آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

 

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

 

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

 

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

 

شعر از: استاد شهریار

5/5 ( 1 نظر )


دیدگاه های این مطلب

  1. نویسنده دیدگاه: ناشناس
    27 فروردین 1398

    فل وداهه….

  2. نویسنده دیدگاه: ناشناس
    27 فروردین 1398

    خخخخخخخ

  3. نویسنده دیدگاه: ایران
    09 خرداد 1393

    من جایی خوندم این شعر رو شهریار وقتی معشوقه اش رو تو سن پیری و بیمار بوده میبینه این شعر رو میگه

    • نویسنده دیدگاه: Mohammad
      09 خرداد 1396

      شهریاردراواخر عمرخود دربیمارستان بستری بود که معشوقه اش به عنوان عیادت نزداو میرودکه شهریار پس ازدیدن اون فل وداهه این شعر زیبا وبه یادماندنی را سرود.

      • نویسنده دیدگاه: کیوان
        26 مرداد 1397

        دوست من کلمه صحیح فی البداهه است

نظر خودتان را ارسال کنید