تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت پنجم
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت پنجم

راز گورستان مخفی – قسمت پنجم

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

نوازش دستی رو روی صورتم احساس میکردم . هنوز چشمام سنگین بود و دوست داشتم بیشتر بخوابم .
می دونستم این رضاست که داره اذیتم میکنه , دوست نداشتم چشمام رو باز کنم تا بهش بگم که مردم آزاری نکنه .
دیگه صدای موزیک نمی شنیدم و تنها صدای بارون بود که از بیرون میومد . سرم رو به اطراف می گردوندم تا از دست اذیت و آزار رضا خلاص بشم .
دیدم دست بردار نیست , بنابراین چشمهام رو باز کردم تا خودم بزنم رو دستش که به ناگاه بدون اینکه حتی صدایی ازم در بیاد میخکوب شدم .
هنوز لمس یه دست رو روی صورتم احساس میکردم هیچ عکس العملی نشون ندادم و فقط به یه سمت خیره شده بودم
امکان نداره این واقعیت داشته باشه مامان و بابا آروم داشتن با هم صحبت میکردن و رضا سمت چپ ماشین به شیشه تکیه داده بود و تو خواب عمیقی بود .
دهانم از ترس یا تعجب باز مونده بود هنوز حسش می کردم و بعد از لحظه ی کوتاهی دیگه چیزی رو روی صورتم احساس نمی کردم .
دستهام روی پاهام بود حتی دیگه نمیتونستم اونها رو تکون بدم .کم کم احساس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم .
به آرومی آب دهانم رو قورت دادم . هنوز داشتم رضا رو نگاه میکردم .
مطمئن بودم هر چیزی که هست مربوط میشه به همون دختر توی عکس و الا مگه میشه ناگهان تو ماشین و چنین حسی در من بوجود بیاد .
گاهی اوقات تو زندگی اتفاقاتی می افته که فقط می تونی اون رو تو دلت پنهان نگه داری , چون اگر اون رو با کسی مطرح کنی جزحرف های غیر منطقی چیز دیگه ای نخواهی شنید .
نمی دونستم باید چه کاری انجام میدادم . مگه میشه بگم که یه عکس رو احساس میکنم. مگه این چیزها واقعیت داره .
بارها مسائل خیلی کوچیک و جزئی تر از اون چیزی که من دیدم اتفاق افتاده , نه تنها من بلکه همه معتقد بودن که تمامش خرافات بوده و بس .
حالا من چطور باید این موضوع رو می گفتم ؟
گذشته از اینها به چه کسی و چطوری باید یه همچون چیز مسخره ای رو توضیح می دادم .
در اون لحظه گیج و مبهوت بودم . دیگه گردنم درد گرفته بود , آخه مدام داشتم رضا رو نگاه می کردم .
هزاران فکر اومده بود تو سرم . نکنه به این حالتهای من توهم گفته میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاید گاهی اوقات آدم ها از خستگی یا افسردگی و یا هر چیز دیگه ای این اتفاق براشون میفته و همه اونها مثل من از خجالت یا شرم , سعی میکنن همه چیز رو تو دلشون پنهان کنن .
حالت عجیبی داشتم باید یه فکری میکردم . یه لحظه تصور کردم که موضوع رو به نسیم ( یکی از صمیمی ترین دوستام ) بگم , مطمئن بودم که فقط یه دل سیر به من خواهد خندید .
کاملا اطمینان دارم که یک ساعت به همون صورت مونده بودم و فقط بی صدا و آروم بیرون رو نگاه میکردم .
ساعت 30/5 عصر بود و دیگه داشتیم کم کم به روستا نزدیک می شدیم .
خدایا ! این چه بلایی بود که داشت به سرم میومد ؟ هیچ کاری نمی تونستم نسبت به این اتفاق انجام بدم .
هیچ وقت فکر نمی کردم تا این اندازه شجاعت داشته باشم , اون هم چه چیزی یا نه باید بگم چه کسی…..
خوش به حال رضا چقدر راحت خوابیده بود . همینطور که تو رؤیای خودم غرق بودم با صدای مامانم به خود اومدم .
-خب بچه ها دیگه رسیدیم . نگاه کنید توی این مدتی که شما نیومدین روستا چقدر همه جا تغییر کرده !
مامانم درست می گفت تمام خیابونها و کوچه های روستا روشن بود .
تیرهای چراغ برق توی اکثر خیابونها و کوچه ها کشیده شده بود .
دیگه نزدیک خونه پدربزرگ بودیم . خونه پدربزرگ بین زمینی به مساحت 3 هکتار بود که خونه ی عمو احمد کمی اونطرف تر نزدیک به خونه ی پدربزرگ ساخته شده بود .
لحظه ای خوشحال شده بودم که می تونستم از ماشین خارج بشم و تو محیط باز قدم بزنم , چون حالت خفگی بهم دست داده بود .
می دونستم که این حالت فقط به خاطر این بود که نمی تونستم در این مورد با کسی صحبت کنم .
دم دروازه خونه بابابزرگ اینا رسیدیم و من از همه زودتر از ماشین پیاده شدم .
سریع به طرف آیفون رفتم و دکمه زنگ رو فشار دادم .
-کیه ؟
صدای گرم و دل نشین بابابزرگ بود که با عجله جواب دادم : سلام بابابزرگ , منم سارا .
بابابزرگ پس از باز کردن در با خوشحالی گفت : بفرمایید بفرمایید ……
دروازه رو کامل باز کردم و ماشین به داخل رفت ولی رضا و مامان پیاده نشدن و بابا رفت تا بره جلوی خونه .
با اینکه همه جا نورانی بود و خونه بابابزرگ از راه دور بیشتر از همه جا می درخشید , ولی یک آن یه جور ترس اومده بود تو دلم ناگهان موقع بستن در دستام شروع به لرزیدن کردن .
سعی کردم آروم باشم و در رو درست ببندم .
دیگه حالتم طوری شده بود که با کوچکترین تنهایی دستام شروع به لرزیدن می کردن !
همین که در رو بستم با عجله به سمت خونه رفتم .
قبلا ها وقتی می رسیدیم , هیچ فرقی نمیکرد چه شب و چه روز باید اول می رفتم سمت باغ و گل های رنگارنگی که بابا بزرگ سالهاست براش زحمت کشیده , گل های گلخونه خونه بابابزرگم تو روستا هم خیلی معروفه.
ولی این بار تند و تند فقط می رفتم تا زودتر به خونه برسم . بارون شدیدتر شده بود و موهام که با افتادن شال روی سرم کاملا خیس شده بود با هر وزش باد وقتی روی صورتم میومدن یهو از جا می پریدم ولی اصلا به دورو برم نگاه نمی کردم و به راهم ادامه دادم تا بالاخره رسیدم .
-وای نگاه کن کی اینجاست !!!!!!!!! عزیز دل بابابزرگ اومده .
بابابزرگم رو خیلی دوست دارم . پیرمردی مهربون و خوش اخلاق که متاسفانه هفت سالی میشه که همدم مهربونش ( مامان بزرگم ) رو از دست داده و تنها شده ولی خوبیش اینه که عمو احمد بهش نزدیکه و توی تمام کارها کنارشه .
بابابزرگ من رو بغل کرد و مدام گونه هام رو می بوسید و می گفت : خوشگل بابابزرگ بارون رو میزنم که دخترم رو خیس کرده بریم بریم زودتر تا سرما نخوردی .
بالاخره رفتیم تو خونه ی گرم و آروم بابابزرگ .
احساس خوبی بهم دست داده بود . خونه ی بابابزرگ خیلی بزرگه ولی من و رضا همیشه سر اتاقی که طبقه بالا رو به باغه دعوا می کردیم . ( آخه خونه بابابزرگ دو طبقه است )
هنوز همه داشتن با هم احوالپرسی میکردن که من بدون اینکه چیزی بگم خیس شدنم رو بهونه کردم و به اتاق رو به باغ رفتم تا زودتر لباس هام رو عوض کنم .
داخل اتاق مورد علاقه ام شدم و چراغ رو روشن کردم , همینکه برگشتم درجا میخکوب شدم …………………

 

مشاهده قسمت های قبلی و بعدی داستان

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=53759
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری قسمت هجدهم – آخرین قسمت   وقتی دریاچه رو از بیرون …

3 نظرات

  1. تحت تاثیر قرار گرفتم بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم تا داستانو دنبال کنم.ممنون از شما

  2. خیلی جالب بود، منتظره قسمت بعدی هستم

  3. همون تابلو رو دیده با روح اون دختره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.