ثبت نام لاتاری گرین کارت آمریکا ثبت نام لاتاری آمریکا کلیک کنید !

بخشی از داستان شازده کوچولو و روباه

بخشی از داستان شازده کوچولو و روباه را در پورتال آسمونی بخوانید…

 

روباه گفت: سلام .
شارده كوچولو مؤدبانه جواب داد :سلام… شازده كوچولو به او پیشنهاد كرد :بیا با من بازی كن . من خیلی غمگینم.
روباه گفت :نمی توانم با تو بازی كنم . مرا اهلی نكرده اند.
شازده كو چولو آهی كشید و گفت : ببخش . اما كمی فكر كردو باز گفت : “اهلی كردن ” یعنی چه ؟..
روباه گفت :این چیزی است كه تقریبآ فراموش شده است . یعنی پیوند بستن … مثلآ تو برای من هنوز پسر بچه ای بیشتر نیستی ، مثل صد هزار پسر بچه دیگر . نه من به تو احتیاج دارم نه تو به من احتیاج داری.من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم ،مثل صد هزار روباه دیگر . ولی اگر تو مرا اهلی كنی ، هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت . تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد .
شازده كوجولو گفت : كم كم دارم می فهمم. یك گل هست كه گمانم مرا اهلی كرده باشد …

روباه دنبال سخن پیشین خود را گرفت : زندگی من یكنواخت است . من مرغها را شكار می كنم و آدمها مرا شكار می كنند . همه مرغها شبیه همند و همه آدمها شبیه همند . این زندگی كمی كسلم می كند . ولی اگر تو مرا اهلی كنی ، زندگیم مثل آفتاب روشن خواهد شد و آن وقت من صدای تو را خواهم شناخت و این صدای پا با همه صداهای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین میراند ولی صدای پای تو مثل نغمه موسیقی از لانه بیرونم می آورد . علاوه بر این ، نگاه كن. آنجا آن گندمزارها را می بینی؟ من نان نمیخورم . گندم برای من بیفایده است . پس گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند و این البته غم انگیز است ولی تو موهای طلایی داری . پس وقتی كه اهلیم كنی معجزه می شود. گندم كه طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می كند بیا و مرا اهلی كن .

شازده كوچولو گفت: دلم می خواهد ولی خیلی وقت ندارم . باید دوستانی پیدا كنم و بسیار چیزها هست كه باید بشناسم .

روباه گفت : فقط چیزهایی را كه اهلی كنی می توانی بشناسی . آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند . همه چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند ولی چون كسی كه دوست بفروشد در جایی نیست آدمها دیگر دوستی ندارند . تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی كن !

شازده كوچولو گفت :چه كار باید بكنم ؟

روباه جواب داد : باید خیلی حوصله كنی . اول كمی دور از من اینجور روی علفها می نشینی . من از زیر چشم به تو نگاه می كنم و تو هیچ نمی گویی . زبان سرچشمه سوءتفاهم هاست. اما تو هر روز كمی نزدیكتر می نشینی . ..
شازده كوچولو روباه را اهلی كرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد ، روباه گفت : آه ، من گریه خواهم كرد .
شازده كوچولو گفت : تقصیر خودت است . من بد تو را نمی خواستم ، ولی خودت خواستی كه اهلیت كنم .
روباه گفت : درست است .
شازده كوچولو گفت : ولی تو گریه خواهی كرد .
روباه گفت: درست است .
شازده كوچولو گفت: پس چیزی برای تو نمی ماند .
روباه گفت :چرا می ماند . رنگ گندمزار ها . سپس گفت: برو دوباره گلها را ببین . این بار خواهی فهمید كه گل خودت در جهان یكتاست . بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه كنم …
شازده كوچولو پیش روباه برگشت و گفت: خداحافظ .
روباه گفت: خداحافظ . راز من این است و بسیار ساده است: فقط با چشم دل میتوان خوب دید . اصل چیزها از چشم سر پنهان است … همان مقدار وقتی كه برای گلت صرف كرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است … آدمها این حقیقت را فراموش كرده اند . اما تو نباید فراموش كنی. تو مسئول آنی می شوی كه اهلیش كرده ای . تو مسئول گلت هستی .
شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند : من مسئول گلم هستم

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید