ثبت نام لاتاری گرین کارت آمریکا ثبت نام لاتاری آمریکا کلیک کنید !

فیلم محله چینی ها

محله چینی ها فیلمی آمریکایی در ژانر جنایی، مرموز، مهیج و درام به کارگردانی رومن پولانسکی محصول سال ۱۹۷۴ است. آسمونی در این بخش به معرفی و نقد فیلم محله چینی ها می پردازد.

معرفی فیلم محله چینی ها

بازیگران فیلم محله چینی ها

  • جک نیکلسون
  • فی داناوی

داستان فیلم محله چینی ها

جیک گیتِس (جک نیکلسون) کارآگاه خصوصی لس آنجلسی، متخصص در امور افشای خیانت‌های زناشویی توسط زنی که خود را خانوم مالوری معرفی می‌کند استخدام می‌شود تا پرده از راز خیانت شوهر او بردارد. آقای مالوری سرمهندس شرکت آب و برق لس آنجلس که درگیر پروژه‌ای دربارهٔ سدسازی و آبرسانی در زمان قحطی است، توسط گیتس تعقیب می‌شود و چند عکس رسواکننده که نشانگر خیانتش بود، به‌طور اتفاقی در یکی دو روزنامهٔ محلی چاپ می‌شود. اما خیلی زود خانوم مالوری واقعی (فی دوناوی) به این عمل کارآگاه اعتراض کرده و مشخص می‌شود همگی قربانی ماجرای رازآلودی شده‌اند که هدف اصلی آن بی‌آبرو کردن آقای مالوری بوده. جیک گیتس تصمیم می‌گیرد زن مرموزی که او را ابتدای ماجرا استخدام کرده بود پیدا کند اما با کشته شدن آقای مالوری داستان شکل دیگری به خود می‌گیرد.

نقد فیلم محله چینی ها

محله چینی ها فیلمی درخشان در فضای نوآر درباره ی یک کارآگاه کله شق است که پرده از فساد محله چینی ها در سال های دهه ی سی لس آنجلس برمی دارد.

در محله چینی ها با فیلمی درخشان روبه رو هستیم که نمونه ی اعلای یک نوآر دهه هفتادی است. فیلم محله چینی ها رازآلود، پرازسوء تفاهم، پنهان کاری و بازی است وشخصیت هایی که در پس چهره و اعمالشان واقعیات دیگری جز آنچه می بینیم نهفته است و به واقع آنی نیستند که نشان می دهند.

فیلم که در سال ۱۹۷۳ ساخته شده است، ادای دینی به نوآرهای دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ کرده است و به خاطر خلق فضاهای تیره و خفقان بار از روابط و فساد پشت پرده آن سالها و نیز ایجاد نوآوری های تکنیکی که در زمینه فیلم های نوآر داشته از آن به عنوان یکی از اولین نئو نوآرهای تاریخ سینما یاد می کنند. فیلمنامه رابرت تاونی بی نظیر بوده و از جزییات درخشان و پر و پیمانی برخوردار است.

شخصیت پردازی جیک گیتس به شدت شخصیت به یاد ماندنی فیلیپ مارلو را در سری داستانهای کارآگاهی – جنایی ریموند چندلر تداعی می کند. اگر بخواهیم کمی دقت بیشتری به خرج دهیم خواهیم دید که فیلم به شدت از حال و هوای داستانهای ریموند چندلر تاسی گرفته است، با این وجود فیلمنامه مسیر استقلال خود را از زیر سایه این نوع داستانها با سربلندی می پیماید و بدل به یکی از ماندگارترین فیلمنامه های سه دهه اخیر سینمای هالیوود می شود.

غافلگیری داستانی در یک سوم نهایی فیلمنامه تماشاگر را میخکوب می کند. جایی که بیننده می فهمد معشوقه هالیس، خواهر و دختر اولین بوده است. در واقع این دختر نوجوان حاصل تجاوز پدر ( جان هیوستن ) به دختر ( فی داناوی ) است وبدین سبب علت دوری و تنفر اولین از پدر آشکار می شود و بیننده ناگزیر می گردد که از نظر دادن خود نسبت به شخصیت اولین، که به ظاهر تداعی کننده یک FEMME FATAL است، پشیمان شود و همراه با گیتس با او احساس همدردی نماید.

کارگردانی رومن پولانسکی هم که همانند همیشه فوق العاده است، محلی برای ایراد نمی گذارد و با کمک طراحی صحنه بی نظیر و به یاد ماندنی ریچارد سیلبرت، که با استادی هر چه تمامتر فضای لس آنجلس دهه ۳۰ میلادی را بازسازی نموده است، چنان سکانسهایی را خلق می کند که تا سالیان سال در ذهن بیننده ی تشنه فیلم باقی می ماند. موسیقی جری گلداسمیت شنیدنی و با حس و حال فصول فیلم همخوانی دلپذیری دارد.

فیلمبرداری جان آلونزو هم در نوع خود سبک بصری فوق العاده ای را به همراه دارد و بالاخص در فضاهای شب و تیره و تار مکانها خبر از وجود استادی توانا در پشت دوربین می دهد. بازی های فی داناوی و جان هیوستن بسیار خوب از کار در آمده است و نقشهای فرعی هم با انتخاب خوب بازیگران باعث دافعه نمی شود ؛ اما این نقش آفرینی حیرت انگیز جک نیکلسون است که همانند بسیاری از فیلمهایی که در آنها به ایفای نقش پرداخته، یک تنه بار پیشبرد داستانی فیلم را با استادی حیرت آوری به دوش می کشد و مثل همیشه با رعایت جزییات بازیگری و میمیک چهره، نقش کارآگاه جیک گیتس را به یکی از ماندگارترین شخصیتهای تاریخ سینما بدل می نماید.

نیکلسون با بازی حیرت آور خود مردانگی، شجاعت، عشق و شکست را همزمان با هم به نمایش می گذارد. در میان فصول خوب و به یاد ماندنی فیلم جا دارد به صحنه ای که فی داناوی آن راز تکان دهنده را پس از ضرب و شتم از سوی نیکلسون برای او تعریف می نماید، اشاره کرد که از حیث دکوپاژ و ریتم و نیز بازی دو بازیگر اصلی به یکی از بهترین فصول فیلم بدل شده است. چهره نیکلسون در پایان فیلم و با آن زخم ماندگار بر روی بینی که به جسد غرق در خون فی داناوی نگاه می کند، برای همیشه در ذهن سینما دوستان باقی خواهد ماند.

سید فیلد درباره فیلم چنین می گوید: اولین بار که فیلم را دیدم؛ خسته، بی حال وفرسوده شدم. فیلمی بسیار سرد و فاصله انداز به نظر می رسید. دوباره که فیلم را دیدم احساس کردم فیلم خوبی است ولی چیز خاصی ندارد. بعد در یکی از کلاس هایم فیلمنامه را خواندم، کله پا شدم؛ شخصیت پردازی، سبک نگارش، حرکت و جاری شدن داستان بی نقص بود.

دیدگاه رابرت تاون (فیلمنامه نویس) در محله چینی ها این است که کسانی که نوع خاصی از تبهکاری را مثل قتل، سرقت، تجاوز یا آتش سوزی را انجام می دهند با زندان رفتن به سزای عمل خود می رسند؛ اما کسانی که علیه اجتماع مرتکب جرم می شوند غالباً مورد تفقّد قرار گرفته و نام آنها بر روی خیابان ها گذاشته می شود یا در سالن شهر به آنها مدال یا پلاک داده می شود.

فیلم پولانسکی تفاوت ساختاری مهمی با قالب داستان نوآر دارد. در داستان فقط خواننده است که غافلگیر میشود اما اینجا، گشایش راز آخر فیلم حتی جک نیکلسون را هم در امان نمیگذارد! با این همه فیلم فقط فیلمی که به ژانر نوآر آن هم در سالهای حقارتش آبرو ببخشد نیست. اگر سناریو پر از ظرافتهای کاراگاهی است، از این سمت طراحی صحنه تمام تلاشش را در بازآفرینی حال و هوای دهه سی می کند و یا موسیقی گلد اسمیت هم گمانم بیشتر به جنبه های رومانتیک فیلم نظر دارد. از سوی دیگر، بازی های فیلم هم چشمگیر است؛ حتی جان هیوستن كه پا به سن گذاشته است.

فیلم در رشته های بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین فیلمبرداری کاندید جایزه اسکار شده بود و این جایزه را برای بهترین فیلمنامه اوریژینال از آن خود کرده بود. شاید اگر ” محله چینی ها ” همزمان با پدر خوانده ۲( شاهکار فراموش نشدنی فرانسیس فورد کاپولا ) اکران نمی شد و در رقابت با آن برای کسب جوایز اسکار قرار نمی گرفت، در بسیاری از رشته های کاندید شده مجسمه طلایی اسکار را می ربود.

البته فیلم در مراسم گلدن گلوب سال ۱۹۷۴ موفق به کسب جوایز بهترین فیلم درام، بهترین کارگردان، بهترین بازیگر نقش اول مرد درام و بهترین فیلمنامه شد. جک نیکلسون در همان سال برای محله چینی ها جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را از سوی منتقدان فیلم نیویورک دریافت نمود. در هر صورت، فارغ از جوایز، این خود فیلمها هستند که باقی می مانند و در این بین ” محله چینی ها ” یکی از ماندگارترین فیلمهای دهه های اخیر سینما می باشد که هوادارن بیشماری دارد و به نوعی به یک فیلم کالت برای بسیاری از سینما دوستان بدل گشته است.

نظریه ” مرگ مولف ” در مورد آثار پولانسکی، نه تنها ما را از درک و ارتباط با آثارش دور می کند که چه بسا، ارزش شاهکارش ” محله چینی ها ” را در حد یک نوآر ساده اما جذاب هالیوودی تنزل می دهد. پولانسکی ناظر انحطاط تمدن بشری نیست که خود، هم در قامت یک قربانی و هم در قالب یک بازیگر در چنین سقوطی نقش ایفا می کند و روایت صادقانه اش، می تواند مبتنی بر تجربه زیستی وحشتناکش باشد. ” محله چینی ها ” بهترین مصداق برای روایت انحطاط و فروپاشی است. شب نشینان جهنم تنها قربانیان آتش سوزانش نیستند که برافروزندگان این آتش نیز هستند.

داستان ” محله چینی ها ” در لوس آنجلس می گذرد و قصه تاثیر گرفته از ماجرای ” کم آبی و خشکسالی ” دهه هفتاد است و رسوایی هایی که در نتیجه آن گریبان مسوولین ایالتی را گرفت.قهرمان فیلم، گیتس، کارآگاهی خصوصی است که می فهمیم عضو کنار گذاشته شده پلیس است که در گذشته در ” محله چینی ها ” خدمت می کرده است. در سکانس افتتاحیه فیلم با گیتسی آشنا می شویم که با چشمانی شرور ( نقشی که شاید تنها از عهده نیکلسون بر می آمد ) و شخصیتی سرکش، مشغول صحبت با یکی از مراجعینش است. او به مراجعش که گویا به او بدهکار است، دلداری می دهد و خیالش را راحت می کند که برای گرفتن دینش عجله ای ندارد.

صحبت کردن درباره ماهی ها قرار است تا هم ما را آماده وارد شدن به بحران کم آبی که گره اصلی درام است کند و هم ذهن هایی را آماده برداشت تمثیلی از قصه کند.( فیلمنامه ” محله چینیها ” بی گمان از استادانه ترین آثار تاریخ سینماست که به بهترین شکلی شخصیت ها را درگیر گره های داستان می کند و مخاطب را همراه با قهرمان در پیچ و تاب موقعیتهای تراژیک قصه رها می سازد ) .

در همان سکانس ابتدایی در برخورد گیتس با زنی که خود را زن مالروی معرفی می کند و قصد کشف رابطه شوهرش با زنی دیگر را دارد، گیتس از دیالوگی کلیدی استفاده می کند که شاید کلید درک تراژدی فیلم باشد: ” همیشه دانستن حقیت لازم نیست، میتونه خیلی سودمند نباشه. ” این آغاز چالش و درگیری گیتیس با ” محله چینیهاست “. گیتیس کارآگاهی است که اگرچه چنین نصیحتی را به زن جوان می کند اما خود توانایی عبور از کنار حقیقت را ندارد. شخصیت سرکش گیتیس که تشنه کشف کردن و مواجهه با معماهاست، در طول فیلم در حکم بنزین این قصه رفتار می کند و فیلم روایت فاجعه ایست که ناشی از وارد شدن گیتیس به تونل هولناک حقیقت است.

محله چینیها در لوس آنجلس به عنوان یکی از جرم خیز ترین و خطرناک ترین محله ها شناخته می شود و در طول فیلم، قرار است متوجه شویم که اتفاقا کم ترین نقش را در ساختن فجایع، شهروندان چینی بر عده دارند. آنها تنها پیاده نظام وقوع فجایع هستند که فقط نظاره گرند و همزمان قربانی. به این شکل ما توانایی تسری دادن ” محله چینی ها ” به کلیت جامعه ای را پیدا می کنیم که گیتیس بناست تا حقیقتش را کشف کند. اهمیت این دیالوگ، در سکانس انتهایی فیلم مشخص می شود، هنگامی که نواه کراس، سیاه ترین شخصیت فیلم به او دقیقا همین جمله را یاد آوری می کند.

نواه کراس انسانی است که در عین حال که به واسطه ثروت و مقام و جایگاه اجتماعی اش، از قدرتی بی همتا برخوردار شده، تمامی شاخص های انسانی از نظر اخلاقی سقوط کرده را داراست. او که نمایندگان و مقامات ایالتی، پلیس، لمپن ها و زورگیرها و بسیاری از منابع مالی شهر را داراست، سیاه ترین عنصر این تراژدی است. او نماد خواهش گری بی حد و حصر انسان است که اخلاق را کنار زده و بی محابا، میخواهد و می خواهد. او به دخترش تجاوز می کند، داماد دخترش را برای ” سود بیشتر در آینده ای که شاید خود نیز نباشد ” می کشد، نوه اش را نیز برای همخوابگی می خواهد و زمین های بایر شهر را نیز نمیخواهد که از دست بدهد.

او نه به سالمندان رحم می کند و نه به دختران خردسال. او ” آب ” را می خواهد که مایه حیات است و شریان های حیات بشری را از این طریق در دست می گیرد. ماهی ها بر اثر کم آبی خواهند مرد. زمینها جز زمینهای او یک به یک بایر خواهند شد. رودخانه از جاری شدن بازخواهد ماند و او در ازایش آبی شور را در خدمت مردم شهر قرار خواهد داد و بدین وسیله، با ژستی مصلحانه جایگاه اجتماعی خود را نیز ارتقا می بخشد. دیالوگ باغبان چینی در خانه مالروی که به گیتیس گوشزد می کند که ” آب شور برای رشد چمنها مضر است ” را اگر با تجاوز به دختران هنوز پخته نشده ارتباط دهیم، کلید درک بخش دیگری از این فاجعه را درک خواهیم کرد.

گیتیس در طول قصه، با نزدیک تر شدن به حقیقت، هر لحظه بیش از قبل خود را در خطر حس می کند. او به هشدار ها توجهی نمی کند و پیش می رود. لبخند جسورانه گیتیس تا انتهای فیلم با او همراه است و دست از لجبازی با موانع بر نمی دارد. وقتی که اولین نشانه های کشف معما را در صحنه ای که گیتیس شبانه و در حوالی کانالها متوجه خرابکاری عده ای که آب شهر را دور میریزند می بینیم، این خود پولانسکی است که در قامت یک شرور مزدور ظاهر شده و با چاقویی بینی او را خراش می دهد تا گیتیس ” وقتی نفس می کشد درد را فراموش نکند ” . درد دانستن حقیقت را و این هولناک ترین وصفی است که برای زندگی در محله چینی ها برای کسی که از حقیقت آگاه شده، می توان به کار برد.

بعد از این که رابطه عاطفی بین گیتیس و اویلین مولری ( فی داناوی ) شکل میگیرد، ما تازه به گوشه هایی از گذشته پر رمز و راز گیتیس پی می بریم. آنگاه که روی تخت خواب دو نفره، گیتیس از تجربه تلخش در محله چینی ها می گوید . وقتی گیتیس می گوید ” کسی رو دوست داشتم و خواستم کمکش کنم، اما نشد ” مخاطبی که برای اولین بار فیلم را تماشا می کند، می تواند حدس بزند که چه چیزی انتظار عشق آن ها را می کشد. قرار نیست در محله چینی ها بود به انسانها کمک کرد، در شرایطی آن چنان به هم گره خورده و پیچیده که کمک کردن به انسانها باعث نابودیشان می شود، گیتیس دوباره امیدوارانه برای جنگ با شرایط، عزمش را جزم کرده است.

در سکانس بعدی، گیتیس متوجه ماجرایی می شود که او را به این نتیجه رسانده است که اویلین به او رو دست زده است و او را فریب داده است. گریه اویلین هم تاثیری ندارد، اویلین نمی تواند واقعیت وحشتناک را به گیتیس بگوید و تنها گریه می کند و روی فرمان می افتد تا صدای بوق اتوموبیل ما را به سکانس بعدی پیوند دهد. گیتیس سرخورده می شود و تصمیم می گیرد از کنار ماجرا بگذرد و بیشتر ازاین برای خودش دردسر درست نکند، تا این که پولانسکی ضربه نهایی اش را به مخاطب می زند. بی گمان سکانس درگیری گیتیس با اویلین یکی از خارق العاده ترین سکانسهای تمامی آثار پولانسکی و شاید دهه هفتاد سینمای آمریکاست.

گیتیس به هر طرف صورت اویلین که سیلی می زند، اویلین نیمی از حقیقت را می گوید. دخترم، خواهرم، دخترم، خواهرم……… و این هولناک ترین تصویر محله چینی ها این گونه رقم می خورد. گیتیس این بار خنده اش را فراموش کرده است. بازی ماندگار نیکلسون تغییرات درونی گیتیس را فوق العاده به مخاطب القا می کند. او آخرین زورهایش را می زند و آن سکانس پایانی، یکی از بهترین پایان بندی های تاریخ سینمای آمریکا را رقم می زند. صدای ممتد بوق……….. آن نگاه چند ثانیه ای عجیب گیتیس به جنازه کسی که قرار بود نجاتش دهد، کسی که دوستش داشت و تکرار فاجعه……… شهروندان چینی که به فاجعه نگاه می کنند و تنها نگاه می کنند و با تذکری متفرق می شوند…… گریه های دختر اویلین که در دستان حبیث کراس جای گرفته است و تهدید پلیس…… و جمله ای که فاجعه را تمام می کند. ” بریم، فراموش میکنی گیتیس، اینجا محله چینیهاست ”

پولانسکی مولف صادقی است. او هم می تواند کراس باشد و هم می تواند گیتیس باشد. او با گوشت و پوستش محله چینیها را درک کرده، از اردوگاه های نازیها و مفعول شدن در آنجا، دیدن جنازه تکه تکه شده همسرش در خانه و در انتها تجاوز کردن و فاعل شدن… شاید سرنوشت گیتیس هم چنین بود

پس نوشت: اگر پولانسکی جامعه آمریکای دهه هفتاد را این طور بی رحمانه نقد می کند و چنین تصویر سیاهی از آن ارائه می دهد، عده ای می توانند انتقاد کنند که این کل ماجرا نیست، این کل حقیقت نیست، این پایان سیاه متعلق به آن ساختار نیست ، اما مخاطب او در این گوشه از جهان، می تواند با گوشت و پوست و استخوانش تا اعماق محله چینی ها را درک کند.

 

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید