معرفی کتاب گلستان سعدی

گلستان نوشتهٔ شاعر و نویسندهٔ پرآوازه ایرانی سعدی شیرازی است. به باور بسیاری، گلستان تاثیرگذارترین کتابِ نثر در ادبیات فارسی‌ست. که در یک دیباچه و هشت باب به نثر مُسَّجَع (آهنگین) نوشته شده‌است. بیشترِ نوشته‌های آن کوتاه و به شیوهٔ داستان‌ها و پندهای اخلاقی است. آسمونی در این بخش به معرفی کتاب گلستان سعدی می پردازد.

معرفی کتاب گلستان سعدی

گلستان سعدی اثر مسجع و سلیس و روان و شیرین از سعدی بزرگوار، نمونه نثر ناب و شیرین و نغز پارسی می باشد که پس از گذاشت بیش از هفتصد سال، از شیرینی و حلاوت کلام والای، این سخن سرای بزرگ دهر کاسته نشده است. گلستان شامل یک دیباچه و هشت باب شامل: در سیرت پادشاهان، در اخلاق درویشان، در فضیلت قناعت، در فوائد خاموشی، در عشق و جوانی، در ضعف و پیری، در تاثیر تربیت، و در آداب صحبت به نغز ترین و شیرین ترین نثر، نگاشته شده است. همین حلاوت کلام والای سعدی می باشد که پارسی گویان گیتی، سخنان او را با ولع و اشتیاق می خوانند و به جان می پذیرند. سعدی با زبردستی و تسلط کامل، پند های ناب خویش را در قالب حکایتها و گفتارهایی دلنشین و جذاب ریخته و برای رسیدن انسان به کمال و نهادینه کردن انسانیت در جامعه اخلاق مدار، مخاطب سخن خویش را یاری نموده است. سعدی بزرگوار در دریباچه گلستان می فرماید: برای نُزهت ناظران و فُسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند.

بچه کار آیدت زگل طبقی؟

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

سعدی در گلستان در میانه نثر ناب و مسجع خویش، بیت هایی نیز چاشنی سخن خویش قرار داده است و این شاخصه تمام حکایت های گلستان است:

شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند. سر بنهادم و شتربانرا گفتم دست از من بدار.

پای مسکین پیاده چند رود؟

کز تحمل ستوده شد بختی

تا شود جسم فربهی لاغر

لاغری مرده باشد از سختی

گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس. اگر رفتی بردی و گر خفتی مردی.

خوشست زیر مغیلان براه بادیه خفت

شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت

چنین است که پند و اندرزهای اخلاقی سعدی در قالب چنین سخنان استواری، اثری بی همتا و شگرف بر پارسی گویان داشته است و نصایح سعدی، شاخصه فرهنگ مشرق زمین در گستره فلات ایران و زیستگاه پارسی گویان می باشد.

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی عتاب داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد . پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی. گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد بجمال تو روشن گردد و من محروم.

یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده

که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند

باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید