تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > سکوت پرستو – قسمت چهارم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت چهارم

سکوت پرستو – قسمت چهارم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

شب قبل از رفتن بود که شیرین گفت :
– پرستو ! ترو خدا حرفهایی رو که میزنم بد برداشت نکن , نمی خوام امشب رو با حرفهام خراب کنم ولی اگر احتمالا چیزی یا حرفی یا…………
بالاخره از من و من کردن هایش خسته شده و گفتم :
-ای بابا !! شیرین معلوم هست تو چته ؟ چرا همچی میکنی ؟ بگو د !
طفلی شیرین آرام گفت :
-پرستو جون اگر اونجا دلت گرفت به من بگو باشه باشه قول میدی !!
در آن لحظه دلم برای شیرین سوخت , احساس کردم دوست داشت جای من باشد و بهکره برود ولی در حقیقت او حس دیگری داشت که نمی توانست بگوید .
آن شب چقدر دیر گذشت ………..

صبح ساعت 10 صبح پرواز داشتیم .
اصلا دوست ندارم در مورد فرودگاه و دردسرهای آن از بی نظمی گروه اعزامی گرفته تا تاخیر پرواز چیزی بنویسم و همینطور دیر رسیدن به فرودگاه دوحه و …
فقط لحظه فرود ……… فرود به جایی که سالها منتظر بودم .
فرود از ” دوحه ” به ” سئول ” پایتخت کره جنوبی .
وقتی فرودگاه اینجا و آنجا را مقایسه کردم …………….بماند ..
هیچکس حواسش به اینطرف و آنطرف نبود و همه کارشان را به طرز شگفت انگیزی انجام می دادند .
سئول پایتخت آرزوهایم و دیدن برج معروف سئول که بارها و بارها تنها در عکس دیده بودم برایم بسیار دیدنی بود .
از ساختمان های بلند سر به فلک کشیده گرفته تا پارک های رنگارنگ زیبا و ماشین های مدل روز دنیا که خیلی در ایران نمونه های آنرا ندیده بودم .
با اینکه ماشین پدرم لکسوس بود ولی در مقایسه با ماشین هایی که در خیابان می دیدم جزئی بنظر میرسید .
بالاخره به هتل محل اقامت مان رسیدیم . هتل ” گلدن پارک ” در منطقه “دانگ دمون” بود , جایی که دقیقا در مرکز شهر سئول قرار دارد .
تا شهر ” اینچئون ” که شهری ساحلی است 31 کیلومتر فاصله بود .

………………….
تقریبا یک سالی می شود که از رفتنم به کره گذشته ولی اینبار پاییز برایم رنگ دیگری دارد . پاییزهای گذشته دختری بودم پر از شور, عشق و امیدواری نسبت به همه چیز و الان غمگین و افسرده به دفتر خاطراتم خیره شده ام و اشک ………..
…………………

وقتی به هتل رسیدیم و اتاق هایمان مشخص شد به سمت آسانسور رفته و من و پدرم هم به اتاقی که متعلق به ما بود رفتیم .
به سمت بالکن کوچک اتاق هتل رفتم , نمایی زیبا در یک غروب دل انگیز.
هنوز احساس میکردم تمام این صحنه ها یکی از رؤیاهایم هستند و من در خوابی عمیق و شیرین فرو رفته ام و در تختخواب خودم هستم .
ولی خواب نبود و من در یکی از اتاقهای هتلی در سئول بودم .
بعد از صرف شام که کباب ایرانی سرو شده بود , پدرم و چند نفر دیگر از شرکت کنندگان در نمایشگاه قرار بود در لابی هتل جلسه ای داشته باشند , من هم از فرصت استفاده کردم و به اتاقم رفتم و پس از هماهنگی با یکی از پرسنل هتل بخاطر استفاده از اینترنت به سراغ لپ تاپم رفتنم و به ” شومی ” ایمیلی دادم و رسیدنم را به او اطلاع دادم, یک هفته قبل از آمدنم به کره به او موضوع مسافرتم به کره را گفته بودم .
چه شب خوبی بود در بالکنی ایستاده بودم و به شهری نگاه میکردم که سالها آرزویش را داشتم . یادم آمد آن روزهایی را که مدام از پدرم می خواستم بجای چین به کره برویم ولی بخاطر علاقمندی مادرم به دیوار چین به آنجا رفته بودیم .

بالاخره صبح شد .
اولین صبح در سئول ………
با پدر و دوستان دیگر به سمت نمایشگاه رفتیم زیرا قرار بود از فرودگاه کالاهای اعزامی برسد منظورم از کالاها همان فرش های ایرانی هستند.
نمایشگاه با هتل 20 دقیقه فاصله داشت .
افراد زیادی از کشورهای مختلف حضور داشتند لحظه ای محو تماشای اشخاصی بودم که با زبان های مختلف سخن می گفتند و بسیار در شگفت بودم .
یک هفته به نمایندگان هر کشوری فرصت داده بودند تا غرفه ها را تحویل گرفته و آنجا را با فرش های رنگارنگ پر کنند .
پدرم سالهای سال در این حرفه بوده و کارگاه های خوب و با کیفیتی را برای بافت فرش های مغازه در نظر گرفته بود , بنابراین طرح و کیفیت فرش کاملا مشخص بود که بسیار ماهرانه روی آنها کار شده است .
از روز اول فقط مقدمات را می توانم بگویم .
سه هفته قرار بود آنجا باشیم و من جدای این خاطراتم در دفتری دیگر روز بروز اتفاقات و رفت و آمدهایم را می نوشتم .
بالاخره روز دوم شد , روزی بیاد ماندنی برای من , روزی که فقط و فقط بخاطر آن در کره بودم و باید پدرم را راضی میکردم و …
شب شده بود و بعد از شام بود که به پدرم گفتم می خواهم به اینچئون بروم .

پدرم با تعجب گفت :
-تو اینچئون رو چطوری می شناسی ؟
-بابایی بهت گفته بودم که یه دوست اونجا دارم اونهم من رو دعوت کرده به رستورانی که اونجا کار میکنه بزار برم با تاکسی هتل میرم بهتون قول میدم که ساعت به ساعت بهتون زنگ بزنم .
در آن لحظه هیچکدام از چیزهایی را که به پدرم گفته بودم دروغ نبود جز …..
بالاخره اجازه پدرم را گرفتم .
روز دوم , روزی عجیب , روزی رؤیایی و …
همان شب یعنی بعد از اجازه گرفتن از پدرم با شیرین تماس گرفتم .
-شیرین ! باورت میشه میخوام برم اینچئون !
-دروغ میگی !! بابات چی ؟؟؟
-خب معلومه ازش اجازه گرفتم گفتم میخوام برم دوستم رو ببینم .
-وای پرستو !بجای تو من ذوق زده شدم ..دختر ! اونها رو دیدی بچه بازی در نیاری !
-منظورت چیه ؟
-پرستو ! خودت رو به اون راه نزن . من تو رو می شناسم اگر ” دونگهه ” و دوستاش رو دیدی , عمرا خودت رو خوشحال نشون بدی و شاید هم اصلا اعتناشون نکنی .
چقدر آن شب از حرفهای شیرین خندیدم ……او درست میگفت من دختری نبودم که با دیدن کسی که سالها در مسیر زندگیشان بودم حتی رستورانشان را با چه دردسری پیدا کرده بودم و ………بماند…. با دیدن کسی که حس میکردم فقط و فقط از صدایش خوشم آمده یا از رفتار و کارهای خیرش نسبت به دیگران , خوشحالیم را بروز دهم .
صبح شده بود و من در مسیر اینچئون بودم …چه میشد ؟ چه چیزی را خواهم دید ؟
تمام مسیر هزاران فکر در ذهنم بود تا اینکه …………

 

پایان قسمت چهارم

< مشاهده قسمت پنجم     مشاهده قسمت سوم >

 

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=62470
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

3 نظرات

  1. یه عاشق

    واااااای
    خیلی دوست دارم بدونم اخرش چی میشه
    ای کاش کل داستان رو یه جا میزاشتید!!!!!
    خوب ایرادی نداره
    منتظر بخش دیگه داستان خواهم موند
    ممنونم

  2. نگار پرنیان

    داستان قشنگیه . من هم کره ی جنوبی رو دوست دارم ولی نه به اندازه این شخصیت داستان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.