تازه های آسمونی
خانه > خواندنی > داستان و حکایت > داستان ماهی قرمزهای گمشده
  • طراحی سایت
  • ساحل گشت - تور کانادا
  • مشاورین املاک کوهک
  • loading...

    داستان ماهی قرمزهای گمشده

    به نام خدا

    آسمونی : هر سال که نزدیک عید می شود یاد ماهی قرمزهایی می افتم که یک روز تمام بخاطر آنها غصه خوردم و اشک ریختم . حالا که چند سالی گذشته به یاد آنروز می خندم و گاهی هم خجالت زده می شوم….
    یک هفته به عید مانده بود و بعد از خانه تکانی و خرید مایحتاج روزهای عید , تصمیم گرفتم به بازار رفته تا چیزهایی را که برای سفره هفت سین احتیاج داشتم را خریداری کنم .
    صبح زود دخترم را به مدرسه فرستادم و قرمه سبزی بار گذاشتم تا اگر خرید دیر شد برای درست کردن نهار عجله نداشته باشم .
    ساعت ده صبح بود که به همراه همسرم که قرار بود به شرکت برود راهی بازار شدم .
    باورم نمیشد تا این حد بازار شلوغ باشد می دانستم که صبح سختی را خواهم داشت.
    بوی عید را میشد در کوچه پس کوچه های بازار احساس کرد .
    بچه های خوشحال که در حال پوشیدن لباس بودند و در حالیکه یکی از لباس ها را بر تن داشتند چشم شان باز هم به اطراف می چرخید تا لباسی دیگر را هم انتخاب کنند.
    بعد از گرفتن وسایل هفت سین , بین راه چشمم به سنبل یاسی رنگی افتاد که زیبایی عید را صد چندان میکرد.
    ساعت دوازده و نیم شده بود که خریدهایم تمام شد . بنابراین به سمت خیابان اصلی رفتم تا تاکسی بگیرم .
    موقع گرفتن تاکسی ناگهان یادم افتاد که ماهی قرمز نگرفته ام , بنابراین کنار یکی از ماهی فروشی های کنار خیابان ایستادم و چهار تا ماهی ریز و ناز گرفتم که قرمزی آن را همیشه سر سفره هفت سین دوست دارم .
    بالاخره بعد از گرفتن تاکسی با کلی خرید به سمت منزل رفتم .
    عجله داشتم تا سریع تر به خانه برسم بعد از اینکه کرایه تاکسی را دادم با دقت داخل تاکسی را دیدم تا همه چیز را برداشته باشم .
    با احتیاط خریدهایم را داخل آسانسور گذاشتم تا به طبقه پنجم رسیدم , در آسانسور را نیمه باز گذاشتم تا کلید را به قفل بیندازم ولی همین که در خانه را باز کردم ناگهان در آسانسور بسته شد و تمام خرید که در آن بود به همکف رفت .
    نمی دانم چه کسی دکمه را زده بود ولی بالاخره آسانسور بالا آمد ولی همین که در آنرا باز کردم یک گربه چاق و تپلی ناگهان از زیر پایم در رفت .
    با دیدن گربه که شوکه شده بودم ترسیدم و فریادی کشیدم .
    بالاخره به خیر گذشت و توانستم تمام خریدهایم را به داخل منزل ببرم .
    کلی کار داشتم حالا باید خریدهایم را جمع و جور میکردم .
    یک ساعتی گذشت که دختر و همسرم به خانه برگشتند .
    دخترم که با دیدن وسایل هفت سین ذوق زده شده بود گرسنگی اش را فراموش کرده بود .
    ساعت یک و نیم بود که نهار حاضر شد و مشغول خوردن بودیم که ناگهان دخترم چیزی گفت که از کنار میز نهار خوری پریدم .
    -مامان ! چرا ماهی قرمز نگرفتی ؟ دوستام میگن ماماناشون چند روزه که ماهی خریدن !
    باورم نمیشد ! ماهی ها را چکار کردم ؟ آهی عمیق کشیدم و گفتم ای وای گربه چاقه ماهی قرمزهایی رو که خریده بودم خورد!
    دخترم با بغض گفت : ماهی های بیچاره !!! یعنی امسال ماهی نداریم ؟
    همسرم گفت : نه بابایی فردا صبح دوباره میخرم .
    من که خیلی عصبانی بودم به سمت در رفتم تا به پارکینگ بروم شاید که آن گربه چاق هنوز مشمای ماهی را پاره نکرده باشد .
    تمام پارکینگ را گشتم ولی اثری از آن گربه بدجنس نبود خیلی ناراحت بودم از اینکه در موقع مرگ نتوانسته بودم آن بی گناهان را نجات دهم .
    چشمانم کمی خیس شده بودند ولی سریع اشکم را پاک کردم تا کسی مرا نبیند.
    شب شد .
    هنوز از کار خودم دلگیر بودم که به همسرم گفتم زباله ها را دم در ببرد .
    روی مبل نشسته بودم که دقایقی بعد همسرم بعد از گذاشتن زباله ها دم در برگشت و در حالیکه می خندید گفت:
    خانم خانما ! مهمون داریم .
    برگشتم و با تعجب به همسرم نگاهی انداختم !!!!
    در دست همسرم مشمای ماهی قرمزهای ناز بود با خوشحالی گفتم :
    کجا بودن ؟
    همسرم باز هم خندید و گفت :
    توی زباله ها تشریف داشتن !!!!!!!!!!
    باورم نمی شد که ماهی های خوشگل را قاطی آشغال ها به داخل سطل زباله انداخته باشم .

    هر سال عید به یاد آنروز , ابتدا ماهی ها را داخل تنگ می گذارم سپس به کارهای دیگرم میرسم .

    نویسنده: لیلا شاهپوری

    + سایر موضوعات در تلگرام، کلیک نمایید


    امتیاز شما به این صفحه:
    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
    Loading...

    < اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

    🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=60268
    loading...
  • تبلیغات در آسمونی
  • شبکه اشتراک ویدئو واو
  • ترنج - مجری دکوراسیون داخلی
  • کانال تلگرام آسمونی
  • اینم جالبه !

    روایاتی پنهان از عطار نیشابوری ، از داستان درگذشت تا آخرین شعر

    زندگی عطار، نمونه‌ای از تحول و تغییر در نگرش و زندگی مشاهیر بزرگ جهان است …

    2 دیدگاه

    1. بامزه بود .
      داستان بیشتر بزارین ممنون

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.