ثبت نام لاتاری گرین کارت آمریکا ثبت نام لاتاری آمریکا کلیک کنید !

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر

lost-ghost-in-another-land

سلام به بازدیدکنندگان همیشه همراه سایت

آسمونی باز هم سری جدیدی از داستان های بلند و هیجان انگیز رو براتون آماده کرده و بعد از داستان های هفتگی راز گورستان مخفی، سکوت پرستو و شاید زنده بمانم در سال های اخیر خانم لیلا شاهپوری نویسنده توانمند پورتال آسمونی تصمیم گرفته داستانی بنویسد که شاید مرتبط با ارواح ولی متفاوت تر باشد…

نام این داستان جذاب “داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر” است.

خلاصه داستان:

سینا، ماهان و روزبه تصمیم می گیرند برای مسافرت به شهر اصفهان بروند ولی اتفاقی عجیب باعث می شود جاده ای را که قرار بود 6 ساعته طی شود یک ماه به طول انجامد و…

شما می توانید از این پس در روزهای ( شنبه، دوشنبه و چهاشنبه) هر هفته این داستان را تنها در پورتال آسمونی و همین صفحه دنبال کنید (برای دسترسی ساده تر به این صفحه بنر آن در ستون سمت راست سایت قرار داده شده است)

 

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم

قسمت نهم

قسمت دهم

قسمت یازدهم

قسمت دوازدهم

قسمت سیزدهم

قسمت چهاردهم

قسمت پانزدهم

قسمت شانزدهم

قسمت هفدهم

قسمت هجدهم (قسمت آخر)

0/5 ( 0 نظر )


دیدگاه های این مطلب

  1. نویسنده دیدگاه: علي علي اوغلو
    17 اسفند 1394

    مدير محترم سايت وزين ومحبوب اسموني ضمن عرض سلام وابراز ارادت وارزوي سلامتي وبهروزي بنده علي علي اوغلو خيلي مايلم با جنابعالي ديداري داشته باشم ضمن اشنائي وتحكيم ارادت درباره بعضي مطالب درمورد داستان وقصه هائيكه قابليت انتشار دارد صحبت وتبادل نظر داشته باشم – باتشكر

    • نویسنده دیدگاه: سعید زنگنه
      21 اسفند 1394

      با سلام و احترام
      لطفا از طریق بخش تماس با ما، شماره تماس خود را درج نمایید تا بخش روابط عمومی با شما تماس حاصل نمایند

  2. نویسنده دیدگاه: علي علي اوغلو
    14 اسفند 1394

    مرد ی پیله (1)ور نصف گونی عد س وسه عدد مرغ وخروس رابرالاغی بارکرده ودرراهی میرفت چون وزن نصف گونی عد س بیشتر از سه عدد مرغ وخروس بود لذا هرچند وقت یک بارکه طرف عدس سنگینی میکرد ازپشت الاغ بطرف زمین آویزان میشد مردپیله ورناچار می دوید و بار مرکب را میزان میکرد مرد دیگری درهمان مسیر طی طریق میکرد با پیله ور همپا (2)شده بود پیله وررا گفت برادر نصف گونی عدس اقلا 5 من میشود تو انرا باسه عدد مرغ وخروس که حداکثر یک من وزن دارد انهارا باهم پای بار (3) کردی معلوم است یک طرف سنگینی خواهد کرد میخواهی من برایت میزان بکنم پیله ورقبول کرد وبارهارا باکمک هم پائین اوردند مرد همپا سرکیسه را بدقت دوخت وانرا ماننذ خورجین روی مرکب کذاشت وپیله وررا گفت سوارشود وسپس مرغهارا به وی داد تا همانطورکه روی الاغ نشسته انهارا دربغل بگیرد تا هم پیاده راه نرود وهم اینکه هرچند دقیقه یک بارمجبور نشود بارالاغ را که کج میشد میزان کند .مردپیله ور خیلی خوشحال شد وازهمپای خود بسیار تشکرکرد وپیشخود فکر میکرد این ادم خیلی میفهمد باید چیزهائی ازاو یاد بگیرم ارام ارام سرصحبت رابازکر گفت من 4 تا پسر ودوتا ختردارم خدارا شکر همه بزرگ شده صاحب زندگی مستقلی هستند داماد بزرگم درشیراز است کاردیوان (4) میکند به هریک ازپسرها یکی دوقطعه زمین دادم خداراشکر مشغولند خودم هم چند قطعه زمین دارم کشاورزی ودامداری میکنم همه این زمینهارا با یک الاغ واز راه پیله وری بدست آوردم خداراشکر مردهمپا ساکت بود وبه حرفهای پیله ور گوش میداد پیله ورپرسید شما با این هوش وذکاوتی که داری لابد وضعت خیلی خوب است حتما چند تا تجارتخانه ومیرزا بنویس داری نه ؟ مردهمپا گفت خدا خیرت دهد ازاین خبرها نیست من 8 ام گرو 9 است زن وبچه ترکم کرده اند به همه بد هکارم ازدست طلبکارها فرارکرده ام تا مرد پیله ور این حرفها را ازهمپا شنید مانند اینکه برق گرفته باشد به سرعت خودراز پشت مرکب به زمین انداخت وبا عجله شروع به بازکردن بارهای روی الاغ کرد وانرا بهمان صورت اولش برگرداند مرد همپا پرسید مگر خل شدی مگر انطوری بد بود گفت نه برادر خل نشدم تازه عقلم سرجایش امد من باهمین خلبازی به اینجا رسیده ام اگر به فکر تو وعقل تو باشم به همان جائیکه تو رسیدی میرسم نخواستیم بابا همان روش خودم بهترا ست (1) پيله ور دستفروش بياباني كه اجناسي را به روستاها ميبرد وانرا بصورت تهتري يا پاياپاي با كندم عدس ولوبيا معاوضه ميكند (2) همپا درقديم كه وسايل نقليه خيلي كم بود ومردم با اسب والاغ وحتي پاده مسافرت ميكردند درمسير باكساني همصحبت وهم مسير ميشدند بانها هم پا گفته ميشد (3) پاي بار لنگه بار تقريبا هموزن كه مانند خورجين ازدوطرف حيوان اويزان بشود (4) كارديوان كارمند يا مامور دولت  

  3. نویسنده دیدگاه: علي علي اوغلو
    12 اسفند 1394

    تو به من شیر گفتی .
    شب قبل تاسوعادرمسجدمحلمان سینه زنها مشغول عزاداری بودند ومسجد مملوازجمعیت بود بعدازاتمام یک مجلس عزاداری تاشروع برنامه هیت بعدی علیرغم ازدحام سکوت وسکونی برقرارمیشود گوئی هیچکس درانجا نیست درچنین حالتی بود که ناگهان صدای شترق سیلی که بگوشی نواخته شد شنیده ومتعاقب ان همهمه که اقا عیب است خجالت دارد مثلا شما اینجابرای عزاداری امده اید ازاین حرفها ناظمان هیت ها سریعا دست بکارشدند ومتخاصمین را بیرون بردند واوضاع ارام شد اما هنوز این پرسش وجودداشت که جریان چه بود چرا یاروبی مقدمه زد توی گوش اون یکی اتفاقا یکی ازدوستان جزوافرادمیانجی بود قضیه رااینطور تعریف کرد ضارب ازشیر بدش میامده باصطلاح دکانش بوده وقتی وارد مسجد بان بزرگی وازدحام وارد میشود بخیالش مضروب باوگفته باشد شیر ازفرط ناراحتی وعصبانیت سیلی محکم به پس گردن طرف میزند اما طرف منکرقضیه شده میگوید ایشان چطور بین اینهمه جمعیت وهمهمه انهم با ابن فاصله شنیده که من به ایشان گفته باشم شیر وانگهی اولا من پشتم به ا بشان بوده وثانیا عزادارنی که من کنارشان نشسته بودم شاهدند من چیزی نگفتم ثا لثا نه بنده ایشان را میشناسم ونه ایشان بنده را ازکجا باید میدانستم ایشان ازشیر بدشان میاید ولی ضارب مصر بود که توبمن گفتی شیر البته داد نزدی اما توی دلت بمن گفتی شیر .
    حال کاربزرگان ما شده این چرا گفتی بیسواد حتما منظورت من بودم چراگفتی بیکار نظرت بمن بوده چرا گفتی نادان منظورت بمن است طرف میگوید چراتوهم میکنی اخر من کی گفتم نادان مدرک ارایه کن میگوید حتما توی دلت گفتی

  4. نویسنده دیدگاه: علي علي اوغلو
    28 بهمن 1394

    سردبير محترم سايت اسموني عزيز جنااب اقاي سعيد زنگنه باسلام
    يك اتفاق واقعي برپايه تخيل يا بهتر بگويم توهم دارم كه خيلي وقت است رودستم مانده براتون ميفرستم اگه بدرتان خورد استفاده كنيد هرطوري هم كه خواستيد دستكاري كنيد مال شماست داستان از همينجا شروع ميشه .داستان مربط به 40- 50 سال پيش است . براي عيادت دوستي به بيمارستاني دربروجرد رفته بودم غيرازدوستمان دوسه نفر ديگر هم روي تخت بيمارستان يا بهتر است مثل همشهري هاي عزيز تبريزي بگويم بهبودستان درحال استراحت بودن وقتي وارد اطاق بسري شدم وپس از احوال پرسي با دوستم با ساير بيماران نيز با اشاره سر سلام عليك كردم بيمار تخت بغلي دوستم داشت اسباب ولوازم اش را جمع ميكرد وداشت مرخص ميشد پزسيدم حاجاقا بسلامتي داري مرخص ميشي گفت اگر خدا بخواهد سئوال كردم ناراحتي تان چه بود هي ميخنديد فكر كردم شايد عمل حراحي مختصر مانند پروستات يا بواسير يا زگيلي چيزي بوده خجالت ميكشد بگويد دوستم گفت اقا وحيد خجالت نداره بگو دوستمان خودمونيه بالاخره علت بستري شدنش اينطور تعريف كرد كه. 7-8 روز پيش . نیمه شب پس ازابیاری مزرعه خویش درحال بازگشت بخانه وهنگام گذر ازکوچه باغی که اتفاقا باغ عموی بنده هم دران كوچه باغ قرارداشت چنین بنظرم امد که مثل اینکه یک جائی عروسی باشد صدای ساز واواز وصدای هلهله ودست زدن بگوش میرسد هرچقدر که جلوتر میامدم به باغ عمو نزدیک تر میشدم صدا اشکارتر میشد تا رسیدم به درباغ عمو دیدم صدا ازهمین جاست بیلم را بافانوس کناردرگذاشته ازپله های برج باغ بالا رفته وارد پشت بام برج شدم (1) دیدم بعله یک عده 50/60 نفری دورتادورنشسته ومشغول بزن بکوب هستند یک نگاهی به حاظرین انداختم باکمال تعجب چهره ها خیلی غریبه ونا اشنا به نظرمیرسید تا نشستم یک نفر باسینی چای پیش من امد وتعارف کرد ناگهان متوجه شدم پاهای ای شخص خیلی پشمالو وانتهای انها به سم دارد چائي را برداشتم وقتي برگشت ديدم اي با با سم هم دارد داشتم ازترس زهره ترک میشدم هرچه بیشتر دقت میکردم تا چهره اشنائی دربین حاظران پیداکرده قضیه راجویاشوم پیدانمیکردم می دیدم انها هم سم دارند علاوه براین بعضیهایشان دم هم داشتند نها یتا چشمم به حاجی عموافتاد هراسان خودرا بایشان رسانده وگفتم حاج عمو بدادم برس اينجا چه خبره داستان چیه گفت کدوم داستان گفتم بابا اینها كي اند همه دم دارند سم دارند یک دفعه حاج عمو پاجه شلوارش راتا زانو زد بالا گفت نترس مهم نیست ببین حاج عموت هم سم دارد بالاخره اهل وعیال بعدازاینکه ازدیرکردن غیرعادی من نگران شده ودنبال من تامزرعه امده بودند ومرا کنار الاچیق بیهوش افتاده پیداکرده وبرای معالجه به اين جا در بروجرد اورده اند بعداز دو روز بیهوشی و 4 روز استراحت ومعالجه امروز قراراست از بيمارستان مرخص شوم
    (1) درباغستانهاي نهاوند براي اقامت درتابستان ومحل استراحت باغداران يك بناي خشتي به ارتفاع 5 -6 متر بصورت دايره به شعاع4-5 متر ميسازند كه هم بتوانند محيط باغ خود را كنترل وحفاظت كنند وهم وسايل واذوقه ومحلي براي انبار محصولات ازان استفاده نمايند ومعمولا دردوطبقه وگاها بازير زميني ساخته ميشود و به ان برج ميكويند

    • نویسنده دیدگاه: سعید زنگنه
      28 بهمن 1394

      با سلام و سپاس از شما جناب علي اوغلو عزیز، همراه گرامی سایت
      شرح کاملتری از این واقعه دارید که برایمان ایمیل فرمایید؟

  5. نویسنده دیدگاه: RNGO
    05 بهمن 1394

    داستان خیلی خیلی خیلی خیلی… خوبی بود پس بقیش کو؟؟؟؟

  6. نویسنده دیدگاه: پوریا
    27 دی 1394

    واقعا فوق العادس.ذهن خلاق نویسنده بیشتر از همه چیز درگیرم کرد

  7. نویسنده دیدگاه: Sahand
    17 دی 1394

    سلام خسته نباشید مرسی از داستان زیبا و جذابتون ….
    قسمت 13 قرار بود شنبه بیاد…الان پنج شنبست هنوز خبری از قسمت 13 نیست….بی صبرانه منتظرم لطفا پیگیری کنید …مرسی

  8. نویسنده دیدگاه: علی
    01 دی 1394

    سلام میتونم این داستان رو بعنوان برنامه اندروید در کافه بازار بگذارم با درج کامل اسم صاحب اثر

    • نویسنده دیدگاه: سعید زنگنه
      03 دی 1394

      با سلام و تشکر از شما کاربر گرامی

      با درج کامل موارد زیر بلامانع است.

      منبع:
      پورتال آسمونی http://www.Asemooni.com
      خانم لیلا شاهپوری

    • نویسنده دیدگاه: علي علي اوغلو
      10 اسفند 1394

      عرض كردم داستان مال شماست هركاري دوست داريد

نظر خودتان را ارسال کنید