ثبت نام لاتاری گرین کارت آمریکا ثبت نام لاتاری آمریکا کلیک کنید !

امام صادق (ع) و خرق عادت های او

امامان همانند پیامبران می توانند خرق عادت کنند تنها فرق این دو عمل به این است که پیامبران به همراه خرق عادت ادعای پیامبری داشتند ولی ائمه معصومین ادعای پیامبری نداشتند؛ در عوض ادعای دارا بودن مقام ولایت و حجت بودن خدا بر خلق را داشتند.

  1- از یونس بن ظبیان و مفضل بن عمر و ابو سلمه سراج و حسین بن نویره روایت شده كه گفتند: ما در حضور حضرت صادق علیه السّلام بودیم، آن حضرت بما فرمود: خزینه‏هاى زمین و كلیدهاى آنها بما عطا شده، اگر من بخواهم به یكى از این پاهایم میگویم: آنچه طلا كه در جوف تو است خارج كن! (خارج میكند) پس آن حضرت با پاى خود روى زمین خطى كشید، با دست خود مقدارى از طلا كه بقدر یك وجب بود خارج كرد، آن طلاها را بما داد و فرمود: نیكو بآن نظر كنید كه شك نیاورید، بعد از آن بما فرمود: بزمین نگاه كنید! وقتى ما نگاه كردیم دیدیم كه مقدار زیادى طلاى درخشنده روى هم قرار گرفته است. یكى از آن مردم گفت: یا بن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله بشما اینطور نعمتها عطا شده و شیعیان شما محتاجند؟! فرمود: خدا بهمین زودى دنیا و آخرت را براى شیعیان ما جمع خواهد كرد و آنان را در بهشت پرنازونعمت داخل میكند و دشمنان ما را در دوزخ داخل خواهد كرد. 2- از داود بن كثیر رقّى روایت شده كه گفت: من با امام جعفر صادق علیه السّلام براى حج خارج شدم، اول وقت ظهر شد حضرت صادق بمن فرمود: ما در زمین بى‏آب و گیاهى وارد شدیم، وقت ظهر فرا رسید، ما را از جاده خارج كن! از جاده خارج شدیم و در زمینى كه آب نداشت وارد گردیدیم، حضرت صادق با پاى خود بزمین اشاره كرد، چشمه آبى كه چون یك قطعه برف بود براى ما جارى شد، امام علیه السّلام وضو گرفت من نیز وضو گرفتم و با آن حضرت نماز خواندیم. وقتى كه خواستیم حركت نمائیم من توجه كردم و یك شاخه خرمائى دیدم حضرت صادق فرمود: آیا دوست دارى كه از این شاخه خرما بتو رطبى دهم؟ گفتم: آرى، آن بزرگوار بدست خود بآن شاخه زد و آن را تكان داد، آن شاخه بشدت بحركت آمد و خوشه‏هاى خرما پائین آمدند و آن حضرت از انواع رطب بمن داد، آنگاه با دست خود آن درخت خرما را مسح كرد و فرمود: بحال اولیه خود برگرد، آن درخت بحال خود برگردید.

مرد گوید: من گفتم: ما حقّ المؤمن على اللّه؟ گفت: اگر با كوه گوید: اوبى، به حركت آید. من كوه احد را دیدم كه بعضى بر بعضى مى‏كوفت. امام علیه السّلام گفت: من به ضرب المثل گفتم و- اى كوه- تو را نخواستم. كوه باز جاى خویش شد

3- یكى از اصحاب امام صادق- علیه السّلام- مى‏گوید: مقدارى مال نزد امام‏ صادق بردم و با خود فكر مى‏كردم كه چه مقدار از آن مال را به آن حضرت بدهم. وقتى كه به خدمتش رسیدم، غلامى را صدا كرد و طشتى در آن طرف خانه بود. به غلام فرمود آن طشت را بیاورد. مشغول حرف زدن شد تا اینكه طشت آورده شد. دینارها از لبه‏هاى طشت ریختند تا اینكه میان من و او حایل شدند. آنگاه متوجه من شد و فرمود: آیا خیال مى‏كنید كه ما به آنچه در دست شماست محتاج هستیم؟ ما آنها را مى‏گیریم تا اینكه شما را پاك نماییم‏. 4- منصور دوانیقى به دربانش گفت: وقتى كه جعفر صادق، از درب وارد شد، قبل از اینكه به من برسد او را بكش! امام صادق- علیه السّلام- وارد شد و نشست و منصور، دربان را خواست و به او نگاه كرد و به امام صادق- علیه السّلام- نیز نگاه كرد. سپس گفت: برو به جاى خود. و دستهایش را مى‏مالید تا اینكه امام صادق- علیه السّلام- رفت. منصور، دربان را خواست و گفت: به تو چه دستورى داده بودم؟ دربان گفت: به خدا سوگند! من او را نه هنگامى كه وارد شد، دیدم و نه هنگامى كه خارج شد. فقط زمانى او را دیدم كه با تو نشسته بود 5- حسین بن زید مى‏گوید: به امام صادق- علیه السّلام- گفتم مرا از فرمایش خداوند متعال به حضرت ابراهیم كه فرمود: «او لم تؤمن» آگاه كن. حضرت فرمود: دوست دارى كه مانند آن را ببینى؟ گفتم: بلى. پس چاقویى برداشت و برخاست و كبوتر و كلاغ و طاوس و بازى را ذبح كرد و آنها را قطعه- قطعه نمود و به هم مخلوط كرد و بعد یك- یك آنها را ندا داد. دیدم كه گوشتها بعضى به یك دیگر چسبیدند و دوباره همان پرندگان، به وجود آمدند. 6- ابو بصیر گوید كه: مردى به خدمت صادق علیه السّلام آمد و گفت: حقّ مؤمن چیست یا امام؟ گفت: به طرف احد بیرون رو. مرد به جانب احد بیرون شد. چون آنجا رسید، نگاه كرد، آنجا امام علیه السّلام را دید كه ایستاده بود و نماز مى‏كرد و اسب وى ایستاده بود. ناگاه گرگى بیامد و با آن حضرت سرّى مى‏گفت چنانكه مردى با مردى گوید. امام گفت: بكردم. مرد گفت: من آمده بودم تا از چیزى پرسم، خود از آن عجب‏تر بدیدم! یا بن رسول اللّه، مسارّه گرگ با تو از چه چیز بود؟ امام علیه السّلام گفت: مرا گرگ خبر داد كه زنم در عسر ولادت گرفتار شد، دعا كن تا ولادت بر وى آسان گردد، من گفتم: فعلت. یعنى دعا كردم به شرط آنكه خداى تعالى از نسل وى كسى را بر شیعه ما مسلّط نگرداند. مرد گوید: من گفتم: ما حقّ المؤمن على اللّه؟ گفت: اگر با كوه گوید: اوبى، به حركت آید. من كوه احد را دیدم كه بعضى بر بعضى مى‏كوفت. امام علیه السّلام گفت: من به ضرب المثل گفتم و- اى كوه- تو را نخواستم. كوه باز جاى خویش شد‏ 7- جابر مى‏گوید: نزد امام صادق- علیه السّلام- بودم. با آن حضرت، بیرون آمدیم مردى را دیدیم كه بزغاله‏اى را خوابانده است تا ذبح كند و بزغاله فریاد مى‏زند. امام فرمود: قیمت این بزغاله چقدر است؟ آن مرد گفت: چهار درهم. پس حضرت چهار درهم را از جیبش در آورد و به او داد و فرمود: او را آزاد كن. مى‏گوید: پس رفتیم، دیدیم كه «بازى» پرنده‏اى را دنبال مى‏كند و آن پرنده فریاد مى‏كشد. حضرت با آستینش به باز اشاره كرد، پس پرنده را رها كرد و برگشت. به حضرت گفتم: چه شگفتى‏هایى در كار تو دیدیم! فرمود: آرى، بزغاله را كه آن مرد خوابانده بود تا بكشد، چشمش كه به من افتاد، گفت از آنچه مى‏خواهند در مورد من انجام دهند به خدا و شما اهل بیت پناه مى‏برم. و آن پرنده هم همین طور گفت. اگر شیعیان ما استقامت مى‏ورزیدند، زبان پرندگان را به آنان مى‏شنواندیم‏ -منبع:سید روح الله علوی

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید