تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > سکوت پرستو – قسمت یازدهم
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت یازدهم

با سلام خدمت بازدیدکنندگان گرامی پورتال آسمونی

با توجه به اینکه داستان سکوت پرستو رو به پایان است، آماده سازی قسمت بعدی آن کمی به طول انجامید و قسمت یازدهم با چند ساعت تاخیر منتشر شد ، که از این بابت پوزش میطلبیم

و البته مژده به همه عزیزان که منتظر کتاب بودند، بله نسخه کامل راز گورستان مخفی (داستان قبل) به صورت کتاب منتشر شده، و همین حالا میتوانید آنرا خرید نمایید

جهت خرید کتاب راز گورستان مخفی اینجا را کلیک نمایید

 

و اما قسمت یازدهم :

سکوت پرستو – قسمت یازدهم
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

بهاری زیبا و دلربا …شکوفه های رنگارنگ که همیشه مرا سر ذوق می آورد ولی اینبار تنها گذری کوتاه و …………….
…………… خودم هم متوجه رفتار عجیبم شده بودم از طرفی احساس میکردم که تجربه ای تلخ داشتم و از طرفی خودم را تسلی میدادم که تمام این سالها احساس خودم بوده و بس ….
دنیا و تمام چیزهایی که دوروبرم بودند برایم مفهومی نداشتند و فقط و فقط تنهایی را دوست داشتم در حالیکه قبلا دختری بشاش بودم و مدام در پی چیزهای جدیدتری بودم و هر آنچه را که خواهانش بودم بدست می آوردم .
همانند پرنده ای خسته بودم که در فصل بهار …فصل شادی …فصل جنب و جوش …روی درختی پرگل نشسته و از آن بالا فقط نگاه میکند و .
تا اینکه …………

یکی از روزها طبق معمول در اتاقم نشسته بودم و به موزیک مورد علاقه ام گوش میکردم که با صدای زنگ موبایل از دنیایی دیگر بیرون آمدم و گوشی را برداشته و بدون توجه به شماره جواب دادم:
-بله !
چیزی را که شنیدم شوکه ام کرد ….
کسی به زبان کره ای صحبت میکرد …-سلام پرستو !
با تعجب پرسیدم : شما !!!
صدایی آشنا از دوردست ها گفت :
-منم دونگهه …….
در آن لحظه فقط گوش میدادم همانند یک خواب بود دوست نداشتم بیدار شوم و دوست داشتم بارها و بارها کسی بگوید منم دونگهه ….
ولی خودش بود …باورم نمیشد نه خواب بودم نه ….

-پرستو ! میدونم ازم متنفری …با دردسر زیادی شماره ات رو از شومی گرفتم باید یکبار هم که شده اینو بهت میگفتم ….پرستو ! نمیخوای چیزی بگی ….باشه پس من میگم و تو گوش کن ..همین که صدای نفست رو میشنوم کافیه…
………………………….بغض نمی گذاشت چیزی بگویم ..هر کاری کردم که چیزی بگویم نمیشد …..دونگهه پس از مکث کوتاهی ادامه داد :
-آقای جانگ همه چیز رو بهم گفته …باورم نمیشه که تو پریا …همون دختری که…
لعنت به تو ..آخه چرا ..چرا اینکارو باهام کردی !! آخه آخه من از کجا میدونستم …باورم نمیشه ..تو اومدی و من …. چرا نگفتی …از کاری که کردی راضی شدی ..فکر کردی من کیم !!! منم یکی هستم مثه خیلی از آدمای دوروبرت که ممکنه اشتباه کنه و حرفی بزنه که ….
پرستو ! قبل از اینکه قطع کنم فقط متاسفم ..میدونم با این حرفا چیزی درست نمیشه …میدونم مرحمی روی اشکهایی که تو ساحل اینچئون ریختی نمیشه …ولی …
پرستو ! منو ببخش … خداحافظ ..
……………………………………………………………

پس از خداحافظی دونگهه , گوشی ام از دستم افتاد و …..
نمی دانم تا کی …یک ساعت ..دو ساعت …فقط گریه …و ..
احساس میکردم آخرین بهار زندگیم را میگذرانم .
از آنروز حالم بد و بدتر شد تا اینکه پس از مدتی پایم به دکتر کشیده شد .
تب و لرزهای شدید مرا رها نمیکردند تا اینکه یکی از روزها که در اتاقم در حال استراحت بودم پدرم وارد شد و دستی به صورت نحیف و مریضم کشید و گفت :
-عزیز دل بابا ! دکترت تا همین الان داشت باهام تلفنی صحبت میکرد تو چته ! میگفت مریضی تو به روح و روان مربوطه …به مادرت که چیزی نمیگی حتی به شیرین ..دخترم هر کاری باشه برات انجام میدم …بابا بهت قول میده …دوست داری یه بار دیگه ببرمت کره !!!
با این حرف , قطره ای اشک جواب پدرم بود …

چند روز گذشت …سعی کردم بخودم مسلط باشم و کمتر باعث نگرانی پدر و مادرم شوم ……………………….
روزهای سختی بود تا اینکه ایمیلی از شومی بدستم رسید ….
از گلایه های او و اینکه چرا از همان ابتدا ماجرا را به او نگفته بودم و ………….
بعد از خواندن ایمیل بسیار خجالت زده بودم و از اینکه تمام سالها به شخصیت دوست خوبی مثل شومی بی تفاوت بودم واقعا شرمنده بودم .
طی سالهای گذشته تنها به یک چیز فکر میکردم …احساسی که تنها در خودم بود و تمام دنیا را برای او و فقط او آماده کرده بودم .
صدای زندگی برای من دونگهه بود و مابقی چیزها برایم پوچ و بی معنا بود .

هیچوقت جرات گفتن کلمه ای بنام عشق را نداشتم ولی با رفتار دونگهه متوجه شدم که سالهای سال او را دوست داشتم و هیچوقت به وجود آن اقرار نمیکردم .
بالاخره ایمیلی برای شومی فرستادم و بابت تمام کارها و رفتار دروغم از او عذرخواهی کردم و از اینکه باعث رنجش دوست خوبی مثل او شده بودم از صمیم قلب خواستم که مرا ببخشد و به او اطمینان دادم که بهترین دوست تمام دوران زندگی کوتاهم او بوده و بس و زیباترین لحظات را بیاد او سر کرده بودم .
نیمی از بهار گذشته بود …نیمی از بهار تا اینکه …..
دفتر خاطراتم ! برای همیشه تمام رنج ها و رازهایم را در خودت نگهدار … دفتر عزیزم ! هر چه که می نویسم از اعماق قلبم است ….خوب بخاطر داشته باش و بدان که من ….تمام سالها را بیاد او و بخاطر او ……
………………

 

نیمی از بهار گذشته بود .
صبح یکی از روزهای بهاری از خواب بیدار شدم که ای کاش آخرین روز زندگیم بود و ای کاش شب قبل از آن صبح در خواب ابدی فرو میرفتم و ای کاش……..
سراغ اینترنت رفتم و طبق هر روز سری به سایت گروه سایه درخشان زدم …
خوب نگاه کردم …دوباره نگاه کردم و باز …و نمیدانم چطور ..چگونه از هوش رفتم …………………….وقتی بهوش آمدم خودم را پایین صندلی یافتم .
درد شدیدی در یکی از دستانم احساس میکردم که ناشی از افتادنم بود …..
با عجله بلند شدم نه امکان نداشت …خبری دروغ …خبری بی معنی …خبری برای فریب دیگران و …..
سراغ وب سایتی دیگر و دیگری و …..خدایا ! همه و همه یک خبر !!!!!
……….قسمت بعدی آخرین قسمت داستان خواهد بود …………

 

 

پایان قسمت یازدهم

< مشاهده قسمت دوازدهم (قسمت آخر)     مشاهده قسمت دهم >

 

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=65300
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.