تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت چهارم
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت چهارم

راز گورستان مخفی – قسمت چهارم

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

با رنگی پریده به نزد مامان و بابا رفتم .
مامانم رو به من گفت : کجا بودی مادر ؟
-تو حیاط ….یعنی تو راهرو …..می خواستم برم تو حیاط سردم شد و برگشتم .
احساس سرگیجه می کردم و لرزش کمی رو تو دستهام احساس میکردم به آرومی کنار مامانم نشستم و بی توجه به حرفهای دیگران به گوشه ای خیره شده بودم .
یه جور ترس پنهان تمام وجودم رو فرا گرفته بود .
دیگه حتی می ترسیدم به اطراف نگاه کنم , به خودم می گفتم که شاید کسی یا چیزی …………….
ولی من مطمئن بودم که دختر دیگه ای رو هم تو عکس دیده بودم .دختری با موهای کوتاه که پشت چاه ایستاده بود و داشت به روبرو نگاه میکرد .
-سارا جان بیا مادر بیا بریم چند تا پرتقال بچینیم .
با صدای مامان به خودم اومدم و به طرف راهرو رفتم و نیم نگاهی به اتاقی که عکس عمه توش بود انداختم و اثری از شخص دیگه ای در اون نیافتم .
با سرعت از اون جا گذشتم و داخل حیاط رفتم .
سه تا درخت پرتقال و یه درخت نارنگی و چند تا گل رز پژمرده تمام گیاهان اون حیاط کوچیک بود.
مامان دور یکی از درخت های پرتقال که از همه بیشتر میوه داده بود می گشت تا اونی که از همه بیشتر رنگ گرفته بود رو بچینه .
من هم سعی می کردم خودم رو با چیدن برگ های پژمرده گل ها سرگرم کنم .
بعد از چیدن چند تا پرتقال سبز و نارنجی و شستن اونها توی حوضی که گوشه حیاط بود به داخل برگشتیم .
دیگه باد داشت شدیدتر میشد , طوری که فشار باد حلب های پشت بام رو هم به لرزه در آورده بود .
بوی خورشت قیمه فضای اتاق رو پر کرده بود . لحظاتی بعد مامان با سفره داخل شد و با کمک رضا سفره رو پهن کرد . من هم به کمک اونها رفتم و شروع به چیدن بشقاب ها کردم .
بعد از خوردن نهار خوشمزه و چای دیگه باید از عمه خداحافظی می کردیم و به سمت رشت راه می افتادیم .
برای اولین بار بود که خیلی دوست داشتم زودتر از اون محیط برم و تو جاده قرار بگیرم .
موقعی که می خواستیم بریم من آخرین نفر بودم که به سمت راهرو رفتم تا وارد حیاط بشیم .
یک لحظه و یک کنجکاوی دیگه بهم می گفت نگاهی دوباره به عکس بنداز تا با خیالی راحت به راهت ادامه بدی .
سرم رو به طرف اتاق برگردوندم و خیلی آروم با چشمانی بازتر و هوشیارتر به داخل نگاهی انداختم و به قاب عکس با دقت بیشتری نگاهی انداختم تا لااقل خیالم راحت باشه و با یه آرامش نسبی نسبت به اون چیزی که دیده بودم موضوع رو فراموش شده بدونم .
بنابراین به داخل اتاق رفتم و به قاب عکس خیره شدم .
هنوز چیزی رو که می دیدم باور نداشتم نزدیکتر رفتم .
با کمال ناباوری دوباره همون دختر با موهای کوتاهش رو تو عکس دیدم که پشت چاه ایستاده بود .
ناگهان دوباره همون سردی , تمام فضای اتاق رو پر کرد .
می خواستم برگردم ولی پاهام قدرتی نداشتن . همینطور به عکس خیره شده بودم . به شدت می لرزیدم وپاهام سست شده بودند .
چشمام رو نمی تونستم از چشم های اون دختر غریبه ی توی عکس جدا کنم و به سمت دیگه ای نگاه کنم که با صدای رضا و اومدن به داخل اتاق , به ناگاه همه چیز به حالت اولش برگشت .
رضا که انگار به خاطر دوباره باز کردن بندهای کتونی اش دلگیر بود با عصبانیت گفت:
معلوم هست کجایی ؟ یه عالم دارن صدات میکنن چرا جواب نمیدی ؟ بیا بریم دیر شد .
وقتی که رضا وارد شده بود دیگه اون دختر توی عکس نبود و همه چیز به حالت قبلش برگشته بود .
با رفتن رضا بلافاصله دنبالش رفتم بیرون و کفشم رو با عجله پوشیدم و به بیرون از دروازه رفتم که همه منتظر ایستاده بودن .
مامان چشمی به من انداخت که کجا بودم و چرا جواب ندادم .
عمه خانم باز هم با محبت تمام من رو در آغوشش گرفت و بعد از لحظه ای کوتاه رو به من گفت :
سارا جونم امیدوارم روزهای خوبی رو در روستای لاویان داشته باشی . زمستون روستا خیلی قشنگه و با هر سرمایی برف زیادی اونجا میاد .
همیشه عاشق برف و برف بازی بودم ولی در اون لحظه هیچ حس خاصی نداشتم و تنها لبخندی نرم و کوتاهی زدم و بعد از روبوسی دوباره همه سوار ماشین شدیم و براه افتادیم .
برگشتم و نگاهی دوباره به عمه خانم انداختم که بعد از چند لحظه کوچک شد و محو شد .
حالا دیگه وارد جاده شده بودیم . از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکردم به انبوه بوته های کنار جاده و گذر سریع و نگاه ناگهانی به سمت دریا . دریایی که همیشه عاشقش بودم و با دیدنش به وجد می اومدم , حالا نگاهی پر از غم و دردی که قابل گفتن واسه هیچ کس نبود رو به سمتش داشتم .
با شدید شدن باد , دریا طوفانی شده بود درست مثل دل من که درونش غوغایی بود .
نمی تونستم به کسی چیزی بگم . مطمئن بودم اولین کسی که مورد تمسخرش قرار می گرفتم رضا بود واسه همین تمام طول جاده رو به موزیک گوش می دادم و ساکت بودم .
تازه اگر هم به کسی چیزی می گفتم حتما اونها رو نگران می کردم بنابراین بهترین کار همین بود که چیزی نگم .
آروم آروم چشمام داشت سنگین میشد و پس از مدتی به خوابی عمیق فرو رفتم .
آرزو میکردم وقتی چشمام رو باز می کنم همه ی اون چیزها رؤیایی بیش نبوده باشه .
صدای گذر ماشین ها – پچ پچ مامان و بابا و موسیقی و خوابی عمیق و ………………………

 

مشاهده قسمت های قبلی و بعدی داستان

 

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=53411
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری --> خبر فوری: واحد پول ایران تومان شد قسمت هجدهم – …

5 نظرات

  1. من عاشق داستان و فیلمهای ترسناکم بازم داستانهای ترسناک بذارید مرسی

  2. وای وای وای، بنده خدا چه حالی داشته اون لحظه

  3. تازه داره به جاهای خوبش میرسه

  4. خیلی خوب بود، مشتاقانه دارم دنبال می کنم، ممنون آسمونی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.