مرد اسب سوار…

 

اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست . مرد سوار دلش

به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند .
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …

اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را

نبردی ، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت . مرد سوار گفت :

هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی ؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به

پیاده ای رحم نکند…

0/5 ( 0 نظر )


دیدگاه های این مطلب

  1. نویسنده دیدگاه: نفس
    02 آبان 1392

    واقعا جوانمردی مونده ؟ زیاد فکر نکنید اگه مونده بود ک فکر کردن نداشت البته استثنا هم وجود داره اما بسیار بسیار بسیار کم و اندک است 😥 عالی بود ممنون آسمونی جون 😉

  2. نویسنده دیدگاه: ایران
    02 آبان 1392

    عالیه آسمونی مرسی 😉

نظر خودتان را ارسال کنید