تو غلط کردی به من گفتی هلو

بعد از افطاری ، همین یکشنبه شب

رفته بودم منزل مشتی رجب

در حدود هشت یا نه هفته بود

همسرش از دار دنیا رفته بود

تسلیت گفتم که غمخواری کنم

این مصیبت دیده را یاری کنم

رفت و ظرفی میوه آورد آن عزیز

با ادب بگذاشت آن را روی میز

در همین هنگام آمد خا له اش

خاله ی هشتاد یا صد ساله اش

او زبان بر حرف و بر صحبت گشود

من حواسم پیش ظرف میوه بود

در میان حرف او گفتم چنین

آفرین ، به به ، هلو یعنی همین

ناگهان آن پیرزن از جا پرید

از ته دل جیغ ناجوری کشید

داد زد الاف بودن تا به کی

هی به فکر داف بودن تا به کی

یک کم آدم باش این هیزی بس است

داستان گربه و دیزی بس است

مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو

تو غلط کردی به من گفتی هلو

0/5 ( 0 نظر )


دیدگاه های این مطلب

  1. نویسنده دیدگاه: france sedaine
    03 اردیبهشت 1395

    basalam shere holou az kiyeh khyli ba mazeh ast .
    khyli khandidam . merci

  2. نویسنده دیدگاه: پریسا2
    02 خرداد 1393

    جالب بود مرسی

  3. نویسنده دیدگاه: مهسا
    02 آبان 1392

    خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییییی عالی بود.ممنووووووون. 🙂 😆 😛 😀 😉

  4. نویسنده دیدگاه: مریم
    17 شهریور 1391

    :)))))))))))))))))))))))))

نظر خودتان را ارسال کنید