خواستم اما نشد

خواستم اما نشد

سید جبار موسوی
اختصاصی آسمونی

خواستم من آدم خوبی شوم اما نشد
دلفریب و یار دلجویی شوم اما نشد
سعی کردم خلق و خویم بهتر از هر کس شود
مشتری بر خلق و خویم در جهان پیدا نشد
درس و مشقم را نوشتم مو به مو در مدرسه
تا که محبوب معلم باشم اصلا نشد
کار کردم مثل چی از نوجوانی تا کنون
تا بگیرم لوح تقدیری من از بابا نشد

عاشقی را پیشه کردم تا به سرحد جنون
من شدم مجنون ولی معشوقه ام لیلا نشد
خسرو و فرهاد کردم خجل در عاشقی
دلبرم عاشق نشد . شیرین نشد . شیدا نشد
در مصاف عاشقی خرد و خمیر و له شدم
خون دل خوردم ولی شکر خدا دعوا نشد
درس خواندم کار کردم با صداقت پیشگی
عاقبت شغلی مناسب بهر من پیدا نشد
چرخ گردون گشت و من آخر شدم یک کارمند
وه چه خوش شانسم که کارم در بیابانها نشد
عزم و جزمم را یکی کردم شوم تا منضبط
کارمندی سر به راه باشم در این اوضا نشد
حفظ کردم هرچه قانون و ضوابط بود و هست
اوستای کارم شدم شاید روم بالا نشد
با رئیس و کارمندم بد شدم با این روش
شد دهانم تلخ تر شیرین از این حلوا نشد
پهن کردم من بساط خدمت خلق خدا
زد بساطم را بهم سیلاب پارتیها نشد
پشت سر هم هی نوشتم طرح و چندین پیشنهاد
گشت در پیچ و خم کارتابلها  امضا نشد
خود خوری کردم بسی تا کارها گردد بروز
شد نمونه دیگری تقدیری از ماها نشد
حجم کار و گرد و خاک و شور و شر شد مال ما
لطفی اندر حق ما  از جانب بالا نشد
نی صداقت ؛ نی درستی ، نی بلد بودن بکار
هیچ یک هرگز حریف چاپلوسیها  نشد
بگذریم این قصه ها بهر شما تکراری است
راه درمان ازبرای این مرض پیدا نشد
یک غزل گفتم نویسم  درد دلها را ولی
شد هزاران حرف واندر یک غزل که جا نشد
یک قصیده حرف دارم صبرتان آمد به سر
این همه گفتم  ولی یک قطره از دریا نشد
دل گرفته خسته هز بازی ایامم هنوز
شعر هم گفتم ولی دل فارغ از غمها نشد

سید جبار موسوی اسفند 98

0/5 ( 0 نظر )


منبع : هنر آسمونی

نظر خودتان را ارسال کنید