آسمان آبی نیست…

آسمان آبی نیست، شاید عکس رُخ دریاست در او…

شاید آن بالاتر سرد سرد است هوا…

دیشب از خاطره ها خُرد شدم…

دست من نیست که اینگونه تو را آزردم…

چشم من تا به سحر گریان بود…

آسمان بی رنگ است، وای دریا هم هست…

بازتابی که چنان رنگ بدانها بخشید

شاید از اشک من است، با وجودی که غم و غصّه در آن جاری بود…

سر به زانو مانده، زانوانم بر خاک…

چشم از چهره ی آن روز بپوش…

من نه آنم که تو می پنداری…

آن خطا حاصل اندوه من است…

از خطایم بگذر…

آسمان آبی نیست، وای دریا هم نیست، اشک من نیز دگر خشکیده ست…

 

– شعر از: مجید معتمدپور

0/5 ( 0 نظر )


نظر خودتان را ارسال کنید