تازه های آسمونی
خانه > خواندنی > داستان و حکایت > داستان خووان و سکه طلا
  • باغ تالار گلهای زندگی
  • آآبی پیک - دانلود فایل لایه باز
  • مشاورین املاک کوهک
  • ساحل گشت - تور کانادا
  • loading...

    داستان خووان و سکه طلا

    Juan and gold coins داستان خووان و سکه طلا

    اگر به خواندن داستان علاقه دارید این مقاله آسمونی را حتما مطالعه نمایید چرا که داستان خوان و سکه طلا را برای شما عزیزان آماده کرده ایم.

    داستان خوان و سکه طلا

    سال ها بود که خووان دزدی می کرد. شبی از شبها ، لابه لای درخت ها نوری دید. جلو رفت و به کلب های رسید. از لای در توی کلبه را نگاه کرد. پیرزنی پشت یک میز چوبی نشسته بود.خووان آنچه را که می دید، باور نمی کرد؛ یک سکّهٔ طلا در دستهای پیرزن می درخشید. صدای پیرزن را شنید که می گفت: « من ثروتمندترین آدم دنیا هستم. »خووان به این فکر افتاد که همهٔ طلاهای پیرزن را بدزدد. برای این کار، خودش را پشت تنهٔ درخت ها پنهان کرد و منتظر شد تا پیرزن از خانه بیرون برود. مدتی بعد دید، پیرزن که شالی دور خود پیچیده بود با دو مرد از کلبه دور شد.خووان با خود گفت: « دیگر بهتر از این نمی شود. » و پنجره را به زور باز کرد و توی کلبه پرید.

    همه جا را گشت: زیر تخت، توی قفسه، اینجا، آنجا ؛ اما سکّه ای پیدا نکرد.خووان دست از گشتن کلبه کشید و با خود گفت: «باید پیرزن را پیدا کنم و مجبورش کنم جای سکّه ها را نشانم بدهد. » از کلبه بیرون آمد و از همان راهی که پیرزن و آن دو مرد رفته بودند، رفت.

    وقتی به رودخانه رسید، کمی آن طرف تر پدر و پسری سخت سرگرم کار بودند. به طرف آنها رفت و با صدای کلفتی گفت: «پیرزن قد کوتاهی که شال سیاهی دور خودش پیچیده بود، ندیده اید؟ »پسر گفت: « آهان، حتما دنبال دونا ژوزفا می گردید. چرا او را دید ه ایم. امروز صبح خیلی زود رفتیم و او را به اینجا آوردیم؛ چون پدربزرگم یک حملهٔ … » خووان توی حرف او دوید و گفت: « حالاکجاست؟ » پدر لبخندی زد و گفت: « خیلی وقت است که رفته. چند نفر از آن طرف رودخانه آمده بودند دنبالش؛ می خواستند او را پیش یک بیمار ببرند. »خووان با ناراحتی پرسید: «چطور میتوانم از رودخانه بگذرم؟ » پسر گفت: « فقط با قایق؛ اگربخواهی ما می بریمت؛ البته وقتی سیب زمینی ها را از خاک در آوردیم. »خووان گفت: «باشد، صبر  می کنم » اما کم کم حوصله  اش سر رفت، بیلی برداشت و دست به کارشد. غروب بود که هر سه نفر بیلهای خود را زمین گذاشتند. خاک زیر و رو شده بود و سبد پر از سیب زمینی بود.خووان با دستپاچگی پرسید: «حالا می توانید من را ببرید؟ » پدر جواب داد: « حتما ، اما بگذار،شاممان را بخوریم. » نور ماه رودخانه را روشن کرده بود. پدر و پسر پارو می زدند و قایق را به آن طرف رودخانه  می راندند. پسر به خووان گفت: « دونا ژوزفا فقط با یک فنجان چای مخصوص خودش پدربزرگم را خوب کرد. » پدر گفت: « بله، نه تنها او را درمان کرد، یک سکهّ طلا هم برایش آورده بود. » خووان هاج و واج ماند. نمی فهمید دونا ژوزفا که برای کمک به مردم این طرف و آن طرف می رود، چرا به این و آن سکهّٔ طلا می بخشد؟

    Juan and gold coins 1 داستان خووان و سکه طلا

    وقتی به آن طرف رودخانه رسیدند مرد جوانی را دیدند که بیرون کلبهٔ خود نشسته بود. پدر به مردجوان گفت: « این مرد دنبال دونا ژوزفا آمده است. » مرد جوان گفت: « او همین یکی دو ساعت پیش، رفت. » خووان با بی تابی پرسید: «کجا رفت؟ » مرد جوان کو هها را نشان دادو گفت: « آن طرف کوه .»خووان پرسید: «با چی به آن طرف کوه رفت؟ » مرد جوان گفت: «با اسب، آنها با اسب دنبال اوآمده بودند. پای یکی از بستگانشان شکسته بود .»خووان با عجله گفت: «من هم می خواهم به آن طرف کوه بروم. مرد جوان گفت: «شاید فردا من بتوانم تو را ببرم، شاید هم پس فردا؛ اول باید ذرت ها را بچینم .»

    خووان مجبور شد دو روز از طلوع تا غروب خورشید در مزرعه کار کند. وقتی شام می خوردند،خووان در فکر دونا ژوزفا بود. تعجب می کرد کسی که این همه ثروت دارد، چرا برای درمان این و آن راههای طولانی را پشت سر می گذارد.صبح روز بعد خووان و مرد جوان راه افتادند. کم کم به دامنهٔ کوه نزدیک می شدند. مرد جوان گفت: « برایم عجیب نیست که دنبال دونا ژوزفا می گردی. همهٔ مردم این دور و بر به او نیاز دارند. وقتی رفتم و او را آوردم، زنم از تب می سوخت، اما او خیلی زود تبش را پایین آورد. یک سکهّٔ طلا هم برایش آورده بود! »کمی که جلوتر رفتند، مرد جوان گفت: «خُب من دیگر باید بروم ، راه زیادی نمانده. آن خانه را می بینی؟ خانهٔ همان مردی است که پایش شکسته است. »خووان از مرد جوان خداحافظی کرد و دوید. هنوز هم می خواست هر چه زودتر به دونا ژوزفا برسد. وقتی به در خانه رسید، زنی با یک دختر بچه از گاری پیاده می شدند. خووان پرسید: دونا ژوزفا را ندیده اید؟ »زن جواب داد: « همین الآن او را به خانهٔ دون تئو بردیم. زنش بیمار است. خووان گفت: «چطورمیتوانم به آنجا بروم؟ باید او را ببینم. » زن با مهربانی گفت: « من میتوانم شما را ببرم؛ اما امروز نه ؛ امروزباید کدوها و لوبیاهایم را جمع کنم. »

    خووان یک روز طولانی دیگر را در مزرعه گذراند. روز بعد وقتی گاری در جاده بین مزرعه ها پیش میرفت، زن گفت: « نمی دانم اگر دونا ژوزفا نبود، چه می کردیم. همسایه ها او را با اسب خودشان به اینجاآوردند. او پای شکستهٔ شوهرم را محکم بست و به من یاد داد چطور چای مخصوصش را دم کنم و به شوهرم بدهم تا درد نکشد .»خووان چیزی نگفت. زن گفت: « دونا ژوزفا یک سکهّٔ طلا هم برایش آورده بود. باور میکنی؟ »خووان آهی کشید. وقتی به خانهٔ دُن تئو رسیدند، دونا ژوزفا تازه از آنجا رفته بود؛ اما اینجا هم کارهایی بودکه باید قبل از رفتن تمام می شد. خووان آنجا ماند تا در برداشت قهوه کمک کند. روز بعد هوا تاریک وروشن بود که خووان از خواب بیدار شد. در آن صبح زیبا انگار کوهها به او لبخند می زدند. وقتی دون تئو به او گفت که باید راه بیفتند، تازه فهمید خداحافظی کردن چقدر سخت است.

    Juan and gold coins 2 داستان خووان و سکه طلا

    از تپه که به طرف مزرعه های نیشکر سرازیر شدند، دون تئو گفت: « دونا ژوزفا چه زن خوبی است!تا به او گفتم زنم بیمار است با گیاهان مخصوص خودش به خانهٔ ما آمد. تازه یک سکهّٔ طلا هم برای همسرم آورد! » هوا خیلی گرم بود؛ اما خووان فقط آه میکشد و پیشانی خود را پاک می کرد. دو مرد ساعت ها رفتندو رفتند تا به جایی رسیدند که به نظر خووان آشنا می آمد. بله آنها از همان جاد های می گذشتند که خووان یک هفته پیش از آن گذشته بود. کلبه دونا ژوزفا از دور دیده می شد. خووان از اسب پایین پرید و دوید این بار دیگرنمی گذاشت طلاها از چنگش در بروند.

    نفس نفس زنان به کلبه رسید. دونا ژوزفا نزدیک در ایستاده بود. خووان با صدایی که پیرزن راترساند، فریاد زد: «بالاخره پیدایت کردم! طلاها کجا است؟ »دونا ژوزفا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «طلا؟ تو برای سکهّٔ طلا اینجا آمد ه ای؟ من می خواستم ،آن را به آدم محتاجی بدهم. اولی پیرمردی بود که یک سکته را رد کرده بود. بعد زن جوانی بود که تب او را از پای انداخته بود. سومی مردی بود که پایش شکسته بود و بعد هم زن دون تئو بود. اما هیچکدام از آنها سکهّ را قبول نکردند و گفتند آن را به کسی بدهم که محتا جتر از آنها است .»دونا ژوزفا گفت: «حتما تو بیشتر از همه به آن نیاز داری! » سکهّ را از جیب خود در آورد و به اوداد. خووان به سکهّ خیره شد. در همین وقت دختر کوچکی دوان دوان خود را به آنها رساند و گفت: «دوناژوزفا، خواهش میکنم عجله کن! مادرم تنهاست و چیزی نمانده بچه به دنیا بیاید .»دونا ژوزفا گفت : « باشد، عزیزم. الآن راه میافتم. » بعد به آسمان نگاه کرد و ابرهای سیاه را دید.طوفان نزدیک بود . آه کشید و گفت: « اما چطور بیایم؟ به خانه ام نگاه کن. نمی دانم چه بلایی بر سر بام خانه ام آمده است. طوفان بقیهٔ آن را هم خراب میکند .»خووان به چشم های نگران دخترک، صورت غمگین و پریشان دونا ژوزفا و کلبهٔ او نگاهی انداخت و گفت: « برو، دونا ژوزفا،نگران خانه نباش من آن را درست میکنم. کاری می کنم که از اولش هم بهتربشود. » دونا ژوزفا از او تشکر کرد. شالش را روی دوش انداخت و دست دخترک را گرفت. هنوز راه نیفتاده بودند که خووان دست دراز کرد و سکهّ را به او پس داد و گفت : « بگیر، مطمئن هستم نوزاد بیشتراز من به این سکهّ نیاز دارد

    loading...
  • تبلیغات در آسمونی
  • شبکه اشتراک ویدئو واو
  • ترنج - مجری دکوراسیون داخلی
  • طراحی سایت
  • کانال تلگرام آسمونی
  • اینم جالبه !

    روایاتی پنهان از عطار نیشابوری ، از داستان درگذشت تا آخرین شعر

    زندگی عطار، نمونه‌ای از تحول و تغییر در نگرش و زندگی مشاهیر بزرگ جهان است …

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.