تازه های آسمونی
صفحه اصلی > داستان بلند > راز گورستان مخفی – قسمت سوم
تبلیغات اینترنتی

راز گورستان مخفی – قسمت سوم

راز گورستان مخفی – قسمت سوم

نویسنده : لیلا شاهپوری

 

تنها یکبار از مامانم در مورد عمه خانم پرسیده بودم که چرا برای همیشه از روستا اومده بیرون و دیگه هیچوقت به اونجا برنگشته ؟
مامانم بارها مسائلی رو مطرح کرده بود , اون هم مواقعی که فامیل های مختلفی به خونمون می اومدن و حرف هایی در مورد عمه خانم زده می شد .
البته تمام این کنجکاوی ها برمی گشت به سالها پیش که به اصطلاح تازه خوب رو از بد تشخیص می دادم .
تمام این سالها چیزهایی رو که بارها شنیده بودم این بوده که , عمه خانم و پسری به نام مجتبی باعث شدند که پسر خان با یکی از دخترهای روستای لاویان علی رغم توافق خانواده اش ازدواج کنه و برای همیشه از ایران بره و از اون سال به بعد هیچوقت به ایران برنگشته .
عمه خانم که نامزد مجتبی بوده بارها مورد سرزنش و توهین از طرف خانواده دختر قرار گرفته و موقعی که مجتبی بعد از مدتی غیب میشه و بدون اطلاع روستا رو ترک می کنه , فشارها و ملامت ها به سوی عمه خانم بیچاره بیشتر میشه دیگه او جایی نمی تونست بره و هر جایی از روستا که می رفت , مدام از اهالی اونجا متلک می شنید.
چند ماه بعد پدر و مادر عمه خانم ( یعنی پدر و مادر پدربزرگم ) تصمیم می گیرند که برای مدتی او را از روستا خارج کنند تا آبها از آسیاب بیفته .
برای مدتی عمه خانم نزد یکی از اقوام به چالوس رفت ولی متاسفانه مجبور شد برای همیشه اونجا بمونه .
توی تموم این سال ها همین رو شنیده بودم و گاهی اوقات حس می کردم که برای عمه خانم باید خیلی روزهای بد و دردناکی گذشته باشه .
………….بعد از اینکه مامان زنگ خونه رو زد , عمه خانم با همون لبخند سرد و بی روحش جلوی در نمایان شد.
نسبت به سه سال پیش که عمه خانم رو دیده بودم خیلی شکسته تر شده بود .
موهای جوگندمی مانندش که نیمی از پیشونی پیر و چروکیده ش رو پوشونده بود , قیافه ش رو غمناک تر نشون می داد .
عمه خانم با تعجب رو به من و رضا گفت :
-به به ! چه عجب ! دختر و پسر گلم هم اومدن که ؟
بعد از بوسیدن رضا به سراغ من اومد و در آغوشم گرفت .
-عزیز عمه چقدر دلم برات تنگ شده بود قربون دختر یکی یکدونه ام .
بعد از گفتن این حرف های عمه خانم خیلی خجالت کشیدم از اینکه چند سالی پیشش نرفته بودم .
به هر حال بعد از کلی تعارف و احوالپرسی داخل خونه رفتیم .
عاشق پشتی های قرمز رنگ اتاق پذیرایی کوچیک خونه ی عمه بودم ولی اون عکس همیشگی یعنی عکس جوونی عمه کنار اون درخت تنومند و چاه قدیمی رو ندیدم .
بعد از اومدن همه به پشتی ها تکیه دادیم . کمی راه خسته ام کرده بود .
چشمم مدام به اطراف بود و به نوسازی و تغییرات خونه که بابا داشت حرفش رو میزد توجه میکردم .
بعد از اینکه مامان به کمک عمه رفت تا چای بیاره من هم رفتم تا یه گشتی تو حیاط بزنم .
از راهروی کوچکی که رو به حیاط بود داشتم رد می شدم که داخل راهرو ناگهان میخکوب شدم .
کنار یکی از اتاق ها ایستادم و با تعجب به داخل آن خیره شدم .
خوب روی دیوار رو نگاه کردم همون عکس دوران جوونی عمه خانم بود که با میخ به دیوار وصل شده بود .
داخل اتاق رفتم تا بعد از سال ها عکس رو با دقت ببینم .
بارها تو اینترنت عکس های قدیمی زیادی رو دیده بودم و حتی یاد همین عکس هم افتاده بودم . چقدر دوست داشتم یه بار دیگه عکسی رو که مربوط به سالها پیش بود رو ببینم .
مطمئن بودم که این عکس مربوط به چهل و پنج یا چهل و شش سال پیش باشه .
به عکس نزدیکتر شدم که ناگهان احساس کردم دارم صدای ضربان قلبم رو می شنوم , حس میکردم تو برف ایستادم و از سرما دارم بخار دهانم رو می بینم .
ولی اینجا تو عکس عمه تنها نبود و دختر دیگه ای هم کمی آنطرف تر ایستاده بود , درست پشت چاه و عمه جلوی درخت بزرگ ایستاده بود .
باورم نمی شد احتمالا قبلا عکس رو درست ندیده بودم .
بی حرکت ایستاده بودم و حتی نمی تونستم چشم از عکس بردارم . تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و دیگه حالت عادی نداشتم که به ناگاه با صدایی سرم رو برگردوندم .
-سارا جان اینجایی !
عمه خانم بود که پشت سرم ایستاده بود . دیگه سرمایی وجود نداشت احتمالا برای لحظاتی سرمای جاده اومده بود تو وجودم .
-بله عمه خانم . داشتم این عکس رو نگاه میکردم چند سال پیش یکی دو باری دیده بودمش ولی همیشه فکر میکردم تو عکس شما تنهائید !
-ولی دخترم من تو عکس تنهام !
به ناگاه برگشتم و دوباره به عکس نگاه کردم ………………
هیچ وقت این لحظه رو یادم نمیره تو عکس فقط عمه بود و بس و کسی کنار چاه نایستاده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-آخه عمه جون فکر کردم کسی پشت چاه ایستاده ولی من مطمئنم !!!!!!!!!!!!
-نه عزیزم من تو این عکس تنها بودم و هیچ وقت فکر نمیکردم قراره بعد از چند روز تا آخر عمرم تنها بمونم و تمام خوشی های زندگیم رو به ناگاه ………………………
دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت .
یکبار دیگه به عکس نگاه کردم فقط عمه خانم بود با موهای بافته شده ی سیاه رنگش و اثری از اون دختر نبود .
آروم آروم به سمت در رفتم و یکبار دیگه برگشتم و با دقت بیشتری ………..
ترس تمام وجودم رو گرفته بود ……..
………………………………..
یک سالی میشه که به تهران برگشتیم وقتی اون روز رو ( خونه عمه خانم و دیدن عکس ) به یاد میارم هنوز هم که هنوزه تمام بدنم به لرزه در میاد . بعد از تمام اتفاقاتی که برام پیش اومد الان که خوب فکر می کنم شاید اگر به یاد اون عکس و کنجکاوی داخل اتاق نمی رفتم هیچوقت اون همه بلا سرم نمیومد و همه چیز مثل سالها قبل پیش میرفت.

 

مشاهده قسمت های قبلی و بعدی داستان

< اشتراک این مطلب در شبکه های اجتماعی >

🔗 لینک کوتاه: http://www.asemooni.com/?p=52771
تبلیغات اینترنتی

اینم جالبه !

lost-ghost-in-another-land6

داستان ارواح گمشده در زمینی دیگر – قسمت هجدهم (قسمت آخر)

نویسنده : لیلا شاهپوری --> خبر فوری: واحد پول ایران تومان شد قسمت هجدهم – …

4 نظرات

  1. ترس نداره اون دختره روح بوده

  2. آره مانی راست میگه ترسناکه یه همچین اتفاقی
    داستان خوب آدم رو میبره تو حس
    عالیههههههههههههههههههههههههههههههه

  3. وااااااااای چقد داره جالب میشه
    جا داره تشکر کنم
    من اگه جاش بودم وقتی اون عکس رو میدیدم سکته کرده بودم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.