تلگرام آسمونی
ورود به کانال 👉
تازه های آسمونی
صفحه اصلی > خواندنی > شعر > اشعاری از سهراب سپهری
سامانه متقاضی - بازار ثبت تقاضای رایگان,آگهی رایگان,نیازمندیها

اشعاری از سهراب سپهری

Untitled 1461 اشعاری از سهراب سپهری
باغی در صدا:
در باغی رها شده بودم.
نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید.
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ
سایه روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد،
صدایی که به هیچ شباهت داشت.
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد.
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگی در من نبود:
راهی پیموده نشد.
آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف ها افتاده بود.
انسانی که شباهت دوری با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش هایش .
زندگی اش آهسته بود.
وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود.
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود:
روشنی تندی به باغ آمد.
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه رها می شدم.
 
Untitled 1462 اشعاری از سهراب سپهری
بی پاسخ:
در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد.
سایه ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد.
پس من کجا بودم؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد
در پایان همه رویاها در سایه بهتی فرو می رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام.
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،
در گنگی آن ریشه داشت.
آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من در تاریکی خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود.
آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پس در تنها مانده بودم.
پس من کجا بودم؟
حس کردم جایی به بیداری می رسم.
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم:
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟
در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت.
پس من کجا بودم؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بودم. 
 
Untitled 1463 اشعاری از سهراب سپهریجهنم سرگردان:
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار .
 

+ سایر موضوعات در تلگرام، کلیک نمایید


امتیاز شما به این صفحه:
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (2 votes, average: 4٫50 out of 5)
Loading...

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=131892
loading...
  • تبلیغات اینترنتی
  • خدمات اینترنت پرسرعت بیسیم - شبکه رسانه
  • کانال تلگرام آسمونی
  • افزایش فالوراینستاگرام
  • تبلیغات اینترنتی
  • اینم جالبه !

    آخرین حرف من این است زمینی نشوید

    آسمونی در این مقاله در ادامه مقالات پیشین که اشعار زیبا و پرمعنی از شعرای …

    % دیدگاه، نظر شما چیست؟

    1. در خاتمه دیدنی ها و خواندنی های مطالب با ارزش سایت محترم آسمونی , زنده یاد سهراب بخصوص دوست و خانه دوست و آب را گل نکنیم ویژگی های خودشو داره و مثل او هستن اما گمنام یا انگ زدن شبیه سهراب عزیز و از این قبیل , تاسف آوره
      ما تا وقتی هستیم بهم آزار میرسونیم , ارزش همو هی کم می کنیم وقت رفتن شیون راه انداختن زندگی عشق ورزیدن به هم
      و تا چه حد تونستیم ” آب رو گل آلود نکنیم چرا که هر قطره اش سهم همه است “؟ خانه دوست نزدیکه و زیبائیش بیشتر بری
      سراغی ازش بگیری تو کدوم سایته ؟ حالش خوبه ؟ ازم رنجیده از دلش در آرم ؟ یا بقولی نکنه نجنبده دیر شده باشه ؟ وقتی
      قایقی ساختیم پاروهاش دوستای خوب باشن یا میتونه خواهر /برادر/پدر یا مادر باشه ,دنیای خوب تقریبی که سهم همه باشه… و حمید میگه : چه کسی میخواهد منوتو ما نشویم ؟ تو اگر ما نشوی خویشتنی من اگر ما نشوم تنهایم … زمزمه ها
      مدام میگن دیدی رفتنی نبود اما رفت موندنی نبودم اما موندم .. پچ پچ ها زمزمه رود نیستن بخدا یا زخم زبون این و اون , اگه
      دوس داری جای یه خوب باشی اینکه بد نیس بدی اونیه که رنجتو بیشتر میکنه , نباشی کنارش میگه خیالی نیس , اما یه
      وقتا انگار افتاده و تنش گرم بوده تازه میفهمه ای وای که رفت قرار نبود بره اما رفت و تنهام گذاشت حالا تابستون یا هر
      فصل دیگه , عیدی باشه فرقی نداره , فصلام و عیدام همه با رفتنش انگاری زیر خاکستریا تا ابد موندگار شده , رسم زندگی برام بود و حالا الکی گز کردن بد حالی منو تو کاری از دس ما بر نیومده , میوه خوبی رو نچیده نخورده , واسه بعضیابر عکس زمین میگرده , قصه زندگی همینه …
      تا فرصتی دیگر در پناه خدای بزرگ سلامت و شاد و موفق باشید.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

    تبلیغات اینترنتی