له فى الا خرة من خلاق).

(آيه 201)ـ ((و گروهى مى گويند پروردگارا! به ما نيكى عطا كن و در آخرت نيكى مرحمت فرما و مـا را از عـذاب آتش نگاهدار)) (ومنهم من يقول ربنا آتنافى الدنيا حسنة وفى الا خرة حسنة وقنا عذاب النار).

در حقيقت اين قسمت از آيات اشاره به خواسته هاى مردم و اهداف آنها دراين عبادت بزرگ است ، زيرا گروهى هم مواهب مادى دنيا را مى خواهند و هم مواهب معنوى را بلكه زندگى دنيا را نيز به عنوان مقدمه تكامل معنوى مى طلبند!.

در ايـن كه منظور از ((حسنة)) در آيه چيست ؟ در حديثى از پيامبراكرم (ص)مى خوانيم : ((كسى كـه خـدا بـه او قـلـبى شاكر و زبان مشغول به ذكر حق ، و همسرى باايمان كه او را در امور دنيا و آخرت يارى كند ببخشد، نيكى دنيا و آخرت را به اوداده واز عذاب آتش باز داشته شده)).

الـبـته ((حسنه)) به معنى هرگونه خير و خوبى است و مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه تمام مـواهب مادى و معنوى را شامل مى شود، بنابراين آنچه در روايت فوق آمده بيان مصداق روشن آن است.

(آيـه 202)ـ در ايـن آيه اشاره به گروه دوم كرده (همان گروهى كه حسنه دنياو آخرت را از خدا مـى طلبند) مى فرمايد: ((آنها نصيب و بهره اى از كسب خود دارندو خداوند سريع الحساب است)) (اولئك لهم نصيب مما كسبوا واللّه سريع الحساب).

در حـقـيـقـت ايـن آيـه نـقـطـه مقابل جمله اى است كه در آيات قبل در باره گروه اول آمد كه مى فرمايد: ((آنها نصيبى در آخرت ندارند)).

(آيـه 203)ـ ايـن آيـه آخـريـن آيه است كه در اينجا در باره مراسم حج ، سخن مى گويد وسنتهاى جاهلى را در رابطه باتفاخرهاى موهوم نسبت به نياكان وگذشتگان در هم مى شكند و به آنها توصيه مى كند كه (بعد از مراسم عيد) به ياد خدا باشندمى فرمايد: ((خدا را در روزهاى معينى ياد كنيد)) (واذكروا اللّه فى ايام معدودات).

در ايـن كـه مـنظور از اين اذكار چيست ؟ در احاديث اسلامى به اين صورت تعيين شده كه بعد از پـانـزده نـمـاز كـه آغـازش نماز ظهر روز عيد قربان ، و پايانش نمازروز سيزدهم است ، جمله هاى الـهام بخش زير تكرار گردد: اللّه اكبر اللّه اكبر لا اله الا اللّه واللّه اكبر وللّه الحمد اللّه اكبر على ما هدانا اللّه اكبر على ما رزقنا من بهيمة الا نعام.

سـپـس در دنبال اين دستور مى افزايد: ((كسانى كه تعجيل كنند و (ذكر خدا را)در دو روز انجام دهـنـد گناهى بر آنان نيست ، و كسانى كه تاخير كنند (و سه روز انجام دهند نيز) گناهى بر آنها نـيـسـت ، براى كسانى كه تقوا پيشه كنند)) (فمن تعجل فى يومين فلا اثم عليه ومن تاخر فلا اثم عليه لمن اتقى).

اين تعبير در حقيقت ، اشاره به نوعى تخيير در ادا ذكر خد، ميان دو روز وسه روز مى باشد.

و در پـايـان آيـه ، يـك دسـتور كلى به تقوا داده مى فرمايد: ((تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيد شما به سوى او محشور خواهيد شد)) (واتقوا اللّه واعلموا انـكم اليه تحشرون).

اين جمله مى تواند اشاره به اين باشد كه مراسم روحانى حج ، گناهان گذشته شما را پاك كرده ، و هـمـچـون فرزندى كه از مادر متولد شده است پاك از اين مراسم باز مى گرديد، اما مراقب باشيد بعدا خود را آلوده نكنيد.

آيـه 204ـ شـان نـزول : در مـورد نزول اين آيه و دو آيه بعد گفته اند: اين آيات در باره ((اخنس بن شريق)) نازل شده كه مردى زيبا و خوش زبان بود و تظاهر به دوستى پيامبر(ص) مى كرد و خود را مـسـلـمان جلوه مى داد، و سوگند مى خورد كه آن حضرت را دوست دارد و به خدا ايمان آورده ، پـيـامـبر هم كه مامور به ظاهر بود با اوگرم مى گرفت ، ولى او در باطن مرد منافقى بود، در يك ماجرا زراعت بعضى ازمسلمانان را آتش زد و چهارپايان آنان را كشت.

اين سه آيه نازل شد و به اين ترتيب پرده از روى كار او برداشته شد.

تـفـسـيـر: در ايـن آيه ، اشاره سربسته اى به بعضى از منافقان كرده ، مى فرمايد: ((وبعضى از مردم چنين هستند كه گفتار او در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مى شود (ولى در باطن چنين نيست) و خداوند بر آنچه در قلب او است گواه مى باشد، و اوسرسخت ترين دشمنان است)) (ومن الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنياويشهداللّه على ما فى قلبه وهو الدالخصام).

(آيـه 205)ـ سپس مى افزايد: ((نشانه دشمنى باطنى او اين است كه وقتى روى بر مى گرداند و از نـزد تـو خارج مى شود، كوشش مى كند كه در زمين ، فساد به راه بيندازد، و زراعت و چهارپايان را نـابـود كـند با اين كه مى داند خدا فساد را دوست ندارد)) (واذا تولى سعى فى الا رض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل واللّه لا يحب الفساد).

آرى ! اگر اينها در اظهار دوستى و محبت به پيامبراسلام و پيروان او صادق بودند هرگز دست به فـسـاد و تـخـريـب نـمـى زدنـد، ظـاهـر آنان دوستى خالصانه است ،اما در باطن ، بى رحم ترين ، و سرسخت ترين دشمنانند.

(آيـه 206)ـ در اين آيه مى افزايد: هنگامى كه او را از اين عمل زشت نهى كنند ((و به او گفته شود از خـدا بـتـرس (آتـش لـجـاجـت در درونـش شعله ور مى گردد) ولجاج و تعصب ، او را به گناه مى كشاند)) (واذا قيل له اتق اللّه اخذته العزة بالا ثم).

او نـه بـه اندرز ناصحان ، گوش فرا مى دهد، و نه به هشدارهاى الهى بلكه پيوسته با غرور و نخوت مـخصوص به خود، بر خلاف كاريهايش مى افزايد چنين كسى را جز آتش دوزخ رام نمى كند، و لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((آتش دوزخ براى آنها كافى است و چه بد جايگاهى است)) (فحسبه جهنم ولبئس المهاد).

آيه 207ـ شان نزول : مفسر معروف اهل تسنن ((ثعلبى)) مى گويد: هنگامى كه پيغمبراسلام (ص) تـصميم گرفت مهاجرت كند، و مشركان اطراف خانه او را براى حمله به او، محاصره كرده بودند دسـتـور داد عـلى (ع) در بستر او بخوابد و پارچه سبزرنگى كه مخصوص به خود پيغمبر بود روى خود بكشد.

در ايـن هـنـگام خداوند به ((جبرئيل)) و ((ميكائيل)) وحى فرستاد كه من بين شمابرادرى ايجاد كـردم و عـمـر يـكى از شما را طولانى تر قرار دادم كداميك از شما حاضراست ايثار به نفس كند؟ هيچ كدام حاضر نشدند به آنها وحى شد اكنون على (ع) دربستر پيغمبر خوابيده و آماده شده جان خـويش را فداى او سازد به زمين برويد وحافظ و نگهبان او باشيد هنگامى كه جبرئيل بالاى سر و ميكائيل پايين پاى على (ع)نشسته بودند جبرئيل مى گفت : ((به به آفرين به تو اى على خداوند به واسطه تو برفرشتگان مباهات مى كند))!.

در اين هنگام آيه نازل گرديد و به همين دليل آن شب تاريخى به نام ((ليلة المبيت)) ناميده شده است.

تـفـسـيـر: گـرچـه ايـن آيه در مورد هجرت پيغمبر و فداكارى على (ع) نازل شده ،ولى مفهوم و مـحتواى كلى و عمومى دارد و در واقع نقطه مقابل چيزى است كه درآيات قبل در مورد منافقان وارد شـده بـود، مـى فرمايد: ((از ميان مردم كسانى هستندكه جان خود را در برابر خشنودى خدا مـى فـروشـنـد، و خـداوند نسبت به بندگانش مهربان است)) (ومن الناس من يشرى نفسه ابتغا مرضات اللّه واللّه رؤف بالعباد).

جـمله (واللّه رؤف بالعباد) ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند در عين اين كه بخشنده جان بـه انـسـان اسـت هـمان را خريدارى مى كند و بالاترين بها را كه همان خشنودى اوست به انسان مى پردازد!.

قابل توجه اين كه فروشنده ((انسان)) و خريدار ((خدا)) و متاع ((جان)) و بهاى معامله خشنودى ذات پاك اوست ، در حالى كه در موارد ديگر بهاى اين گونه معاملات را بهشت جاويدان و نجات از دوزخ ذكر كرده است.

بـه هـر حـال آيـه فـوق بـا تـوجه به شان نزول يكى از بزرگترين فضائل على (ع)است كه در اكثر منابع اسلامى ذكر شده است.

(آيه 208).

صلح جهانى تنها در سايه ايمان !

بـعـد از اشـاره به دو گروه (گروه مؤمنان بسيار خالص و منافقان مفسد) درآيات گذشته ، همه مؤمنان را در اين آيه مخاطب ساخته مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، همگى در صلح و آشتى در آييد)) (ي ايها الذين آمنوا ادخلوافى السلم كافة).

از مفهوم اين آيه چنين استفاده مى شود كه صلح و آرامش تنها در پرتو ايمان امكان پذير است اصولا در مقابل عوامل پراكندگى (زبان و نژاد و) يك حلقه محكم اتصال در ميان قلوب بشر لازم است ، اين حلقه اتصال تنها ايمان به خدااست كه مافوق اين اختلافات است.

سـپـس مـى افزايد: ((از گامهاى شيطان پيروى نكنيد كه او دشمن آشكار شمااست)) (ولا تتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين).

در ايـنجا نيز اين حقيقت تكرار شده كه انحراف از صلح و عدالت و تسليم شدن در برابر انگيزه هاى دشـمـنى و عداوت و جنگ و خونريزى از مراحل ساده وكوچك شروع مى شود، و به مراحل حاد و خطرناك منتهى مى گردد.

جـمله انه لكم عدو مبين متضمن استدلال زنده و روشنى است ، مى گويددشمنى شيطان با شما چـيـزى مـخـفـى و پوشيده نيست ، او از آغاز آفرينش آدم براى دشمنى با او كمر بست ، با اين حال چگونه تسليم وسوسه هاى او مى شويد!.

(آيـه 209)ـ در ايـن آيـه بـه هـمـه مـؤمنان هشدار مى دهد كه ((اگر بعد از (اين همه) نشانه ها و برنامه هاى روشن كه به سراغ شما آمده لغزش كنيد و تسليم وسوسه هاى شيطان شويد و گامى بر خلاف صلح و سلام برداريد بدانيد (از پنجه عدالت خداوند فرار نتوانيد كرد) چرا كه خداوند توانا و شكست ناپذير و حكيم است)) (فان زللتم من بعد ما جتكم البينات فاعلموا ان اللّه عزيز حكيم).

برنامه روشن ، راه روشن و مقصد هم معلوم است با اين حال جايى براى لغزش و قبول وسوسه هاى شـيـطانى نيست ! اگر منحرف شويد قطعا مقصر خودشماييد و بدانيد خداوند قادر حكيم شما را مجازات عادلانه خواهد كرد.

(آيـه 210)ـ اين آيه گرچه از آيات پيچيده قرآن بنظر مى رسد لكن دقت روى تعبيرات آن ابهام را بـرطـرف مى سازد، در اينجا روى سخن به پيامبر(ص) است ،مى فرمايد: ((آيا آنها انتظار دارند كه خداوند و فرشتگان در سايه هاى ابرها به سوى آنها بيايند)) و دلايل ديگرى در اختيارشان بگذارند با ايـن كه چنين چيزى محال است و به فرض كه محال نباشد چه ضرورتى دارد (هل ينظرون الا ان ياتيهم اللّه فى ظلل من الغمام والملائكة))) در حالى كه كار پايان گرفته است)) (وقضى الا مر).

در ايـن كـه مـنظور از پايان گرفتن كار چيست ؟ آنچه به نظر مى رسد اين است كه اشاره به نزول عذاب الهى به كافران لجوج باشد زيرا ظاهر آيه مربوط به اين جهان است.

و در پايان آيه مى فرمايد: ((و همه كارها به سوى خدا باز مى گردد)) (والى اللّه ترجع الا مور).

امـور مـربـوط بـه ارسـال پـيامبران ونزول كتابهاى آسمانى وتبيين حقايق بازگشت به او مى كند همان گونه كه امر حساب و مجازات و كيفر و پاداش به او باز مى گرددرؤيت خداوند.

بى شك مشاهده حسى تنها در مورد اجسامى صورت مى گيرد كه داراى رنگ و مكان و محل است بـنـابراين ، در مورد ذات خداوند كه مافوق زمان و مكان است معنى ندارد ذات پاك او نه در دنيا با اين چشم ديده مى شود و نه در آخرت دلايل عقلى اين مساله به قدرى روشن است كه ما را بى نياز از شرح و بسط مى كند.

الـبـته مشاهده خداوند با چشم دل هم در اين جهان ممكن است و هم درجهان ديگر و مسلما در قيامت كه ذات پاك او ظهور و بروز قوى ترى دارد اين مشاهده قوى تر خواهد بود ((20)).

(آيه 211)ـ اين آيه در حقيقت ، يكى از مصاديق آيات گذشته است ، چرا كه درآيات گذشته سخن از مؤمنان و كافران و منافقان بود، كافرانى كه بر اثر لجاجت ،آيات و دلايل روشن را ناديده گرفته بـه بهانه جويى مى پرداختند، و بنى اسرائيل يكى از مصاديق واضح اين معنى هستند مى فرمايد: ((از بـنى اسرائيل بپرس ، چه نشانه هاى روشنى به آنها داديم ؟)) ولى آنها اين نشانه هاى روشن را ناديده گرفتند، و نعمتهاى الهى را در راه غلط صرف كردند (سل بنى اسرائيل كم آتيناهم من آية بينة).

سـپـس مـى افـزايـد: ((كـسـى كـه نـعمت خدا را بعد از آن كه به سراغ او آمد تبديل كند (و از آن سـؤاسـتفاده نمايد، گرفتار عذاب شديد الهى خواهد شد) زيرا خداوندشديدالعقاب است)) (ومن يبدل نعمة اللّه من بعد ما جائته فان اللّه شديدالعقاب).

منظور از تبديل نعمت اين است كه انسان امكانات و منابع مادى و معنوى راكه در اختيار دارد، در مـسـيـرهـاى انـحـرافى و گناه به كار گيرد، مساله تبديل نعمت ،وسرنوشت دردناك ناشى ازآن منحصر به بنى اسرائيل نيست ، هم اكنون دنياى صنعتى گرفتار اين بدبختى بزرگ است زيرا با اين كه خـداونـد مـواهب و نعمتها و امكاناتى دراختيار انسان امروز قرار داده كه در هيچ دورانى از تاريخ سـابـقه نداشته ، ولى بخاطردورى از تعليمات الهى پيامبران گرفتار تبديل نعمت شده و آنها را به صـورت وحشتناكى در راه فنا و نيستى خود به كار گرفته و از آن مخربترين سلاحه، براى ويرانى جهان ساخته و يا از قدرت مادى خويش براى توسعه ظلم و استعمار واستثمار بهره گرفته و دنيا را به جايگاهى ناامن از هر نظر مبدل كرده است.

آيـه 212ـ شـان نـزول : ابن عباس مفسر معروف مى گويد: اين آيه در باره اقليت اشرافى و رؤساى قريش نازل شد كه زندگى بسيار مرفهى داشتند، و جمعى ازمؤمنان ثابت قدم كه از نظر زندگى مادى فقير و تهيدست بودند را به باد استهزامى گرفتند و مى گفتند: اگر پيامبر(ص) شخصيتى داشـت و از طـرف خـدا بـود، اشـراف بـزرگـان از او پـيروى مى كردند، آيه نازل شد و به سخنان بى اساس آنها پاسخ داد.

تفسير: شان نزول اين آيه مانع از آن نيست كه يك قاعده كلى و عمومى از آن استفاده كرده يا آن را مـكـمل آيه پيشين در باره يهود بدانيم آيه مى گويد: ((زندگى دنيابراى كافران زينت داده شده است)) (زين للذين كفروا الحيوة الدنيا).

لـذا از بـاده غـرور سـرمـست شده ((و افراد با ايمان را كه احيانا دستشان تهى است به باد مسخره مى گيرند)) (ويسخرون من الذين آمنوا).

ايـن در حالى است كه ((اين افراد با ايمان و تقوا در قيامت برتر از آنها هستند))آنها در اعلى عليين بهشتند و اينها در دركات جهنم (والذين اتقوا فوقهم يوم القيمة).

زيـرا در آن جهان مقامات معنوى صورت عينى به خود مى گيرد و مؤمنان دردرجات بالايى قرار خـواهـنـد گـرفـت ، آنـهـا گويى بر فراز آسمانها سير مى كنند در حالى كه اينها در اعماق زمين مـى رونـد و ايـن جـاى تعجب نيست ((زيرا خداوند هر كس رابخواهد بى حساب روزى مى دهد)) (واللّه يرزق من يشا بغير حساب).

ايـنـهـا در حـقـيـقـت بـشـارت و آرامشى است براى مؤمنان فقير و هشدار وتهديدى است براى ثروتمندان مغرور و بى ايمان.

بى حساب بودن روزى خداوند نسبت به افراد با ايمان اشاره به اين است كه هرگز پاداشها و مواهب الـهـى بـه اندازه اعمال ما نيست بلكه مطابق كرم و لطف اواست و مى دانيم لطف و كرمش حد و حدودى ندارد.

(آيه 213)ـ بعد از بيان حال مؤمنان و منافقان و كفار در آيات پيشين ، در اين آيه به سراغ يك بحث اصولى و كلى و جامع در مورد پيدايش دين و مذهب واهداف و مراحل مختلف آن مى رود نخست مى فرمايد: ((انسانها (در آغاز) همه امت واحدى بودند)) (كان الناس امة واحدة).

و در آن روز تـضـادى در مـيـان آنـهـا وجـود نداشت ، زندگى بشر و اجتماع اوساده بود، فطرتها دسـت نخورده ، و انگيزه هاى هوى و هوس و اختلاف و كشمكش در ميان آنها ناچيز بود (اين مرحله اول زنـدگـى انـسانها بود) سپس زندگى انسانهاشكل اجتماعى به خود گرفت زيرا انسان براى تـكـامـل آفـريـده شده و تكامل او تنهادر دل اجتماع تامين مى گردد (و اين مرحله دوم زندگى انسانها بود) ولى به هنگام ظهور اجتماع ، اختلافها و تضادها به وجود آمد چه از نظر ايمان و عقيده ، و چـه ازنظر عمل و تعيين حق و حقوق هر كس و هر گروه در اجتماع ، و اينجا بشر تشنه قوانين و تـعـليمات انبيا و هدايتهاى آنها مى گردد تا به اختلافات او در جنبه هاى مختلف پايان دهد (و اين مـرحـله سوم بود) در اينجا ((خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند)) (فبعث اللّه النبيين مبشرين ومنذرين) و اين مرحله چهارم بود.

در ايـنـجـا انسانها با هشدارهاى انبيا و توجه به مبد و معاد و جهان ديگر كه در آنجا پاداش و كيفر اعـمـال خـويـش را در مـى يـابـنـد براى گرفتن احكام و قوانين الهى آمادگى پيدا كردند و لذا مـى فـرمـايـد: ((خـداونـد با آنها كتاب آسمانى به حق نازل كرد تادر ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند حكومت كند)) (وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيـما اختلفوا فيه).

و بـه ايـن تـرتـيـب ايـمان به انبيا و تمسك به تعليمات آنها و كتب آسمانى ، آبى بر آتش اختلافات فروريخت و آن را خاموش ساخت ـ و اين مرحله پنجم بود.

اين وضع مدتى ادامه يافت ولى كم كم وسوسه هاى شيطانى و امواج خروشان هواى نفس ، كار خود را در ميان گروهى كرد لذا آيه مى فرمايد: ((در آن اختلاف نكردند مگر كسانى كه كتاب آسمانى را دريافت داشته بودند و بينات ونشانه هاى روشن به آنها رسيده بود آرى ! آنه، بخاطر انحراف از حق و سـتـمـگـرى درآن اخـتلاف كردند)) (ومااختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيابينهم) و اين مرحله ششم بود.

در ايـنـجا مردم به دو گروه تقسيم شدند مؤمنان راستين كه در برابر حق تسليم بودند آنها براى پـايـان دادن به اختلافات جديد به كتب آسمانى و تعليمات انبيابازگشتند و به حق رسيدند و لذا مى فرمايد: ((خداوند مؤمنان از آنها را به حقيقت آنچه در آن اختلاف داشتند به فرمان خود هدايت فـرمـود)) در حـالـى كـه افراد بى ايمان و ستمگر خودخواه همچنان در گمراهى و اختلاف باقى ماندند (فهدى اللّه الذين آمنوا لمااختلفوا فيه من الحق باذنه) و اين مرحله هفتم بود.

و در پـايان آيه مى فرمايد: ((خداوند هر كه را بخواهد و لايق ببيند به راه مستقيم هدايت مى كند)) (واللّه يهدى من يشا الى صراط مستقيم).

اشـاره به اين كه مشيت الهى كه آميخته با حكمت او است گزاف و بى حساب نيست و از هرگونه تـبـعـيـض ناروا بر كنار است تمام كسانى كه داراى نيت پاك و روح تسليم در برابر حقند مشمول هـدايـتـهـاى او مى شوند، اشتباهات عقيدتى آنها اصلاح مى گردد و از روشن بينيهاى مخصوصى برخوردار مى شوند و آنها را از اختلافات ومشاجرات دنياپرستان بى ايمان بر كنار مى دارد و آرامش روح و اطمينان خاطر وسلامت جسم و جان به آنها مى بخشد.

آيه 214ـ شان نزول : بعضى از مفسران گفته اند: هنگامى كه در جنگ احزاب ترس و خوف و شدت بـر مـسـلـمانان غالب شد و در محاصره قرار گرفتند اين آيه نازل شد و آنان را به صبر و استقامت دعوت نمود و يارى نصرت به آنها داد.

تفسير: از اين آيه چنين بر مى آيد كه جمعى از مؤمنان مى پنداشتند كه عامل اصلى ورود در بهشت تـنـهـا اظـهـار ايمان به خدا است بى آن كه تلاش و كوششى به خرج دهند، قرآن در برابر اين تفكر نـادرسـت مى فرمايد: ((آيا گمان كرديد داخل بهشت مى شويد بى آن كه حوادثى همچون حوادث سـخـت گـذشـتـگان به شما برسد))(ام حسبتم ان تدخلوا الجنة ولما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم).

((همانها كه شدايد و زيانهاى فراوان به آنها رسيد و آنچنان ناراحت و متزلزل شدند كه پيامبرالهى و افـرادى كـه ايمان آورده بودند گفتند: پس يارى خدا كجاست !))(مستهم الباسا والضرا وزلزلوا حتى يقول الرسول والذين آمنوا معه متى نصراللّه).

الـبـتـه آنها اين جمله را به عنوان اعتراض و ايراد نمى گفتند بلكه به عنوان تقاضا و انتظار مطرح مـى كـردند و چون آنها نهايت استقامت خود را در برابر اين حوادث به خرج دادند و دست به دامن الطاف الهى زدند به آنها گفته شد ((آگاه باشيد يارى خدا نزديك است)) (الا ان نصراللّه قريب).

در حقيقت اين آيه به يكى از سنن الهى كه در همه اقوام جارى بوده است اشاره مى كند و به مؤمنان در هـمه قرون و اعصار هشدار مى دهد كه براى پيروزى وموفقيت و نايل شدن به مواهب بهشتى ، بايد به استقبال مشكلات بروند و فداكارى كنند و اين آزمونى است كه مؤمنان را پرورش مى دهد.

آيه 215ـ شان نزول : ((عمروبن جموح)) پيرمردى بزرگ و ثروتمند بود به پيامبر(ص) عرض كرد از چه چيز صدقه بدهم و به چه كسانى ؟ اين آيه نازل شد و به او پاسخ گفت.

تفسير: درقرآن مجيدآيات فراوانى درباره انفاق وبخشش درراه خداآمده است همين امر سبب مى شد كه در باره جزئيات از پيامبر(ص) سؤال كنند لذا در آيه موردبحث مى فرمايد: ((ازتوسؤال مى كنند چه چيز راانفاق كنند)) (يسئلونك ماذا ينفقون).

سـپـس مـى افـزايـد: ((بگو هر خير و نيكى (و هرگونه سرمايه سودمند مادى ومعنوى) كه انفاق مى كنيد براى پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مستمندان وواماندگان در راه ، بايد باشد)) (قل ما انفقتم من خير فللوالدين والا قربين واليتامى والمساكين وابن السبيل).

مسلما ذكر اين پنج طايفه به عنوان بيان مصداقهاى روشن است وگرنه منحصر به آنها نمى باشد.

و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((و هر كار خيرى انجام مى دهيد خداوند از آن آگاه است)) (وما تفعلوا من خير فان اللّه به عليم).

لـزومـى نـدارد تظاهر كنيد، و مردم را از كار خويش آگاه سازيد، چه بهتر كه براى اخلاص بيشتر انفاقهاى خود را پنهان سازيد، زيرا كسى كه پاداش مى دهد ازهمه چيز با خبر است و كسى كه جزا به دست اوست حساب همه نزد او است.

جمله ((وما تفعلوا)) معنى وسيعى دارد كه تمام اعمال خير را شامل مى شود.

و جمله ((ما انفقتم من خير)) (آنچه از نيكيها انفاق مى كنيد) مى گويد: انفاق ازهر موضوع خوبى مـى تواند باشد، و تمام نيكيها را شامل مى شود از اموال باشد ياخدمات ، از موضوعات مادى باشد يا معنوى.

در ضـمـن تـعـبـيـر بـه ((خـيـر)) نـشان مى دهد كه مال و ثروت ذاتا چيز بدى نيست ،بلكه يكى ازبهترين وسايل خيراست ، مشروط بر اين كه به نيكى از آن بهره گيرى شود.

(آيه 216)ـ آيه گذشته عمدتا در مورد انفاق اموال بود و در اين آيه سخن ازانفاق جانها در راه خدا اسـت و ايـن هـر دو در مـيـدان فـداكارى دوش به دوش يكديگرقرار دارند مى فرمايد: ((جنگ (با دشمن) بر شما مقرر شده است در حالى كه از آن اكراه داريد)) (كتب عليكم القتال وهو كره لكم).

تعبير به ((كتب)) (نوشته شده) اشاره به حتمى بودن و قطعى بودن اين فرمان الهى است.

بـراى انسانهاى معمولى يك امر طبيعى است كه جنگ ولو با دشمن و در راه خدا خوشايند نيست زيـرا در جنگ هم تلف اموال و هم نفوس و هم جراحتها ومشقتها است البته براى عاشقان شهادت در راه حق و كسانى كه در سطح بالايى ازمعرفت قرار دارند جنگ با دشمنان حق شربت گوارايى اسـت كـه همچون تشنه كامان به دنبال آن مى روند و مسلما حساب آنها از حساب توده مردم جدا است.

سـپـس به يك قانون كلى و اصل اساسى كه حاكم بر قوانين تكوينى و تشريعى خداوند است اشاره مـى كـند، مى فرمايد: ((چه بسا شما از چيزى اكراه داشته باشيددر حالى كه براى شما خير است و مايه سعادت و خوشبختى)) (وعسى ان تكرهواشيئا وهو خير لكم).

بـه عـكس كناره گيرى از جنگ و عافيت طلبى ممكن است خوشايند شمانباشد در حالى كه واقعا چـنـين نيست ((چه بسا چيزى را دوست داشته باشيد و آن براى شما شر است)) (وعسى ان تحبوا شيئا وهو شر لكم).

و در پايان مى فرمايد: ((و خدا مى داند و شما نمى دانيد)) (واللّه يعلم وانتم لا تعلمون).

پـروردگـار جـهان با اين لحن قاطع مى گويد كه افراد بشر نبايد تشخيص خودشان را در مسائل مـربوط به سرنوشتشان حاكم سازند چرا كه علم آنها از هر نظرمحدود و ناچيز است و معلوماتشان در بـرابـر مـجهولات همچون قطره اى در برابردريا است آنها با توجه به علم محدود خود نبايد در بـرابـر احكام الهى روى در هم كشند بايد بطور قطع بدانند كه خداوند اگر جهاد و روزه و حج را تشريع كرده همه به سود آنها است ، توجه به اين حقيقت روح انضباط و تسليم در برابر قوانين الهى را درانـسـان پـرورش مى دهد، و درك و ديد او را از محيطهاى محدود فراتر مى برد و به نامحدود يعنى علم بى پايان خدا پيوند مى دهد.

آيـه 217ـ شـان نـزول : پـيش از جنگ ((بدر)) پيامبراسلام (ص) ((عبداللّه بن جحش)) را طلبيد و نـامـه اى بـه او داد، به او فرمان داد پس از آن كه دو روز راه پيمود،نامه را بگشايد و طبق آن عمل كـند، او پس از دو روز طى طريق نامه را گشود و چنين يافت : ((پس از آن كه نامه را باز كردى تا ((نخله)) (زمينى كه بين مكه و طائف است)پيش برو و در آنجا وضع قريش را زير نظر بگير)).

هـنـگـامـى كـه بـه ((نـخـلـه)) رسيدند به قافله اى از قريش برخورد كردند به آنهاحمله كردند ((عـمـروبن حضرمى)) را كشتند و قافله را با دو نفر نزد پيامبر(ص) آوردند،پيغمبر به آنان فرمود: من به شما دستور نداده بودم كه در ماههاى حرام نبرد كنيد،مشركان نيز زبان به طعن گشودند كـه مـحـمـد(ص) جـنگ و خونريزى را در ماههاى حرام حلال شمرده ، آيه مورد بحث نازل شد و سـپـس ((عـبـداللّه بـن جـحش)) وهمراهانش اظهار كردند كه در اين راه براى درك ثواب جهاد كـوشـش كـرده انـد و ازپيامبر پرسيدند كه آيا اجر مجاهدان را دارند يا نه ؟ آيه بعد (آيه 218) نازل گرديد.

تـفـسـيـر: ايـن آيـه درصدد پاسخ ‌گويى به پاره اى از سؤالات در باره جهاد واستثناهاى آن است ، نـخـست مى فرمايد: ((از تو در باره جنگ كردن در ماههاى حرام سؤال مى كنند)) (يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه).

سپس مى افزايد: ((به آنها بگو: جنگ در آن (گناه) بزرگى است)) (قل قتال فيه كبير).

و بـه اين ترتيب سنتى را كه از زمانهاى قديم و اعصار انبياى پيشين در ميان عرب در مورد تحريم پـيـكـار در مـاهـهـاى حرام (رجب ، ذى القعده ، ذى الحجه ومحرم) وجود داشته با قاطعيت امضا مى كند.

سپس مى فرمايد: چنين نيست كه اين قانون استثنايى نداشته باشد، نبايداجازه داد گروهى فاسد و مفسد زير چتر اين قانون هر ظلم و فساد و گناهى رامرتكب شوند درست است كه جهاد در ماه حـرام مـهـم اسـت ((ولـى جـلـوگـيـرى از راه خـدا و كـفـر ورزيدن نسبت به او و هتك احترام مسجدالحرام ، و خارج كردن و تبعيدنمودن ساكنان آن ، نزد خداوند از آن مهمتر است)) (وصد عن سبيل اللّه وكفر به والمسجدالحرام واخراج اهله منه اكبر عنداللّه).

سـپـس مـى افـزايـد: ((ايـجاد فتنه (و منحرف ساختن مردم از دين خدا) از قتل هم بالاتر است)) (والفتنة اكبر من القتل).

چرا كه آن جنايتى است بر جسم انسان و اين جنايتى است بر جان و روح وايمان انسان ، و بعد چنين ادامه مى دهد كه مسلمانان نبايد تحت تاثير تبليغات انحرافى مشركان قرار گيرند، زيرا ((آنها دائما بـا شـمـا مـى جـنگند تا اگر بتوانند شما را ازدينتان باز گردانند)) و در واقع به كمتر از اين قانع نيستند (ولا يزالون يقاتلونكم حتى يردوكم عن دينكم ان استطاعوا).

بنابراين ، محكم در برابر آنها بايستيد، و به وسوسه هاى آنها در زمينه ماه حرام و غير آن اعتنا نكنيد و بـعد به مسلمانان در زمينه بازگشت از دين خدا هشدار جدى داده مى گويد: ((هر كس از شما مـرتـد شـود و از ديـنش برگردد، و در حال كفر بميرد،تمام اعمال نيك او در دنيا و آخرت بر باد مـى رود و آنـهـا اهل دوزخند و جاودانه درآن مى مانند)) (ومن يرتدد منكم عن دينه فيـمت وهو كافر فاولئك حبطت اعمالهم فى الدنيا والا خرة واولئك اصحاب النار هم فيها خالدون).

چه مجازاتى از اين سخت تر و وحشتناكتر كه تمام اعمال نيك انسان نابودشود.

(آيه 218)ـ در اين آيه به نقطه مقابل اين گروه اشاره كرده و مى فرمايد:((كسانى كه ايمان آوردند و كـسانى كه هجرت نمودند و در راه خدا جهاد كردند (و برايمان خود استوار ماندند) آنها اميد به رحـمـت پـروردگـار دارنـد و خـداونـد آمرزنده ومهربان است)) (ان الذين آمنوا والذين هاجروا وجاهدوا فى سبيل اللّه اولئك يرجون رحمة اللّه واللّه غفور رحيم).

آرى ! ايـن گـروه در پـرتـو ايـن سه كار بزرگ (ايمان ، هجرت و جهاد) اگر مرتكب اشتباهاتى نيز بشوند ممكن است مشمول عنايات و مغفرت الهى گردند.

آيه 219ـ شان نزول : در مورد نزول اين آيه گفته اند: گروهى از ياران پيامبر(ص) خدمتش آمدند و عرض كردند حكم شراب و قمار، كه عقل را زايل ومال را تباه مى كند بيان فرما آيه نازل شد و به آنها پاسخ داد.

تـفسير: اين آيه از يك سؤال در باره شراب و قمار شروع مى شود مى فرمايد:((از تو در باره شراب و قمار سؤال مى كنند)) (يسئلونك عن الخمر والميسر).

((خمر)) در اصطلاح شرع به معنى هر مايع مست كننده است هر چند در لغت براى هر يك از انواع مشروبات الكلى اسمى قرار داده شده است و ((ميسر)) به معنى سهل و آسان است و از آنجا كه قمار در نظر بعضى از مردم وسيله آسانى براى نيل به مال و ثروت است به آن ميسر گفته شده است.

سـپـس در جواب مى فرمايد: ((بگو در اين دو، گناه بزرگى است و منافعى (ازنظر ظاهر و جنبه مـادى) بـراى مـردم ولـى گناه آنها از نفعشان بيشتر است)) (قل فيهمااثم كبير ومنافـع للناس واثمهما اكبر من نفعهما).

بنابراين ، هيچ انسان عاقلى بخاطر آن نفع كم به اين همه زيان تن در نمى دهد.

دومـيـن سـؤالـى كـه در ايـن آيـه مطرح است ، سؤال در باره انفاق است ،مى فرمايد: ((از تو سؤال مى كنند چه چيز انفاق كنند)) (ويسئلونك ماذا ينفقون).

((بگو از مازاد نيازمنديهايتان)) (قل العفو).

((عفو)) به معنى از بين بردن اثر، حدوسط و ميانه هر چيز و مقدار اضافى چيزى ، و بهترين قسمت مال آمده است و ممكن است در اينجا به معنى مغفرت وگذشت از لغزش ديگران باشد، و مطابق اين معنى تفسير آيه چنين مى شود: ((بگو:بهترين انفاق ، انفاق عفو و گذشت است)).

بـا تـوجـه بـه اوضـاع اجتماعى عرب جاهلى و محل نزول قرآن ، مخصوصا مكه و مدينه كه از نظر دشـمـنـى و كينه توزى ، و عدم گذشت در حد اعلا بودند، هيچ مانعى ندارد كه آنها سؤال از انفاق امـوال كـنـند، ولى نياز شديد به انفاق عفو، سبب شود كه قرآن آنچه را لازمتر است ، در پاسخ بيان كـند و اين يكى از شؤون فصاحت و بلاغت است كه گوينده پاسخ طرف را رها كرده و به مهمتر از آن مى پردازد.

و بـالاخـره در پـايان آيه مى فرمايد: ((خداوند آيات خود را چنين بيان مى كندشايد تفكر و انديشه كنيد)) (كذلك يبين اللّه لكم الا يات لعلكم تتفكرون).

آيه 220ـ شان نزول : پس از نزول آياتى ((21)) كه در آن از نزديك شدن به اموال و دارايى يتيمان و نيز از خوردن اموال آنها نهى شده مردمى كه يتيمى در خانه داشتند، از كفالت وى فاصله گرفتند و حـتـى گـروهـى آنان را از خانه خود بيرون كردندو يا در خانه براى آنان وضعى به وجود آورده بـودنـد كـه كـمتر از بيرون كردن نبود، اين عمل هم براى سرپرستان و هم براى يتيمان مشكلات فـراوانـى به بار مى آورد،خدمت پيامبر رسيده و از اين طرز عمل سؤال كردند در پاسخ آنها اين آيه نازل شد.

تـفـسير: در اين آيه مركز اصلى فكر و انديشه را چنين بيان مى كند: ((در دنيا وآخرت)) (فى الدنيا والا خرة).

در حـقـيـقـت بـا اين كه انسان مامور است در برابر خدا و پيامبران وى تسليم باشد، در عين حال موظف است كه اين اطاعت فرمان را با فكر و انديشه انجام دهد، نه اين كه كوركورانه پيروى كند و به عبارت روشنتر، بايد از اسرار احكام الهى آگاه گردد، و با درك صحيح آنها را انجام دهد.

سـپـس بـه پـاسـخ سـومين سؤال مى پردازد و مى فرمايد: ((از تو در باره يتيمان سؤال مى كنند)) (ويـسـئلـونـك عـن الـيـتامى) ((بگو: اصلاح كار آنان بهتر است)) (قل اصلاح لهم خير) ((و اگر زندگى خود را با آنان بياميزيد (مانعى ندارد) آنها برادر شماهستند)) (وان تخالطوهم فاخوانكم).

بـه ايـن تـرتـيـب قـرآن ، بـه مـسلمانان گوشزد مى كند كه شانه خالى كردن از زير بارمسؤوليت سرپرستى يتيمان ، و آنها را به حال خود واگذاردن ، كار درستى نيست.

سپس اضافه مى كند كه ((خداوند مفسد را از مصلح مى شناسد)) (واللّه يعلم المفسد من المصلح).

آرى ! او از نـيـات هـمـه شـمـا آگاه است و آنها را كه قصد سؤاستفاده از اموال يتيمان دارند، و با آميختن اموال آنها با اموال خود، به حيف و ميل اموال يتيمان مى پردازند، از دلسوزان پاكدل واقعى مى شناسد.

و در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((خداوند اگر بخواهد مى تواند كار را بر شما سخت بگيرد و شما را به زحمت اندازد (و در عين دستور دادن به سرپرستى يتيمان ،دستور دهد كه اموال آنها را به كلى از امـوال خـود جدا سازيد، ولى خدا هرگز چنين نمى كند) زيرا او توانا و حكيم است)) (ولو شااللّه لا عنتكم ان اللّه عزيز حكيم).

آيـه 221ـ شـان نزول : شخصى به نام ((مرثد)) از طرف پيغمبراكرم (ص) مامورشد، كه از مدينه به مـكـه بـرود، وى بـه قـصد انجام فرمان رسولخدا(ص) وارد مكه شد، و در آنجا با زن زيبايى به نام ((عـنـاق)) كه در زمان جاهليت او را مى شناخت برخورد نمود آن زن او را مانند گذشته به گناه دعـوت كرد، اما ((مرثد)) كه مسلمان شده بود تسليم خواسته او نشد آن زن تقاضاى ازدواج نمود، ((مـرثـد)) جـريـان را به اطلاع پيغمبر(ص) رساند، اين آيه نازل شد و بيان داشت كه زنان مشرك وبت پرست شايسته همسرى و ازدواج با مردان مسلمان نيستند.

تـفـسير: مطابق شان نزول ، اين آيه در واقع پاسخ به سؤال ديگرى در باره ازدواج با مشركان است ، مـى فـرمـايـد: ((با زنان مشرك و بت پرست مادام كه ايمان نياورده اند ازدواج نكنيد)) (ولا تنكحوا المشركات حتى يؤمن).

سـپـس در يك مقايسه مى افزايد: ((كنيزان با ايمان از زن آزاد بت پرست بهترند، هر چند زيبايى او شما را به اعجاب وا دارد)) (ولا مة مؤمنة خير من مشركة ولو اعجبتكم).

بنابراين ، هدف از ازدواج تنها كامجويى جنسى نيست ، زن شريك عمر انسان و مربى فرزندان اوست ; نـيـمـى از شـخصيت او را تشكيل مى دهد، با اين حال چگونه مى توان شرك و عواقب شوم آن را با زيبايى ظاهرى و مقدارى مال و ثروت ، مبادله كرد.

سـپـس به بخش ديگرى از اين حكم پرداخته مى فرمايد: ((دختران خود را نيزبه مردان بت پرست مادامى كه ايمان نياورده اند ندهيد (هر چند ناچار شويد آنها رابه همسرى غلامان با ايمان درآوريد زيـرا) يـك غـلام با ايمان از يك مرد آزادبت پرست بهتر است ، هر چند (مال و موقعيت و زيبايى او) شـمـا را بـه اعـجـاب آورد))(ولا تنكحوا المشركين حتى يؤمنوا ولعبد مؤمن خير من مشرك ولو اعجبكم).

بـنـابـرايـن ازدواج مردان مشرك با زنان مؤمنه نيز ممنوع است بلكه مساله دراين بخش از حكم ، سخت تر و مشكلتر است ، چرا كه تاثير شوهر بر زن معمولا ازتاثير زن بر شوهر بيشتر است.

در پـايـان آيـه نـيز دليل اين حكم الهى را براى به كار انداختن انديشه ها بيان مى كند، مى فرمايد: ((آنها ـيعنى مشركان ـ به سوى آتش دعوت مى كنند، در حالى كه خدا (و مؤمنانى كه مطيع فرمان او هـسـتـنـد) دعوت به بهشت و آمرزش به فرمانش مى كند)) (اولئك يدعون الى النار واللّه يدعوا الى الجنة والمغفرة باذنه).

سـپـس مـى افـزايد: ((و آيات خود را براى مردم روشن مى سازد، شايد متذكرشوند)) (ويبين آياته للناس لعلهم يتذكرون).

بـعضى از مفسران معاصر، اشاره به نكته ظريفى نموده اندو آن اين كه آيه موردبحث و 21 آيه ديگر كـه بـه دنـبال آن مى آيد احكام مربوط به تشكيل خانواده را درابعاد مختلف بيان مى كند و در اين آيـات دوازده حـكم در اين رابطه بيان شده است :1ـ حكم ازدواج با مشركان 2ـ تحريم نزديكى در حال حيض 3ـ حكم قسم به عنوان مقدمه اى بر مساله ايلا (منظور از ايلاآن است كه كسى سوگند ياد كند باهمسرش نزديكى نكند) 4ـ حكم ايلا و به دنبال آن طلاق 5ـ عده نگهداشتن زنان مطلقه ، عدد طلاقها 7ـ نگهداشتن زن با نيكى يا رها كردن با نيكى 8ـ حكم شيردادن نوزادان 9ـ عده زنى كه شوهرش وفات كرده 10ـ خواستگارى زن قبل ازتمام شدن عده او 11ـ مهر زنان مطلقه قبل از دخـول 12ـ حـكم متعه ، و اين احكام با تذكرات اخلاقى و تعبيراتى كه نشان مى دهد مساله تشكيل خانواده نوعى عبادت پروردگار است ، بايد همراه با فكر و انديشه باشد آميخته شده است.

آيه 222ـ شان نزول : زنان در هر ماه به مدت ، حداقل 3 روز و حداكثر ده روز، قاعده مى شوند، و آن عبارت از خونى است كه با اوصاف خاصى كه در كتب فقه آمده از رحم زن خارج مى گردد، زن را در چنين حال ((حائض)) و آن خون را خون حيض مى گويند.

جمعى از يهود مى گويند معاشرت مردان با اين گونه زنان مطلقا حرام است ،ولو اين كه به صورت غذا خوردن سر يك سفره و يا زندگى در يك اتاق باشد.

در مقابل اين گروه ، نصارى مى گويند: هيچ گونه فرقى ميان حالت حيض زن وغيرحيض نيست ، همه گونه معاشرت حتى آميزش جنسى با آنان بى مانع مى باشد!.

مـشـركـيـن عرب ، كم و بيش به خلق و خوى يهود انس گرفته بودند و با زنان حائض مانند يهود رفتار مى كردند، همين اختلاف در آيين و افراط و تفريطهاى غيرقابل گذشت ، سبب شد كه بعضى از مسلمانان از پيغمبراكرم (ص) در اين باره سؤال كنند، در پاسخ آنان اين آيه نازل گرديد.

تـفـسـيـر: در ايـن آيـه بـه سـؤال ديگرى برخورد مى كنيم و آن در باره عادت ماهيانه زنان است ، مى فرمايد: ((از تو در باره (خون) حيض سؤال مى كنند بگو چيززيان آورى است)) (ويسئلونك عن المحيض قل هو اذى).

و بـلافـاصله مى افزايد: حال كه چنين است ((از زنان در حالت قاعدگى كناره گيرى نماييد، و با آنها آميزش جنسى نكنيد تا پاك شوند)) (فاعتزلوا النس فى المحيض ولا تقربوهن حتى يطهرن).

زيرا آميزش جنسى در چنين حالتى ، علاوه بر اين كه تنفرآور است ، زيانهاى بسيارى به بار مى آورد، كـه طـب امـروز نـيز آن را اثبات كرده ، از جمله احتمال عقيم شدن مرد و زن ، و ايجاد يك محيط مـسـاعـد بـراى پرورش ميكرب بيماريهاى آميزشى (مانند: سفليس و سوزاك) و نيز التهاب اعضا تناسلى زن و وارد شدن خون آلوده به داخل عضو تناسلى مرد، لذا پزشكان ، آميزش جنسى با چنين زنانى را ممنوع اعلام مى كنند.

((ولى هنگامى كه پاك شوند، از طريقى كه خدا به شما فرمان داده با آنهاآميزش كنيد كه خداوند تـوبـه كـنـندگان و پاكان را دوست دارد)) (فاذا تطهرن فاتوهن من حيث امركم اللّه ان اللّه يحب التوابين ويحب المتطهرين).

(آيه 223)ـ در اين آيه اشاره زيبايى به هدف نهايى آميزش جنسى كرده مى فرمايد: ((همسران شما محل بذرافشانى شما هستند)) (نساؤكم حرث لكم).

((بنابراين هر زمان بخواهيد مى توانيد با آنها آميزش نماييد)) (فاتوا حرثكم انى شئتم).

در ايـنـجـا زنان تشبيه به مزرعه شده اند، و اين تشبيه ممكن است براى بعضى سنگين آيد كه چرا اسـلام در بـاره نيمى از نوع بشر چنين تعبيرى كرده است در حالى كه نكته باريكى در اين تشبيه نـهفته است ، در حقيقت قرآن مى خواهد ضرورت وجود زن را در اجتماع انسانى نشان دهد كه زن وسـيـله اطفا شهوت و هوسرانى مردان نيست ، بلكه وسيله اى است براى حفظ حيات نوع بشر، اين سـخـن در بـرابـرآنـهـا كـه نـسـبـت بـه جـنـس زن هـمـچـون يك بازيچه يا وسيله هوسبازى مى نگرند،هشدارى محسوب مى شود.

سپس در ادامه آيه مى افزايد: ((با اعمال صالح و پرورش فرزندان صالح ، آثارنيكى براى خود از پيش بفرستيد)) (وقدموا لانفسكم).

اشـاره بـه ايـن كه هدف نهايى از آميزش جنسى ، لذت و كامجويى نيست بلكه بايد از اين موضوع ، بـراى ايـجـاد و پـرورش فـرزندان ، شايسته استفاده كرد و آن رابه عنوان يك ذخيره معنوى براى فـرداى قـيامت از پيش بفرستيد، بنابراين در انتخاب همسر، بايد اصولى را رعايت كنيد كه به اين نتيجه مهم منتهى شود.

و در پـايـان آيه ، دستور به تقوا مى دهد و مى فرمايد: ((تقواى الهى پيشه كنيد وبدانيد او را ملاقات خـواهـيـد كـرد، و بـه مؤمنان بشارت دهيد)) بشارت رحمت الهى وسعادت و نجات در سايه تقوا (واتقواللّه واعلموا انـكم ملاقوه وبشر المؤمنين).

آيـه 224ـ شان نزول : ميان داماد و دختر يكى از ياران پيامبر(ص) به نام عبداللّه بن رواحه اختلافى روى داد، او سـوگند ياد كرد كه براى اصلاح كار آنهاهيچ گونه دخالتى نكند و در اين راه گامى بر ندارد آيه نازل شد و اين گونه سوگندها راممنوع و بى اساس قلمداد كرد.

تفسير: اين آيه وآيه بعد ناظر به سؤاستفاده ازمساله سوگند است ومقدمه اى محسوب مى شود براى بحث آيات آينده كه سخن از ((ايلا)) وسوگند درمورد ترك آميزش جنسى با همسران مى گويد، نـخـسـت مـى فـرمايد: ((خداوند را در معرض سوگندهاى خود براى ترك نيكى وتقوا واصلاح در ميان مردم قرارندهيد و (بدانيد)خدا شنوا و داناست)) سخنان شما را مى شنود و از نيات شما آگاه است (ولا تجعلوااللّه عرضة لا يمانكم ان تبروا وتتقوا وتصلحوا بين الناس واللّه سميع عليم).

به اين ترتيب سوگند يادكردن جز در مواردى كه هدف مهمى در كار باشدعمل نامطلوبى است.

(آيـه 225)ـ در ايـن آيـه بـراى تـكـمـيـل ايـن مطلب مهم كه قسم نبايد مانع كارهاى خيرشود، مـى فـرمـايـد: ((خـداوند شما را بخاطر سوگندهايى كه بدون توجه ياد مى كنيدمؤاخذه نخواهد كرد)) (لا يؤاخذكم اللّه باللغو فى ايمانكم).

اما به آنچه دلهاى شما كسب كرده (و سوگندهايى كه از روى اراده و اختيارياد مى كنيد) مؤاخذه مـى كـنـد و خـداونـد آمرزنده و داراى حلم است)) (ولكن يؤاخذكم بما كسبت قلوبكم واللّه غفور حليم).

در ايـن آيه خداوند به دو نوع سوگند اشاره كرده ، نوع اول قسم هاى لغو است كه هيچ گونه اثرى ندارد و نبايد به آن اعتنا كرد و مخالفت آن كفاره ندارد زيرا از روى اراده و تصميم نيست نوع دوم سـوگـنـدهـايى است كه از روى اراده و تصميم انجام مى گيرد و به تعبير قرآن قلب انسان آن را كسب مى كند، اين گونه قسم معتبر است وبايد به آن پايبند بود، و مخالفت با آن ، هم گناه دارد، و هم موجب كفاره مى شود.

(آيـه 226)ـ در دوران جـاهـليت زن هيچ گونه ارزش و مقامى در جامعه عرب نداشت و به همين جـهـت بـراى جـدايى از او و يا تحت فشار قرار دادن زن ، طرق زشتى وجود داشت كه يكى از آنها ((ايلا)) بود به اين ترتيب كه هر زمان مردى ازهمسر خود متنفر مى شد، سوگند ياد مى كرد كه با او همبستر نگردد و با اين راه غيرانسانى همسر خود را در تنگناى شديدى قرار مى داد، نه او را رسما طـلاق مـى داد و نـه بعد از اين سوگندها حاضر مى شد آشتى كند و زندگى مطلوبى داشته باشد الـبـته مردان غالبا تحت فشار قرار نمى گرفتند، چون همسران متعددى داشتندآيه مورد بحث با ايـن سـنت غلط مبارزه كرده ، و طريق گشودن اين سوگند را بيان مى كند، مى فرمايد: ((كسانى كـه از زنـان خود ايلا مى كنند (سوگند براى ترك آميزش جنسى مى خورند) حق دارند چهار ماه انتظار كشند)) (للذين يؤلون من نسئهم تربص اربعة اشهر).

ايـن چـهـار مـاه مهلت براى اين است كه وضع خويش را با همسر خود روشن كنند و زن را از اين نـابـسـامانى ، نجات دهند سپس مى افزايد: ((اگر (در اين فرصت)تصميم به بازگشت گرفتند، خداوند آمرزنده و مهربان است)) (فان فاؤا فان اللّه غفور رحيم).

آرى ! خـداوند گذشته او را در اين مساله و همچنين شكستن سوگند را بر اومى بخشد ـهر چند كفاره آن چنانكه خواهيم گفت به قوت خود باقى است.

(آيـه 227)ـ ((و اگـر تصميم به جدايى گرفتند (آن هم با شرايطش مانعى ندارد) خداوند شنوا و دانا است)) (وان عزموا الطلاق فان اللّه سميع عليم).

و هرگاه مرد هيچ يك از اين دو راه را انتخاب نكند، نه به زندگى سالم زناشويى باز گردد، و نه او را با طلاق رها سازد، در اينجا حاكم شرع دخالت مى كند ومرد را به زندان مى اندازد و بر او سخت مـى گـيـرد كه بعد از گذشتن چهار ماه مجبورشود يكى از دو راه را انتخاب كند و زن را از حال بلاتكليفى در آورد.

(آيـه 228)ـ در آيه قبل سخن از طلاق بود و در اين آيه بخشى از احكام طلاق و آنچه مربوط به آن اسـت بيان مى شود و در مجموع پنج حكم در آن بيان شده ، نخست در باره عده مى فرمايد: ((زنان مطلقه بايد به مدت سه بار پاك شدن راانتظار بكشند)) (والمطلقات يتربصن بانفسهن ثلثة قرؤ).

((قرؤ)) در آيه فوق به معنى ايام پاكى زن مى باشد، و از آنجا كه طلاق بايد درحال پاكى كه با شوهر خـود آميزش جنسى نكرده باشد انجام گيرد اين پاكى يك مرتبه محسوب مى شود، و هنگامى كه بـعـد از آن دو بـار عـادت ببيند و پاك شود، به محض اين كه پاكى سوم به اتمام رسيد و لحظه اى عادت شد عده تمام شده وازدواج او در همان حال جايز است.

دومـيـن حـكم ، اين است كه ((براى آنها حلال نيست كه آنچه را در رحم آنان آفريده شده كتمان كنند، اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند)) (ولا يحل لهن ان يكتمن ما خلق اللّه فى ارحامهن ان كن يؤمن باللّه واليوم الا خر).

قابل توجه اين كه مساله آغاز و پايان ايام عده را كه معمولا خود زن مى فهمد،نه ديگرى بر عهده او گذارده و گفتار او را سند قرار داده است.

سـومـيـن حـكمى كه از آيه استفاده مى شود، اين است كه شوهر در عده طلاق رجعى ، حق رجوع دارد، مـى فـرمـايد: ((همسران آنها براى رجوع به آنها (و از سرگرفتن زندگى زناشويى) در اين مدت عده (از ديگران) سزاوارترند هرگاه خواهان اصلاح باشند)) (وبعولتهن احق بردهن فى ذلك ان ارادوا اصلاحا).

در واقـع در مـوقعى كه زن در عده طلاق رجعى است ، شوهر مى تواند بدون هيچ گونه تشريفات ، زنـدگـى زنـاشـويـى را از سر گيرد، با هر سخن و يا عملى كه به قصدبازگشت باشد اين معنى حاصل مى شود.

سـپس به بيان چهارمين حكم پرداخته مى فرمايد: ((و براى زنان همانندوظايفى كه بر دوش آنها اسـت حـقـوق شـايـسته اى قرار داده شده و مردان بر آنهابرترى دارند)) (ولهن مثل الذى عليهن بالمعروف وللرجال عليهن درجة).

بـنـابـرايـن همانطور كه براى مرد حقوقى بر عهده زنان گذارده شده ، همچنين زنان حقوقى بر مردان دارند كه آنها موظف به رعايت آنند.

بـا تـوجـه بـه اختلاف دامنه دارى كه بين نيروهاى جسمى و روحى زن و مردوجود دارد مديريت خانواده بر عهده مرد و معاونت آن بر عهده زن گذارده شده است و اين تفاوت مانع از آن نخواهد بـود كـه از نـظـر مقامات معنوى و دانش و تقوى گروهى از زنان از بسيارى از مردان پيشرفته تر باشند.

واژه ((معروف)) كه به معنى كار نيك و معقول و منطقى است ، در اين آيات دوازده بار تكرار شده تـا هشدارى به مردان و زنان باشد كه هرگز از حق خودسؤاستفاده نكنند بلكه با احترام به حقوق متقابل يكديگر در تحكيم پيوندزناشويى و جلب رضاى الهى بكوشند.

و بـالاخره در پايان آيه مى خوانيم : ((خداوند توانا و حكيم است)) (واللّه عزيزحكيم) و اين اشاره اى اسـت بـه اين كه حكمت و تدبير الهى ، ايجاب مى كند كه هركس در جامعه به وظايفى بپردازد كه قـانـون آفـريـنـش براى او تعيين كرده است ، و باساختمان جسم و جان او هماهنگ است حكمت خداوند ايجاب مى كند كه دربرابر وظايفى كه بر عهده زنان گذارده ، حقوق مسلمى قرار گيرد، تا تعادلى ميان وظيفه حق برقرار شود.

آيه 229ـ شان نزول : زنى خدمت يكى از همسران پيامبر(ص) رسيد و ازشوهرش شكايت كرد كه او پـيـوسـتـه وى را طـلاق مـى دهد و سپس رجوع مى كند تا به اين وسيله به زيان و ضرر افتد و در جـاهليت چنين بود كه مرد حق داشت همسرش را هزار بار طلاق بدهد و رجوع كند و حدى بر آن نـبود، هنگامى كه اين شكايت به محضر پيغمبراكرم (ص) رسيد، آيه نازل شد و حد طلاق را سه بار قرار داد.

تـفـسـير: در آيه قبل به اينجا رسيديم كه قانون ((عده)) و ((رجوع)) براى اصلاح وضع خانواده و جـلـوگـيـرى از جـدايى و تفرقه است ، ولى بعضى از تازه مسلمانان مطابق دوران جاهليت ، از آن سؤاستفاده مى كردند، و براى اين كه همسر خود راتحت فشار قرار دهند پى درپى او را طلاق داده و رجـوع مى كردند اين آيه نازل شد واز اين عمل زشت و ناجوانمردانه جلوگيرى كرد، مى فرمايد: ((طلاق (منظور طلاقى است كه رجوع و بازگشت دارد) دو مرتبه است)) (الطلاق مرتان).

البته بايد در جلسات متعدد واقع شود و در يك مجلس انجام نمى شود.

سـپس مى افزايد: ((در هر يك از اين دو بار بايد همسر خود را بطور شايسته نگاهدارى كند و آشتى نـمـايـد، يـا بـا نـيـكى او را رها سازد و براى هميشه از او جداشود)) (فامساك بمعروف او تسريح باحسان).

بـنـابراين طلاق سوم ، رجوع و بازگشتى ندارد، و هنگامى كه دو نوبت كشمكش و طلاق و سپس صلح و رجوع انجام گرفت ، بايد كار را يكسره كرد.

منظور از جدا شدن با احسان و نيكى اين است كه حقوق آن زن را بپردازد وبعد از جدايى پشت سر او سخنان نامناسب نگويد، و مردم را نسبت به او بدبين نسازد، و امكان ازدواج را از او نگيرد بنابراين جـدايـى نـيـز بـايد توام با احسان گردد ولذا در ادامه آيه مى فرمايد: ((براى شما حلال نيست كه چيزى را از آنچه به آنهاداده ايد پس بگيريد)) (ولا يحل لكم ان تاخذوا مما آتيتموهن شيئا).

بنابراين ، شوهر نمى تواند هنگام جدايى چيزى را كه به عنوان مهر به زن داده است بازپس گيرد.

در ادامـه آيـه بـه مـساله طلاق خلع اشاره كرده مى گويد: تنها در يك فرض بازپس گرفتن مهر مـانـعـى ندارد و آن در صورتى است كه زن تمايل به ادامه زندگى زناشويى نداشته باشد، و ((دو هـمـسـر از ايـن بـترسند كه با ادامه زندگى زناشويى حدود الهى را بر پا ندارند)) (الا ان يخافا الا يقيمـا حدوداللّه).

سـپـس مـى افزايد: ((اگر بترسيد كه حدود الهى را رعايت نكنند، گناهى بر آن دو نيست كه زن فـديـه (عـوضـى) بـپـردازد)) و طـلاق بـگـيـرد (فان خفتم الا يقيـماحدوداللّه فلا جناح عليهما فيماافتدت به).

در حـقيقت در اينجا سرچشمه جدايى ، زن است ، و او بايد غرامت اين كار رابپردازد و به مردى كه مايل است ، با او زندگى كند اجازه دهد با همان مهر، همسرديگرى انتخاب كند.

و در پـايـان آيـه بـه تـمـام احكامى كه در اين آيه بيان شده اشاره كرده مى فرمايد:((اينها حدود و مـرزهاى الهى است از آن تجاوز نكنيد و آنها كه از آن تجاوز مى كنندستمگرانند)) (تلك حدوداللّه فلا تعتدوها ومن يتعد حدوداللّه فاولئك هم الظالمون).

آيه 230ـ شان نزول : در حديثى آمده است كه زنى خدمت پيغمبراكرم (ص)رسيد و عرض كرد: من هـمـسـر پسر عمويم بودم او سه بار مرا طلاق داد، پس از او بامردى ازدواج كردم ، اتفاقا او هم مرا طـلاق داد، آيا مى توانم به شوهر اولم بازگردم ؟حضرت فرمود: نه ، تنها در صورتى مى توانى كه با همسر دوم آميزش جنسى كرده باشى ، در اين هنگام آيه نازل شد.

تـفسير: اين آيه در حقيقت حكم تبصره اى دارد كه به حكم سابق ملحق مى شود مى فرمايد: ((اگر (بـعـد از دو طلاق و رجوع ، بار ديگر) او را طلاق داد، زن براو بعد از آن حلال نخواهد شد مگر اين كـه همسر ديگرى (به ازدواج دائمى)انتخاب كند (و با او آميزش جنسى نمايد در اين صورت اگر هـمسر دوم) او را طلاق داد، گناهى ندارد كه آن دو بازگشت كنند، (و آن زن با همسر اولش بار ديـگـر ازدواج نـمـايـد) مشروط بر اين كه اميد داشته باشد كه حدود الهى را محترم مى شمرند)) (فـان طـلـقها فلا تحل له من بعد حتى تنكح زوجا غيره فان طلقها فلا جناح عليهما ان يتراجعا ان ظنا ان يقيـما حدوداللّه).

و در پـايـان تـاكـيـد مـى كند ((اينها حدود الهى است كه براى افرادى كه آگاهندبيان مى كند)) (وتلك حدوداللّه يبينها لقوم يعلمون).

(آيه 231).

باز هم محدوديتهاى ديگر طلاق !.

بـه دنبال آيات گذشته اين آيه نيز اشاره به محدوديتهاى ديگرى در امر طلاق مى كند تا از ناديده گـرفـتـن حـقـوق زن جلوگيرى كند در آغاز مى گويد: ((هنگامى كه زنان را طلاق داديد و به آخـريـن روزهـاى عده رسيدند (باز مى توانيد با آنها آشتى كنيد) يا به طرز پسنديده اى آنها را نگاه داريد، و يا به طرز پسنديده اى رها سازيد))(واذا طلقتم النسا فبلغن اجلهن فامسكوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف).

يا صميمانه تصميم به ادامه زندگى زناشويى بگيريد و يا اگر زمينه را مساعدنمى بينيد با نيكى از هم جدا شويد.

سـپس به مفهوم مقابل آن اشاره كرده مى فرمايد: ((هرگز بخاطر ضرر زدن وتعدى كردن آنها را نگه نداريد)) (ولا تمسكوهن ضرارا لتعتدوا).

ايـن جـمـلـه تفسير كلمه ((معروف)) است ، زيرا در جاهليت گاه بازگشت به زناشويى را وسيله انـتـقـامـجـويـى قـرار مى دادند، لذا با لحن قاطعى مى گويد: ((هرگزنبايد چنين فكرى در سر بپرورانيد)).

((چرا كه هر كس چنين كند به خويشتن ظلم و ستم كرده)) (ومن يفعل ذلك فقدظلم نفسه).

سـپـس به همگان هشدار مى دهد و مى فرمايد: ((آيات خدا را به استهزانگيريد)) (ولا تتخذوا آيات اللّه هزوا).

بنابراين نبايد با چشم پوشى از روح احكام الهى و چسبيدن به ظواهر خشك و قالبهاى بى روح ، آيات الـهـى را بازيچه و ملعبه خود قرار داد كه گناه اين كارشديدتر، و مجازاتش دردناكتر است سپس مـى افزايد: ((نعمت خدا را بر خود به يادآوريد و آنچه از كتاب آسمانى و دانش بر شما نازل كرده و شـما را با آن پند مى دهد))(واذكروا نعمت اللّه عليكم وما انزل عليكم من الكتاب والحكمة يعظكم به).

((و تـقـواى الهى پيشه كنيد و بدانيد خداوند به هر چيزى داناست)) (واتقوااللّه واعلموا ان اللّه بكل شى عليم).

جمله فوق ، هشدار مى دهد كه در مورد حقوق زنان ، از موقعيت خودسؤاستفاده نكنند و بدانند كه خداوند حتى از نيات آنها آگاه است.

آيه 232ـ شان نزول : يكى از ياران پيامبر(ص) به نام ((معقل بن يسار))خواهرى به نام جملا داشت كـه از همسرش طلاق گرفته بود، بعد از پايان عده مايل بود بار ديگر به عقد همسرش درآيد، ولى برادرش از اين كار مانع شد، آيه نازل شد واو را از مخالفت با چنين ازدواجى نهى كرد.

تفسير:

شكستن يكى ديگر از زنجيرهاى اسارت

در زمان جاهليت زنان در زنجير اسارت مردان بودند و مجبور بودند زندگى خود را طبق تمايلات مردان خودكامه تنظيم كنند.

از جـمله در انتخاب همسر به خواسته و ميل زن هيچ گونه اهميتى داده نمى شد، حتى اگر زن با اجـازه ولـى ، ازدواج مـى كرد سپس از همسرش جدا مى شدباز پيوستن او به همسر اول بستگى به اراده مـردان فـامـيل داشت و بسيار مى شد بااين كه زن و شوهر بعد از جدايى علاقه به بازگشت داشتند مردان خويشاوند روى پندارها و موهوماتى مانع مى شدند، قرآن صريحا اين روش را محكوم كـرده مـى گـويـد:((هـنگامى كه زنان را طلاق داديد و عده خود را به پايان رسانيدند، مانع آنها نـشـويـدكه با همسران (سابق) خويش ازدواج كنند اگر در ميان آنها رضايت به طرزپسنديده اى حـاصل شود)) (واذا طلقتم النس فبلغن اجلهن فلا تعضلوهن ان ينكحن ازواجهن اذا تراضوا بينهم بالمعروف).

سـپـس در ادامـه آيه ، بار ديگر هشدار مى دهد و مى فرمايد: ((اين دستورى است كه تنها افرادى از شما كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند از آن پند مى گيرند))(ذلك يوعظ به من كان منكم يؤمن باللّه واليوم الا خر).

و بـاز براى تاكيد بيشتر مى گويد: ((اين براى پاكى و نمو (خانواده هاى شما)مؤثرتر و براى شستن آلودگيها مفيدتر است و خدا مى داند و شما نمى دانيد)) (ذلكم ازكى لكم واطهر واللّه يعلم وانتم لا تعلمون).

ايـن بخش از آيه ، در واقع مى گويد: اين احكام همه به نفع شما بيان شده منتهى كسانى مى توانند از آن بهره گيرند كه سرمايه ايمان به مبد و معاد را داشته باشند، و بتوانند تمايلات خود را كنترل كنند.

(آيه 233).

هفت دستور در باره شير دادن نوزادان !

اين آيه كه در واقع ادامه بحثهاى مربوط به مسائل ازدواج و زناشويى است ،به سراغ يك مساله مهم يعنى مساله ((رضاع)) (شيردادن) رفته و جزئيات آن را بازگومى كند.

1ـ نـخـست مى گويد: ((مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مى دهند))(والوالدات يرضعن اولا دهن حولين كاملين).

بـنابراين ، هر چند ولايت بر اطفال صغير به عهده پدر گذاشته شده است اماحق شير دادن در دو سـال شـيرخوارگى به مادر داده شده و او است كه مى تواند دراين مدت از فرزند خود نگاهدارى كـنـد و به اصطلاح حق حضانت در اين مدت از آن مادر است و اين يك حق دو جانبه است كه هم براى رعايت حال فرزند است و هم رعايت عواطف مادر.

2ـ سـپـس مى افزايد: ((اين براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى راكامل كند)) (لمن اراد ان يتم الرضاعة).

يـعـنـى مـدت شـيـر دادن طـفـل لازم نيست ، همواره دوسال باشد، دو سال براى كسى است كه مـى خـواهد شير دادن را كامل كند، ولى مادران حق دارند با توجه به وضع و رعايت سلامت او اين مدت را كمتر كنند.

3ـ هـزيـنـه زنـدگـى مادر ازنظر غذا ولباس دردوران شير دادن بر عهده پدرنوزاداست تا مادر با خاطرى آسوده بتواند فرزند را شير دهد لذا درادامه آيه مى فرمايد: ((وبر آن كسى كه فرزند براى او متولد شده (پدر) لازم است ، خوراك و پوشاك مادران را بطور شايسته بپردازد)) (وعلى المولود له رزقهن وكسوتهن بالمعروف).

در ايـنـجـا تـعبير به ((المولود له)) (كسى كه فرزند براى او متولد شده) به جاى تعبير به ((اب)) (پـدر) قـابـل تـوجه است ، گويى مى خواهد عواطف پدر را در راه انجام وظيفه مزبور، بسيج كند، يـعـنى اگر هزينه كودك و مادرش در اين موقع بر عهده مردگذاشته شده به خاطر اين است كه فرزند او و ميوه دل اوست ، نه يك فرد بيگانه.

تـوصـيف به ((معروف)) (بطور شايسته) نشان مى دهد كه پدران در مورد لباس و غذاى مادر، بايد آنچه شايسته و متعارف و مناسب حال او است را در نظربگيرند، نه سختگيرى كنند و نه اسراف.

و بـراى تـوضـيـح بـيشتر مى فرمايد: ((هيچ كس موظف نيست بيش از مقدارتوانايى خود را انجام دهد)) (لا تكلف نفس الا وسعها).

4ـ سـپـس بـه بـيان حكم مهم ديگرى پرداخته ، مى فرمايد: ((نه مادر (بخاطراختلاف با پدر) حق دارد بـه كـودك ضـرر زند، و نه پدر (بخاطر اختلاف با مادر)))(لا تضار والدة بولدها ولا مولود له بولده).

يـعنى هيچ يك از اين دو حق ندارند سرنوشت كودك را مال المصالحه اختلاف خويش قرار دهند و بر جسم و روح نوزاد، ضربه وارد كنند.

5ـ سـپـس به حكم ديگرى مربوط به بعد از مرگ پدر مى پردازد مى فرمايد: ((وبر وارث او نيز لازم است اين كار را انجام دهد)) (وعلى الوارث مثل ذلك).

يعنى : آنها بايد نيازهاى مادر را در دورانى كه به كودك شير مى دهد تامين كنند.

6ـ در ادامـه آيـه ، سـخن از مساله بازداشتن كودك از شير به ميان آمده اختيار آن را به پدر و مادر واگـذاشته ، هر چند در جمله هاى سابق ، زمانى براى شير دادن كودك تعيين شده بود ولى پدر و مادر با توجه به وضع جسمى و روحى او، و توافق بايكديگر مى توانند كودك را در هر موقع مناسب از شـير بازدارند، مى فرمايد: ((اگر آن دو با رضايت و مشورت يكديگر بخواهند كودك را (زودتر از دو سـال يـا بيست ويك ماه) از شير باز گيرند گناهى بر آنها نيست)) (فان ارادا فصالا عن تراض منهماوتشاور فلا جناح عليهما).

7ـ گـاه مـى شود كه مادر از حق خود در مورد شير دادن و حضانت و نگاهدارى فرزند خوددارى مـى كند و يا به راستى مانعى براى او پيش مى آيد، در اين صورت بايد راه چاره اى انديشيد و لذا در ادامـه آيـه مـى فرمايد: ((اگر (با عدم توانايى يا عدم موافقت مادر) خواستيد دايه اى براى فرزندان خـود بـگيريد، گناهى بر شما نيست ،هر گاه حق گذشته مادر را بطور شايسته بپردازيد)) (وان اردتم ان تسترضعوااولا دكم فلا جناح عليكم اذا سلمتم ما آتيتم بالمعروف).

بـنـابـرايـن ، انـتخاب دايه به جاى مادر، بى مانع است مشروط بر اين كه اين امرسبب از بين رفتن حقوق مادر، نسبت به گذشته نشود.

و در پـايـان آيـه به همگان هشدار مى دهد كه ((تقواى الهى پيشه كنيد و بدانيدخدا به آنچه انجام مى دهيد بيناست)) (واتقوااللّه واعلموا ان اللّه بما تعملون بصير).

مـبـادا كـشـمـكـش مـيان مرد و زن ، روح انتقامجويى را در آنها زنده كند وسرنوشت يكديگر و يا كودكان مظلوم را به خطر اندازد، همه بايد بدانند خدا دقيقامراقب آنها است.

(آيه 234).

خرافاتى كه زنان را بيچاره مى كرد!

يـكـى از مـسـائل و مـشـكلات اساسى زنان ازدواج بعد از مرگ شوهر است ازطرفى رعايت حريم زنـدگانى زناشويى حتى بعد از مرگ همسر موضوعى است فطرى و لذا هميشه در قبايل مختلف آداب و رسوم گوناگونى براى اين منظور بوده است گر چه گاهى در اين رسوم آن چنان افراط مى كردند كه عملا زنان را در بن بست و اسارت قرار مى دادند و گاهى جنايت آميزترين كارها را در مـورد او مـرتـكـب مى شدند به عنوان نمونه ! بعضى از قبايل پس از مرگ شوهر، زن را آتش زده و يـابـعـضـى او را با مرد دفن مى كردند، برخى زن را براى هميشه از ازدواج مجدد محروم ساخته و گـوشـه نـشـين مى كردند و در پاره اى از قبايل زنها موظف بودند مدتى كنار قبرشوهر زير خيمه سـيـاه و چـركين با لباسهاى مندرس و كثيف دور از هرگونه آرايش وزيور و حتى شستشو به سر بـرده و بـديـن وضـع شب و روز خود را بگذرانند اين آيه برتمام اين خرافات و جنايات خط بطلان كشيده و به زنان بيوه اجازه مى دهد بعد ازنگاهدارى عده و حفظ حريم زوجيت گذشته اقدام به ازدواج كـنند، مى فرمايد:((كسانى كه از شما مى ميرند و همسرانى از خود باقى گذارند، آنها بايد چـهـار مـاه و ده روز انـتـظـار بكشند و هنگامى كه مدتشان سرآمد، گناهى بر شما نيست كه هر چـه مـى خـواهـند در باره خودشان بطور شايسته انجام دهند)) و با مرد دلخواه خود ازدواج كنند (والـذيـن يـتـوفون منكم ويذرون ازواجا يتربصن بانفسهن اربعة اشهروعشرا فاذا بلغن اجلهن فلا جناح عليكم فيـما فعلن فى انفسهن بالمعروف).

و ازآنـجـا كه گاه اوليا و بستگان زن ، دخالتهاى بى مورد در كار او مى كنند ويامنافع خويش را در ازدواج آيـنـده زن در نـظـر مـى گيرند، در پايان آيه خداوند به همه هشدار مى دهد و مى فرمايد: ((خـداونـد از هر كارى كه انجام مى دهيد آگاه است)) وهركس را به جزاى اعمال نيك و بد خود مى رساند (واللّه بما تعملون خبير).

(آيـه 235)ـ در اين آيه به يكى از احكام مهم زنانى كه در عده هستند (به تناسب بحثى كه در باره عده وفات گذشت) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((گناهى بر شمانيست كه از روى كنايه (از زنانى كه در عـده وفات هستند) خواستگارى كنيد، و يا دردل تصميم داشته باشيد، خدا مى دانست شما به يـاد آنـهـا خواهيد افتاد، ولى با آنهادر تنهايى با صراحت وعده ازدواج نگذاريد، مگر اين كه به طرز شـايـسـته اى (باكنايه) اظهار كنيد)) (ولا جناح عليكم فيـما عرضتم به من خطبة النس او اكننتم فى انفسكم علم اللّه انـكم ستذكرونهن ولكن لا تواعدوهن سرا الا ان تقولوا قولامعروفا).

در حـقـيـقت اين يك امر طبيعى است كه با فوت شوهر، زن به سرنوشت آينده خود فكر مى كند و مردانى نيز ممكن است ـبخاطر شرايط سهلتر كه زنان بيوه دارندـدر فكر ازدواج با آنان باشند.

سـپس در ادامه آيه مى فرمايد: (((ولى در هر حال) عقد نكاح را نبنديد تا عده آنها به سر آيد)) (ولا تعزموا عقدة النكاح حتى يبلغ الكتاب اجله).

و بطور مسلم اگر كسى در عده ، عقد ازدواج ببندد باطل است ، بلكه اگرآگاهانه اين كار را انجام دهد سبب مى شود كه آن زن براى هميشه نسبت به او حرام گردد.

و بـه دنبال آن مى فرمايد: ((بدانيد خداوند آنچه را در دل داريد مى داند، ازمخالفت او بپرهيزيد و بدانيد كه خداوند آمرزنده و داراى حلم است)) و در مجازات بندگان عجله نمى كند (واعلموا ان اللّه يعلم ما فى انفسكم فاحذروه واعلموا ان اللّه غفور رحيم).

(آيـه 236)ـ بـاز در ادامـه احـكام طلاق در اين آيه و آيه بعد احكام ديگرى بيان شده است نخست مـى فـرمايد: ((گناهى بر شما نيست اگر زنان را قبل از اين كه باآنها تماس پيدا كنيد (و آميزش جـنـسـى انـجـام دهيد) و تعيين مهر نماييد، طلاق دهيد)) (لا جناح عليكم ان طلقتم النس مالم تمسوهن او تفرضوا لهن فريضة).

الـبـته اين در صورتى است كه مرد يا زن و مرد بعد از عقد ازدواج و پيش ازعمل زناشويى ، متوجه شـونـد كـه به جهاتى نمى توانند با هم زندگى كنند، چه بهتر كه در اين موقع با طلاق از هم جدا شوند، زيرا در مراحل بعد كار مشكلتر مى شود.

سـپـس به بيان حكم ديگرى در اين رابطه مى پردازد و مى فرمايد: ((در چنين حالى بايد آنها را (با هديه مناسبى) بهره مند سازيد)) (ومتعوهن).

ولـى در پرداخت اين هديه ، قدرت و توانايى شوهر نيز بايد در نظر گرفته شود، و لذا در دنباله آيه مـى گـويـد: ((بـر آن كـسى كه توانايى دارد به اندازه تواناييش ، وبر آن كس كه تنگدست است به انـدازه خـودش هـديه شايسته اى لازم است ، و اين حقى است بر نيكوكاران)) (على الموسـع قدره وعلى المقتر قدره متاعا بالمعروف حقاعلى المحسنين).

تـوانگران بايد به اندازه خود و تنگدستان نيز در خور تواناييشان اين هديه رابپردازند از آنجا كه اين هـديـه اثر قابل ملاحظه اى در جلوگيرى از حس انتقامجويى ورهايى زن از عقده هايى كه ممكن اسـت ، بـر اثر گسستن پيوند زناشويى حاصل شوددر آيه فوق آن را وابسته به روحيه نيكوكارى و احسان كرده و مى گويد: ((اين عمل برنيكوكاران لازم است)) يعنى بايد آميخته با روح نيكوكارى و مسالمت باشد.

(آيـه 237)ـ در ايـن آيـه سـخـن از زنانى به ميان آمده كه براى آنها تعيين مهرشده است ولى قبل ازآميزش وعروسى ، جدا مى شوند، مى فرمايد: ((اگر آنهارا طلاق دهيد پيش از آن كه با آنان تماس پـيدا كنيد (وآميزش انجام شود) در حالى كه مهرى براى آنها تعيين كرده ايد، لازم است نصف آنچه را تـعـيين كرده ايد به آنها بدهيد))(وان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن وقد فرضتم لهن فريضة فنصف ما فرضتم).

ايـن حـكم قانونى مساله است ، كه به زن حق مى دهد نصف تمام مهريه رابدون كم و كاست بگيرد هر چند آميزشى حاصل نشده باشد.

ولـى بـعد به سراغ جنبه هاى اخلاقى و عاطفى مى رود و مى فرمايد: ((مگر اين كه آنها حق خود را ببخشند (و يا اگر صغير و سفيه هستند، ولى آنها يعنى) آن كس كه گره ازدواج به دست اوست آن را ببخشد)) (الا ان يعفون او يعفو الذى بيده عقدة النكاح).

در جمله بعد مى گويد: ((عفو و گذشت شما (و پرداختن تمام مهر) به پرهيزكارى نزديكتر است و گذشت و نيكوكارى را در ميان خود فراموش نكنيد كه خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست)) (وان تعفوا اقرب للتقوى ولا تنسواالفضل بينكم ان اللّه بما تعملون بصير).

لـحن مجموعه آيه ، بر اصل اساسى ((معروف)) و ((احسان)) در اين مسائل تاكيد مى كند، كه حتى طـلاق و جـدايـى آمـيـخـتـه بـا نزاع و كشمكش و تحريك روح انتقامجويى نباشد بلكه بر اساس بزرگوارى و احسان و عفو و گذشت ، قرار گيرد.

آيـه 238ـ شـان نزول : جمعى از منافقان گرمى هوا را بهانه براى ايجاد تفرقه در صفوف مسلمين قـرار داده بـودنـد و در نـمـاز جـماعت شركت نمى كردند، و به دنبال آنها بعضى از مؤمنين نيز از شـركـت در جماعت خوددارى كرده بودند،پيغمبراكرم (ص) از اين جهت ناراحت بود حتى آنها را تـهـديـد بـه مجازات شديد كرد،لذا در حديثى نقل شده كه پيامبر در گرماى فوق العاده نيمروز تـابستان نماز (ظهر) رابا جماعت مى گذارد و اين نماز براى اصحاب و ياران سخت ترين نماز بود، بـطـورى كـه پـشـت سـر پيامبر(ص) يك صف يا دو صف بيشتر نبود، در اينجا فرمود: من تصميم گرفته ام خانه كسانى كه در نماز ما شركت نمى كنند بسوزانم ، آيه نازل شد واهميت نماز ظهر را (با جماعت) تاكيد كرد.

تفسير:

اهميت نماز، مخصوصا نماز وسطى

از آنـجـا كـه نـماز مؤثرترين رابطه انسان با خداست ، در آيات قرآن تاكيدفراوانى روى آن شده ، از جـمله در آيه موردبحث مى فرمايد: ((در انجام همه نمازهامخصوصا نماز وسطى ، مداومت كنيد و در حفظ آن كوشا باشيد)) (حافظواعلى الصلوة والصلوة الوسطى).

((و با خضوع و خشوع و توجه كامل ، براى خدا بپا خيزيد)) (وقوموا للّه قانتين).

مبادا گرما و سرما گرفتاريهاى دنيا و پرداختن به مال و همسر و فرزند، شما رااز اين امر مهم باز دارد منظور از ((صلوة وسطى)) (نماز ميانه) همان نماز ظهر است تاكيد روى اين نماز بخاطر اين بـوده كه بر اثر گرمى هواى نيمروز تابستان ، ياگرفتاريهاى شديد كسب و كار نسبت به آن كمتر اهميت مى دادند.

(آيـه 239)ـ در ايـن آيـه تـاكيد مى كند كه در سخت ترين شرايط حتى درصحنه جنگ نبايد نماز فراموش شود منتها در چنين وضعى ، بسيارى از شرايط نمازهمچون رو به قبله بودن و انجام ركوع و سـجـود بـطـور مـتعارف ، ساقط مى شود لذامى فرمايد: ((و اگر (بخاطر جنگ يا خطر ديگرى) بـتـرسـيد بايد (نماز را) در حال پياده يا سواره انجام دهيد)) و ركوع و سجود را با ايما و اشاره بجا آوريد (فان خفتم فرجالا او ركبانا).

بنابراين ، محافظت بر نمازه، تنها در حال امنيت نيست ، بلكه در همه حال بايد نماز را بجا آورد.

((اما به هنگامى كه امنيت خود را باز يافتيد، خدا را ياد كنيد، آن چنانكه به شم، چيزهايى را تعليم داد كه نمى دانستيد)) و نماز را در اين حال به صورت معمولى و با تمام آداب و شرايط انجام دهيد (فاذا امنتم فاذكروا اللّه كما علمكم مالم تكونوا تعلمون).

روشـن اسـت شـكـرانـه ايـن تـعليم الهى كه طرز نماز خواندن در حالت امن وخوف را به انسانها آموخته ، همان عمل كردن بر طبق آن است.

(آيـه 240)ـ قـرآن بار ديگر به مساله ازدواج و طلاق و امورى در اين رابطه باز گشته و نخست در بـاره شـوهـرانـى سـخـن مـى گـويـد كـه در آستانه مرگ قرار گرفته و همسرانى از خود بجاى مـى گذارند، مى فرمايد: ((و كسانى كه از شما مى ميرند ـيعنى در آستانه مرگ قرار مى گيرندـ و هـمـسـرانـى از خـود باقى مى گذارند بايد براى همسران خودوصيت كنند كه تا يك سال آنها را بـهره مند سازند، و از خانه بيرون نكنند)) در خانه شوهر باقى بمانند و هزينه زندگى آنها پرداخت شود (والذين يتوفون منكم ويذرون ازواجا وصية لا زواجهم متاعا الى الحول غير اخراج).

البته اين در صورتى است كه آنها از خانه شوهر بيرون نروند ((و اگر بيرون روند(حقى در هزينه و سكنى ندارند ولى) گناهى بر شما نيست ، نسبت به آنچه در باره خود از كار شايسته (مانند انتخاب شوهر مجدد بعد از تمام شدن عده) انجام مى دهند)) (فان خرجن فلا جناح عليكم فى ما فعلن فى انفسهن من معروف).

در پـايـان آيـه ، گـويـا بـراى ايـن كه چنين زنانى از آينده خود نگران نباشند آنها رادلدارى داده مى فرمايد: خداوند قادر است كه راه ديگرى بعد از فقدان شوهرپيشين در برابر آنها بگشايد، و اگر مـصـيبتى به آنها رسيده حتما حكمتى در آن بوده است ، زيرا ((خداوند توانا و حكيم است)) (واللّه عزيز حكيم).

اگر از روى حكمتش درى را ببندد، به لطفش در ديگرى را خواهد گشود وجاى نگرانى نيست.

بـسـيارى از مفسران معتقدند كه اين آيه به وسيله آيه 234 همين سوره كه قبلاگذشت و در آن ، عده وفات چهار ماه و ده روز تعيين شده بود نسخ شده است ومقدم بودن آن آيه بر اين آيه از نظر ترتيب و تنظيم قرآنى دليل بر اين نيست كه قبلانازل شده است.

(آيـه 241)ـ در ايـن آيه به يكى ديگر از احكام طلاق پرداخته مى فرمايد:((براى زنان مطلقه ، هديه شـايسته اى است اين حقى است بر پرهيزكاران)) كه از طرف شوهر پرداخته مى شود (وللمطلقات متاع بالمعروف حقا على المتقين).

حكم در اين آيه به قرينه آيه 236 كه گذشت ، در مورد زنانى است كه مهرى براى آنها به هنگام عقد قرار داده نشده وقبل از آميزش جنسى ، طلاق داده مى شوند.

(آيـه 242)ـ در ايـن آيـه كه آخرين آيه مربوط به طلاق است ، مى فرمايد: ((اين چنين خداوند آيات خود را براى شما شرح مى دهد شايد انديشه كنيد)) (كذلك يبين اللّه لكم آياته لعلكم تعقلون).

بديهى است كه منظور از انديشه كردن و تعقل ، آن است كه مبد حركت به سوى عمل باشد، وگرنه انديشه تنها در باره احكام نتيجه اى نخواهد داشت.

آيه243 ـ شان نزول : در يكى از شهرهاى شام بيمارى طاعون راه يافت ومردم يكى پس از ديگرى از دنيا مى رفتند در اين ميان عده بسيارى به اين اميد كه شايد از چنگال مرگ رهايى يابند آن محيط و ديار را ترك گفتند از آنجا كه پس از فراراز محيط خود و رهايى از مرگ در خود احساس قدرت و اسـتـقـلالـى نموده و با ناديده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبيعى دچار غرور شدند پروردگار آنها رانيز در همان بيابان به همان بيمارى نابود ساخت.

تـفسير: اين آيه اشاره سربسته ، و در عين حال آموزنده اى است ، به سرگذشت عجيب يكى از اقوام پيشين ، كه بيمارى مسرى وحشتناكى در محيط آنهاظاهر گشت ، و هزاران نفر، از آن منطقه فرار كـردنـد، مـى فـرمايد: ((آيا نديدى كسانى راكه از خانه خود از ترس مرگ فرار كردند در حالى كه هزاران نفر بودند)) (الم ترالى الذين خرجوا من ديارهم وهم الوف حذر الموت).

سـپس به عاقبت كار آنها اشاره كرده مى فرمايد: ((خداوند به آنها فرمود:بميريد)) و به آن بيمارى كـه آن را بـهـانه قرار داده بودند مردند (فقال لهم اللّه موتوا)((سپس خداوند آنها را زنده كرد)) تا ماجراى زندگى آنان درس عبرتى براى ديگران باشد (ثم احيهم).

ايـن امـر تكوينى ، همانند امرى است كه در آيه 82 سوره يس آمده ، آنجا كه مى فرمايد: ((امر او تنها اين است كه هنگامى كه چيزى را اراده كند مى گويد: ايجادشو و فورا موجود مى شود))!.

جـمـلـه ((ثـم احـيهم)) اشاره به زنده شدن آن جمعيت است كه به دعاى حزقيل پيامبر، صورت گـرفـت و از آنـجـا كـه بـازگـشت آنان به حيات ، يكى از نعمتهاى روشن الهى بود، (هم از نظر خـودشـان ، و هـم از نـظـر عبرت مردم) در پايان آيه مى فرمايد:((خداوند نسبت به بندگان خود احـسـان مـى كند، ولى بيشتر مردم ، شكر او را بجانمى آورند)) (ان اللّه لذوفضل على الناس ، ولكن اكثر الناس لا يشكرون).

نه تنها اين گروه ، بلكه همه انسانها مشمول الطاف و عنايات و نعمتهاى اويند.

دانشمند معروف شيعه مرحوم صدوق ـره ـ به اين آيه براى امكان مساله ((رجعت)) استدلال كرده و مـى گـويـد: يكى از عقايد ما اعتقاد به رجعت است (كه گروهى از انسانهاى پيشين بار ديگر در همين دنيا به زندگى باز مى گردند).

و نيز مى تواند اين آيه سندى براى مساله معاد و احياى مردگان در قيامت باشد.

(آيه 244)ـ از اينجا آيات جهاد شروع مى شود، نخست مى فرمايد: ((در راه خدا پيكار كنيد، و بدانيد خداوند شنوا و داناست)) سخنان شما را مى شنود و ازانگيزه هاى درونى شما و نياتتان در امر جهاد آگاه است (وقاتلوا فى سبيل اللّه واعلموا ان اللّه سميع عليم).

آيه 245ـ شان نزول : چنين نقل شده كه روزى پيامبراكرم (ص) فرمود: هركس صدقه اى بدهد دو برابر آن در بهشت خواهد داشت ، ابوالدحداح انصارى عرض كرد اى رسول خدا من دو باغ دارم اگر يكى از آنها را به عنوان صدقه بدهم دوبرابر آن در بهشت خواهم داشت ، فرمود: آرى ! سپس او باغى را كـه بـهـتـر بود به عنوان صدقه به پيامبر(ص) داد، آيه نازل شد، و صدقه او را دو هزار هزار برابر براى او كرد و اين است معنى ((اضعافا كثيرة)).

تفسير: در اين آيه مى فرمايد: ((كيست كه به خدا وام نيكويى دهد (و ازاموالى كه او بخشيده است در طـريـق جهاد و در طريق حمايت مستمندان ، انفاق كند) تا خداوند آن را براى او، چندين برابر كند)) (من ذالذى يقرض اللّه قرضا حسنافيضاعفه له اضعافا كثيرة).

بنابراين وام دادن به خداوند به معنى انفاقهايى است كه در راه جهاد مى شود.

و در پـايان آيه مى فرمايد: ((خداوند (روزى بندگان را) محدود و گسترده مى كند و همه شما به سوى او باز مى گرديد)) (واللّه يقبض ويبصط واليه ترجعون).

اشـاره به اين كه تصور نكنيد انفاق و بخشش ، اموال شما را كم مى كند زيراگسترش و محدوديت روزى شما به دست خداست.

چرا تعبير به قرض ؟

در چندين آيه از قرآن مجيد در مورد انفاق در راه خدا تعبير به قرض و وام دادن به پروردگار آمده اسـت ، و ايـن نـهـايت لطف خداوند نسبت به بندگان را از يكسوو كمال اهميت مساله انفاق را از سـوى ديـگر مى رساند، در نهج البلاغه على (ع)مى فرمايد: ((خداوند از شما درخواست قرض كرده در حـالـى كـه گنجهاى آسمان وزمين از آن اوست و بى نياز و ستوده (آرى ، اينها نه از جهت نياز اوست) بلكه مى خواهد شما را بيازمايد كه كداميك نيكوكارتريد)).

(آيه 246).

يك ماجراى عبرت انگيز!

قـوم يـهـود كـه در زيـر سـلطه فرعونيان ضعيف و ناتوان شده بودند بر اثررهبريهاى خردمندانه مـوسـى (ع) از آن وضـع اسف انگيز نجات يافته و به قدرت وعظمت رسيدند خداوند به بركت اين پيامبر نعمتهاى فراوانى به آنها بخشيده كه ازجمله صندوق عهد ((22)) بود.

ولـى هـمـيـن پـيـروزيها و نعمتها كم كم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شكنى دادند سرانجام بـه دسـت فلسطينيان شكست خورده و قدرت و نفوذ خويش را همراه صندوق عهد از دست دادند اين وضع سالها ادامه داشت تا آن كه خداوند پيامبرى به نام ((اشموئيل)) را براى نجات و ارشاد آنها برانگيخت آنها گرد او اجتماع كردند واز او خواستند رهبر و اميرى براى آنها انتخاب كند تا همگى تحت فرمان او با دشمن نبرد كنند تا عزت از دست رفته را باز يابند.

((اشموئيل)) به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پيشگاه وى عرضه داشت به او وحى شـد كـه ((طـالوت)) را به پادشاهى ايشان برگزيدم در اين آيه ، روى سخن را به پيامبراكرم (ص) كـرده مـى فـرمايد: ((آيا نديدى جمعى از اشراف بنى اسرائيل را بعد از موسى (ع) كه به پيامبر خود گـفتند زمامدارى براى ما انتخاب كن تا (تحت فرماندهى او) در راه خدا پيكار كنيم)) (الم تر الى الـمـلا من بنى اسرائيل من بعد موسى اذ قالوا لنبي لهم ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل اللّه).

قابل توجه اين كه آنها نام اين مبارزه را ((فى سبيل اللّه)) (در راه خدا) گذاردند ازاين تعبير روشن مـى شـود كه آنچه به آزادى و نجات انسانها از اسارت و رفع ظلم كمك كند فى سبيل اللّه محسوب مـى شـود بـه هـر حـال پـيامبرشان كه از وضع آنان نگران بود، و آنها را ثابت قدم در عهد و پيمان نـمى ديد به آنها ((گفت : اگر دستورپيكار به شما داده شود شايد (سرپيچى كنيد و) در راه خدا پيكار نكنيد)) (قال هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا).

آنـهـا در پـاسـخ گـفـتـنـد: ((چـگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم در حالى كه از خانه و فـرزندانمان رانده شديم))! و شهرهاى ما به وسيله دشمن اشغال وفرزندانمان اسير شده اند (قالوا وما لنا الا نقاتل فى سبيل اللّه وقد اخرجنا من ديارناوابنائنا).

اما هيچ يك از اينها نتوانست جلو پيمان شكنى آنها را بگيرد، و لذا در ادامه آيه مى خوانيم : ((هنگامى كـه دسـتـور پـيـكار به آنها داده شد جز عده كمى همگى سرپيچى كردند و خداوند ستمكاران را مـى دانـد)) و مـى شناسد و به آنها كيفر مى دهد(فلما كتب عليهم القتال تولوا الا قليلا منهم واللّه عليم بالظالمين).

بعضى عده وفاداران را 313 نفر نوشته اند، همانند سربازان وفادار اسلام درجنگ بدر.

(آيـه 247)ـ در هر صورت پيامبرشان ، طبق وظيفه اى كه داشت به درخواست آنها پاسخ گفت ، و طـالـوت را بـه فرمان خدا براى زمامدارى آنان برگزيد((و به آنها گفت : خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است)) (وقال لهم نبيهم ان اللّه قد بعث لكم طالوت ملكا).

از تـعـبـيـر ملكا چنين بر مى آيد كه طالوت ، تنها فرمانده لشگر نبود بلكه زمامداركشور هم بود از ايـنجا مخالفت شروع شد، گروهى گفتند: ((چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اين كه ما از او شايسته تريم ، و او ثروت زيادى ندارد)) (قالوا انى يكون له الملك علينا ونحن احق بالملك منه ولم يؤت سعة من المال).

در واقع آنها به انتخاب خداوند اعتراض كردند ـطالوت جوانى از يك قبيله گمنام بنى اسرائيل و از نـظـر مـالـى يـك كـشـاورز سـاده بودـ ولى قرآن پاسخ دندانشكنى را كه آن پيامبر به گمراهان بـنـى اسـرائيل داد چنين بازگو مى كند ((گفت : خداوند او رابر شما برگزيده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشيده)) (ان اللّه اصطفيه وزاده بسطة فى العلم والجسم).

نـخـست : اين كه اين گزينش خداوند حكيم است و دوم اين كه شما سخت دراشتباهيد و شرايط اساسى رهبرى را فراموش كرده ايد، نسب عالى و ثروت ، هيچ امتيازى براى رهبرى نيست.

سپس مى افزايد: ((خداوند ملك خود را به هر كس بخواهد مى بخشد وخداوند (احسانش) وسيع و گسترده و دانا (به لياقت و شايستگى افراد) است))(واللّه يؤتى ملكه من يشا واللّه واسـع عليم).

ايـن جمله ممكن است اشاره به شرط سومى براى رهبرى باشد و آن فراهم شدن امكانات و وسايل مختلف از سوى خداست.

(آيـه 248)ـ ايـن آيه نشان مى دهد كه گويا بنى اسرائيل هنوز به ماموريت طالوت از سوى خداوند حتى با تصريح پيامبرشان اشموئيل ، اطمينان پيدا نكرده بودند و از او خواهان نشانه و دليل شدند، ((پيامبر آنها به آنها گفت : نشانه حكومت او اين است كه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد كه در آن آرامـشـى از سـوى پـروردگـارتان براى شما است ، همان صندوقى كه يادگارهاى خاندان مـوسـى و هـارون در آن اسـت ، در حـالـى كـه فـرشـتـگان آن را حمل مى كنند، در اين موضوع ، نـشـانـه روشنى براى شما است ، اگر ايمان داشته باشيد)) (وقال لهم نبيهم ان آية ملكه ان ياتيكم التابوت فيه سكينة من ربكم وبقية مما ترك آل موسى وآل هرون تحمله الملائكة ان فى ذلك لا ية لكم ان كنتم مؤمنين).

(آيـه 249)ـ سـرانـجام به رهبرى و فرماندهى طالوت تن در دادند و او لشگرهاى فراوانى را بسيج كـرد و بـه راه افتاد، و در اينجا بود كه بنى اسرائيل در برابر آزمون عجيبى قرار گرفتند بهتر است ايـن سـخـن را از زبـان قـرآن بـشـنـويـم ، مـى فرمايد:((هنگامى كه طالوت (به فرماندهى لشگر بنى اسرائيل منصوب شد سپاهيان را باخود بيرون برد، به آنها گفت : خداوند شما را با يك نهر آب امتحان مى كند، آنها كه از آن بنوشند از من نيستند و آنها كه جز يك پيمانه با دست خود، بيشتر از آن نـچـشـنـداز مـنـنـد)) (فـلما فصل طالوت بالجنود قال ان اللّه مبتليكم بنهر فمن شرب منه فليس منى ومن لم يطعمه فانه منى الا من اغترف غرفة بيده).

در اينجا لشگريان طالوت در برابر آزمون بزرگى قرار گرفتند، و آن مساله مقاومت شديد در برابر تـشنگى ، و چنين آزمونى براى اين لشگر ـمخصوصا باسابقه بدى كه بنى اسرائيل در بعضى جنگها داشتندـ ضرورت داشت.

ولى اكثريت آنها از بوته اين امتحان سالم بيرون نيامدند، چنانكه قرآن مى گويد: ((آنها همگى ـجز عده كمى از آنه، از آن آب نوشيدند)) (فشربوا منه الا قليلا منهم).

سـپـس مـى افـزايـد: ((هـنـگامى كه او (طالوت) و افرادى كه به وى ايمان آورده بودند (و از بوته آزمـايـش سـالم به در آمدند) از آن نهر گذشتند، گفتند: امروز ما (با اين جمعيت اندك) توانايى مـقـابله با جالوت و سپاهيان او را نداريم)) (فلما جاوزه هووالذين آمنوا معه قالوا لا طاقة لنا اليوم بجالوت وجنوده).

و در ادامه مى فرمايد: ((آنها كه مى دانستند خدا را ملاقات خواهند كرد (و به رستاخيز و وعده هاى الـهـى ايـمـان داشـتـنـد) گفتند: چه بسيار گروههاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروههاى عـظيمى پيروز شدند و خداوند با صابران (واستقامت كنندگان) همراه است)) (قال الذين يظنون انـهم ملاقوا اللّه كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن اللّه واللّه مع الصابرين).

(آيـه 250)ـ در ايـن آيـه مـسـاله رويارويى دو لشگر مطرح مى شود، مى فرمايد:((هنگامى كه آنها (لشگر طالوت و بنى اسرائيل) در برابر جالوت و سپاهيان او قرارگرفتند گفتند: پروردگارا! صبر و اسـتـقـامت را بر ما فرو ريز گامهاى ما را استوار بدار، وما را بر جمعيت كافران پيروز گردان)) (ولما برزوا لجالوت وجنوده قالوا ربنا افرغ علينا صبرا وثبت اقدامنا وانصرنا على القوم الكافرين).

در حـقيقت طالوت و سپاه او سه چيز طلب كردند نخست صبر و استقامت ،دومين تقاضاى آنها از خدا اين بود كه گامهاى ما را استوار بدار تا از جا كنده نشود وفرار نكنيم در واقع دعاى اول جنبه بـاطـنـى و درونـى داشـت و ايـن دعا جنبه ظاهرى وبرونى دارد و مسلما ثبات قدم از نتايج روح اسـتـقـامت و صبر است ، سومين تقاضاى آنها اين بود كه ((ما را بر اين قوم كافر يارى فرما و پيروز كن)) كه نتيجه نهايى صبر واستقامت و ثبات قدم است.

(آيـه 251)ـ بـه يقين خداوند چنين بندگانى را تنها نخواهد گذاشت هر چندعدد آنها كم و عدد دشـمن زياد باشد، لذا در اين آيه مى فرمايد: ((آنها به فرمان خداسپاه دشمن را شكست دادند و به هزيمت وا داشتند)) (فهزموهم باذن اللّه).

((و داوود (جـوان كـم سـن و سال و نيرومند شجاعى كه در لشگر طالوت بود)جالوت را كشت)) (وقتل داوود جالوت).

ايـن جـوان با فلاخنى كه در دست داشت ، يكى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب كرد كه درست بر پـيشانى و سر جالوت كوبيده شد و در آن فرو نشست وفريادى كشيد و فرو افتاد، و ترس و وحشت تـمـام سـپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار كردند، گويا خداوند مى خواست قدرت خويش را در ايـنـجـا نـشـان دهـد كـه چـگونه پادشاهى با آن عظمت و لشگرى انبوه به وسيله نوجوان تازه به ميدان آمده اى آن هم با يك سلاح ظاهرا بى ارزش ، از پاى در مى آيد!.

سـپس مى افزايد: ((خداوند حكومت و دانش را به او بخشيد و از آنچه مى خواست به او تعليم داد)) (وا تيه اللّه الـمـلـك والحكمة وعلمه مما يش).

گـرچـه دراين آيه تصريح نشده كه اين داود همان داود، پيامبر بزرگ بنى اسرائيل ،پدر سليمان است ولى جمله فوق نشان مى دهد كه او به مقام نبوت رسيد.

و در پـايـان آيـه بـه يـك قانون كلى اشاره فرموده مى گويد: ((و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسيله بعضى ديگر دفع نكند سراسر روى زمين فاسد مى شود، ولى خداوند نسبت به تمام جهانيان ، لـطـف و احـسـان دارد)) (ولـولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لفسدت الا رض ولكن اللّه ذوفضل على العالمين).

ايـن آيـات ، بـشارت است براى مؤمنان كه در مواقعى كه در فشار شديد ازسوى طاغوتها و جباران قرار مى گيرند در انتظار نصرت و پيروزى الهى باشند.

(آيه 252)ـ اين آيه اشاره به داستانهاى متعددى است كه در آيات گذشته در باره بنى اسرائيل بيان شـده اسـت كـه هـر كـدام نشانه اى از قدرت و عظمت پروردگار است و پاك از هرگونه خرافه و افـسـانه و اساطير بر پيامبر نازل گرديده و درآن مى فرمايد: ((اينها آيات خداست كه به حق بر تو مى خوانيم و تو از رسولان هستى)) (تلك آيات اللّه نتلوها عليك بالحق وانك لمن المرسلين).

آغاز جز سوم قرآن مجيد.

(آيه 253) .

نقش پيامبران در زندگى انسانها!

ايـن آيـه اشاره اى به درجات انبيا و مراتب آنها و گوشه اى از رسالت آنها درجامعه انسانى مى كند، نخست مى فرمايد: ((آن رسولان را بعضى بر بعضى برترى داديم)) (تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض).

تعبير به فضلنا بعضهم على بعض به روشنى مى رساند كه همه پيامبران الهى با اين كه از نظر نبوت و رسالت ، همانند بودند از جهت مقام يكسان نبودند.

سـپـس بـه ويـژگى بعضى از آنان پرداخته مى فرمايد: ((بعضى از آنان را خدا با اوسخن گفت)) (منهم من كلم اللّه).

و منظور از آن موسى (ع) است كه به ((كليم اللّه)) معروف شده است.

سـپـس مـى افـزايـد: ((و درجـات بـعضى را بالا برد)) (ورفع بعضهم درجات) كه نمونه كامل آن پـيـامـبـرگـرامـى اسلام است كه آيينش كاملترين و آخرين آيينها بود، و يامنظور از آن بعضى از پيامبران پيشين مانند ابراهيم و امثال اوست.

سـپس به سراغ امتياز حضرت مسيح (ع) رفته مى فرمايد: ((ما به عيسى بن مريم نشانه هاى روشن داديم ، و او را با روح القدس تاييد كرديم)) (وآتينا عيسى ابن مريم البينات وايدناه بروح القدس).

نـشـانـه هـاى روشـن ، اشاره به معجزاتى مانند شفاى بيماران غيرقابل علاج واحياى مردگان ، و مـعارف عالى دينى است و منظور از روح القدس پيك وحى خداوند يعنى جبرئيل ، يا نيروى مرموز معنوى خاصى است كه در اوليااللّه باتفاوتهايى وجود دارد.

در ادامـه آيـه اشـاره بـه وضـع امـتـهـا و اخـتـلافات آنها بعد از انبيا كرده مى فرمايد:((اگر خدا مـى خواست كسانى كه بعد از آنان بودند، پس از آن كه آن همه نشانه هاى روشن براى آنان آمد، به جـنـگ و سـتـيز با يكديگر نمى پرداختند)) (ولوشا اللّه مااقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جاتهم البينات).

يـعـنـى اگر خدا مى خواست ، قدرت داشت كه آنها را به اجبار از جنگ و ستيزباز دارد، ولى سنت الهى بر اين بوده و هست كه مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد.

ولـى آنـها از آزادى خود سؤاستفاده كردند ((و راه اختلاف پيمودند)) (ولكن اختلفوا) در حقيقت اخـتـلافـات مـيـان پـيروان راستين و حقيقى مذاهب نبوده بلكه ((ميان)) پيروان و ((مخالفان)) مـذهـب صورت گرفته است ((پس بعضى از آنها ايمان آوردند و بعضى كافر شدند)) (فمنهم من امن ومنهم من كفر).

بار ديگر تاكيد مى كند كه اين كار براى خدا آسان بود كه به حكم اجبار جلواختلافات آنها را بگيرد، زيرا ((اگر خدا مى خواست هرگز آنها با يكديگر جنگ نمى كردند ولى خداوند آن را كه اراده كرده (و بـر طبق حكمت و هماهنگ با هدف آفرينش انسان است و آن آزادى اراده و مختار بودن است) به جا مى آورد)) (ولوشااللّه مااقتتلوا ولكن اللّه يفعل ما يريد).

بدون شك گروهى از اين آزادى نتيجه منفى مى گيرند ولى در مجموع وجودآزادى از مهمترين اركان تكامل انسان است ، زيرا تكامل اجبارى تكامل محسوب نمى شود.

(آيه 254).

انفاق يكى از مهمترين اسباب نجات در قيامت !

در ايـن آيـه روى سخن را به مسلمانان كرده و به يكى از وظايفى كه سبب وحدت جامعه و تقويت حـكومت و بنيه دفاعى و جهاد مى شود اشاره مى كند ومى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از آنچه به شما روزى داده ايم انفاق كنيد))(ي ايها الذين آمنوا انفقوا مما رزقناكم).

از تهديدى كه در ذيل آيه آمده استفاده مى شود منظور، انفاق واجب يعنى زكات است.

سـپـس مى افزايد: امروز كه توانايى داريد انفاق كنيد ((پيش از آن كه روزى فرارسد كه نه خريد و فـروش در آن اسـت و نه رابطه دوستى و نه شفاعت)) (من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه ولا خلة ولا شفاعة).

و در پايان آيه مى فرمايد: ((كافران همان ظالمانند)) (والكافرون هم الظالمون).

اشـاره بـه اين كه آنها كه انفاق و زكات را ترك مى كنند هم به خويشتن ستم روامى دارند و هم به ديگران.

((كفر)) در اينجا به معنى سرپيچى و گناه و تخلف از دستور خداست.

(آيه 255).

((آية الكرسى)) يكى ا ز مهمترين آيات قرآن !

در اهميت و فضيلت اين آيه همين بس كه از پيامبرگرامى اسلام (ص) نقل شده است كه از ابى بن كـعـب سـؤال كـرد و فـرمود: كدام آيه برترين آيه كتاب اللّه است ؟عرض كرد: اللّه لا اله الا هوالحى الـقيوم ، پيامبر(ص) دست بر سينه او زد و فرمود:دانش بر تو گوارا باد، سوگند به كسى كه جان مـحـمد(ص) در دست اوست اين آيه داراى دو زبان و دو لب است كه در پايه عرش الهى تسبيح و تقديس خدا مى گويند.

در حديث ديگرى از امام باقر(ع) آمده است : ((هر كس آية الكرسى را يكباربخواند، خداوند هزار امر نـاخـوشـايـنـد از امـور نـاخوشايند دني، و هزار امر ناخوشاينداز آخرت را از او برطرف مى كند كه آسانترين ناخوشايند دني، فقر، و آسانترين ناخوشايند آخرت ، عذاب قبر است)).

تفسير: ابتدا از ذات اقدس الهى و مساله توحيد و اسماحسنى و صفات اوشروع مى كند مى فرمايد: ((خداوند هيچ معبودى جز او نيست)) (اللّه لا اله الا هو).

((اللّه)) نـام مـخـصوص خداوند و به معنى ذاتى است كه جامع همه صفات كمال و جلال و جمال است.

سپس مى افزايد: ((خداوندى كه زنده و قائم به ذات خويش است وموجودات ديگر عالم ، قائم به او هستند)) (الحى القيوم).

بـديهى است كه حيات در خداوند حيات حقيقى است چرا كه حياتش عين ذات و مجموعه علم و قدرت اوست نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت كه حيات آنها عارضى است لذا پس از مدتى مى ميرند!.

امـا در خداوند چنين نيست چنانكه در آيه 58 سوره فرقان مى خوانيم : ((توكل بر ذات زنده اى كن كه هرگز نمى ميرد)).

سپس در ادامه آيه مى افزايد: ((هيچ گاه خواب سبك و سنگين او را فرانمى گيرد)) و لحظه اى از تدبير جهان غافل نمى شود (لا تاخذه سنة ولا نوم).

((سنة)) خوابى است كه به چشم عارض مى شود، اما وقتى عميقتر شد و به قلب عارض شد ((نوم)) گـفته مى شود اين جمله اشاره به اين حقيقت است كه فيض و لطف تدبير خداوند دائمى است ، و لحظه اى قطع نمى گردد.

سـپـس بـه مالكيت مطلقه خداوند اشاره كرده مى فرمايد: ((براى اوست آنچه در آسمانها و زمين است)) (له ما فى السموات وما فى الا رض).

و اين پنجمين وصف از اوصاف الهى است كه در اين آيه آمده ، زيرا قبل از آن اشاره به توحيد و حى و قيوم بودن ، و عدم غلبه خواب بر ذات پاك او شده است.

نـاگفته پيداست توجه به اين صفت كه همه چيز مال خداست اثرتربيتى مهمى در انسانها دارد زيرا هـنـگـامـى كـه بـدانـنـد آنـچـه دارنـد از خـودشـان نـيـسـت وچـنـد روزى بـه عـنـوان ـگاـن عـاريـت يـاامانت به دست آنهاسپرده شده اين عقيده بطور مسلم انسان رااز تجاوزبه حقوق ديگران و استثمار و استعمار و احتكار و حرص و بخل و طمع باز مى دارد.

در شـشـمين توصيف مى فرمايد: ((كيست كه در نزد او جز به فرمانش شفاعت كند)) (من ذاالذى يشفع عنده الا باذنه).

در واقع با يك استفهام انكارى مى گويد هيچ كس بدون فرمان خدا نمى توانددر پيشگاه او شفاعت كند.

در باره ((شفاعت)) در ذيل آيه 48 سوره بقره بحث كرديم.

در هفتمين توصيف مى فرمايد: ((آنچه را پيش روى آنها (بندگان) و پشت سرآنهاست مى داند و از گذشته و آينده آنان آگاه است)) (يعلم ما بين ايديهم وما خلفهم).

و بـه اين ترتيب پهنه زمان و مكان ، همه در پيشگاه علم او روشن است پس هركار ـحتى شفاعت ـ بايد به اذن او باشد.

در هـشـتـمين توصيف ، مى فرمايد: ((آنها جز به مقدارى كه او بخواهد احاطه به علم او ندارند)) و تـنـها بخش كوچكى از علوم را كه مصلحت دانسته در اختيارديگران گذارده است (ولا يحيطون بشى من علمه الا بماشا).

و به اين ترتيب علم و دانش محدود ديگران ، پرتوى از علم بى پايان اوست.

از جمله فوق دو نكته ديگر نيز استفاده مى شود: نخست اين كه هيچ كس ازخود علمى ندارد و تمام علوم و دانشهاى بشرى از ناحيه خداست.

ديـگـر ايـن كـه خـداونـد مـمـكن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غيب را دراختيار كسانى كه مى خواهد قرار دهد.

در نـهـمين و دهمين توصيف مى فرمايد: ((كرسى (حكومت) او آسمانها وزمين را دربر گرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمين براى او گران نيست)) (وسـع كرسيه السموات والا رض ولا يؤده حفظهما).

به اين ترتيب حكومت و قدرت پروردگار همه آسمانها و زمين را فراگرفته وكرسى علم و دانش او به همه اين عوالم احاطه دارد و چيزى از قلمرو حكومت ونفوذ علم او بيرون نيست.

حـتـى از پـاره اى از روايـات استفاده مى شود كه كرسى به مراتب از آسمانها وزمين وسيعتر است چـنـانـكـه از امـام صادق (ع) نقل شده كه فرمود: ((آسمانها و زمين دربرابر كرسى همچون حلقه انـگـشـتـرى است در وسط يك بيابان و كرسى در برابرعرش همچون حلقه اى است در وسط يك بيابان)) البته هنوز علم و دانش بشرنتوانسته است از اين معنى پرده بر دارد.

و در يـازدهـمـين و دوازدهمين ، توصيف مى گويد: ((و اوست بلندمقام وباعظمت)) (وهو العلى العظيم).

و خداوندى كه عظيم و بزرگ است و بى نهايت هيچ كارى براى او مشكل نيست و هيچ گاه از اداره و تدبير جهان هستى خسته و ناتوان و غافل و بى خبرنمى گردد و علم او به همه چيز احاطه دارد.

قابل توجه اين كه آية الكرسى برخلاف آنچه مشهور و معروف است همين يك آيه بيشتر نيست.

آيـه 256ـ شـان نزول : مردى از اهل مدينه به نام ((ابوحصين)) دو پسر داشت برخى از بازرگانانى كه به مدينه كالا وارد مى كردند هنگام برخورد با اين دو پسر آنان را به عقيده و آيين مسيح دعوت كردند، آنها هم سخت تحت تاثير قرار گرفتند.

((ابـوحصين)) از اين جريان سخت ناراحت شد و به پيامبر(ص) اطلاع داد و ازحضرت خواست كه آنـان را بـه مـذهـب خـود بـرگـردانـد و سـؤال كرد آيا مى تواند آنان رابا اجبار به مذهب خويش بـازگرداند؟ آيه نازل شد و اين حقيقت را بيان داشت كه :((در گرايش به مذهب اجبار و اكراهى نيست)).

تـفسير: آية الكرسى در واقع مجموعه اى از توحيد و صفات جمال و جلال خدا بود كه اساس دين را تـشـكيل مى دهد، و چون در تمام مراحل با دليل عقل قابل استدلال است و نيازى به اجبار و اكراه نـيـست دراين آيه مى فرمايد: ((در قبول دين هيچ اكراهى نيست (زيرا) راه درست از بيراهه آشكار شده است)) (لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى).

ايـن آيـه پـاسـخ دنـدانـشكنى است به آنها كه تصور مى كننداسلام دربعضى ازمواردجنبه تحميلى و اجبارى داشته و با زور و شمشير و قدرت نظامى پيش رفته است.

سـپـس به عنوان يك نتيجه گيرى از جمله گذشته مى افزايد: ((پس كسى كه به طاغوت (بت و شيطان و انسانهاى طغيانگر) كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمى دست زده است كه گسستن براى آن وجود ندارد (فمن يكفربالطاغوت ويؤمن باللّه فقداستمسك بالعروة الوثقى لا نفصام لها).

و در پايان مى فرمايد: ((خداوند شنوا و داناست)) (واللّه سميع عليم).

سـپـس مى فرمايد: ((و هركس كه به او دانش داده شده است خير فراوانى داده شده است)) (ومن يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا).

و بـه گـفـتـه آن حـكـيـم : ((هركس را كه عقل دادى چه ندادى و هركس را كه عقل ندادى چه دادى !)).

و در پايان آيه مى فرمايد: ((تنها خردمندان متذكر مى شوند)) (وما يذكر الا اولواالا لباب).

مـنـظـور از ((اولـواالا لـباب)) (صاحبان عقل و خرد) آنهايى هستند كه عقل و خردخود را به كار مى گيرند و در پرتو اين چراغ پرفروغ ، راه زندگى و سعادت را مى يابند.

(آيه 270).

چگونگى انفاقها!

در ايـن آيـه و آيه بعد سخن از چگونگى انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است نخست مى فرمايد: ((آنـچـه را كه انفاق مى كنيد يا نذرهايى كه (در اين زمينه كرده ايد) خداوند همه آنها را مى داند)) (وما انفقتم من نفقة او نذرتم من نذر فان اللّه يعلمه).

كـم باشد يا زياد، خوب باشد يا بد، از طريق حلال تهيه شده باشد يا حرام ،همراه با منت و آزار باشد يا بدون آن خدا از تمام جزئيات آن آگاه است.

و در پايان آيه مى فرمايد: ((و ظالمان ياورى ندارند)) (وما للظالمين من انصار).

((ظـالـمـان)) در ايـنـجا اشاره به ثروت اندوزان بخيل و انفاق كنندگان رياكار، ومنت گذاران و مردم آزاران است كه خداوند آنها را يارى نمى كند، و انفاقشان نيز دردنيا و آخرت ياورشان نخواهد بود.

آرى ! آنـها نه در دنيا يار و ياورى دارند و ن�نه�?من النور الى الظلمات).

بـه هـمـين دليل آنها اهل آتشند و براى هميشه در آن خواهند بود)) (اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون).

(آيه 258).

ابراهيم در برابر طاغوت زمان خود نمرود!

بـه دنـبال آيه قبل كه از هدايت مؤمنان در پرتو ولايت و راهنمايى پروردگار وگمراهى كافران بر اثـر پـيـروى ازطاغوت سخن مى گفت خداوند چندنمونه ذكرمى كندكه يكى ازآنها نمونه روشنى اسـت كه در اين آيه آمده و آن گفتگو ومحاجـه ابراهيم قهرمان بت شكن با جبار زمان خود، نمرود است ، مى فرمايد: ((آيا نديدى (آگاهى ندارى) از كسى كه باابراهيم در باره پروردگارش محاجه و گفتگو كرد)) (الم تر الى الذى حاج ابرهيم فى ربه).

و در يك جمله اشاره به انگيزه اصلى اين محاجه مى كند و مى گويد: ((بخاطراين بود كه خداوند بـه او حـكومت داده بود)) و بر اثر كمى ظرفيت از باده كبر و غرور،سرمست شده بود (ان اتيه اللّه الملك).

و چه بسيارند كسانى كه در حال عادى ، انسانهاى معتدل ، سربه راه ، مؤمن وبيدارند اما هنگامى كه به مال و مقام و نوايى برسند همه چيز را به دست فراموشى مى سپارند و مهمترين مقدسات را زير پا مى نهند!.

و در ادامـه مـى افزايد: در آن هنگام كه از ابراهيم (ع) پرسيد خداى تو كيست كه به سوى او دعوت مـى كـنـى ؟ ((ابـراهـيـم گـفت : همان كسى كه زنده مى كند ومى ميراند)) (اذ قال ابرهيم ربى الذى يحيى ويميت).

در حـقـيـقت ابراهيم (ع) بزرگترين شاهكار آفرينش يعنى قانون حيات و مرگ رابه عنوان نشانه روشنى از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت.

ولى نمرود جبار، راه تزوير و سفسطه را پيش گرفت و براى اغفال مردم واطرافيان خود ((گفت من نيز زنده مى كنم و مى ميرانم)) و قانون حيات و مرگ دردست من است (قال انا احيى واميت).

ولـى ابـراهيم (ع) براى خنثى كردن اين توطئه ، دست به استدلال ديگرى زد كه دشمن نتواند در بـرابـر سـاده لوحان در مورد آن مغالطه كند، ((ابراهيم گفت : خداوندخورشيد را (از افق مشرق) مـى آورد (اگر تو راست مى گويى كه حاكم بر جهان هستى مى باشى) خورشيد را از طرف مغرب بياور))! (قال ابرهيم فان اللّه ياتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب).

اينجا بود كه ((آن مرد كافر، مبهوت و وامانده شد)) (فبهت الذى كفر).

آرى ! ((خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند)) (واللّه لا يهدى القوم الظالمين).

و به اين ترتيب آن مرد مست و مغرور سلطنت و مقام ، خاموش و مبهوت وناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهيم (ع) سخنى بگويد.

(آيه 259)ـ در اين آيه سرگذشت يكى ديگر از انبيا پيشين بيان شده ، كه مشتمل بر شواهد زنده اى بر مسائل معاد است.

آيـه اشـاره بـه سـرگذشت كسى مى كند كه در اثناى سفر خود در حالى كه برمركبى سوار بود و مـقـدارى آشـامـيـدنـى و خـوراكى همراه داشت از كنار يك آبادى گذشت در حالى كه به شكل وحـشـتـنـاكى در هم ريخته و ويران شده بود و اجساد واستخوانهاى پوسيده ساكنان آن به چشم مـى خـورد هـنـگـامـى كـه اين منظره وحشتزا راديد گفت چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟ شرح بيشتر اين ماجرا را اززبان قرآن بشنويم مى فرمايد: ((يا همانند كسى كه از كنار يك آبـادى عـبـور مـى كـرد درحـالـى كـه ديـوارهـاى آن به روى سقفها فرو ريخته بود، (و اجساد و اسـتـخـوانهاى اهل آن در هر سو پراكنده بود، او از روى تعجب با خود) گفت : چگونه خدا اينها را بعداز مرگ زنده مى كند))! (او كالذى مر على قرية وهى خاوية على عروشها قال انى يحيى هذه اللّه بعد موتها).

در ادامـه مـى فرمايد: ((خداوند او را يكصد سال ميراند، سپس او را زنده كرد وبه او گفت : چقدر درنـگ كـردى ؟ گفت : يك روز يا قسمتى از يك روز، فرمود (نه)بلكه يكصدسال درنگ كردى)) (فاماته اللّه مائة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت مائة عام).

سپس براى اين كه آن پيامبر، اطمينان بيشترى به اين مساله پيدا كند، به اودستور داده شد كه به غـذا و نـوشـيدنى و همچنين مركب سواريش كه همراه داشته ،نگاهى بيفكند كه اولى كاملا سالم مـانده بود و دومى به كلى متلاشى شده بود، تا هم گذشت زمان را مشاهده كند، و هم قدرت خدا را بـر نـگـهدارى هر چه اراده داشته باشد، مى فرمايد: به او گفته شد ((پس حالا نگاه كن به غذا و نـوشـيـدنـيت (كه همراه داشتى ببين كه با گذشت سالها) هيچ گونه تغيير نيافته)) (فانظر الى طعامك وشرابك لم يتسنه).

بـنـابـرايـن ، خـدايى كه مى تواند غذا و نوشيدنى تو را كه قاعدتا بايد زود فاسدگردد، به حال اول نگهدارد، زنده كردن مردگان براى او مشكل نيست ، زيرا ادامه حيات چنين غذاى فاسد شدنى كه عمر آن معمولا بسيار كوتاه است ، در اين مدت طولانى ساده تر از زنده كردن مردگان نيست.

سپس مى افزايد: ((ولى نگاه به الاغ خود كن (كه چگونه از هم متلاشى شده براى اين كه اطمينان بـه زنـدگـى پس از مرگ پيدا كنى) و تو را نشانه اى براى مردم قراردهيم)) آن را زنده مى سازيم (وانظر الى حمارك ولنجعلك آية للناس).

بـه هـر حال در تكميل همين مساله مى افزايد: ((به استخوانها نگاه كن (كه ازمركب سواريت باقى مـانـده) و بـبـين چگونه آنها را بر مى داريم و به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آن مى پوشانيم)) (وانظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما).

و در پـايان آيه مى فرمايد: ((هنگامى كه با مشاهده اين نشانه هاى واضح (همه چيز) براى او روشن شـد گـفـت : مى دانم كه خدا بر هر كارى قادر است)) (فلما تبين له قال اعلم ان اللّه على كل شى قدير).

در بـاره ايـن كـه او كـدامـيك از پيامبران بوده مشهور و معروف اين است كه ((عزير)) بوده و در حديثى از امام صادق (ع) اين موضوع تاييد شده است.

(آيه 260).

صحنه ديگرى از معاد در اين دنيا !

بـه دنبال داستان عزير در مورد معاد داستان ديگرى از ابراهيم (ع) در اينجامطرح شده است ، و آن ايـن كـه : روزى ابـراهيم (ع) از كنار دريايى مى گذشت مردارى را ديد كه در كنار دريا افتاده ، در حالى كه مقدارى از آن داخل آب و مقدارى ديگر درخشكى قرار داشت و پرندگان و حيوانات دريا و خشكى از دو سو آن را طعمه خودقرار داده اند، اين منظره ابراهيم را به فكر مساله اى انداخت كه هـمـه مـى خـواهـنـدچـگـونـگى آن را بدانند و آن كيفيت زنده شدن مردگان پس از مرگ است چـنـانـكـه قـرآن مـى گويد: ((بخاطر بياور، هنگامى را كه ابراهيم (ع) گفت : خدايا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مى كنى)) (واذ قال ابرهيم رب ارنى كيف تحيى الموتى).

او مى خواست با رؤيت و شهود، ايمان خود را قويتر كند، به همين دليل درادامه اين سخن ، هنگامى كه خداوند ((فرمود: آيا ايمان نياورده اى ؟)) (قال اولم تؤمن).

او در جـواب عـرض كـرد: ((آرى ، ايـمان آوردم ولى مى خواهم قلبم آرامش يابد)) (قال بلى ولكن ليطمئن قلبى).

در اينجا به ابراهيم دستور داده مى شود كه براى رسيدن به مطلوبش دست به اقدام عجيبى بزند، آن گـونـه كـه قرآن در ادامه اين آيه بيان كرده ، مى گويد: ((خداوندفرمود: حال كه چنين است چـهـار نـوع از مرغان را انتخاب كن و آنها را (پس از ذبح كردن) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز) سـپس بر هر كوهى قسمتى از آن را قرار بده ،بعد آنها را بخوان به سرعت به سوى تو مى آيند)) (قال فخد اربعة من الطير فصرهن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جز ثم ادعهن ياتينك سعيا).

ابـراهـيم (ع) اين كار را كرد، و آنها را صدا زد، در اين هنگام اجزاى پراكنده هريك از مرغان ، جدا و جـمـع شـده و بـه هم آميختند و زندگى را از سر گرفتند و اين موضوع به ابراهيم نشان داد، كه همين صحنه در مقياس بسيار وسيعتر، در رستاخيزانجام خواهد شد.

و در پـايـان آيـه مـى فـرمايد: اين را ببين ((و بدان خداوند توانا و حكيم است))(واعلم ان اللّه عزيز حكيم) هم تمام ذرات بدن مردگان را بخوبى مى شناسد، و هم توانايى بر جمع آنها دارد.

(آيه 261).

آغاز آيات انفاق !

مـسـاله انفاق يكى از مهمترين مسائلى است كه اسلام روى آن تاكيد داردوشايد ذكر آيات آن پشت سـر آيات مربوط به معاد ازاين نظرباشدكه يكى ازمهمترين اسباب نجات درقيامت ،انفاق وبخشش در راه خداست.

نخست مى فرمايد: ((مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنندهمانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند)) (مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل اللّه كمثل حبة انبتت سبع سنابل) ((و در هـر خوشه اى يكصد دانه باشد)) كه مجموعااز يك دانه هفتصد دانه بر مى خيزد (فى كل سنبلة مائة حبة).

تـازه پاداش آنها منحصر به اين نيست ، بلكه : ((خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى در آنـهـا و انـفـاق آنها از نظر نيت و اخلاص و كيفيت و كميت ببيند) دو يا چند برابر مى كند)) (واللّه يضاعف لمن يشا).

و ايـن همه پاداش از سوى خدا عجيب نيست ((چرا كه او (از نظر رحمت وقدرت) وسيع و از همه چيز آگاه است)) (واللّه واسـع عليم).

انفاق يكى از مهمترين طرق حل مشكل فاصله طبقاتى.

بـا دقـت در آيـات قـرآن مـجـيـد آشـكـار مى شود كه يكى از اهداف اسلام اين است كه اختلافات غـيرعادلانه اى كه در اثر بى عدالتيهاى اجتماعى در ميان طبقه غنى وضعيف پيدا مى شود از بين بـرود و سطح زندگى كسانى كه نمى توانند نيازمنديهاى زندگيشان را بدون كمك ديگران رفع كـنـنـد بـالا بيايد و حداقل لوازم زندگى را داشته باشند، اسلام براى رسيدن به اين هدف برنامه وسيعى در نظر گرفته است ـتحريم رباخوارى بطور مطلق ، و وجوب پرداخت مالياتهاى اسلامى از قـبـيـل زكـات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشويق به انفاق ـ وقف و قرض الحسنه و كمكهاى مـخـتـلـف مـالـى قسمتى از اين برنامه را تشكيل مى دهد، و از همه مهمتر زنده كردن روح ايمان وبرادرى انسانى در ميان مسلمانان است.

(آيه 262).

چه انفاقى با ارزش است ؟

در آيـه قـبـل اهميت انفاق در راه خدا بطوركلى بيان شد، ولى در اين آيه بعضى از شرايط آن ذكر مى شود، مى فرمايد: ((كسانى كه اموال خود را در راه خداانفاق مى كنند سپس به دنبال انفاقى كه كـرده انـد مـنـت نمى گذارند و آزارى نمى رسانند پاداش آنه، نزد پروردگارشان است)) (الذين ينفقون اموالهم فى سبيل اللّه ثم لا يتبعون ما انفقوا منا ولا اذى لهم اجرهم عند ربهم).

((علاوه بر اين نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مى شوند)) (ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون).

بـنـابـراين كسانى كه در راه خدا بذل مال مى كنند ولى به دنبال آن منت مى گذارند يا كارى كه مـوجـب آزار و رنـجـش اسـت مى كنند در حقيقت با اين عمل ناپسند اجر و پاداش خود را از بين مـى بـرنـد، بـلكه مى توان گفت چنين افراد دربسيارى از موارد بدهكارند نه طلبكار! زيرا آبروى انسان و سرمايه هاى روانى واجتماعى او به مراتب برتر و بالاتر از ثروت ومال است.

جمله ((لهم اجرهم عند ربهم)) به انفاق كنندگان اطمينان مى دهد كه پاداششان نزد پروردگار مـحـفوظ است تا با اطمينان خاطر در اين راه گام بردارند بلكه تعبير((ربهم)) (پروردگارشان) اشاره به اين است كه خداوند آنها را پرورش مى دهد و بر آن مى افزايد.

(آيه 263)ـ اين آيه در حقيقت تكميلى است نسبت به آيه قبل ، در زمينه ترك منت و آزار به هنگام انفاق ، مى فرمايد: ((گفتار پسنديده (در برابر ارباب حاجت) و عفو وگذشت (از خشونتهاى آنان) از بـخـشـشى كه آزارى به دنبال آن باشد بهتر است)) (قول معروف ومغفرة خير من صدقة يتبعها اذى).

اين را نيز بدانيد كه آنچه در راه خدا نفاق مى كنيد در واقع براى نجات خويشتن ذخيره مى نماييد، ((و خداوند (از آن) بى نياز و (در برابر خشونت وناسپاسى شما) بردبار است)) (واللّه غنى حليم).

پـيـامـبـراكرم (ص) در حديثى گوشه اى از آداب انفاق را روشن ساخته مى فرمايد: ((هنگامى كه حـاجـتـمـندى از شما چيزى بخواهد گفتار او را قطع نكنيد تاتمام مقصود خويش را شرح دهد، سپس با وقار و ادب و ملايمت به او پاسخ ‌بگويي�? يا چيزى كه در قدرت داريد در اختيارش بگذاريد و يا به طرز شايسته اى اورا بازگردانيد زيرا ممكن است سؤال كننده ((فرشته اى)) باشد كه مامور آزمـايـش شـمـااسـت تـا بـبـيـنـد در بـرابـر نـعمتهايى كه خداوند به شما ارزانى داشته چگونه عمل مى كنيد))!.

(آيه 264).

دو مثال جالب در باره انگيزه هاى انفاق !

در ايـن آيـه و آيـه بـعـد، نخست اشاره به اين حقيقت شده كه افراد با ايمان نبايدانفاقهاى خود را به خاطر منت و آزار، باطل و بى اثر سازند، سپس دو مثال جالب براى انفاقهاى آميخته با منت و آزار و ريـاكـارى و خـودنـمـايـى و هـمـچنين انفاقهايى كه از ريشه اخلاص و عواطف دينى و انسانى سرچشمه گرفته ، بيان مى كند.

مـى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بخششهاى خود را با منت و آزارباطل نسازيد)) (ي ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمن والا ذى).

سپس اين عمل را تشبيه به انفاقهايى كه توام با رياكارى و خودنمايى است مى كند مى فرمايد: ((اين هـمـانـنـد كسى است كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كند و ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارد)) (كالذى ينفق ماله رئا الناس ولا يؤمن باللّه واليوم الا خر).

و بعد مى افزايد: (((كار او) همچون قطعه سنگ صافى است كه بر آن (قشرنازكى از) خاك باشد (و بذرهايى در آن افشانده شود) و باران درشت به آن برسد،(و خاكها و بذرها را بشويد) و آن را صاف رهـا سـازد آنـها از كارى كه انجام داده اندچيزى به دست نمى آورند)) (فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون على شى مما كسبوا).

ايـن گـونه است اعمال رياكارانه و انفاقهاى آميخته با منت و آزار كه از دلهاى سخت و قساوتمند سرچشمه مى گيرد و صاحبانش هيچ بهره اى از آن نمى برند وتمام زحماتشان بر باد مى رود.

و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايد: ((و خداوند گروه كافران را هدايت نمى كند)) (واللّه لا يهدى القوم الكافرين).

اشاره به اين كه خداوند توفيق هدايت را از آنها مى گيرد چرا كه با پاى خود،راه كفر و ريا و منت و آزار را پوييدند، و چنين كسانى شايسته هدايت نيستند.

(آيـه 265)ـ در ايـن آيه مثال زيباى ديگرى براى نقطه مقابل اين گروه بيان مى كند، آنها كسانى هستند كه در راه خدا از روى ايمان و اخلاص ، انفاق مى كنندمى فرمايد: ((و مثل كسانى كه اموال خـود را بـراى خـشـنـودى خدا و استوار كردن (ملكات عالى انسانى) در روح خود انفاق مى كنند، هـمچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد، و بارانهاى درشت و پى درپى به آن برسد (و به خاطر بلند بودن مكان ،از هواى آزاد و نور آفتاب به حد كافى بهره گيرد و آن چنان رشد و نمو كند كه) مـيـوه خـود را دو چندان دهد)) (ومثل الذين ينفقون اموالهم ابتغا مرضات اللّه وتثبيتا من انفسهم كمثل جنة بربوة اصابها وابل فتت اكلها ضعفين).

سپس مى افزايد: ((و اگر باران درشتى بر آن نبارد لااقل بارانهاى ريز و شبنم برآن مى بارد)) و باز هم ميوه و ثمر مى دهد و شاداب و با طراوت است (فان لم يصبهاوابل فطل).

و در پايان مى فرمايد: ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است)) (واللّه بماتعملون بصير).

او مى داند آيا انفاق انگيزه الهى دارد يا رياكارانه است ، آميخته با منت و آزاراست يا محبت و احترام.

(آيه 266).

يك مثال جالب ديگر!.

در اين آيه مثال گوياى ديگرى ، براى مساله انفاق آميخته با رياكارى و منت وآزار و اين كه چگونه ايـن كـارهـاى نـكـوهيده آثار آن را از بين مى برد بيان شده است ،مى فرمايد: ((آيا هيچ يك از شما دوسـت دارد كـه بـاغى از درختان خرما و انواع انگورداشته باشد كه از زير درختانش نهرها جارى بـاشـد، و بـراى او در آن باغ از تمام انواع ميوه ها موجود باشد، و در حالى كه به سن پيرى رسيده و فـرزنـدانـى (خـرد سـال و)ضـعـيـف دارد، نـاگـهـان در اين هنگام گردبادى شديد كه در آن آتش سوزانى است به آن برخورد كند و شعله ور گردد و بسوزد)) (ايود احدكم ان تكون له جنة من نخيل واعناب تجرى من تحتها الا نهار له فيها من كل الـثمرات واصابه الكبر وله ذرية ضعفا فاصابها اعصار فيه نـار فاحترقت).

آرى ، زحـمت فراوانى كشيده اند، و در آن روز كه نياز به نتيجه آن دارند، همه را خاكستر مى بينند چرا كه گردباد آتشبار ريا و منت و آزار آن را سوزانده است.

و در پايان آيه به دنبال اين مثال بليغ و گوي، مى فرمايد: ((اين گونه خداوندآيات خود را براى شما بـيـان مى كند، شايد بينديشيد)) و راه حق را از باطل تشخيص دهيد (كذلك يبين اللّه لكم الا يات لعلكم تتفكرون).

آرى ! سـرچـشـمه بدبختيهاى انسان مخصوصا كارهاى ابلهانه اى همچون منت گذاردن و ريا كه سودش ناچيز و زيانش سريع و عظيم است ترك انديشه وتفكر است ، و خداوند همگان را به انديشه و تفكر دعوت مى كند.

آيـه 267ـ شان نزول : از امام صادق (ع) نقل شده كه اين آيه در باره جمعى نازل شد كه ثروتهايى از طـريـق ربـاخـوارى در زمـان جاهليت جمع آورى كرده بودند واز آن در راه خدا انفاق مى كردند، خداوند آنها را از اين كار نهى كرد، و دستور داد ازاموال پاك و حلال در راه خدا انفاق كنند.

تفسير:.

از چه اموالى بايد انفاق كرد؟.

در اين آيه كه ششمين آيه ، از سلسله آيات در باره انفاق است ، سخن ازچگونگى اموالى است كه بايد انفاق گردد.

نخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از اموال پاكيزه اى كه (ازطريق تجارت) به دست آورده ايـد و از آنچه از زمين براى شما خارج كرده ايم (ازمنابع و معادن زيرزمينى و از كشاورزى و زراعـت و باغ) انفاق كنيد)) (ي ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم ومما اخرجنا لكم من الا رض).

در واقـع قـرآن مـى گويد، ما منابع اينها را در اختيار شما گذاشتيم بنابراين نبايداز انفاق كردن بخشى از طيبات و پاكيزه ها و ((سرگل)) آن در راه خدا دريغ كنيد.

سـپس براى تاكيد هر چه بيشتر مى افزايد: ((به سراغ قسمتهاى ناپاك نرويد تااز آن انفاق كنيد در حـالـى كـه خـود شـمـا حاضر نيستيد آنها را بپذيريد، مگر از روى اغماض و كراهت)) (ولا تيمموا الخبيث منه تنفقون ولستم بخذيه الا ان تغمضوافيه).

از آنـجـا كـه بعضى از مردم عادت دارند هميشه از اموال بى ارزش و آنچه تقريبااز مصرف افتاده و قابل استفاده خودشان نيست انفاق كنند اين جمله صريحا مردم را از اين كار نهى مى كند.

در حقيقت ، آيه به نكته لطيفى اشاره مى كند كه انفاق در راه خد، يك طرفش مؤمنان نيازمندند، و طـرف ديگر خدا و با اين حال اگر عمدا اموال پست و بى ارزش انتخاب شود، از يك سو تحقيرى اسـت نـسبت به نيازمندان كه ممكن است على رغم تهيدستى مقام بلندى از نظر ايمان و انسانيت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوى ديگر سؤادبى است نسبت به مقام شامخ پروردگار.

و در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((بدانيد خداوند بى نياز و شايسته ستايش است))(واعلموا ان اللّه غنى حميد).

يعنى نه تنها نيازى به انفاق شما ندارد، و از هر نظر غنى است ، بلكه تمام نعمتها را او در اختيار شما گذارده و لذا حميد و شايسته ستايش است.

(آيه 268).

مبارزه با موانع انفاق !.

در ادامـه آيـات انفاق در اينجا به يكى از موانع مهم آن برخورد مى كنيم و آن وسوسه هاى شيطانى در زمـيـنـه انـفـاق اسـت ، در اين راستا مى فرمايد: ((شيطان (به هنگام انفاق) به شما وعده فقر و تهيدستى مى دهد)) (الشيطان يعدكم الفقر).

و مـى گـويـد: تامين آينده خود و فرزندانتان را فراموش نكنيد و از امروز فردا راببينيد و آنچه بر خـويـشتن رواست بر ديگرى روا نيست و امثال اين وسوسه هاى گمراه كننده به علاوه ((او شما را وادار به معصيت و گناه مى كند)) (ويامركم بالفحشا)((ولى خداوند به شما وعده آمرزش و فزونى مـى دهـد)) (واللّه يعدكم مغفرة منه وفضل) زيرا انفاق اگرچه به ظاهر، چيزى از شما كم مى كند در واقع چيزهايى برسرمايه شما مى افزايد، هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى ، چنانكه در حديثى ازامـام صـادق (ع) نـقـل شـده كه فرمود: هنگام انفاق دو چيز از طرف خداست و دو چيزاز ناحيه شـيـطـان ; آنچه از جانب خداست يكى ((آمرزش گناهان)) و ديگرى ((وسعت وافزونى اموال)) و آنچه از طرف شيطان است يكى ((وعده فقر و تهيدستى)) و ديگرى ((امر به فحشا)) است.

و در پـايـان آيـه مـى فرمايد: ((و خداوند قدرتش وسيع و (به هر چيز) داناست))به همين دليل به وعده خود وفا مى كند (واللّه واسع عليم).

در واقع اشاره به اين حقيقت شده كه چون خداوند قدرتى وسيع و علمى بى پايان دارد مى تواند به وعـده خـويـش عـمـل كـنـد بـنابراين ، بايد به وعده او دلگرم بود نه وعده شيطان ((فريبكار)) و ((ناتوان)) كه انسان را به گناه مى كشاند.

(آيه 269).

برترين نعمت الهى !.

بـا تـوجـه بـه آنـچـه در آيـه قـبل گذشت ، كه به هنگام انفاق ، وسوسه هاى شيطانى داير به فقر و جـذبـه هاى رحمانى در باره مغفرت و فضل الهى آدمى را به اين سو و آن سو مى كشد، در آيه مورد بـحـث سخن از حكمت و معرفت و دانش مى گويد، چرا كه تنها حكمت است كه مى تواند بين اين دو كشش الهى و شيطانى فرق بگذارد، وانسان را به وادى مغفرت و فضل بكشاند و از وسوسه هاى گـمـراه كـنـنده ترس از فقربرهاند، مى فرمايد: ((خداوند دانش را به هر كس بخواهد (و شايسته بداند)مى دهد)) (يؤتى الحكمة من يشا).

((حكمت)) معنى وسيعى دارد كه ((معرفت و شناخت اسرار جهان هستى)) و((آگاهى از حقايق قرآن)) و ((رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل)) حتى نبوت را شامل مى شود.

سـپـس مى فرمايد: ((و هركس كه به او دانش داده شده است خير فراوانى داده شده است)) (ومن يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا).

و بـه گـفـتـه آن حـكـيـم : ((هركس را كه عقل دادى چه ندادى و هركس را كه عقل ندادى چه دادى !)).

و در پايان آيه مى فرمايد: ((تنها خردمندان متذكر مى شوند)) (وما يذكر الا اولواالا لباب).

مـنـظـور از ((اولـواالا لـباب)) (صاحبان عقل و خرد) آنهايى هستند كه عقل و خردخود را به كار مى گيرند و در پرتو اين چراغ پرفروغ ، راه زندگى و سعادت را مى يابند.

(آيه 270).

چگونگى انفاقها!.

در ايـن آيـه و آيه بعد سخن از چگونگى انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است نخست مى فرمايد: ((آنـچـه را كه انفاق مى كنيد يا نذرهايى كه (در اين زمينه كرده ايد) خداوند همه آنها را مى داند)) (وما انفقتم من نفقة او نذرتم من نذر فان اللّه يعلمه).

كـم باشد يا زياد، خوب باشد يا بد، از طريق حلال تهيه شده باشد يا حرام ،همراه با منت و آزار باشد يا بدون آن خدا از تمام جزئيات آن آگاه است.

و در پايان آيه مى فرمايد: ((و ظالمان ياورى ندارند)) (وما للظالمين من انصار).

((ظـالـمـان)) در ايـنـجا اشاره به ثروت اندوزان بخيل و انفاق كنندگان رياكار، ومنت گذاران و مردم آزاران است كه خداوند آنها را يارى نمى كند، و انفاقشان نيز دردنيا و آخرت ياورشان نخواهد بود.

آرى ! آنـها نه در دنيا يار و ياورى دارند و نه در قيامت شفاعت كننده اى و اين خاصيت ظلم و ستم ، در هر چهره و به هر شكل است.

ضمنا اين آيه دلالت بر مشروعيت نذر مى كند.

(آيـه 271)ـ در ايـن آيه سخن از چگونگى انفاق از نظر آشكار و پنهان بودن است مى فرمايد: ((اگر انفاقها را آشكار كنيد، چيز خوبى است ، و اگر آنها را مخفى ساخته وبه نيازمندان بدهيد براى شما بهتر است)) (ان تبدوا الصدقات فنعما هى وان تخفوهاوتؤتوها الفقرا فهو خير لكم).

در بعضى احاديث تصريح شده كه انفاقهاى واجب بهتر است اظهار گردد واما انفاقهاى مستحب ، بـهـتـر اسـت مـخـفـيانه انجام گيرد ((و بخشى از گناهان شما رامى پوشاند (و در پرتو اين كار بـخـشوده خواهيد شد) و خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است)) (ويكفر عنكم من سيئاتكم واللّه بما تعملون خبير).

آيه 272ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده كه : مسلمانان حاضر نبودند به غير مسلمين انفاق كنند آيه نازل شد و به آنها اجازه داد كه در مواقع لزوم اين كار راانجام دهند.

تفسير:.

نفاق بر غير مسلمانان ؟ـ.

در ايـن آيه سخن از جواز انفاق به غير مسلمانان است ، مى فرمايد: ((هدايت آنها (بطور اجبار) بر تو نيست)) (ليس عليك هديهم).

بـنـابـرايـن ، ترك انفاق برآنها براى اجبار آنها به اسلام صحيح نمى باشد اين سخن گرچه خطاب به پيامبراكرم (ص) است ، ولى در واقع همه مسلمانان را شامل مى شود.

سـپـس مـى افـزايد: ((ولى خداوند هر كه را بخواهد (و شايسته بداند) هدايت مى كند)) (ولكن اللّه يهدى من يشا).

و بـعـد از ايـن يـادآورى ، به ادامه بحث فوايد انفاق در راه خدا مى پردازد ومى گويد: ((آنچه را از خوبيها انفاق كنيد براى خودتان است)) (وما تنفقوا من خيرفلا نفسكم) ((ولى جز براى خدا انفاق نكنيد)) (وما تنفقون الا ابتغا وجه اللّه).

و در آخرين جمله باز به عنوان تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((و آنچه را از خوبيهاانفاق مى كنيد به شما تـحويل داده مى شود، و هرگز ستمى بر شما نخواهد شد)) (وماتنفقوا من خير يوف اليكم وانتم لا تظلمون).

يـعـنى گمان نكنيد كه از انفاق خود سود مختصرى مى بريد، بلكه تمام آنچه انفاق مى كنيد بطور كـامـل بـه شـمـا باز مى گرداند، آن هم در روزى كه شديدا به آن نيازمنديد، بنابراين هميشه در انفاقهاى خود كاملا دست و دل باز باشيد.

البته نبايد تصور كرد كه سود انفاق تنها جنبه اخروى دارد، بلكه از نظر اين دنيا نيز به سود شماست هم از جنبه مادى و هم از جنبه معنوى !.

آيـه 273ـ شـان نـزول : از امام باقر(ع) نقل شده است كه : ((اين آيه در باره اصحاب ((صفه)) نازل شـده اسـت (اصحاب صفه در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مكه و اطراف مدينه بودند كه هيچ مـنـزلـگاهى براى سكونت نداشتند از اين جهت در مسجد پيامبر سكنى گزيده بودند) ولى چون اقـامـت آنـهـا در مـسجد با شؤون مسجد سازگار نبود، دستور داده شد به صفه (سكوى بزرگ و وسـيـع) كه در بيرون مسجد قرار داشت منتقل شوند آيه نازل شد و به مردم دستور داد كه به اين دسته ازبرادران خود از كمكهاى ممكن مضايقه نكنند، آنها هم چنين كردند.

تفسير:.

بهترين مورد انفاق.

در ايـن آيـه بـهـتـريـن مواردى كه انفاق در آنجا بايد صورت گيرد، بيان شده است ، و آن كسانى هـسـتـنـد كـه داراى صـفـات سـه گـانه اى كه در اين آيه آمده است باشند در بيان اولين صفت مـى فرمايد: انفاق شما مخصوصا ((بايد براى كسانى باشدكه در راه خد، محصور شده اند)) (للفقرا الذين احصروا فى سبيل اللّه).

يـعـنـى كـسانى كه به خاطر اشتغال به مساله جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن ويادگيرى فنون جنگى از تلاش براى معاش و تامين هزينه زندگى بازمانده اند.

سـپس براى تاكيد مى افزايد: ((همانها كه نمى توانند سفرى كنند)) و سرمايه اى به دست آورند (لا يستطيعون ضربا فى الا رض).

و در دومـين توصيف از آنان ، مى فرمايد: ((كسانى كه افراد نادان و بى اطلاع آنها را از شدت عفاف ، غنى مى پندارند)) (يحسبهم الجاهل اغنيا من التعفف).

ولى اين سخن به آن مفهوم نيست كه اين نيازمندان با شخصيت قابل شناخت نيستند لذا مى افزايد: ((آنها را از چهره هايشان مى شناسى)) (تعرفهم بسيماهم).

يعنى در چهره هايشان نشانه هايى از رنجهاى درونى وجود دارد كه براى افرادفهميده آشكار است آرى ! ((رنگ رخساره خبره مى دهد از سر درون)).

و در سـومـيـن تـوصـيـف ، مـى فرمايد: آنها چنان بزرگوارند كه ((هرگز چيزى بااصرار از مردم نمى خواهند)) (لا يسئلون الناس الحافا).

معمول نيازمندان عادى اصرار در سؤال است ولى آنها يك نيازمند عادى نيستند.

و در پـايان آيه ، باز همگان را به انفاق از هرگونه خيرات خصوصا به افرادى كه داراى عزت نفس و طبع بلندند تشويق كرده ، مى فرمايد: ((و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد خداوند از آن آگاه است)) (وما تنفقوا من خير فان اللّه به عليم).

سؤال كردن بدون حاجت حرام است.

يـكـى از گناهان بزرگ تكدى و سؤال و تقاضاى از مردم بدون نياز است ، و درروايات متعددى از ايـن كار، نكوهش شده در حديثى از پيغمبراكرم (ص) مى خوانيم :لا تحل الصدقة لغني : ((صدقات براى افراد بى نياز حرام است)).

آيه 274ـ شان نزول : در احاديث بسيارى آمده است كه اين آيه در باره على (ع) نازل شده است زيرا آن حـضرت چهار درهم داشت ، درهمى را در شب ودرهمى را در روز ودرهمى را آشكارا ودرهمى را نهان انفاق كرد واين آيه نازل شد.

تفسير:.

انفاق به هر شكل و صورت.

بـاز در ايـن آيـه سـخن از مساله ديگرى در ارتباط با انفاق در راه خداست و آن كيفيات مختلف و مـتنوع انفاق است ، مى فرمايد: ((آنها كه اموال خود را در شب وروز، پنهان و آشكار، انفاق مى كنند پـاداشـشـان نـزد پـروردگارشان است)) (الذين ينفقون اموالهم بالليل والنهار سرا وعلانية فلهم اجرهم عند ربهم).

نـاگـفـتـه پـيـداست كه انتخاب اين روشهاى مختلف ، رعايت شرايط بهتر براى انفاق است يعنى انـفاق كنندگان بايد در انفاق خود به هنگام شب يا روز، پنهان ياآشكار، جهات اخلاقى و اجتماعى را در نظر بگيرند.

ممكن است مقدم داشتن شب بر روز، و پنهان بر آشكار (در آيه) اشاره به اين باشد كه مخفى بودن انفاق بهتر است ، هر چند در همه حال و به هر شكل ، نبايدانفاق فراموش شود.

مسلما چيزى كه نزد پروردگار است چيز كم يا كم ارزشى نخواهد بود، وتناسب با الطاف و عنايات پروردگار خواهد داشت.

سپس مى افزايد: ((نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مى شوند)) (ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون).

زيـرا مـى دانـنـد در مـقـابـل چـيـزى كه از دست داده اند به مراتب بيشتر از فضل پروردگار واز بركات فردى واجتماعى آن دراين جهان وآن جهان بهره مند خواهند شد.

(آيه 275).

بلاى رباخوارى !.

بـه دنـبـال بحث در باره انفاق در راه خدا و بذل مال براى حمايت از نيازمندان در اين آيه و دو آيه بـعـد، از مـساله رباخوارى كه درست بر ضد انفاق و يكى از عوامل مهم زندگى طبقاتى و طغيان اشـراف بود، سخن مى گويد نخست در يك تشبيه گوياو رس، حال رباخواران را مجسم مى سازد، مـى فرمايد: ((كسانى كه ربا مى خورند، برنمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان با او ديـوانـه شـده)) و نـمـى تواندتعادل خود را حفظ كند، گاه به زمين مى خورد و گاه بر مى خيزد (الذين ياكلون الربوا لا يقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس).

آرى ! ربـاخـواران كـه قـيـامـشـان در دنـيـا بـى رويـه و غـيرعاقلانه و آميخته با((ثروت اندوزى جنون آميز))است ، در جهان ديگر نيز بسان ديوانگان محشورمى شوند.

سـپـس بـه گـوشـه اى از منطق رباخواران اشاره كرده مى فرمايد: ((اين به خاطر آن است كه آنها گـفـتـنـد: بيع هم مانند ربا است)) و تفاوتى ميان اين دو نيست (ذلك بانهم قالوا انما البيع مثل الربوا).

يـعـنـى : هـر دو از انـواع مـبادله است كه با رضايت طرفين انجام مى شود، ولى قرآن در پاسخ آنها مـى گويد: چگونه اين دو ممكن است يكسان باشد ((حال آن كه خداوند بيع را حلال كرده و ربا را حرام)) (واحل اللّه البيع وحرم الربوا).

مـسـلـما اين تفاوت ، دليل و فلسفه اى داشته كه خداوند حكيم به خاطر آن چنين حكمى را صادر كرده است ، و عدم توضيح بيشتر قرآن در اين باره شايدبه خاطر وضوح آن بوده است.

سـپـس راه را بـه روى تـوبـه كـاران باز گشوده ، مى فرمايد: ((هركس اندرز الهى به او رسد و (از ربـاخـوارى) خوددارى كند، سودهايى كه در سابق (قبل از حكم تحريم ربا) به دست آورده مال او اسـت و كار او به خدا واگذار مى شود)) و گذشته او را خداخواهد بخشيد (فمن جاه موعظة من ربه فانتهى فله ما سلف وامره الى اللّه).

((اما كسانى كه (به خيره سرى ادامه دهند و) بازگردند (و اين گناه را همچنان ادامه دهند) آنها اهـل دوزخند و جاودانه در آن مى مانند)) (ومن عاد فاولئك اصحاب النارهم فيها خالدون) به اين تـرتيب رباخوارى مستمر و دائم سبب مى شود كه آنها بدون ايمان از دنيا بروند و عاقبتشان تيره و تار گردد.

(آيـه 276)ـ در ايـن آيـه مقايسه اى بين ربا و انفاق در راه خدا مى كند،مى فرمايد: ((خداوند ربا را نابود مى كند و صدقات را افزايش مى دهد)) (يمحق اللّه الربوا ويربى الصدقات).

سـپـس مـى افـزايد: ((و خداوند هيچ انسان بسيار ناسپاس گنهكار را (كه آن همه بركات انفاق را فراموش كرده و به سراغ آتش سوزان رباخوارى مى رود) دوست نمى دارد)) (واللّه لا يحب كل كفار اثيم).

جـمـلـه فـوق مـى گـويـد: ربـاخـواران نـه تنها با ترك انفاق و قرض الحسنه و صرف مال در راه نـيـازمـنديهاى عمومى شكر نعمتى كه خداوند به آنها ارزانى داشته به جاى نمى آورند بلكه آن را وسـيله هرگونه ظلم و ستم و گناه و فساد قرار مى دهند و طبيعى است كه خدا چنين كسانى را دوست نمى دارد.

(آيـه 277)ـ در ايـن آيـه سـخـن از گروه با ايمانى مى گويد كه درست نقطه مقابل رباخوارانند، مـى فـرمـايـد: ((كـسـانـى كـه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وزكات را پرداختند اجر و پـاداشـشـان نـزد خـداسـت ، نه ترسى بر آنان است و نه غمگين مى شوند)) (ان الذين آمنوا وعملوا الصالحات واقاموا الصلوة وآتوا الزكوة لهم اجرهم عند ربهم ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون).

در بـرابـر ربـاخـواران نـاسـپاس و گنهكار، كسانى كه در پرتو ايمان ، خودپرستى راترك گفته و عـواطـف فـطـرى خود را زنده كرده و علاوه بر ارتباط با پروردگار وبرپاداشتن نماز، به كمك و حـمـايـت نيازمندان مى شتابند و از اين راه از تراكم ثروت وبه وجود آمدن اختلافات طبقاتى و به دنبال آن هزارگونه جنايت جلوگيرى مى كنندپاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتيجه عمل نيك خود بهره مند مى شوند.

طـبـيـعـى است ديگر، عوامل اضطراب و دلهره براى اين دسته به وجود نمى آيدخطرى كه در راه سـرمـايـه داران مـفـت خوار بود و لعن و نفرينهايى كه به دنبال آن نثارآنها مى شد براى اين دسته نيست.

آيـه 278ـ شـان نـزول : پـس از نـزول آيه ربا ((خالدبن وليد)) خدمت پيامبراكرم (ص) حاضر شده عرضه داشت : پدرم چون با ((طائفه ثقيف)) معاملات ربوى داشت و مطالباتش را وصول نكرده بود وصـيـت كـرده است مبلغى از سودهاى اموال او كه هنوز پرداخت نشده است تحويل بگيرم آيا اين عـمـل بـراى من جائزاست ؟ اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد و مردم را به شدت از اين كار نهى كرد.

تفسير:.

رباخوارى يك گناه بى نظيرـ.

در ايـن آيـه خـداونـد افـراد بـاايمان را مخاطب قرار داده و براى تاكيد بيشتر درمساله تحريم ربا مـى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بپرهيزيد و آنچه ازربا باقى مانده رها كنيد اگر ايمان داريد)) (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه وذروا ما بقى من الربوا ان كنتم مؤمنين).

جالب اين كه : آيه فوق هم باايمان به خدا شروع شده و هم با ايمان ختم شده است ودر واقع تاكيدى است بر اين معنى كه رباخوارى باروح ايمان سازگارنيست.

(آيـه 279)ـ در اين آيه لحن سخن را تغيير داده و پس از اندرزهايى كه درآيات پيشين گذشت با شدت با رباخواران برخورد كرده هشدار مى دهد كه اگر به كارخود همچنان ادامه دهند و در برابر حـق و عدالت تسليم نشوند و به مكيدن خون مردم محروم مشغول باشند، پيامبراسلام (ص) ناچار است با توسل به جنگ جلوآنها را بگيرد، مى فرمايد: ((اگر چنين نمى كنيد بدانيد با جنگ با خدا و رسول اوروبرو خواهيد بود)) (فان لم تفعلوا فاذنـوا بحرب من اللّه ورسوله).

ايـن همان جنگى است كه طبق قانون فقاتلوا التى تبغى حتى تفئ الى امراللّه ((23))((با گروهى كه متجاوز است پيكار كنيد تا به فرمان خدا گردن نهد)) انجام مى گيرد.

در هر حال از آيه بالا بر مى آيد كه حكومت اسلامى مى تواند با توسل به زورجلو رباخوارى را بگيرد سپس مى افزايد: اگر توبه كنيد سرمايه هاى شما از آن شمااست نه ستم مى كنيد، و نه ستم بر شما مى شود)) (وان تبتم فلكم رؤس اموالكم لا تظلمون ولا تظلمون).

يـعـنـى اگر توبه كنيد و دستگاه رباخوارى را برچينيد حق داريد سرمايه هاى اصلى خود را كه در دسـت مردم داريد (به استثناى سود) ازآنها جمع آورى كنيد واين قانون كاملا عادلانه است زيرا كه هـم از سـتـم كـردن شـما بر ديگران جلوگيرى مى كند وهم از ستم وارد شدن بر شم، و در اين صورت نه ظالم خواهيد بود و نه مظلوم.

جـمـلـه لا تظلمون ولا تظلمون در حقيقت يك شعار وسيع پرمايه اسلامى است كه مى گويد: به هـمـان نـسبت كه مسلمانان بايد از ستمگرى بپرهيزند از تن دادن به ظلم و ستم نيز بايد اجتناب كنند اصولا اگر ستمكش نباشد ستمگر كمترپيدا مى شود!.

(آيـه 280)ـ در ايـن آيـه مى فرمايد: ((اگر (بدهكار) داراى سختى و گرفتارى باشد او را تا هنگام توانايى مهلت دهيد)) (وان كان ذوعسرة فنظرة الى ميسرة).

در ايـن جـا يكى از حقوق بدهكاران را بيان مى فرمايد كه اگر آنها از پرداختن اصل بدهى خود (نه سود) نيز عاجز باشند، نه تنها نبايد به رسم جاهليت سودمضاعفى بر آنها بست و آنها را تحت فشار قـرار داد، بـلكه بايد براى پرداختن اصل بدهى نيز به آنها مهلت داده شود و اين يك قانون كلى در باره تمام بدهكاران است.

و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((و (چنانچه قدرت پرداخت ندارند) ببخشيد براى شما بهتر است اگر بدانيد)) (وان تصدقوا خير لكم ان كنتم تعلمون).

ايـن در واقـع گـامـى فراتر از مسائل حقوقى است ، اين يك مساله اخلاقى وانسانى است كه بحث حـقـوقـى سـابـق را تـكميل مى كند و احساس كينه توزى و انتقام را به محبت و صميميت مبدل مى سازد.

(آيـه 281)ـ در ايـن آيـه بـا يـك هـشدار شديد، مساله ربا را پايان مى دهد ومى فرمايد: ((از روزى بـپـرهيزيد كه در آن به سوى خدا باز مى گرديد)) (واتقوا يوماترجعون فيه الى اللّه) ((سپس به هر كـس آنـچـه را انجام داده بازپس داده مى شود)) (ثم توفى كل نفس ما كسبت) ((و به آنها ستمى نخواهد شد)) بلكه هر چه مى بينند نتيجه اعمال خودشان است (وهم لا يظلمون).

جـالب توجه اين كه در تفاسير نقل شده كه اين آيه آخرين آيه اى است كه برپيامبراسلام (ص) نازل شده است و با توجه به مضمون آن اين موضوع هيچ بعيد به نظر نمى رسد.

((رباخوارى)) از نظر اخلاقى اثر فوق العاده بدى در روحيه وام گيرنده به جامى گذارد و كينه او را در دل خودش مى يابد و پيوند تعاون و همكارى اجتماعى رابين افراد و ملتها سست مى كند.

در روايـات اسـلامـى در مـورد تـحـريـم ربـا مى خوانيم : هشام بن سالم مى گويد،امام صادق (ع) فرمودند: انما حرم اللّه عزوجل الربوا لكيلا يمتنع الناس من اصطناع المعروف : ((خداوند ربا را حرام كرده تا مردم از كار نيك امتناع نورزند))((24)).

(آيه 282).

تنظيم اسناد تجارى در طولانى ترين آيه قرآن

بـعـد از بيان احكامى كه مربوط به انفاق در راه خدا و همچنين مساله رباخوارى بود در اين آيه كه طـولانـى تـريـن آيه قرآن است ، احكام و مقررات دقيقى براى امور تجارى و اقتصادى بيان كرده تا سـرمايه ها هر چه بيشتر رشد طبيعى خودرا پيدا كنند و بن بست و اختلاف و نزاعى در ميان مردم رخ ندهد.

در اين آيه نوزده دستور مهم در مورد داد و ستد مالى به ترتيب ذيل بيان شده است 1ـ در نخستين حكم مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه بدهى مدت دارى (به خاطر وام دادن يا معامله) به يكديگر پيدا كنيد آن را بنويسيد))(يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه).

ضـمـنـا ازايـن تعبير، هم مساله مجاز بودن قرض ووام روشن مى شود و هم تعيين مدت براى وامها هـمـچـنين آيه مورد بحث شامل عموم بدهيهايى مى شود كه درمعاملات وجود دارد مانند سلف ونسيه ، در عين اين كه قرض را هم شامل مى شود.

2 و 3ـ سـپـس بـراى اين كه جلب اطمينان بيشترى شود، و قرارداد ازمداخلات احتمالى طرفين سـالـم بـماند، مى افزايد: ((بايد نويسنده اى از روى عدالت (سند بدهكارى را) بنويسد)) (وليكتب بينكم كاتب بالعدل).

بنابراين اين قرارداد بايد به وسيله شخص سومى تنظيم گردد و آن شخص عادل باشد.

4ـ ((كـسـى كه قدرت بر نويسندگى دارد نبايد از نوشتن خوددارى كند وهمانطور كه خدا به او تعليم داده است بايد بنويسد)) (ولا ياب كاتب ان يكتب كماعلمه اللّه فليكتب).

يـعـنـى بـه پـاس اين موهبتى كه خدا به او داده نبايد از نوشتن قرارداد شانه خالى كند، بلكه بايد طرفين معامله را در اين امر مهم كمك نمايد.

5ـ ((و آن كس كه حق بر ذمه اوست بايد املا كند)) (وليملل الذى عليه الحق).

6ـ ((بدهكار بايد از خدا بپرهيزد و چيزى را فروگذار نكند)) (وليتق اللّه ربه ولا يبخس منه شيئا).

7ـ ((هـرگـاه كسى كه حق بر ذمه اوست (بدهكار) سفيه يا (از نظر عقل)ضعيف (و مجنون) و يا (به خاطر لال بودن) توانايى بر املا كردن ندارد، بايد ولى او املا كند)) (فان كان الذى عليه الحق سفيها او ضعيفا او لا يستطيع ان يمل هوفليملل وليه).

بـنـابـراين در مورد سه طايفه ، ((ولى)) بايد املا كند، كسانى كه سفيه اند ونمى توانند ضرر و نفع خـويـش را تـشـخـيص دهند و امورمالى خويش را سر و سامان بخشند (هر چند ديوانه نباشند) و كسانى كه ديوانه اند يا از نظر فكرى ضعيفند وكم عقل مانند كودكان كم سن و سال و پيران فرتوت و كم هوش ، و افراد گنگ و لال ، ويا كسانى كه توانايى املا كردن را ندارند هرچند گنگ نباشند.

از ايـن جمله احكام ديگرى نيز بطور ضمنى استفاده مى شود، از جمله ممنوع بودن تصرفات مالى سفيهان و ضعيف العقل ها و همچنين جواز دخالت ولى در اين گونه امور.

8ـ ((ولى)) نيز بايد در املا و اعتراف به بدهى كسانى كه تحت ولايت اوهستند ((عدالت را رعايت كند)) (بالعدل).

9ـ سپس اضافه مى كند: ((علاوه بر اين دو شاهد بگيريد)) (واستشهدواشهيدين).

10 و 11ـ اين دو شاهد بايد ((از مردان شما باشد)) (من رجالكم).

يعنى هم بالغ ، هم مسلمان باشند.

12ـ ((و اگـر دو مـرد نـباشند كافى است يك مرد و دو زن شهادت دهند)) (فان لم يكونا رجلين فرجل وامراتان).

13ـ ((از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما باشند)) (ممن ترضون من الشهدا).

از اين جمله مساله عادل بودن و مورد اعتماد و اطمينان بودن شهود، استفاده مى شود.

14ـ در صـورتى كه شهود مركب از دو مرد باشند هر كدام مى توانند مستقلاشهادت بدهند اما در صـورتى كه يك مرد و دو زن باشند، بايد آن دو زن به اتفاق يكديگر ادا شهادت كنند ((تا اگر يكى انحرافى يافت ، ديگرى به او يادآورى كند))(ان تضل احديهما فتذكر احديهما الا خرى).

زيـرا زنان به خاطر عواطف قوى ممكن است تحت تاثير واقع شوند، و به هنگام ادا شهادت به خاطر فراموشى يا جهات ديگر، مسير صحيح را طى نكنند.

15ـ يـكـى ديـگـر از احـكام اين باب اين است كه ((هرگاه ، شهود را (براى تحمل شهادت) دعوت كنند، خوددارى ننمايند)) (ولا ياب الشهدا اذا ما دعوا).

بنابراين تحمل شهادت به هنگام دعوت براى اين كار، واجب است.

16ـ بـدهـى كـم باشد يا زياد بايد آن را نوشت چرا كه سلامت روابط اقتصادى كه مورد نظر اسلام اسـت ايـجاب مى كند كه در قراردادهاى مربوط به بدهكاريهاى كوچك نيز از نوشتن سند كوتاهى نشود، و لذا در جمله بعد مى فرمايد: ((و از نوشتن (بدهى) كوچك يا بزرگى كه داراى مدت است ملول و خسته نشويد)) (ولا تسئمواان تكتبوه صغيرا او كبيرا الى اجله).

سپس مى افزايد: ((اين در نزد خدا به عدالت نزديكتر و براى شهادت مستقيم تر، و براى جلوگيرى از شك و ترديد بهتر است)) (ذلكم اقسط عنداللّه واقوم للشهادة وادنى الا ترتابوا).

در واقـع ايـن جـمـله اشاره به فلسفه احكام فوق در مورد نوشتن اسنادمعاملاتى است و به خوبى نشان مى دهد كه اسناد تنظيم شده مى تواند به عنوان شاهد و مدرك مورد توجه قضات قرار گيرد.

17ـ سپس يك مورد را از اين حكم استثنا كرده مى فرمايد: ((مگر اين كه دادو ستد نقدى باشد كه (جـنس و قيمت را) در ميان خود دست به دست كنيد، در آن صورت گناهى بر شما نيست كه آن را ننويسيد)) (الا ان تكون تجارة حاضرة تديرونها بينكم فليس عليكم جناح الا تكتبوها).

18ـ در معامله نقدى گرچه تنظيم سند و نوشتن آن لازم نيست ولى شاهدگرفتن براى آن بهتر اسـت ، زيـرا جلو اختلافات احتمالى آينده را مى گيرد لذامى فرمايد: ((هنگامى كه خريد و فروش (نقدى) مى كنيد، شاهد بگيريد)) (واشهدوااذا تبايعتم).

19ـ در آخـريـن حكمى كه در اين آيه ذكر شده مى فرمايد: ((هيچ گاه نبايدنويسنده سند و شهود (به خاطر اداى حق و عدالت) مورد ضرر و آزار قرار گيرند))(ولا يضار كاتب ولا شهيد).

((كه اگر چنين كنيد از فرمان خدا خارج شديد)) (فانه فسوق بكم).

و در پايان آيه ، بعد از ذكر آن همه احكام ، مردم را دعوت به تقوا و پرهيزكارى و امتثال اوامر خداوند مى كند (واتقوااللّه).

و سـپـس يادآورى مى نمايد كه ((خداوند آنچه مورد نياز شما در زندگى مادى ومعنوى است به شما تعليم مى دهد)) (ويعلمكم اللّه).

قـرارگـرفـتـن دو جـمـلـه فـوق در كـنار يكديگر اين مفهوم را مى رساند كه تقواوپرهيزگارى وخداپرستى اثر عميقى درآگاهى وروشن بينى وفزونى علم ودانش دارد.

((و او از هـمـه مـصـالـح و مـفـاسـد مردم آگاه است و آنچه خير و صلاح آنهاست براى آنها مقرر مى دارد)) (واللّه بكل شى عليم).

(آيه 283).

تكميلى بر بحث گذشته

ايـن آيـه در حـقيقت با ذكر چند حكم ديگر در رابطه با مساله تنظيم اسنادتجارى مكمل آيه قبل اسـت ، و آنـها عبارتند از: 1ـ ((هرگاه در سفر بوديد ونويسنده اى نيافتيد (تا اسناد معامله را براى شـمـا تـنظيم كند و قرارداد را بنويسد)گروگان بگيريد)) (وان كنتم على سفر ولم تجدوا كاتبا فرهان مقبوضة).

البته در وطن نيز اگر دسترسى به تنظيم كننده سند نباشد اكتفا كردن به گروگان مانعى ندارد.

2ـ گـروگان حتما بايد قبض شود و در اختيار طلبكار قرار گيرد تا اثراطمينان بخشى را داشته باشد، لذا مى فرمايد: فرهان مقبوضة ; گروگان گرفته شده.

3ـ سپس به عنوان يك استثنا در احكام فوق مى فرمايد: ((اگر بعضى از شمانسبت به بعضى ديگر اطـمـينان داشته باشد (مى تواند بدون نوشتن سند و رهن با اومعامله كند و امانت خويش را به او بـسـپـارد) در ايـن صـورت كسى كه امين شمرده شده است بايد امانت (و بدهى خود را به موقع) بپردازد و از خدايى كه پروردگاراوست بپرهيزد)) (فان امن بعضكم بعضا فليؤد الذى اؤتمن امانته وليتق اللّه ربه).

قـابـل تـوجه اين كه در اينجا طلب طلبكار به عنوان يك امانت ، ذكر شده كه خيانت در آن ، گناه بزرگى است.

4ـ سـپـس هـمـه مـردم را مـخاطب ساخته و يك دستور جامع در زمينه شهادت بيان مى كند و مـى فـرمـايـد: ((شـهادت را كتمان نكنيد و هركس آن را كتمان كند قلبش گناهكار است)) (ولا تكتموا الشهادة ومن يكتمها فانه آثم قلبه).

بـنـابـراين كسانى كه از حقوق ديگران آگاهند موظفند به هنگام دعوت براى اداى شهادت آن را كتمان نكنند.

و از آنـجـا كـه كتمان شهادت و خوددارى از اظهار آن ، به وسيله دل و روح انجام مى شود آن را به عنوان يك گناه قلبى معرفى كرده و مى گويد: ((كسى كه چنين كند قلب او گناهكار است)) و بـاز در پايان آيه براى تاكيد و توجه بيشتر نسبت به حفظامانت و اداى حقوق يكديگر و عدم كتمان شـهـادت هـشـدار داده مـى فـرمايد:((خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهيد داناست)) (واللّه بما تعملون عليم).

ممكن است مردم ندانند چه كسى قادر به اداى شهادت است و چه كسى نيست ، و نيز ممكن است مـردم نـدانـند در آن جا كه اسناد و گروگانى وجود ندارد،چه كسى طلبكار و چه كسى بدهكار است ، ولى خداوند همه اينها را مى داند و هركس را طبق اعمالش جزا مى دهد.

(آيه 284).

همه چيز از آن اوست !

ايـن آيـه در حـقـيـقت آنچه را كه در جمله آخر آيه قبل آمد تكميل مى كندمى گويد: ((آنچه در آسـمـانـها و زمين است از آن خداست و (به همين دليل) اگر آنچه را در دل داريد آشكار سازيد يا پـنـهـان كنيد خداوند شما را مطابق آن محاسبه مى كند)) (للّه ما فى السموات وما فى الا رض وان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به اللّه).

((سپس هر كس را كه بخواهد (و شايسته بداند) مى بخشد و هر كس رابخواهد (و مستحق ببيند) مجازات مى كند)) (فيغفر لمن يشا ويعذب من يشا).

يعنى تصور نكنيد اعمالى همچون كتمان شهادت و گناهان قلبى ديگر بر اومخفى مى ماند كسى كه حاكم بر جهان هستى و زمين و آسمان است ، هيچ چيز بر اومخفى نخواهد بود.

و در پايان آيه مى فرمايد: ((و خداوند بر هر چيز قادر است)) (واللّه على كل شى قدير).

هم آگاهى دارد نسبت به همه چيز اين جهان و هم قادر است لياقتها وشايستگيها را مشخص كند و هم متخلفان را كيفر دهد.

آيـه 285ـ شـان نـزول : هـنگامى كه آيه سابق نازل شد كه اگر چيزى در دل پنهان داريد يا آشكار كنيد خداوند حساب آن را مى رسد، گروهى از اصحاب ترسان شدند (و مى گفتند: هيچ كس از ما خـالـى از وسـوسـه هـاى باطنى و خطورات قلبى نيست و همين معنى را خدمت رسول خدا(ص) عـرض كـردنـد) آيه نازل شد و راه ورسم ايمان و تضرع به درگاه خداوند و اطاعت و تسليم را به آنان آموخت.

تفسير:

راه و رسم ايمان.

سوره بقره با بيان بخشى از معارف و اعتقادات حق آغاز شد و با همين معنى كه در اين آيه و آيه بعد مى باشد نيز پايان مى يابد و به اين ترتيب آغاز و پايان آن هماهنگ است.

بـه هـر حـال قـرآن مى فرمايد: ((پيامبر(ص) به آنچه از طرف پروردگارش نازل شده است ايمان آورده)) (آمن الرسول بما انزل اليه من ربه).

و اين امتيازات انبياى الهى است كه عموما به مرام و مكتب خويش ايمان قاطع داشته و هيچ گونه تـزلـزلـى در اعـتقاد خود نداشته اند، قبل از همه خودشان مؤمن بودند، و بيش از همه استقامت و پايمردى داشتند.

سـپـس مـى افـزايـد: ((مـؤمنان نيز به خدا و فرشتگان او و كتابها و فرستادگان وى همگى ايمان آورده انـد (و مى گويند) ما در ميان پيامبران او هيچ گونه فرقى نمى گذاريم)) و به همگى ايمان داريم (والمؤمنون كل آمن باللّه وملا ئكته وكتبه ورسله لا نفرق بين احد من رسله).

سـپـس مـى افـزايـد كـه مؤمنان علاوه بر اين ايمان راسخ و جامع ، در مقام عمل نيز ((گفتند: ما شـنـيـديـم (و فهميديم) و اطاعت كرديم پروردگارا! (انتظار) آمرزش تو را(داريم) و بازگشت (همه ما) به سوى توست)) (وقالوا سمعنا واطعنا غفرانك ربناواليك المصير).

بـه ايـن تـرتيب ايمان به مبد و معاد و رسولان الهى با التزام عملى به تمام دستورات الهى همراه و هماهنگ مى گردد.

(آيـه 286)ـ ايـن آيـه مى گويد: ((خداوند هيچ كس را جز به اندازه توانائيش تكليف نمى كند)) (لا يكلف اللّه نفسا الا وسعها).

تـمـام احـكـام بـا هـمـين آيه تفسير و تقييد مى گردد، و به مواردى كه تحت قدرت انسان است اختصاص مى يابد.

سـپـس مـى افزايد: ((هر كار (نيكى) انجام دهد براى خود انجام داده و هر كار(بدى) كند به زيان خود كرده است)) (لها ما كسبت وعليها ما اكتسبت).

آيـه فـوق با اين بيان مردم را به مسؤوليت خود و عواقب كار خويش متوجه مى سازد وبرافسانه جبر واقبال وطالع وموهومات ديگرازاين قبيل خط بطلان مى كشد.

و به دنبال اين دو اصل اساسى (تكليف به مقدار قدرت است و هر كس مسؤول اعمال خويش است) از زبـان مؤمنان هفت درخواست از درگاه پروردگاربيان مى كند كه در واقع آموزشى است براى هـمـگـان كه چه بگويند و چه بخواهندنخست مى گويد: ((پروردگارا! اگر ما فراموش كرديم يا خطا نموديم ما را مؤاخذه مكن)) (ربنا لا تؤاخذنا ان نسينا او اخطانا).

بنابراين فراموشكاريهايى كه زاييده سهل انگارى است قابل مجازات است.

آنـهـا چـون مـى دانند مسؤول اعمال خويشند لذا با تضرعى مخصوص ، خدا رابه عنوان ((رب)) و كـسـى كه لطف خاصى در پرورش آنان دارد مى خوانند و مى گويند:زندگى به هر حال خالى از فراموشى و خطا و اشتباه نيست ما مى كوشيم به سراغ گناه عمدى نرويم ، اما خطاها و لغزشها را تو بر ما ببخش !.

سـپس به بيان دومين درخواست آنان پرداخته مى گويد: ((پرورگارا! بارسنگين بر دوش ما قرار مده آن چنانكه بر كسانى كه پيش از ما بودند (به كيفر گناهان و طغيانشان) قرار دادى)) (ربنا ولا تحمل علينا اصرا كما حملته على الذين من قبلنا).

در سـومـين درخواست مى گويند: پروردگارا! مجازاتهايى كه طاقت تحمل آن را نداريم براى ما مقرر مدار)) (ربنا ولا تحملنا ما لا طاقة لنا به).

اين جمله ممكن است اشاره به آزمايشهاى طاقت فرسا يا مجازاتهاى سنگين دنيا و آخرت و يا هر دو باشد.

و در چـهـارمـين و پنجمين و ششمين تقاضا مى گويند: ((ما را ببخش و گناهان مارا بپوشان و مشمول رحمت خود قرار ده)) (واعف عنا واغفر لنا وارحمنا).

وبـالاخـره درهـفـتـمـيـن وآخـريـن درخـواسـت مـى گويند: ((تو مولى وسرپرست مائى ،پس مارا برجمعيت كافران پيروز گردان)) (انت مولـينا فانصرنا على القوم الكافرين).

وبـه ايـن تـرتـيـب تقاضاهاى آنان شامل دنياوآخرت وپيروزيهاى فردى واجتماعى و عفو و بخشش و رحمت الهى مى گردد، و اين تقاضايى است بسيار جامع.

پايان سوره بقره.

نظرات 18


ثبت نظر درباره «تفسیر سوره بقره»

پرسش ها و دیدگاهتان را درمورد این مطلب بنویسید