زیبایی شناسی، هنر معاصر

aesthetics2

زیبایی‌شناسی یکی از رشته‌های فلسفه است که به عنوان نظریهٔ تأمل در داوری‌های زیبایی‌شناختی و چیستیِ زیبایی و نسبت آن با ادراک، تعریف می‌شود. زیبایی شناسی هنر معاصر است که قوانین و پارادایم های منحصربه فردی دارد. پورتال آسمونی در این بخش مطالب مفیدی در مورد زیبایی شناسی و همچنین پارادایم های زیبایی شناسی برای شما عزیزان تهیه کرده است که در ادامه می خوانید.

زیبایی‌شناسی قابلیتی است برای درکِ بهترِ ادراکات و همچنین پدیده‌های سخت مانند تندیس و نرم مانند موسیقی و باعث تغییر در روحیه و نگرش فرد می‌گردد.

هدف زیبایی‌شناسی

هدف زیباشناسی توضیح چیستی زیبایی و نحوه ی درک ما از آن و نیز تحلیل سطوح و گونه ها آن است. همچنین شاید توصیه برای زیبا سازی هم بتواند جزء مباحث آن قلمداد شود (هنجاری)

معنای زیبایی

فیلسوفان و هنرمندان از ابتدای تاریخ بر سر زیبایی اختلاف نظر داشتند به صورتی که افلاطون زیبایی را هماهنگی اجزا با کل می‌دانست و آن را به دو نوع زیبایی طبیعت و موجودات زنده و زیبایی هندسه، خط و دایره تقسیم می‌کرد. او معتقد بود که زیبایی طبیعی نسبی است، در حالی که زیبایی هندسی یا آنچه به دست بشر ساخته می‌شود مطلق است و آنچه در نظریه افلاطون، زیبایی هندسی نامیده شده را لوکوربوزیه زیبایی مهندسی نامیده است. هگل بر اساس نظریات افلاطون، قائل به دو نوع زیبایی طبیعی و هنری بود. در هر حال تصدیق یقینی برای وجود خارجی زیبایی بسیار مشکل است.

از قرن هیجدهم به بعد، مفهوم زیبایی بیشتر جنبه روانشناسی به خود گرفت و در ارتباط با ادراک دیده شد. از آنجایی که عوامل روانی و اجتماعی بر ادراکات انسان اثرات مهمی بر جای می‌گذارند، در احساس او از زیبایی نیز موثرند.

ارزش زیبایی شناختی یک فضا هنگامی قابل ادراک می‌شود که بتواند خود را به عنوان یک موجود مستقل از ذهن برای ناظر مطرح کرده و ذهن او را به فعالیت وادارد.

تجربه زیبا شناختی

تجربه زیبا شناختی تجربه‌ای خوشایند و مطلوب است که به زندگی ارزش و معنا می‌بخشد. این تجربه مبتنی بر تعمقی نشأت گرفته از درون موجود زنده است که سبب می‌شود او محیطش را بهتر درک کند؛ تجربه‌ای که در بین همه مردم و در هر زمانی مستلزم تمرکز بر برخی از جنبه‌های محیط اطراف و شاید درون است.

قوانین عام زیبایی‌شناسی

بیرکهوف معتقد است چیزی زیباست که با کمترین علامات ممکن، بیشترین نظم ممکن را عرضه کند؛ اما زیبایی تنها از طریق نظم و قاعده به دست نمی‌آید، بلکه نتیجه دو صفت متضاد است که هر دو به یک اندازه ضروری هستند.

هنر موفق، هنری است که مکالمه‌ای دوجانبه با ذهن به وجود آورد، چالش‌های ذهنی به وجود آورد و بازتاب‌هایی ایجاد کند. این رابطه معمولاً از تجزیه و تحلیل ناکامل نیروهای مؤثر، حاصل می‌شود. ترکیبی که کاملاً هماهنگ و وحدت یافته باشد، ترکیبی خسته کننده خواهد بود. هنرمند موفق کسی است که احساس نظم و وابستگی را القا کند و در همان حال چیزهای غیرمنتظره را در اثر خود وارد سازد.

ادراک زیبایی بر اساس تئوری اطلاعات

بنا بر این نظریه، اطلاعات زیبا شناختی عواطف انسان را مخاطب قرار می‌دهند. بر این اساس یک پیام، زمانی زیبایی را القا می‌کند که پرت اطلاعاتی کافی داشته باشد و میزان بداعت، یعنی محتوای زیباشناختی آن، از حداکثر دریافت ذهن بیشتر باشد. در این صورت گیرنده مجبور به تشکیل طرح واره است و بدین ترتیب ذهن اجباراً خود را معطوف به سطوح بالاتر ادراکی می‌کند. در واقع ارضای حس زیباشناختی، زمانی به دست می‌آید که ذهن در مجموعه‌ای از تحریکات ظاهراً غیر منظم و مغشوش، موفق به کشف یک نظم نسبی گردد.

پیام‌های پیچیده را نمی‌توان به صورت مستقیم درک کرد. در این حالت باید با روش تشکیل طرحواره‌ها مقدار اطلاعات را کم کرد. تئوری گشتالت اصول تقرب، تشابه، انسداد، استمرار و هم جهتی به عنوان عوامل خارجی و اصول آشنایی و آمادگی ذهنی را به عنوان عوامل مؤثر بر تشکیل طرحواره‌ها و ادراک زیبایی فرمی معرفی می‌کند.

aesthetics1معیارهای اصلی زیبایی در معماری

فرم و صورت: فرم یکی از معیارهای اصلی زیبایی است که در دو گروه فرم‌های با قاعده و فرم‌های بی قاعده قرار می‌گیرد.

فرم با قاعده←تابع قوانین هندسی

فرم بی قاعده ←فاقد ساختار مشخص و غیر قابل پیش بینی

رنگ: تاثیرات رنگ بر ناظرین تابع ۳عامل است مکانی که در آن رنگ بکار رفته،فرهنگ و عوامل اجتماعی و روانی

علایم و نمادها: محتوای معنوی یک نماد را می‌توان در معماری به شکلهای مختلف بیان کرد؛ توجه به رنگ‌ها، توجه به نوع مصالح در ساختار بنا؛ نورپردازی

تزیین: یک رکن مهم در معماری که بیشتر بعد ظاهری دارد تا معنایی و شاید اصلاً از بعد معنایی برخوردار نباشند و تأکید بر فرم است.

آیا هنر قابل تعریف است؟

یکی از نخستین پرسش‌ها در زیبایی‌شناسی آن است که چرا زیبا، زیبا می‌نماید؟ یا به عبارت دیگر، هنر و اثر هنری چیست؟ در پاسخ چند تعریف محتمل مطرح شده‌اند:

نظریه صورت معنادار: هنر مجموعهٔ آثاری است که دارای نسبت معینی میان اجزای خود هستند؛ که بر اساس آن در میان منتقدان حساس، احساس زیبایی‌شناسانه برمی‌انگیزند.

نظریه ایده‌آلیستی: هنر مجموعه ایده‌ها یا احساسات ذهن هنرمند است، که به صورت جرح و تعدیل شده به افراد دیگر منتقل می‌گردند.

نظریه نهادی: هنر مجموعه آثاری انسان‌ساخت است که از جانب اهالی هنر، شان هنری یافته‌اند.

تعریف دانشنامه بریتانیکا: هنر به کارگیری مهارت‌های عملی و تصورات ذهنی در خلق اشیا یا محیط‌هایی زیباست، که با دیگران می‌توانند به اشتراک گذارده شوند.

تعریف دانشنامه ویکی‌پدیای انگلیسی: هنر مجموعه آثار یا فرایندهای انسان ساختی است که تعمداً عناصری نمادین را در جهت اثرگذاری بر عواطف، احساسات یا هوش انسانی به کار می‌گیرد.

تعریف فرهنگنامه سخن: هنر هر نوع فعالیت غیرمعطوف به سود مادی و مبتنی بر برداشت‌های شخصی از محیط و طبیعت با استفاده از نیروی تخیل و قواعد زیبایی‌شناختی است.

لازم است ذکر شود که تمامی این تعاریف با انتقاداتی رو به رو بوده‌اند.

فلسفه نقد هنری

بخش دیگری از مباحثات فلسفی درباره هنرها متوجه روش‌ها و توجیهات اقسام مطالبی بوده که درباره هنر می‌نویسند؛ مثلاً اینکه مقاصد یا نیات اظهارشده هنرمند تا چه حد در تفسیر انتقادی اثر هنری، ارتباط و مناسبت دارد.

ارزش آثار هنری

یکی از مسائل مهمی که در باب ارزش آثار هنری طرح می‌شود، تغییرات پیش آمده در اجرای آثار تاریخی است. مسئله مطرح شده این است که آیا در اجراهای موسیقی باید اصالت تاریخی و نزدیکی به نسخه اصلی را نصب العین قرار داد یا خیر؟

مسئله مهم دیگر در بحث ارزش آثار هنری، این است که آیا ارزش هنری تابلویی اصل از ارزش هنری بدل و کپی کاملی از آن بیش تر است و چگونه؟

جایگاه زیبایی‌شناسی در فلسفه معاصر

زیبایی‌شناسی از رشته‌های سنتی فلسفه بوده، و به ویژه در سده‌های هفدهم و هجدهم بسیار پررونق بوده‌است. اما امروزه از رشته‌های غیرفعال فلسفه می‌باشد. بسیاری از فیلسوفان معاصر متفق‌القول هستند که زیبایی امری ذهنی و انتقال ناپذیر است.کسی راه ساختن ترانه‌های موسیقی درست یا اشعار کامل را نمی‌شناسد؛ و گرایش شدیدی به جانب این عقیده هست که دوست داشتن، دلیل و برهان نمی‌خواهد.

aesthetics3پارادايم هاي زيبايي شناسي هنر معاصر

مفاهيم اصلي دكارتي و كانتي هنر و زيبايي شناسي از مبادي نگاه تازه آن ها به هستي و جهان به ظهور آمده است، به شرح ذيل آمده است.

  1. خلاقيت ذهني در برابر الهام

از منظر تفكر دكارتي هنر از خلاقيت ذهني بشر بر آمده است. بنا بر اين هنر امري درون ذهني است و نه امري عيني و مستقل از ذهن انساني. در روزگار دين و اسطوره و فلسفه يوناني هنر يا گونه اي ابداع و يا محاكات عالم وجود بود و يا گونه اي الهام و انكشاف غيبي حقايق . اما در عصر كنوني منشا ابداع هنري نيز در سوژه است. انسان در مقام سوژه “خلاق مايشاي هنري ” است

      2.نبوغ نفساني در برابر منشائيت متعالي از اصول تفكر هنري معاصر اصالت نبوغingenious بشري هنرمند به جاي قبول حضور قدرت هاي ماورايي از جمله حضور جنgenius ها و فرشته ها و قدسيان و هرمسي اندر دنياي كهن شاعرانه و هنرمندانه است.

 

سنت شكني ، بدعت و نوآوري در روزگار ما هرچه بدعت و نو آوري فزون تر، مقبول تر به نحوي كه گسيختن از سنت خود به نحوي سنت بدل مي گردد. سنت شكني و آشنايي زدايي و ابتكار و اصالت خود هنرمند و تاسيس قواعدي كه از هنرمند به هنرمند بايد نو شود تا اصالت وي را فراهم سازد تاكيد مي كند.

  1. ابهام دنياي هنري معاصر به ابهام و حتي بي معنايي محض ارزش مي نهد. از اينجا هر اثري صرفا امضاي هنرمند بر روي آن باشد هنر و حتي شاهكار تلقي مي شوند. ولو اين كه اعلاني پاره پاره باشد يا جعبه سارديني باشد.
  2. زيبايي و زشتي : معيارشناخت حسي فردي طبع زيبايي شناسانه حكايت از توانايي كاملا سوبژكتيو انسان براي تميز زشت از زيبا دارد. از اين منظر زيبايي سوبژكتيو است و هر چيزي كه سليقه يا حساسيت ذهني ما را ارضا كند زيبا است.زيبايي از اين باب چيزي جز ادراك ذهني و لذت حاصل از آن است. موجود زيبا از تناسب فيزيكي و يا كمال روحي و معنوي چنان كه پيشينيان درك مي كردند برنمي آمد .

  3. اوج خلاقيت ذهني در تجربه هنري سوررئاليستي

  4. نبوغ ميكل آنژ آغاز تاكيد هنرمندان و فيلسوفان هنر در باب مرجعيت نبوغ هنرمندانه در دنياي جديد نبوغ لازمه خلاقيت است و قدرت نبوغ خلاق همچون قدرت خدايي در عالم هنر پرستيده مي شود. با فرض نبوغ هنر و هنرمند تابع هيچ قاعده و حكمت هنري مستقل نيست. هنرمند در ابداع هنري تابع تجربه شخصي خويش است . او مخالف حكايت گري است. انديشه كانتي نهايت چنين انديشه اي است. بنابراين حقيقتي از اثر هنري جز احساسات و نفسانيات و موهومات و اشباح ذهني هنرمند از عالم درون و بيرون باقي نمي ماند.

  5. ساختار شكني و آشنازدايي پارادايم هنر معاصر در نمادهاي غير متعارف مانند اسباب هاي عادي و پيش پاافتاده

به‌ قول‌ “ميرچاالياده‌ ” هنرمندان به گونه اي ويران گرانه پايان‌ جهان‌ را در هنر جديد محاكات‌ و ابداع‌ مي‌كنند، كه‌ به‌ عقيدة‌ وي‌، مميزّة‌ آن‌ ويراني‌ و انهدام‌ بيان‌ و زبان‌ هنري‌ است‌. اين‌ امحاء و انهدام‌ بيان‌ از نقاشي‌ آغاز مي‌گردد، و سپس‌ به‌ شعر و رُمان‌ و تئاتر كشيده‌ مي‌شود.

در بعضي‌ موارد آنچه‌ رخ‌ داده‌، عبارت‌ از نابودي‌ واقعي‌ عالم‌ هنري‌ مستقر و موجود است‌. با تماشاي‌ بعضي‌ آثار متأخر، آدمي‌ احساس‌ مي‌كند كه‌ هنرمند خواسته‌ است‌ دفتر تمام‌ تاريخ‌ نقاشي‌، و كلاً هنر را بشويد. اين‌ كار بيش‌ از ويراني‌ و نابودي‌ است‌، و در حقيقت‌ بازگشت‌ به‌ هيولاي‌ بي‌ شكل‌ و هاويه‌ است‌.

با وجود اين‌ در اين‌ قبيل‌ آثار آدمي‌ حدس‌ مي‌زند كه‌ هنرمند در جستجوي‌ چيزي‌است‌ كه‌ هنوز آن‌ را بيان‌ نكرده‌ است‌. او مي‌بايست‌ ويرانه‌هاي‌ انباشته‌ شده‌ از انقلاب‌هاي‌ هنري‌ گذشته‌ را از ميان‌ بردارد، و به‌ جوهر باروري‌ و شكوفايي‌ ماده‌ دست‌ يابد، تا بتواند تاريخ‌ هنر را از هيچ‌ شروع‌ كند، و از سربگيرد. چنين‌ احساس‌ مي‌شود كه‌ در نزد بسياري‌ از هنرمندان‌ جديد، ويراني‌ و نابودي‌ زبان‌ هنرها حكايت‌ از آغاز بي‌ عالمي‌ جديد و افقي‌ وراي‌ افق‌ امروز مي‌كند.

خلاصه‌ اين‌ كه‌ در هنر مدرن‌، هنرمندان‌ با نيست‌انگاري‌ به‌ ويران‌ كردن‌ جهان‌ هنري‌ مي‌پردازند، و عالم‌ هنري‌ خودشان‌ را برويرانه‌هاي‌ جهان‌ مي‌سازند. تلاش‌ براي‌ ويران‌ كردن‌ زبان‌هاي‌ هنري‌ با حضور مضاعفي‌ كه‌ به‌ هنرمند دست‌ مي‌دهد، در حقيقت‌ نشانة‌ دريافت‌ تازه‌اي‌ است‌، براي‌ اين‌ هنرمندان‌. بدين‌ تفصيل‌ كه‌ آنها دريافته‌اند “ازسرگيري‌ واقعي‌ ” فقط‌ پس‌ از “پايان‌ واقعي‌ ” ممكن‌ است‌. از اينجا هنرمندان‌ نخستين‌ كسان‌ در ميان‌ مردم‌ اين‌ دوره‌ و روزگارند كه‌ همّت‌ خويش‌ را صرف‌ ويران‌ كردن‌ دنياي‌ خود مي‌نمايند، تا آن‌ عالم‌ هنري‌ را كه‌ در آن‌ آدمي‌ بتواند هم‌ زيست‌ كند، و هم‌ به‌ تماشا و نظاره‌ بايستد، و هم‌ قادر به‌ تخيّل‌ معنوي‌ و سير در عالم‌ حقيقي‌ باشد، ابداع‌ كنند.

  1. نفي ارزش ها بر پايه خواست هنرمندان آوانگارد از طريق بازنمايي غيرمتعارف واقعيت

  2. ابهام آفريني در آثار هنرمندان مدرن مانند پيكاسو و دالي از اينجا است كه رمان بيداري فينگان هاي جيمز جويس و موسيقي نامانوس دوازده صدايي موضوعيت پيدا مي كند.

ديگر آن كه در دنياي هنر آوانگارد نفس دشواري و و هرچه درنيافتني تر حجيت و ارزش مطلق پيدا مي كند. اثر هرچه ناشناخته تر باشد مطلوب تر مي شود به گونه راز آميزي بدون راز ، جادو بدون جادو و شيطان.

بنا براين هرچه اثر نامفهوم تر و هرچه غريب تر ممدوح تر .همه هنرمندان يقين دارند كه هرچه گستاخ تر و بت شكن تر و پوچ تر و درنيافتني تر باشند ستوده تر و نازپرورده تر و عزيز و پرستيده تر خواهند بود.

  1. بي تناسبي و گريز از قرينگي نحوي تكيه گاه زيبايي شناسي مدرن اكنون ديگر زيبايي را لفافه وجود تلقي نمي كنند صفتي كه حقيقت با آن رخ مي گشايد و در نهايت تابش و ظهور هستي است . زيبايي اساسا از هستي و وجود جدايي ناپذير است. در عصر مدرن زيبايي تابع حواس و تجارب زيستي انساني ماست و براي نفس ما خوشايند است.مفهوم جديد دانش زيبايي شناسي و استتيكaesthetic بومگارتن آلماني از ريشـه aesthetosيوناني به معناي ادراك حسي است. اين تعبير از هنر و زيبايي در نزد ملل گذشته مانند ايران و هند و چين و مصر اسلام و مسيحيت وجود نداشت.

  2. تركيب بندي مدرن حلزوني برگرفته از هنرهاي جادويي كهن هنر مدرن در نهايت تحقق مباني زيبايي شناسي در تفكر دكارت و كانت بود،كه در دنياي كنوني در دورة مدرن، حيات آدميان را در نظر و عمل در برگرفته است. ما در دورة مدرن ‌دكارتي مي‌نگريم و در علم و تكنولوژي همان‌قدر دكارتي‌هستيم كه در هنر و زيبايي‌شناسي.

ديديم كه تفسير دكارت از حقيقتِ وجود و معرفت و عواقب و نتايج اين تفسير در تاريخ فلسفة غرب امري عارضي و تصادفي نبوده است.

  1. بازگشت به دنيايي جادويي بر طبق اين تفسير، دوره‌اي شكل گرفت به نام دورة مدرن، كه مدرنيته براي آن صرفاً بر زماني تاريخي، يعني اكنون در مقابل گذشته، دلالت نداشت؛ بلكه حاكي از دوره‌اي از ادوار تاريخي بشر و حقيقت بود كه در آن، انسان مقام و جايگاهي خاص در هستي يافته بود كه همه چيز را رقم مي‌زد. يكي از نتايج مهم مدرنيته پيدايش معنايي جديد از هنر و زيبايي بود كه منجر به تأسيس علم استتيك يا زيبايي‌شناسي با مباني و مفاهيم خاص خود گرديد.

انسان معاصر اكنون هنر را در همين محدوده مي‌فهمد و تفسير مي‌كند و با همين ديد هنري به سراغ پيشينيان مي‌رود و طبيعي است كه كوچك‌ترين نشاني از اين‌گونه مفاهيم در ميان آنان نيابد؛ و به سبب فقدان همين‌گونه مباحث نظري هنري، آثارشان را حاصل دورة جهل و ناداني كودكي بشر مي‌داند و هنر مدرن را كمال هنري تاريخ حيات آدمي.

در حالي كه اگر از آنان بپرسيم، معلوم نيست كه اصلاً هنر استتيك مدرن را هنر حقيقي بدانند؛ چنان‌كه هگل- مدرن‌ترين فيلسوف جهان دكارتي- كه در افق فكري دكارت مباني مدرنيته را به كمال رساند و مهم‌ترين اثر را دربارة فلسفة هنر و زيبايي شناسي مدرن نوشت، صراحتاً اظهار داشت كه هنر در دورة مدرن پايان يافته است و اين به معني مرگ هنر است.

هنر بزرگ از اين منظر به گذشته تعلق دارد. قول هگل از جنس شعارهاي امروزي ما نيست، قولِ متفكري است كه آخرين فيلسوفان مدرن است. ممكن است بگوييم اين داوري هگل مربوط به سال‌هاي 1829- 1828 است كه او كتابي دربارة زيباشناسي نوشت و از آن زمان تاكنون، آثار هنري و جريان‌هاي مهم هنري موافق و مخالف نظري او پيدا آمده است؛ اما مسئله اين است كه آيا اكنون هنر در همان مقام اولية اصيل خويش، يعني همان مقام ظهور و انكشاف حقيقت و هستي،قرار دارد يا نه.

اصولاً تفكر مدرن مانند هر تفكر ديگري اقتضا مي‌كند نحوي انكشاف و تجلي حقيقت در آن باشد، اما اين انكشاف در نگاه مدرن هنري با استتار حقيقت شرقي همراه بوده است و سخن هگل معطوف به اين نكته است كه هنر بزرگ به پايان رسيده است اما ايا هنر مدرن مرده است خود نكته ديگري است كه نياز به تامل دارد.

 

منابع:

1- پورتال آسمونی

2- دكتر محمد مددپور (پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی)

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید