تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > سکوت پرستو – قسمت نهم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت نهم

سکوت پرستو – قسمت نهم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

صبحی عجیب ………..
صبحی سرد و ابری ………….
بلوز نسکافه ای را که با خود برده بودم را پوشیدم با بوت بلند قهوه ای رنگ را و بعد از پوشیدن پالتو و شال گردنم به سمت آدرسی که شومی داده بود براه افتادم.
نمی توانم احساسی را که در آنموقع داشتم توصیف کنم .
در ایستگاه اتوبوس بودم و با آمدن آن سوار شدم و ….
تمام مسیر فکرم مشغول بود از آمدنم و حال ……….
رسیدم ………………
مسیری کوتاه بود .
ویلایی بزرگ و زیبا که درختان و گل های اطراف ساختمان سفید رنگ بیشتر از هر چیز دیگری توجه ام را جلب کرده بود.
شومی کنار در ورودی منتظرم بود .
با دیدنش لبخندی سرد زدم و بسویش رفتم .
اضطراب شدیدی داشتم ولی سعی میکردم آنرا بروز ندهم .
جلوی در خلوت بود و جز یک نفر کسی دیگر نبود.
یوری , آقای جانگ و جان مین بخاطر مشتریان رستوران نیامده بودند.
لرزش لبم را حس میکردم .

شومی با تبسم همیشگی اش گفت :
-پرستو جون ! هوا خیلی سرده ؟
نگاهی کردم و گفتم : نه شومی ..امروز هوا خیلی بهتره .
شومی دوباره نگاهی کرد و گفت : ولی صورتت …رنگش پریده !
با لبخند نگاهی به شومی کردم و با کف دستم آرام به صورتم زده و گفتم :
-حالا خوب شد …………..
و بعد هر دو با هم خندیدیم و به داخل ویلا رفتیم .
بدون توجه به کسی لحظه ای ایستادم ….موزیکی در حال پخش بود که سالها پیش تمام روحیات و حتی زندگیم را از این رو به آرو کرده بود :
…. من هم تنهام ..من هم تنهام ..ولی صبور همانند پرنده ای در آسمان ..نگاهم کن صدایم کن …من هم تنهام..من هم تنهام..به دستانم نگاه کن ..رهایش نکن..من هم تنهام ..راه این جاده ..با سوسوی تابش تو …
با صدای شومی بخود آمدم حس بدی داشتم , هیچوقت تا آن لحظه احساس تنهائی نمی کردم که ناگهان ….
با ورود به ساختمان اصلی چیزی را که می دیدم باور نداشتم .
کسانی آنجا بودند که حتی یک لحظه تصور دیدن آنها را در رؤیاهایم هم نداشتم , چه برسد به اینکه روبه رویم باشند ….
از گروه معروف vixx گرفته تا infinite و دختران زیبای گروه سونیوه شی ده و …..
چانگون با دیدن من و شومی به سمت مان آمد و گفت :
-به به ! ببین کیا اینجان !!!!

موقع احوالپرسی بود که سونجو هم نزدیک شد و دسته گلی را که شومی بهمراه داشت به آنها تقدیم کرد که در همین لحظه دونگهه هم آمد .
نگاهی پر از غرور که هیچگاه بدرستی او را آنگونه که بود نشناخته بودم و با صدایی آرام ورودمان را خوش آمد گفت و پس از لبخندی کوتاه به شومی رو به من برگشت و گفت :
-هیچوقت تصور میکردی بتونی چنین جایی باشی !!
سپس پوزخندی زد و گفت : امیدوارم بهت خوش بگذره گارسون ایرانی !
نفسم در نمی آمد شدت ضربان قلبم آنقدر تند شده بود که صدایش را بوضوح می شنیدم و دیگر طاقت نداشتم باز هم ….
دونگهه !!!!!!!! دونگهه !!!!!!! چرا تو! چرا…. فقط تو ..
بزور جلوی اشکهایم را گرفته بودم و لبخند میزدم ..
جشن باشکوهی بود از اجرای شو گروه های مختلف گرفته تا پذیرایی و …
دو ساعت ..
دو ساعتی پر از غم …
دو ساعتی پر از نگاه زیرکانه او …
دو ساعت ….
بالاخره تمام شد ….همه چیز تمام شد ….تمام آرزوهایم و تمام رؤیاهای درونم و..

چند روز گذشت ..
طی آن روزها کنار پدرم بودم .
هر شب به آسمان کشوری نگاه میکردم که رویه تمام زندگیم بخاطر آن تغییر کرده بود و کنار مردمانی بودم که جز مهر و محبت چیزی ندیده بودم ….
آقای جانگ , یوری , جان مین و بخصوص شومی …
سه روز مانده بود که به ایران برگردم .
تمام آنروزها را با شیرین صحبت میکردم ولی هیچگاه یک کلمه واقعیت ماجرا را نشنیده بود و فقط از خوبی ها و خوبی …..خنده و فقط شادی ..
نمی خواستم بخاطر احساساتم کسی را آزار دهم حتی اگر آن کس , شیرین دخترعمه و دوست صمیمی ام باشد که همیشه و همه جا در کنارم بود .
چه روزهایی بود .
دوست داشتم تمام شود و برگردم و مطمئن بودم که دیگر پایم را به کره نخواهم گذاشت.
تمام هدفم تغییر کرده بود .
پس از هماهنگی با پدرم تصمیم گرفتم برای آخرین بار به اینچئون رفته و با شومی بهترین و مهربان ترین دوست کره ای ام خداحافظی کنم .
در آن لحظه فقط به این مسئله فکر میکردم که چقدر دلم برای شومی و دوستانش تنگ خواهد شد و همینطور محیط صمیمی آن رستوران و ….
در راه اینچئون بودم هوا سرد ولی آفتابی بود .
آسمانی آبی ولی سرد …..
بدون اینکه به شومی بگویم به رستوران رفته بودم .
با عجله ولی خندان داخل رستوران شدم و با صدای بلند گفتم :
-سلام شومی منم ..اومدم واسه خداحافظی …
که با دیدن آنها و تعجب شان از این جمله هایم بی حرکت ماندم .
گروه سایه درخشان ….

 

پایان قسمت نهم

< مشاهده قسمت دهم     مشاهده قسمت هشتم >

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=64503
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری --> خبر فوری: واحد پول ایران تومان شد قسمت هجدهم – …

2 نظرات

  1. درود بر شما!لطفا هنگام ارسال مطالب به ایمیل کاربران همه ی مطالب را ارسال نمایید.متاسفانه امروز برای من سکوت پرستو ارسال نشده بود.
    سپاس…!

    • ناشناس

      حتماً دوست گرامی، ممنون. در ایمیل فردا برای همه عزیزان ارسال می شود
      البته شما میتوانید روزهای دوشنبه و پنجشنبه برای داستان به صورت مستقیم وارد صفحه سایت شوید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.