پاییز بمان کجا می روی؟

پاییز فصب شعر و شاعری و عاشقان و عاشقی کردن است. پاییز و زیبایی های آن از بهترین موضوعات برای شاعران و عاشقان است. آسمونی در این بخش چند شعر پاییزی را منتشر می کند.

پاییز بمان کجا می روی؟

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن

نوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

هرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لب

نبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم

پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

مولانا

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک

اینک، بر این کناره دشت، اینک

این کوره راه ساکت بی رهرو

آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک

آن کوچه باغ خلوت و خاموشت

از یاد روزگار فراموشت

پاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلود

چون من تو نیز تنها ماندستی

ای فصل فصل‌های نگارینم

سرد سکوت خود را بسراییم

پاییزم! ای قناری غمگینم

مهدی اخوان ثالث

بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز

شب است و باغ گلستان خزان ریاخیز

ستاره، گرچه به گوش فلک شود آویز

به گوشوار دلاویز ماه من نرسد

گشوده پرده‌ی پائیز خاطرات‌انگیز

به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا

بهار عشق و شبابست این شب پائیز

چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز

به عشوه باز دهندش به باد رخت و جهیز

عروس گل که به نازش به حجله آوردند

به خاک و خون همه در انتظار رستاخیز

شهید خنجر جلاد باد می‌غلتند

بهار سبز کجا وین شراب سحر آمیز

خزان خمار غمش هست و ساغر گل زرد

باین صحیفه رسید است دفتر تا نیز

خزان صحیفه‌ی پایان دفتر عمر است

شباب با چه شتابی به اسب زد مهمیز

به سینمای خزان ماجرای خود دیدم

به غیر خون دلم باده در پیاله مریز

هنوز خون به دل از داغ لاله‌ام ساقی

دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز

شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد

که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز

عزیز من مگر از یاد من توانی رفت

پریوشا، تو ز دیوانه میکنی پرهیز

پری به دیدن دیوانه رام می‌گردد

مگر به حجله‌ی شیرین گذر کند پرویز

نوای باربدی خسروانه کی خیزد

که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز

به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک

که شهریار ز شوق و طرب کنی لبریز

تو هم به شعشعه وقتی به شهر تبریز آی

شهریار

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید