شعری برای یک دوست

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم، شررى

که به جان آمدم و شهره بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند مى آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادى بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

0/5 ( 0 نظر )


دیدگاه های این مطلب

  1. نویسنده دیدگاه: نفس
    29 آبان 1392

    بسیار زیبا و پر احساس 😳 ممنون آسمونی جون 😉

  2. نویسنده دیدگاه: مهسا
    27 مهر 1392

    عالی بود مرسی 😉

  3. نویسنده دیدگاه: سینا
    01 مرداد 1392

    خیلی خوب است متشکرم

    • نویسنده دیدگاه: گل سرخ
      27 شهریور 1393

      دوستدارم

نظر خودتان را ارسال کنید