شعر دلتنگی من یادت نره

خواندن شعر برای بسیاری افراد آرامبخش است. اگر شما همراهان عزیز آسمونی هم به شعر و شاعری علاقه دارید این مقاله را تا پایان مطالعه نمایید چرا که چند شعر زیبا با مضمون دلتنگی را برای شما عزیزان تهیه کرده ایم که دعوت می کنیم ما را همراهی کنید.

اشعار دلتنگی

هوای دفترم امشب هوای دلتنگی است

غرور و بغض و نیازم غریق یکرنگی است

دچار می شوم اینجا … دچار یک غربت

تمام ثانیه هایم اسیر این جنگی است،

که در گرفته میان گریز و جا ماندن

در این هوای تمنا، چه جای دلسنگی است؟

بهانه های قدیمی هنوز بیدارند

برای من که غرورم شکسته این ننگی است

نباید از تو بگویم … نباید از تو بخوانم

غرور لعنتی من دچار بیرنگی است

گذشته بودم و با خود خیال می کردم،

فقط تویی که هوایت هوای دلتنگی است

هنوز بعدِ فراقی که بین ما افتاد،

گمان ساده ی خامم به فکر همرنگی است

دوباره بی تو من امشب عروج خواهم کرد

به سوی خاطره هایی که از دلی سنگی است!

توی باتلاق ِ گود ِ دلتنگی

چند وقته که نیستی و گیرم

دست و پا می زنم برای نجات

اما هی بیشتر فرو می رم

چند وقته چشام همینجوری

هی دارن تار و تارتر می شن

بقیه می گن سفید شدن اما

من که می که می گم سیاتر از پیشن!

بی تو هرشب توو بُهت ِ آیینه

با یه تصویر ِ تازه بیدارم

می کشونه منو به اعماقش

شکل گنگی که از خودم دارم

بی تو این روزها پر از ترسم

با دلی تنگ و موی آشفته

حتی توو نبض من بدون ِ تو

داره هر لحظه وقفه می افته!

بی تو حتی نفس کشیدن هم

واسه من عین ِ کندن ِ کوهه

پلک هایی که می زنم بی تو

مثه تکرار ِ شوم ِ اندوهه

واسه جبران گلم کمی دیره

راه نیفت سمت ِ این جفا دیده

من همین لحظه رو فقط زنده م

توی ریه م پر از منوکسیده!

هرچند که فرصتی نداریم

با این‌همه ، دقــّـتی نداریم !

از “حال” و هوای سرخوشی‌مان

پیداست که غایتی نداریم

ــ با تکیه به بالش گذشته ــ :

فِی الحال ، ابهّـتی نداریم

این بی‌ثمری و ریشه‌داری

خوب است. که آفتی نداریم

سرمایه‌ی سربلندی ما

می‌سوزد و قیمتی نداریم !

ما با پدران پیر ِ فرهنگ

امروزه قرابتی نداریم

در جامعه‌ی ادیب خود هم

سرحدّی و حرمتی نداریم

پاپوش و حسد که پیش‌فرض است

بی این دو که راحتی نداریم !

در بین فنون آدمیـزاد

جز کینه مهارتی نداریم

انگار که کار هم نداریم

با هر که عداوتی نداریم

دنیای من و تو وقتی این است

حقــّا که قیامتی نداریم !

قطعا ًً که جزای سوختن ، جز

خاکستر حسرتی نداریم

دنبال صراط مستقیم یم

از راستی آیتی نداریم

با این‌همه آیه‌های رحمت

احکام محبـّتی نداریم

هم مرز حیات و ، در دل هم

کنسول و سفارتی نداریم

افتاده‌ی هر دو سوی بام‌ یم

جز این دو که حالتی نداریم !

وارفتن و منجمد شدن را

انگار ، نهایتی نداریم

با این همه قبض و بسط ِ فکری

افسوس ، شریعتی نداریم

دنیای “هبوط”مان مجازی ست

پیداست حقیقتی نداریم

این خاطره تازگی ندارد

دیری ست که مهلتی نداریم !

از قافیه‌های تنگ خود هم

دلگیرم و… وسعتی نداریم

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید