رمان همخونه از مریم ریاحی

رمان همخونه یکی از آثار مریم ریاحی است که داستان دختر جوانی است که به دلیل فوت پدر و مادرش، یکی از دوستان پدرش او را بزرگ می کند. این رمان یکی از زیباترین رمان ها در ژانر عاشقانه است که آسمونی پیشنهاد می کند حتما این رمان زیبا را مطالعه نمایید. در ادامه این مقاله به معرفی رمان همخونه و خلاصه رمان همخونه می پردازیم.

  • نام کتاب : رمان همخونه
  • نام نویسنده رمان همخونه : مریم ریاحی
  • ژانر رمان همخونه: رمان عاشقانه
  • تعداد صفحات رمان همخونه :(A4) 323

خلاصه رمان همخونه

دختری به اسم یلدا که به دلیل فوت مادر و پدرش با یکی از دوستان صمیمی پدرش زندگی میکنه.بچه های اون مرد(حاج رضا) خارج از کشور هستن بجز پسر کوچکش که به دلایلی از پدره کینه به دل داره و اونم تصمیم داره از ایران بره…

خلاصه اینکه حاج رضا با شرط و شروط خاصی از یلدا میخواد که با همین پسر کوچیکه(که تابحال یک بارم یلدا رو ندیده)که اسمش شهابه ازدواج کنه و به مدت شش ماه با هم تو یه خونه زندگی کنن.اخلاق شهاب هم از اون جوریاست که نمیشه با یه من عسل نگاشون کرد.مغرور از خود راضی و در عین حال خوشتیپ و جذاب

قصد اصلی حاج رضا این بود که اونا به هم علاقه مند بشن.در این بین اتفاقاتی میفته و حرفهائی زده میشه و روزهائی میگذره که شرحش رو باید خودتون بخونین…

صفحه اول رمان همخونه

ظهر بود اواخر شهریور با این که هوا کم کم روبه خنکی می رفت اما آن روز به شدت گرم بود خورشید با قدرتی هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق کرده ی حسین آقا می تابید قطره های ریز و درشت عرق از سر روی او آرام آرام و پشت سرهم ریزان بودند و روی صورتش را گرفته بودند چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نورخورشید برق می زد اما گویی اصلا متوجه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد آنها را برق بیاندازد . حسین آقا حالا دیگر هفت سالی می شد که سرایدار ی خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت یعنی درست از وقتی که عموی پیرش بعد از سالها خانه شاگردی حاج رضا از دنیا رفته بود به یاد عمویش و مهربانی هایی که او در حقش کرده بود افتاد . او حتی آخرین لحضه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از آقای احسانی خواهش کرده بود مش حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.حسین آقا غرق در تفکراتش هر ازگاهی سرش را تکان می داد و با لبخند، دندان های نامنظم و یکی در میانش را به نمایش می گذاشت. صدای در حیاط که با شدت کوبیده می شد او را از دنیایش بیرون کشید. شیلنگ روی زمین رها شد ،آب سر بالا رفت و مثل فواره دوباره روی زمین برگشت. یک جفت کفش کهنه که پشتش خوابانده شده بود ،لف لف کنان به سمت در دویدند در حالی که صاحبشان بلند بلند می گفت:”آمدم ..صبر کنید آمدم” با باز شدن در، چهره درخشان دختری با پوستی لطیف و شفاف و قامتی متوسط نمایان شد .در حالی که با چشمان سیاهش به حسین آقا چشم دوخته بود با لبخند شیطنت باری گفت: “سلام ،چه عجب مش حسین!یک ساعته دارم زنگ می زنم…”

_ “توی حیاط بودم دخترم ،صدای زنگ رو نشنیدم .دیرکردی ،آقا سراغت رو می گرفت…”

 

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید