ثبت نام لاتاری گرین کارت آمریکا ثبت نام لاتاری آمریکا کلیک کنید !

سحرخیز باش تا کامروا شوی

حتما شما هم تا به حال جمله: ” سحرخیز باش تا کامروا شوی” را شنیده اید و حتما هم می دانید که این ضرب المثل، داستانی هم دارد. آسمونی در این بخش داستان ضرب المثل سحرخیز باش تا کامروا شوی را منتشر می کند.

داستان سحرخیز باش تا کامروا شوی

روزی و روزگاری بر ایران شاهی فرمانروایی می کرد به نام “انوشیروان” که وزیری دانا و خردمند به نام ” بزرگمهر” داشت. شاه ، گاه و بی گاه، آن چه را که نمی دانست از وزیر می پرسید و وزیر هم راه را از چاه به او نشان می داد. همین بود که وزیر، پیش شاه جاه و مقامی به دست آورده بود . ولی روزی همین وزیر دانا به شاه حرفی زد که او را خیلی دل آزرده کرد و شاه تصمیم گرفت وزیر دانا را ادب کند.

“انوشیروان” شاه ایران، بسیاری از شبها تا دیروقت بیدار می ماند و در این ساعتها می گفت و می شنید و می خورد و می نوشید. برای همین صبح، خیلی دیر به تالار قصر می آمد تا کارهای کشور را سامان ببخشد.

“بزرگمهر” در یکی از این روزها کاسه صبرش لبریز شد. رو به شاه کرد و گفت: ” قربان، چرا شبها دیر می خوابید؟ ” شاه گفت: “برای شادمانی و خوشگذرانی، آیا شاه نباید خوش باشد؟ ” بزرگمهر گفت : ” چرا قربان، شاه هم باید خوش باشد؛ ولی دیر خوابیدن شب، دیر برخاستن صبح را به دنبال دارد. بهتر است که شاه، شبها زود بخوابد و صبحها هم زود از خواب برخیزد.”

شاه با غرور و خودخواهی پرسید: ” چرا وزیر؟ ” بزرگمهر خیلی آرام گفت: “برای آن که گفته اند، سحرخیز باش تا کامروا باشی .”

این حرف وزیر، شاه را آزرد ؛ ولی جواب او را نداد. فقط با خودش قرار گذاشت کاری کند تا بزرگمهر از این حرف خودش پشیمان شود. این شد که فردا، در تنهایی چند تن از گماشتگان و ماموران خودش را خواست و به آنها گفت: ” می خواهم سحرگاه فردا، دور از چشم این و آن، وزیر مرا در راه بگیرید و لباس از تن او بیرون کنید.” گماشتگان پرسیدند:” برای چه قربان؟ ” انوشیروان گفت :” برای آن که من می خواهم. فقط مواظب باشید به او آسیبی نرسد و شما را هم نشناسد.” گماشتگان شاه «چشم» گفتند و رفتند.

سحرگاه فردا رسید. هوا، نیمه روشن بود. پایتخت، ساکت و خاموش بود. در این حال وزیر دانا با آرامش گام برمی داشت تا خود را به قصر برساند و کارها را آغاز کند و گره از کار دیگران بگشاید. “بزرگمهر” به حال خود بود که ناگهان از پشت دیواری گماشتگان شاه با صورتهای پوشیده بر سر و روی او ریختند. دیگر ندانست چه شد. فقط پرسید: ” شما که هستید و از جان من چه می خواهید؟ ” یکی از آنها گفت:” ساکت باش. اگر حرفی بزنی جانت را می گیریم؛ ولی اگر آرام باشی، فقط لباسهایت را می بریم.” بزرگمهر گفت : ” چرا لباس از تن من بیرون می آورید؟ به قصر بیایید تا اگر نیازمند و فقیر باشید به شما کمک کنم. نمی دانید که من وزیر شاه هستم؟ ” دیگری گفت :” هر که می خواهی باش. ما از تو هیچ نمی خواهیم، فقط همین لباسهایی را که بر تن داری می خواهیم. ” آنها لباسهای رسمی وزیر را از تنش درآوردند و او را با لباس ساده ای به حال خود رها کردند و رفتند.

” بزرگمهر” از نیمه راه خسته و کوفته به خانه بازگشت. او، تا خواست لباس تازه ای آماد کند، مدتها مشغول و گرفتار بود. تا این که چند ساعتی از صبح گذشته، به تالار قصر رسید.

“انوشیروان” آن روز، زودتر به تالار آمده بود و چشم به در داشت تا وزیر از را برسد. با دیدن وزیر خنده بلندی کرد و پرسید: “ها، وزیر چه شده؟ تو که ما را به سحرخیزی دعوت می کردی، خودت چرا این قدر دیر پیش ما آمدی؟ ”

وزیر که فهمیده بود شاه کارهایی کرده، خیلی آرام گفت: “سحرگاهان در راه می آمدم که چند دزد راه را بر من بستند و لباسهایم را بردند. تا رفتم لباس دیگری آماده کنم، چند ساعتی گرفتار شدم و دیر به قصر رسیدم.”

شاه خندید و دست بر دست زد و گفت : “وای بر من! دیدی چه شد؟ این هم از فایده سحرخیزی ! بگو بدانم باز هم می گویی که سحرخیز باش تا کامروا باشی؟!”

وزیر دانا گفت: ” قربان، روشن است که دزدی کار ناپسندی است؛ ولی اگر آن دزدان هم سحرخیز نبودند، کامروا نمی شدند. آنها پیش از من از خواب برخاستند و به آن چه که می خواستند، رسیدند. پس باز هم می گویم که : سحرخیز باش تا کامروا باشی!”

از آن پس اگر کسی گرفتار زیادخوابی شود و دیرتر از دیگران به کارها مشغول شود، این ضرب المثل حکایت حال او می شود که ” سحر خیز باش تا کامروا شوی.”

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید