کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله

کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله یکی از بهترین کتاب هایی است که با مضمون کشف گوهر زندگی منتشر شده است. اگر می خواهید با کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله بیشتر آشنا شوید این بخش آسمونی را حتما مطالعه نمایید چرا که به معرفی کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله می پردازیم.

معرفی کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله

نویسنده کتاب نیروی حال: اکهارت تول

ترجمه کتاب نیروی حال: مسیحا برزگر

این کتاب ترجمه ای است از کتاب قدرت حال یا نیروی حال نوشته ی اکهارت تُله، تا کنون به بیش از ۳۰ زبان زنده ی دنیا ترجمه شده و زندگی بسیاری از افراد را متحول کرده است. رمز موفقیت این کتاب را باید از دل بر آمدن و بر دل نشستن آن دانست زیرا نویسنده در این کتاب به شرح داستان و افسانه سرایی نپرداخته بلکه تجربه ی عینی خود در کشف گوهر زندگی را در قالب پرسش و پاسخ های معنوی به رشته ی تحریر درآورده است.

تعجبی ندارد که کتاب نیروی حال، در حال حاضر بیش از دو میلیون نسخه در سراسر جهان به فروش رسانده است و کتاب نیروی حال از شگفتی و قدرت لحظه حال برای زندگی‌ای سرشار سخن می‌گوید که چگونه لحظه اکنون، تنها حقیقت موجود و جاودانه است و هرچه هست، فقط در بستر گستره آن جاری است.

اکهارت تُله در این کتاب، شیوه‌های متنوع و گوناگونی را برای زیستن در همین دم ارائه می‌دهد تا آدم‌هایی با ویژگی‌های مختلف بتوانند از دروازه‌های مناسب وضعیت خود به درون لحظه حال گام بگذارند و هدایای بی‌مانند آن را دریافت کنند.

بسیاری از ما بیشتر عمرمان را در زندان افکار محدود کننده خود می گذرانیم. ما هرگز قدم از محدوده تنگ و تاریکی که توسط ذهن خود ساخته ایم بیرون نمی گذاریم و اسیر شخصیتی خود ساخته که از گذشته ها تأثیر می گیرد هستیم. شخصیتی که آن را به اشتباه “من” می نامیم.

در شما هم مانند تمام افراد بشر، بُـعدی از آگاهی وجود دارد که بسیار ژرفتر از افکار شما است. بُـعدی که خودِ واقعی شما است و می توان آن را حضور، آگاهی یا شعور مطلق نامید. بعضی از تعالیم باستانی آن را مسیحِ درون یا ذاتِ بودایی نامیده اند.

اگر این بُـعد را در خود پیدا کنید، خود را و جهان را از رنجی که بر خود و دیگران وارد میکنید رهایی می بخشید، رنجی که محصولِ آن منِ کوچکی است که توسط ذهن شما ساخته شده است و شما تنها او را می شناسی و خود را او می دانی و اوست که زندگی شما را اداره می کند. تنها راه ورود عشق، شادی، خلاقیت و صلح و آرامش پایدار درونی به زندگی، دست یافتن به بُـعدِ آگاهی است.

ابن جملات و عبارات به سادگی هر چه تمام تر تمام ذهنیت اکهارت تله در تالیف کتاب نیروی حال را پیش روی ما قرار می دهد. کتابی که در قالب پرسش و پاسخ، آموزه‌هایی معنوی نشات گرفته از تجربیات شخصی تله و نیز سخنرانی های او در سمینارها، کلاس‌های مراقبه، نیز جلسات مشاوره‌ است.

بخشهایی از کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله:

حتما در خیابان به آدم هایی (( دیوانه )) برخورده ای که مدام با خودشان حرف می زنند.

خوب، وضعیت آن ها با وضعیت تو و بسیاری از آدم های (( نرمال )) دیگر چندان تفاوتی ندارد.

تنها تفاوت تو با آن ها این است که آن ها بلند بلند حرف می زنند و تو یواش و آهسته این سر و صدا در سر تو تفسیر میکنند، نظریه می دهند، قضاوت میکنند و شکایت و…

نفس زاده ذهن است، نفس به لحظه حال اهمیتی نمی دهد، نفس تنها گذشته و آینده را جدی می گیرد.

این وارونه انگاشتن حقیقت توسط نفس، دلیل کارکرد غلط ذهن است.

زمان اصلا چیز خوبی نیست، زیرا پنداری است باطل آنچه که تو خوب و با ارزش می دانی، زمان نیست بلکه چیزی است بیرون از زمان، لحظه حال است که واقعا ارزش دارد.

هر لحظه نسبت به گذشته بمیر، تو به گذشته احتیاجی نداری فقط هنگامی به گذشته رجوع کن که در ارتباط با لحظه حال باشد.

نیروی حال و کمال هستی را احساس کن حضور خود را حساس کن

هوایی را که به درون بدن تو وارد و خارج میشود احساس کن

لحظه حال تنها واقعیتی است که باید با آن مواجه شوی، تو همواره با لحظه حال طرف هستی، نه آینده، تو هرگز با آینده طرف نمی شوی.

جمله ” یک روز به چنگش خواهم آورد ” شور و سرمستی را از کارهای اکنون تو می ستاند با چنین فکری تو همیشه منتظری تا یک روز زندگی را شروع کنی اگر با چنین الگویی در ذهن خود زندگی کنی، به هر چه و هر جا که برسی، باز از لحظه اکنون خود ناراضی خواهی بود.

آیا به انتظار مدام عادت کرده ای؟ چقدر از زندگی خود را در این انتظار صرف کرده ای البته انتظارهای کوچک بد نیست، مانند انتظار در صف اتوبوس، فرودگاه یا انتظار برای مسافری که قرار است بیاید یا کاری که قرار است تمام شود و غیره ….

بسیاری از آدم ها همه عمر خود را صرف می کنند تا شاید عاقبت به روزی برسند که بتوانند واقعا زندگی کنند.

انتظار حالتی است از حالات ذهن، انتظار اساسا به معنای آن است که تو آینده را می خواهی و لحظه حال را نمی خواهی.

هیچ عیبی ندارد که هدف هایی را برای خود تعیین کنی و برای رسیدن به آنها بکوشی، اشکال در این است که این هدف ها را جانشین احساس از زندگی کنی آنها را با هستی اشتباه بگیری، لحظه حال را وسیله کنی و به پای آینده بریزی.

آیا تا کنون به آسمان پر ستاره و بی منتهای شب نگاه کرده ای؟ آیا با دیدن آن همه شکوه و جلال و آرامش حیرت نکرده ای؟

آیا تا کنون حقیقتا به صدای جویبار در دل کوه گوش سپرده ای؟ یا به صدای آواز خوش پرنده در یک غروب تابستانی آرام؟

هشیاری نسبت به این چیز ها، مستلزم خاموشی ذهن است. باید برای یک لحظه کوله بار شخصی دغدغه ها، گذشته و آینده، و همه دانسته های خود را زمین بگذاری،

در غیر این صورت، نگاه می کنی، اما نمیبینی، گوش می سپاری، اما نمیشنوی. حضور کامل تو لازم است.

بسیاری از آدم ها چنان زندانی ذهن خویش اند که برای آن ها زیبایی طبیعت اصلا وجود ندارد. ممکن است که بگویند: ” چه گل قشنگی ” ، اما این گفته آن ها چیزی نیست، مگر برچسب زدنی مکانیکی و ذهنی.

زیرا آن ها سکون و آرامش ندارند، حضور ندارند، گل را حقیقتا نمیبینند، ذات گل را احساس نمی کنند، قداست گل را احساس نمی کنند.

همان طور که خود را نمی شناسند، ذات خود را حساس نمی کنند، قداست خود را احساس نمی کنند.

همه چیز زنده است، خورشید، زمین، سیاره ها، حیوانات، انسانها همه این ها مراتب ظهور آگاهی اند. خداست که خود را در صورت های گوناگون پدیدار می سازد.

به میلیون ها صورت گوناگون حیات بر روی کره ی زمین نگاه کن. در دریا، در خشکی، در هوا هر یک از این میلیون ها صورت حیات، خود را در میلیون ها صورت دیگر تکثیر می کند. برای چه ؟

آیا کسی یا چیزی دارد با صورت ها بازی میکند؟ این پرسشی بود که روشنان باستانی هند طرح کردند. آن ها جهان را لی لا نامیدند، بازی خداوند.

بیشتر صورت های حیات پس از آنکه به دنیا می آیند، دقایقی بیش نمی پایند و از بین می روند. صورت انسانی نیز خیلی زود به خاک تبدیل می شود. و وقتی می رود، چنان است که گویی هرگز نبوده است. آیا این حقیقت، غمبار یا ظالمانه است؟ اگر در کثرت ها وحدتی نبینی چنین است.

بخشی دیگر از کتاب نیروی حال نوشته اکهارت تله:

گدایی سی سال کنار جاده ای نشسته بود.

روزی غریبه ای از کنار او گذشت. گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و از او درخواست پول کرد.

غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم. آنگاه از او پرسید آن چیست که رویش نشسته ای؟

گدا گفت هیچ. یک صندوق قدیمی. تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام…

غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای؟ گدا جواب داد؛ نه برای چه باید داخلش را ببینم؟

غریبه اصرار کرد که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند.

ناگهان در صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است.

من همان غریبه ام چیزی ندارم به تو بدهم. اما به تو می گویم نگاهی به درون بینداز. نه درون صندوق بلکه درون خویش.

صدایت را می شنوم که می گویی اما من گدا نیستم.

اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند.

همان ثروتی که شادمانی از هستی است. همان چشمه ژرف که در درون می جوشد.

آن ها اگر میلیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند.

این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند.

آن ها اعتبار امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند گنجی که درون آن هاست بیش تر از همه آن چیز هایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند.

 

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید