حکایت دو دیوانه

دو تا دیوانه از تیمارستان فرار می کنن. ریل راه آهن و می گیرن و راه می افتن طرف شهر. اولی میپرسه: کی می رسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می­ده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن. می رن و می رن … تا اولیه خسته میشه. می گه: پس چرا نمی رسیم؟ دومیه برمی گرده و عقبو نگاه می کنه و می گه: فکر کنم ردش کردیم.

نظرات 5


ثبت نظر درباره «حکایت دو دیوانه»

پرسش ها و دیدگاهتان را درمورد این مطلب بنویسید