دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

***

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن!
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

***

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

***

مثل من آواره شو از چار دیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

***

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

شعر از مهدی فرجی

5/5 ( 1 نظر )


دیدگاه های این مطلب

  1. نویسنده دیدگاه: نفس
    21 آبان 1392

    ممنون آقای فرجی واقعا عالی بود 😉 ممنون آسمونی جون راستی ی مدت نبودم انقد دلم واسه آسمونی و همه دوستان آسمونی تنگ شده بود امیدوارم ک همه خوب و سرخوش و سلامت باشید 😳

  2. نویسنده دیدگاه: cyrus
    02 آبان 1392

    دمتون گرم ، فکر کنم اینو واسش بخونم از خوشالی منفجر شه ، چون کاملا بهمون میخوره ، دوست دارم هزار تا آسمونی. 😉

  3. نویسنده دیدگاه: mahtab
    08 دی 1391

    kheyli ziba bood faghat mikhastam bedoonam shaere aslish hamine chon shabihesho ziad khoondam!!!

  4. نویسنده دیدگاه: admin
    14 آبان 1390

    با تشکر از خانم فیروزه اسدزاده بابت معرفی این شعر

نظر خودتان را ارسال کنید