تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت ششم
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت ششم

راز گورستان مخفی – قسمت ششم

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

یادم رفته بود که اون درخت بزرگ و کهنسالی که عمه خانم کنارش عکس گرفته بود از طبقه دوم خونه بابابزرگم قابل دیدنه . همینطور گیج و مبهوت کنار در ایستاده بودم و از راه دور اون درخت رو نگاه میکردم .
دوباره در رو باز کردم و از پله ها شروع کردم به پایین رفتن .
رضا با تعجب نگاهی به من و ساکم انداخت و با خوشحالی گفت : چی شد چی شد ؟ چرا برگشتی ؟ می دونم حتما وجدانت بهت اجازه نداد آره !!!!!!!!
بابابزرگم از همه بیشتر متعجب شده بود همینطور که در حال پایین اومدن بودم گفت :
چی شده دخترم اومدی پایین ؟
به آرومی گفتم : یه کوچولو ترسیدم …….
می خواستم حرفم رو ادامه بدم که رضا سریع پرید تو حرفم و گفت :
جانمممممممممممممممممم !!!!!!!!!!!! ترسیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی زود خودم رو جمع کردم و گفتم :
-آخه ازصدای باد یه کمی ترسیدم . سقف روداره از جا میکنه !!!!!!!!!!
بالاخره مامانم به کمکم اومد و گفت : امشب من و سارا تو یه اتاق می خوابیم , رضا و رحمان ( بابام ) برن بالا.
برای اولین بار از اینکه رضا بخواد بره اتاق بالا خوشحال بودم .
هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی از اتاق بالا متنفر بشم , همیشه اونجا رو دوست داشتم تا بتونم برم و لبه پنجره بشینم و به روستا و زیبایی هاش خیره بشم .
خونه بابابزرگ روی تپه ای قرار گرفته که مشرف به روستاست , به جرات می تونم بگم که این خونه یکی از زیباترین خونه های روستای لاویانه .
روی مبل تکیه داده بودم و در حال خوردن سیب بودم , بابابزرگ که از اومدن مون خیلی خوشحال بود کنارم نشست و گفت : سارا بابایی ! وسائلت رو بزار هر اتاقی که دوست داری , همه ی اتاق ها دراختیار خودت باشه دخترم .
وقتی بابابزرگ باهام صحبت می کرد , همه اتفاقات رو فراموش میکردم , ولی ………..
باید چکار می کردم ؟ چطور این موضوع و غم بزرگ رو باید تنهائی به دوش می کشیدم , اون هم چه موضوع مهمی که با روح !!!!!!!!!!!!
وای نه خدای من ! اصلا نمی خواستم به این کلمه کوچکترین توجه ای کنم .
هنوز گنگ بودم , چون چیزی رو که برام اتفاق افتاده باور نداشتم , دیگه حتی خجالت می کشیدم این موضوع رو با کسی مطرح کنم .
دیگه موقع خواب بود , روز سختی رو داشتم و دوست داشتم زودتر بخوابم .
رختخواب های خونه ی بابابزرگ عطر خاصی میده , عطر گلاب یا گل شب بو .
وقتی مامان داشت رختخواب رو پهن میکرد , اون عطر همیشگی همه جا پخش شده بود .
حس خوبی موقع خوابیدن داشتم , لحاف قدیمی سرخابی رو تا روی صورتم پوشونده بودم .
همینطور فکر پشت فکر بود که میومد توی سرم که با اومدن مامانم به اتاق به ناگاه گفتم :
مامان ! اون درختی که از راه دور پیداست , همون درخت قدیمیه , همونی که عمه خانم کنارش عکس گرفته میدونی چند سالست ؟
مامانم که با این حرف یه جوری جا خورده بود با تعجب جواب داد : نمی دونم والله ! اینها رو باید از آقا جون ( مامانم به بابابزرگم می گفت ) بپرسی .
من که هنوز تو شوک مسائل اون روز بودم اندکی بعد دیگه چیزی نفهمیدم و خوابم برد ………
صدایی میومد ….. سرم رو از روی بالش بلند کردم تا بهتر بشنوم , چقدر خوب بود ……….
صدای بارون شدید بود که با شدت از ناودونی روی زمین می خورد .
چشمام رو باز کردم مامانم طبق معمول از همه زودتر بیدار شده بود .
اولین صبح روستای لاویان .
فکر اینکه قراره چند ماهی رو تو این محیط کوچیک بمونم آزارم میداد بخصوص بخاطر ………
توی رختخواب نشسته بودم و از پنجره محو بارش بارون بودم .
ای کاش این هوا رو تو تهران هم داشتیم والا مجبور نمی شدیم بخاطر آلودگی به اینجا بیایم ………………………..

یک هفته ای میشد که از اومدنمون به روستا می گذشت , خستگی مسافرت از تنمون بیرون رفته بود .
توی این مدت مامان و بابا هر روز از کوه بالا می رفتن و حال عمومی مامان خیلی بهتر شده بود .
چیز عجیبی تو اون یک هفته ندیدم , از طرفی خوشحال بودم و از طرفی کنجکاو و کمی نگران .
نسیم یکی از صمیمی ترین دوستامه که هر روز با هم در تماس بودیم , طوری که رضا دیگه از دست اس ام اس هاش به ستوه اومده بود . بگذریم از اینکه دوستای خودش بدتر بودن .
خانواده عمو احمد نسبت به ما خیلی لطف داشتن , مخصوصا زن عموم که یکی از اهالی اونجاست تو کارهای خونه علاوه بر کارهای خودش به مامان خیلی کمک میکرد .
نمی تونستم بگم همه چیز رو تموم شده می دونستم و همش یه جور توهم بوده . من بچه نبودم که یا فراموش کنم و یا همه چیز رو پوچ و مسخره بدونم .
همیشه از بچگی تودار بودم و حرف اصلی زندگیم مال خودم بود و فقط چیزهای خیلی معمولی رو به دوستای صمیمیم میگفتم و راز دلم همیشه واسه خودم بوده .
نسیم گاهی بهم میگفت : تو خیلی کم حرفی ! اگر یه خواهرداشتی و مدام باهاش دعوا داشتی الان کلی دردودل داشتی که بهم بگی .
یکی از روزها مامان و زن عمو رفته بودن سراغ انباری که یه گوشه از حیاط بود تا بساط کرسی رو واسه زمستون آماده کنن. اونطور که اونها میگفتن هر سال اواسط پاییز وسائل کرسی رو میارن بالا تو خونه .
من در حال قدم زدن کنار گلدون های بزرگ تو حیاط بودم که از سر کنجکاوی همیشگی گوشه ی چشمی به مامان از پشت پنجره کوچیک انباری انداختم .
یه انباری خیلی بزرگ که هر گوشه اش رو که می دیدی تمام چیزها مرتب یه جای بخصوص چیده شده بودن .
از ترشی های رنگارنگ گرفته تا گلدون های خالی و ترک گرفته و طرف دیگه کمدها و صندوق های قدیمی که مطمئنا قدیمی تر از اون چیزی بودن که تو فکر من می گنجید .
از پله ها پایین رفتم . مامان و زن عمو یه گوشه از انبار حسابی مشغول بودن .
اگر الان بخوام بگم همینجوری و به خاطر اینکه حوصله ام سر رفته بود , رفتم سمت انباری دروغ گفتم .
می دونستم که بابابزرگ سالهاست با عمه خانم اختلاف داره و تمام قاب عکس های بزرگ و کوچک قدیمی رو گذاشته تو انباری , بنابراین فضولی یا کنجاوی اون لحظه فقط می خواستم یکبار دیگه اون عکس رو ببینم .
صندوق و کمدها ته انبار چیده شده بودن برگشتم و یه بار دیگه به مامان و زن عمو نگاهی انداختم , هم مشغول درد و دل کردن بودند و هم جمع و جور کردن بعضی چیزها .
یکی از صندوق ها که از همه قدیمی تر بود و قفل نیمه بازی داشت رو به سختی بالا بردم که در اون لحظه …………………………

 

مشاهده قسمت های قبلی و بعدی داستان

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=54307
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

2 نظرات

  1. تبریک میگم به نویسنده محترم. خیلی کم پیش میاد یه داستان رو پیگیری کنم. موفق باشید.

  2. هیجانی شده بماند ، لحظه به لحظه ترس هم داره باهاش میاد ……

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.