تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > سکوت پرستو – قسمت اول
تبلیغات اینترنتی

سکوت پرستو – قسمت اول

سکوت پرستو – قسمت اول
نویسنده: لیلا شاهپوری
نشر اختصاصی: پورتال آسمونی

 

یاد روزهای سرد ………
یاد فصلی زرد…………..
یاد خاطراتی دلسرد کننده در آن روزهای ……………..
امروز در اتاقم نشسته ام و می نویسم از اشتباهات زندگیم , از دورانی که باید …
دفترم باز است , چگونه آغاز کنم و از کجا ……..
فقط از یک رؤیا بگویم یا از جایی که مسبب تمام مکافات خودم بودم .
آیا آن لحظات ارزش یادآوری دارد ؟
شاید اصلا مهم نبوده , ولی من .. چرا من ..

اسمم پرستو است و در ونک – تهران زندگی می کنم . در حال حاضر 25 ساله هستم .
پس از گرفتن دیپلم و ورود به رشته مترجمی زبان انگلیسی به سفارش پدرم , مدرکی گرفتم و کنار پدر و برادرم مشغول بکار شدم .
پدرم دو باب مغازه فرش فروشی دارد و در مواقعی که توریست های خارجی به مغازه می آیند به پدرم کمک میکنم .
در حقیقت کار من در مغازه هم تفنن است و هم یادگیری تا وقتم پر شود و در این میان کنار پدرم تجربیاتی هم کسب می کنم تا در آینده شاید بتوانم از آن استفاده کنم .
در این بین هر از گاهی دوستانم را هم می دیدم و یادی از دوران درس و شیطنت های آن دوران میکردیم .

هر دو یا سه هفته ای هم به منزل همدیگر میرفتیم و چند ساعتی از هم پذیرایی میکردیم.
دخترعمه ام , شیرین هم یکی از دوستان دوران دانشگاهم است که او صمیمی ترین دوستی است که تابحال دیده ام .
همیشه عمه نسرین سعی کرده تا طوری حرف شهاب , پسرعمه و برادر شیرین را به پدرم بگوید تا کم کم مقدمات خواستگاری را فراهم کند ولی موقعیت پیش نیامده .
پدرم خیلی به سمت شهاب تمایل ندارد . شهاب تحصیلکرده رشته حقوق است و برای یکی از وکلا کار می کند و حقوق زیادیهم ندارد .
من و شیرین اصلا به این قضایا نگاه نمی کنیم و تمام فکرمان , خودمان هستیم و گذرانزندگی , مانند تمام دوستانمان .
برعکس عمه نسرین , زندگی برای من – شیرین و بقیه دوستانم بسیار متفاوت است .

روزهایی کنار پدرم در مغازه بودم و گاهی با دوستان به مرکز خرید ونک می رفتیم جایی که بهترین سرگرمی شیرین و بقیه دوستان بود.
پرهام , داداشم بعد از گرفتن دیپلم مدتی به ترکیه رفت تا به قول خودش تجارتی را شروع کند ولی هر چه داشت گذاشت و برگشت و کنار پدرم مشغول بکار شد.
وقتی با دوستان کنار هم جمع می شدیم بهترین تفریح مان خوردن خوراکی های مختلف بود و صحبت از هر چیزی غیر از سیاست .

من همیشه صحبتم در مورد موسیقی بود آن هم نه موسیقی ایرانی و اروپایی , بلکه موسیقی که مربوط به کره جنوبی بود .
همیشه دوستانم مرا مورد تمسخر قرار میدادند و من هم گوشم از این حرف ها پر بود ودر همه میهمانی ها آنها می دانستند که من باید به چه موزیکی گوش دهم .
هر جایی که حرف از کره بود مطمئنا یک پای من هم درمیان بود.
ولی شیرین همیشه به علایق من احترام میگذاشت و گاهی هم خواستار موزیک های جدید از من بود.
یکی از گروه های پاپ که کاملا با آن آشنایی داشتم گروه ” سایه درخشان ” بود . این گروه که شامل 6 نفر بودند جزء گروه های خوب و پرطرفدار در کره بود.
آنها به این علت شناخته شده بودند که در بیشتر کارهای خیریه حضور داشتند و این امر برایم بسیار مهم بود .
لیدر آنها ” دونگهه” نام داشت که یکی از پسران بظاهر مغرور گروه بود ولی اصل خود گروه بودند که بسیار می درخشیدند.

سوگل و مهری از دوستان دیگرم بودند که جزء دختران تا حدودی نازپرورده بودند که به اصطلاح هیچوقت قند در دلشان آب نشده بود و سالی دو بار به سفرهای خارجی می رفتند و همیشه هم باید از ریز تا درشت مسافرتشان را بازگو می کردند.
پرهام هم دست کمی از دوستانم نداشت و هر وقت پشت کامپیوتر بودم او تنها با اداهای مختلف سربه سرم میگذاشت و مدام با حرکات عجیبش همانند رقص کره ای دادم را در می آورد . بخصوص مواقعی که به آنها مو رنگی میگفت بیشتر عصبانی میشدم.

حتی چند ماهی میشد که به آموزشگاه زبان کره ای می رفتم و هیچکس خبر نداشت . چون کلاس های مختلفی مثل شنا, کامپیوتر و .. می رفتم این کلاس در آنها گم بود.
گاهی وقتی به کارهای خودم نگاه میکردم تعجب میکردم فکر میکردم شاید پس از عبور از دوران نوجوانی همه چیز را فراموش خواهم کرد ولی چنین نشد و لحظه به
لحظه علاقه ام به این گروه بیشتر شد تا اینکه کلاسم را شروع کرده بودم .
بهر حال روزها بدون گوش دادن به موزیک آنها و سرچ کردن کنسرت ها در جاهای مختلف تمام نمیشد .
هیچوقت تصور نمیکردم سرنوشت قرار است بازی عجیبی داشته باشد …

 

مشاهده قسمت دوم

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=61218
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

15 نظرات

  1. من حوصله ندارم بخونم ولی دوستان که میگن خوبه حتما هست دیگه از دوستان خواهش میکنم پست های بیشتر از سه خطی هم نفرستید چون حوصله ندارم بخونم تنبل هم خودتی

  2. عاآآآآآآآآآآآآآآآلی ممنون

  3. خوب شروع شده البته از نویسنده راز گورستان مخفی انتظاری غیر از این نیست
    ممنون که یک داستان دیگه رو شروع کردید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.